در تاریخ پرتلاطم ملت‌ها، پرسش از رابطهٔ فرد با «وطن» در شرایط بحران، همواره یکی از پیچیده‌ترین معماهای اخلاقی و سیاسی بوده است. این پرسش برای ایرانیانی که از سویی خود را میهن‌دوست می‌دانند و از سوی دیگر، ساختار سیاسی حاکم بر ایران را سرکوبگر، ناعادل و ناهمخوان با آرمان‌های خود می‌یابند، شدت و حدتی بیشتر می‌یابد. وقتی تهدیدی خارجی، موجودیت جغرافیایی و فرهنگی ایران را نشانه می‌رود، آیا مخالفت با حکومت باید بر دفاع از سرزمین پیشی بگیرد؟ یا بقای ملت و فرهنگش، جدا از ماهیت حکومت، اولویتی بی‌چون و چرا است؟

پاسخ به این پرسش، نیازمند تعریف «وطن» است. نگاه چپ، که این مقاله خود را در چارچوب آن قرار می‌دهد، وطن را نه یک موجودیت انتزاعی، مقدس و فراتر از تاریخ، بلکه پدیده‌ای زمینی، گوناگون و پر از کشمکش می‌داند. از منظر این نگاه، وطن، پیش از هر چیز، خانهٔ مشترک مردم، عرصهٔ زندگی اجتماعی، بستر شکل‌گیری فرهنگ، زبان و خاطرهٔ جمعی، و مهم‌تر از همه، میدان نبرد اقتصادی و اجتماعی برای تعریف یک آیندهٔ مشترک است. ارزش وطن نه از خاک و مرزهایش، که از حضور، کرامت و آزادی انسان‌هایی برمی‌خیزد که در آن زندگی می‌کنند. مرزهایی که خالی از مردمِ آزاد و فرهنگ‌های زنده باشند، تنها خطوطی بر روی کاغذ هستند. اما همین مردم و فرهنگ، در صورت نابودی یا سلطهٔ بیگانه، دیگر بستری برای رشد و مبارزه نخواهند داشت؛ بستری که از بین برود، امکان هرگونه کنش سیاسی و دگرگونی خواهی از میان می‌رود.

نقد میهن‌پرستیِ انتزاعی: وطن به عنوان ساخته‌ای طبقاتی

یکی از پایه‌ای‌ترین مواضع چپ، نقد «میهن‌پرستی» و به ویژه «ملت‌گرایی» به عنوان اندیشه‌هایی است که روابط سلطه را عادی و طبیعی نشان می‌دهند. آنتونیو گرامشی، نظریه‌پرداز مارکسیست ایتالیایی، به خوبی نشان می‌دهد که طبقات حاکم چگونه با ایجاد «چیرگی فرهنگی»، منافع خاص خود را در قالب منافع ملی و همگانی ارائه می‌کنند. از این منظر، شعار «منافع ملی» بیشتر زمان‌ها پوششی است برای تحکیم منافع طبقهٔ حاکم. وقتی حکومتی ناعادل سخن از «دفاع از میهن» می‌زند، در واقع می‌کوشد از منافع خود، ساختار قدرت و امتیازاتش دفاع کند و هرگونه مخالفت داخلی را در شرایط تهدید خارجی، «خیانت به منافع ملی» بنامد.

این نگاه، وظیفهٔ روشنفکر و کنشگر چپگرا را دشوار می‌کند. چرا باید از «میهنی» دفاع کرد که توسط حکومتی اداره می‌شود که خود، دشمن مردمش است؟ پاسخ چپِ رادیکال به این پرسش، نه در دفاع از دولت-ملت به عنوان یک موجودیت، که در دفاع از مردم و امکانِ رهایی آنان نهفته است. همان‌گونه که روزا لوکزامبورگ، انقلابی آلمانی-لهستانی، پافشاری داشت، حق «تعیین سرنوشت ملل» زمانی معنا دارد که به حق «تعیین سرنوشت طبقهٔ کارگر» و توده‌های زحمت‌کش گره بخورد. دفاع از یک کشور در برابر یورش قدرتی سلطه‌گر، اگر به معنای نیرو بخشیدن به دولت مستبد حاکم بر آن کشور و نادیده گرفتن مبارزات داخلی برای مردم‌سالاری و عدالت باشد، نه تنها رهایی‌بخش نیست، که ممکن است به برپایی نظمی حتی خودکامه‌تر بینجامد.

