جامعه شناسی تقابل دو مشروعیت : مدرن یا سنتی؟
آیا می توان هنوز در جهان، ساختاری یافت که شاه مشروعیت خونی نداشته باشد و تداوم قدرت عقلایی و جامعه شناختی باشد؟
شهرکوچک اوسویه(Oussouye) با حدود ۴۸۲۸ نفرجمعیت در مرکز منطقه کازامانس پادشاهی اوسویه است. این شهر یک تقاطع استراتژیک برای مناطق ساحلی و اقتصادی این بخش است.
سیبیلومبای دیِدیو (Sibilumbaï Diédhiou)، که پیش‌تر با نام اولیویه دیِدیو شناخته می‌شد و در سنت جولا به لقب “مانه” شهرت دارد، در هفدهم ژانویۀ سال ۲۰۰۰ بر تخت شاهی اوسویه نشست. از آن روز، وظیفۀ او پاسداری از صلح، میانجی‌گری میان عالم انسانی وارواح، و نگهداشتن پیوند جامعه در این گوشه‌ی کازامانس بوده است. شالیزارهای پادشاهی زیر نظر او همچون ذخیرۀ جمعی عمل می‌کنند؛ روزی که فقر بر در می‌کوبد، این انبارها دهانۀ خود را برای نیازمندان می‌گشایند. پیش از این جایگاه، شاه اوسویه مردی ساده بود: زمانی مکانیک، زمانی نگهبان هتلی کوچک. همین گذشته‌ی زمینی و بی‌پیرایه است که اکنون در کنار شکوه معنوی مقامش، سیمای او را دوگانه می‌سازد؛ انسانی از مردم و درعین حال فراتر از مردم. اما به هیچ وجه با آنچه که در ذهن مان در مورد تخت شاهی و قصرهای مجلل سراغ داریم، انطباقی ندارد.
برای من، این دیدار معنای دیگری داشت. در سال ۲۰۱۴، وقتی خواستم از کاخ مجلل شاه اسپانیا در مادرید با حضور سنگین گارد سلطنتی و نگهبانانش دیدن کنم، شکوه سنگ‌ها وزرق و برق تالارها در برابر چشمانم صف کشید؛ در سال ۲۰۲۳، در اسلو، برابر کاخ شاه نروژ، حضور آرام گارد سلطنتی ولی مهربانتر از اسپاینا، یادآور فاصله‌ای عظیم میان مردم و مقام بود. برای من که کاخ‌های مجلل رژیم شاه را در کاخ مرمر تهران و شیراز با پاسبان های حاضر به یراق و آماده به شلیک به هر پرنده مشکوک را دیده بودم، و نیز کاخ ملکه خودخواه الیزابت انگلستان و بودجه سنگین آنرا در سال ۲۰۱۶ از نزدیک مشاهده کرده بودم، همه آکنده از شکوه، حصار و تجمل فرمل و سطحی بودند. اما این بار در اوسویه هیچ نگهبانی دربرابرمان نبود، هیچ حصارمرمری یا چلچراغ خیره‌کننده‌ای در کار نبود.
به جای قصرهای زرین، خانه‌ای روستایی بر آستانۀ جنگلی مقدس ایستاده بود. و باز نکته‌ای دیگر: روستائیان همسر شاه را «ملکه» می‌خوانند، اما سه زن او از هیچ امتیاز یا موقعیت اجتماعی ویژه‌ای برخوردار نیستند. هنگامی که وارد حیاط خانه شدم، هر یک در گوشه‌ای مشغول کاری بود: شستن ظرف‌ها، رسیدگی به کودکان، آماده کردن خوراک. این صحنه ناخواسته مرا به یاد اسکورت‌های مجلل و درخشانِ بانو فرح پهلوی انداخت؛ و ناگهان پرسشی در ذهنم نشست: مرزو تفاوت این دو جهان کجاست؟ عظمت در شکوه و فاصله است، یا در سادگی و نزدیکی به خاک و زیستن روزانه با مردم؟
صبح چهارشنبه ۲۷ اوت ۲۰۲۵ ساعت یازده صبح همراه همکارم بانو مریم وارد اوسویه شدیم. نخستین چیزی که شنیدیم نه دعوت به جنگل، بلکه محدودیتی بود: «نمی‌توانید مستقیم به جنگل مقدس بروید، نخست باید به خانه‌ی شاه بیایید». خانه تنها ۲۰متراز خیابان اصلی فاصله داشت؛ با این حال، فاصله‌ای نمادین، میان امر روزمره وامر قدسی، آن را از هم جدا می‌کرد.
در حیاطی ساده پا گذاشتیم. زن‌ها در گوشه‌ها هریک به کاری مشغول بودند و کودکانی بازیگوش در گرد و غبار و آفتاب می‌دویدند. برایم شنیدن اینکه شاه سه زن و هفده فرزند دارد شوکه آوربود اما هنگامی که آنرا با جامعه فرانسه مقایسه میکنم که چند همسری ممنوع است اما حدود ۴۵ درصد خانواده های فرانسوی رابطه موازی جنسی خارج ازخانواده دارند، مرا به فکروا میدارد، آیا دروغ گفتن مشروع است و رابطه پنهانی داشتن بهتر از چند همسری است؟ در عین حال عدد ۱۷ در ذهنم نه آمار، بلکه افسانه‌ای از فراوانی و تداوم نسل را تداعی کرد که غرب از فقدان ان رنج می برد ولی افریقا آنرا تشویق می کند. با این همه، دیدارفوری به تعویق افتاد. گفتند اکنون شاه نمی‌تواند ما را ببیند و قرار شد ساعت چهار بعدازظهر بازگردیم. بار دیگر تأکید کردند: «باید از خانه راهی شوید، نه مستقیم به جنگل». انگار این خانه‌ی ساده خود حکم دروازه‌ای را داشت؛ آستانه‌ای که گذر از آن شرط ورود به حریم رازآلود جنگل بود.
پس از گشتی در شهر کوچک که به باورمن یک روستا است زیرا یک خیابان اصلی بیشتر ندارد ناهاری ساده در دکه‌ای خانوادگی ـ جایی که مادری به همراه دخترش برنج و مرغ خانگی می‌پختند و به رهگذران می‌فروختند ـ ساعت سه و نیم دوباره به خانه‌ی شاه بازگشتیم. جلوی درورودی گروهی از مردان نشسته بودند، حدود هشت نفر، در میانشان سطلی پر از شربت که دست‌به‌دست می‌گشت. گفت‌وگوها گرم و بی‌پیرایه بود؛ از هر دری سخنی. آنان از روستائیان بودند، هفتاد تا صد نفر که هر چهارشنبه می‌آمدند تا زمین‌های شاه را برای کاشت برنج آماده کنند. این ماه، فصل آغازین کاشت بود.
ناگهان یاد سخنان پدرم افتادم که روایت می‌کرد چگونه رضا شاه در شمال ایران مزارع چای را به زور از دهقانان می‌گرفت و ژاندارم‌ها مردم را برای کار اجباری به آن مزارع می‌کشاندند. این‌جا اما داستانی دیگر بود: کار داوطلبانه، با شربتی خنک و گفت‌وگویی گرم.
در سمت راستم با سلیمان، برادر شصت‌ساله‌ی شاه آشنا شدم. با مهربانی نوشیدنی تعارف کرد و گفت که مسئول آیین‌های «فیتیش» تولد، مرگ و ازدواج است. آموختم که هرگاه کودکی در روستا به دنیا آید، والدینش با مقداری آرد، برنج یا شراب خالصِ گرفته‌شده از درخت مانگ به اینجا می‌آیند تا او آیین تولد را اجرا کند. در باورشان، فیتیش پیوندی است میان انسان‌ها و خدای “امیتا”.
ساعت نزدیک چهار می‌شد و من بی‌صبرانه منتظر بودم کسی بیاید و ما را به سوی جنگل مقدس، محل دیدار با شاه، همراهی کند. سرانجام، اندکی پس از ساعت چهار، جوانی سی‌ویک ساله به نام پیر آمد و ما را به راه انداخت. در مسیر کوتاه ده دقیقه‌ای، بخشی از زندگی شاه را برایمان بازگو کرد.
در ابتدای ورودی، تابلوی «عبور ممنوع» نصب شده بود. ورود به جنگل مقدس بدون قرار قبلی ممنوع است و جالب آن‌که بی‌هیچ نگهبانی همه به این قانون تن می‌دهند. از در چوبی گذشتیم و وارد حیاطی خاکی شدیم که حدود بیست صندلی قرمز در آن پراکنده بود؛ بسیاری‌شان با خاک و گل پوشیده. با دستمال کاغذی دو صندلی را پاک کردیم و نشستیم. پیر توضیح داد: «به محض ورود شاه، واژه‌ی Mañé Sibilumbaï را بگویید». این واژه در زبان جولا نشانی از احترام به شاه است.