درس‌های تاریخ: مقاومت مردمی فراسوی دولت‌ها

با این حال، تاریخ مبارزات ضداستعماری و ضدسلطه‌گری نشان می‌دهد که جنبش‌های چپ، همواره در خط مقدم دفاع از استقلال و حق حاکمیت مردم بوده‌اند، اما دفاعی که ماهیتی کاملاً جدا از ملت‌گرایی حکومتی دارد.

· فرانسه در جنگ جهانی دوم: مقاومت فرانسه در برابر اشغال نازی، نمونهٔ روشنی است. بسیاری از چپ‌ها، سوسیالیست‌ها و کمونیست‌هایی که با حکومت ویشی (دست‌نشاندهٔ نازی‌ها) مخالف بودند، به جنبش مقاومت پیوستند. آنان نه برای بازگرداندن جمهوری سوم ضعیف و فاسد، که برای زنده کردن «فرانسهٔ آزاد» مبارزه می‌کردند؛ فرانسه‌ای که در آن عدالت اجتماعی و مردم‌سالاری برقرار شود. نبرد آنان هم علیه فاشیسم خارجی بود و هم علیه همدستان داخلی آن. این نگاه دوگانه، کلید درک موضع چپ است: تهدید خارجی را باید دفع کرد، اما در همان حال باید فضایی برای مبارزه با استبداد داخلی نگه داشت.

· ویتنام: جنگ ویتنام علیه استعمار فرانسه و سپس یورش آمریکا، نمونهٔ درخشش دیگری است. هوشی مین و حزب کمونیست ویتنام، توانستند مبارزه برای استقلال ملی را با انقلاب اجتماعی برای عدالت و برابری درهم بیامیزند. آنان نشان دادند که «دفاع از میهن» نمی‌تواند از «انقلاب اجتماعی» جدا باشد. پیروزی آنان نه تنها به معنای بیرون راندن نیروی خارجی، که به معنای براندازی روابط کهن بهره‌کشی و استقرار نظمی نوین بود. در اینجا، وطن دقیقاً به معنای «خانهٔ مشترک مردم» بود که می‌بایست هم از دست بیگانه و هم از دست سودجویان داخلی پس گرفته شود.

· لهستان: لهستانی‌ها با وجود اختلافات سیاسی ژرف، در برابر تقسیم کشورشان توسط آلمان نازی و اتحاد جماهیر شوروی ایستادگی کردند. اما این پایداری نیز رویه‌های گوناگونی داشت. برای یک ملت‌گرای محافظه‌کار، دفاع از لهستان به معنای بازگشت به نظم پیشین بود. اما برای یک سوسیالیست یا کمونیست مردم‌سالار، دفاع از لهستان به معنای نگهداری از امکان مبارزه برای لهستانی مردم‌سالار و عادلانه بود، لهستانی که هم از چنگ فاشیسم و هم از چنگ استالینیسم رها شود.

این نمونه‌ها نشان می‌دهند که موضع چپ، یک «نه» گفتنِ کامل یا «آری» گفتنِ کامل نیست. یک رابطهٔ دیالکتیکی و پیچیده است: شناختن خطر اصلی در هر برهه. وقتی یک نیروی سلطه‌گر یا فاشیستی با هدف نابودی کامل هستی یک جامعه حمله می‌کند، این خطر می‌تواند چنان بنیادین باشد که برای مدتی کوتاه در اولویت نخست قرار گیرد. چرا که چنین نیرویی، نه تنها حکومت، که خودِ امکانِ هرگونه زندگی و نبرد سیاسی را نابود می‌کند. اشغال نازی نمونهٔ بارز این خطر بود.

وظیفهٔ ما در برابر ایران: دفاع از مردم، نه حکومت

برای ایران امروز، چنانچه—فرض نادرست—یورشی با هدف نابودی موجودیت ملی، یکپارچگی سرزمینی و فرهنگ ایرانی روی دهد، وظیفهٔ هر ایرانی آگاه—و به ویژه کسانی که خود را در سنت چپ می‌فهمند—چیست؟

۱. جدا کردن قاطعانهٔ مردم از حکومت: نخستین و حیاتی‌ترین گام، نگهداری از این جدایی در گفتار و کردار است. دفاع از ایران به معنای دفاع از مردم ایران، شهرها، روستاها، پایه‌های اقتصادی، محیط زیست، زبان فارسی و فارسی‌زبانان، زبان‌ها و فرهنگ‌های محلی، و تمامی دارایی‌های مادی و معنوی است که زیست‌بوم اجتماعی ما را می‌سازند. این دفاع، کوچک‌ترین حقانیتی به ساختار سیاسی جمهوری اسلامی نمی‌بخشد. برعکس، باید با صدای بلند اعلام کرد که این حکومت، با سیاست‌های داخلی و خارجی‌اش، یکی از عوامل به وجود آورندهٔ شرایطی است که کشور را به سوی چنین خطراتی می‌راند.

۲. دفاع به عنوان یک راهبرد برای نگهداری میدان مبارزه: دفاع از یکپارچگی سرزمینی و فرهنگی ایران در چنین شرایطی، یک کارکرد محافظه‌کارانه نیست، بلکه کنشی رادیکال برای نگهداری «میدان مبارزه» است. اگر ایران تکه تکه یا زیر سلطهٔ کامل بیگانه قرار گیرد، فضای سیاسی برای کنشگری، سازمان‌دهی و مبارزه برای مردم‌سالاری و عدالت اجتماعی نابود می‌شود. همان‌گونه که سلطه‌گری در گذشته، جنبش‌های مردم‌سالارانه در کشورهای زیر استعمار را سرکوب کرد، یک قدرت مهاجم نیز هرگونه توان دگرگونی‌خواهی داخلی را از بین خواهد برد. بنابراین، دفاع، شرط لازم—و نه کافی—برای ادامهٔ نبرد اصلی، یعنی نبرد برای ایران آزاد و عادلانه است.

۳. سازمان‌دهی مردمی و مستقل: درس بزرگ تاریخ این است که کارآمدترین شکل دفاع، برپایهٔ سازمان‌دهی مردمی و جدا از دولت است. همان‌گونه که «مقاومت فرانسه» در برابر دولت ویشی شکل گرفت، دفاع از ایران در برابر یک تهدید خارجی نیز باید—تا آنجا که ممکن است—به نیروهای خودسازمان‌ده مردم تکیه کند. این کار نه تنها از حقانیت‌بخشی به حکومت جلوگیری می‌کند، بلکه نشان می‌دهد که مردم ایران توانایی دارند مستقل از حکومت، از خود و سرزمینشان پاسداری کنند. این خود، شکلی از مبارزهٔ سیاسی و نمایش پختگی جامعهٔ مدنی است.

جمع‌بندی: وطن یعنی مردم، و دفاع یعنی نگهداری امکان رهایی

در نگاه چپ، وطن مفهومی فراتر از خاک و پرچم است. وطن، مردم‌اند با همهٔ گوناگونی و تضادهایشان؛ زبان و موسیقی و داستان‌هایی که حامل خاطره و امید جمعی‌اند؛ کوچه‌ها، بازارها، کوه‌ها و دریایی که در حافظهٔ جمعی ما نقش بسته‌اند. وطن، میدانی است که نبرد برای تعریف «ما»یی عادلانه‌تر و آزادتر در آن جریان دارد.

تهدید خارجی که هدفش نابودی این بستر مشترک باشد، در واقع می‌خواهد خودِ امکان این نبرد را برای همیشه از بین ببرد. بنابراین، دفاع از این بستر، حتی در کنار کسانی که در شرایط عادی مخالف سیاسی‌اش هستیم، نه یک وظیفهٔ میهن‌پرستانه، که یک مسئولیت تاریخیِ رهایی‌بخش است. این دفاع، حرکتی است برای به دست آوردن زمان و حفظ فضایی که در آن، نبرد اصلی—نبرد برای برابری، عدالت و آزادی— بتواند ادامه یابد. اگر از این مسئولیت غفلت کنیم، چه بسا دیگر «فردایی» در کار نباشد تا در آن به ساختن ایرانِ آرمانی‌مان بیندیشیم. شکست در برابر یورش خارجی، تنها به معنای شکست یک حکومت نیست، بلکه به معنای شکست یک ملت در تعیین سرنوشت خود است—شکستی که ممکن است برای نسل‌ها ادامه یابد. وظیفهٔ ما، به عنوان کسانی که به رهایی انسان باور داریم، جلوگیری از این شکستِ تاریخی است، بی‌آن‌که لحظه‌ای از نقد ساختارهای ستم داخلی و مبارزه برای دگرگونی آنها غافل شویم. این همان رابطهٔ دشوار و بایستهٔ بقا و رهایی است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)