پیر حوالی ساعت چهار و بیست دقیقه بازگشت و شاه را از دری چوبی همراه خود آورد. همان واژه را بر زبان آوردیم و او با تبسم پاسخ داد. دیدار آغاز شد.
نخستین پرسشم فرق شاه به‌عنوان یک مقام سنتی/فرهنگی بومی و “شاهنشاهی یا منارشی” به‌عنوان یک نظام سیاسی-حقوقی غربی یا مدرن چیست؟ راهنما جواب می دهد: جایگاه او بیشتر نمادین، سنتی و معنوی است، نه یک ساختار حکومتی تمام‌عیارمثل پادشاهی در اروپا. شاهنشاهی یا «Monarchy» در معنای مدرنش دلالت بر قدرت سیاسی متمرکز، نهادینه و سلسله‌ای دارد؛ در حالی‌که در کازامانس، «شاه» بیشتر به رهبری قبیله‌ای، میانجی‌گری اجتماعی، پاسداری از سنت‌ها و نقش آیینی اشاره دارد. به همین دلیل او نمی‌خواهد با نظام‌های سلطنتی مقایسه شود، بلکه خود را ادامه‌دهنده یک سنت بومیِ متفاوت می‌بیند. به بیان دیگر، او می‌خواهد بگوید «شاه» در زبان و فرهنگش مترادف monarque اروپایی نیست، بلکه نوعی ریش‌سفید مقدس یا مرجع اجتماعی-معنوی است.
به چگونگی انتخابش در ۲۵ سال قبل می پرسم بازهم راهنما جواب می دهد که شاه موروثی نیست. شاه بعدی پسر او نخواهد بود بلکه در جنگل مقدس شورای قببله دور هم جمع می شوند و منتظر ندای امیتا می شوند و هرکه او انتخاب کرد همه انرا قبول دارند.
پرسیدم: «چند روستا زیر نظر اوست؟» پاسخ آمد: «پنج روستای همسایه و در مجموع بیست‌ویک روستا؛ حتی یک روستا از کشور گینه نیز برای حل برخی مشکلات به او رجوع می‌کند».
از کودکی و تحصیلاتش پرسیدم. گفتند تا کلاس سوم بیشتر درس نخوانده است. پیش از شاه شدن، مدتی مکانیک بوده و سپس نگهبان بیمارستانی در شهر. اما چرا خودش سخن نمی‌گفت؟ راهنما توضیح داد که عموما اشنا به پاسخ هایش هستم. بعدا یکی از اهالی می گفت که به زبان فرانسه مسلط نیست و بیشتر به جولا سخن می‌گوید؛ از این رو راهنما نقش واسطه را ایفا می‌کند.
در باب مسئولیت‌هایش پرسیدم. پاسخ آمد: «شاه نماد صلح و همبستگی است. در اختلافات خانوادگی، در ماجراهای طلاق، یا در نیازمندی‌های روزمره ـ مثلاً با بخشیدن ظرف‌های برنج به طور پنهانی ـ مداخله می‌کند. اما وارد سیاست نمی‌شود». در ذهنم جمله‌ی مصدق زنده شد: “اعلیحضرت سلطنت کند، نه حکومت.”
آخرین پرسشم درباره‌ی «جنگل مقدس» بود. چرا این واژه‌ی «مقدس»؟ گفتم: «شاه بیشتر باید مشروعیت جامعه‌شناختی داشته باشد تا الهی». او لبخندی زد و راهنما هم خندید ولی جوابی نیامد. پرسیدم: «می‌توانم همراه شما به جنگل مقدس بیایم؟» پاسخ داد: «نه، آن مکان برای غیر بسته است».
اندکی بعد، یکی از افراد از جنگل آمد و چیزی آرام در گوش راهنما گفت. راهنما عذر خواست: شاه دیدار دیگری دارد. پیش از رفتن، عکس یادگاری گرفتیم. راهنما به رسم معمول یادآور شد که دیدار با کمک نمادین همراه است. شانزده دقیقه دیدارمان طول کشید؛ سه هزار فرانک (حدود پنج یورو) پرداختم. فردی دیگر ما را تا خروجی همراهی کرد. در راه، زوجی شصت‌ساله از اروپا را دیدم که به سوی همان دیدار می‌رفتند.
دیدار پایان یافت، اما پرسش‌ها در ذهنم باقی ماند: مرز میان قدرت و معنویت، میان قصرهای مرمرین و خانه‌ای روستایی، میان شاهانی که حکومت می‌کنند و شاهی که تنها می‌خواهد صلح را پاس بدارد، در کجاست؟
جنگل مقدس بعدا با جستجو در ادبیات فولکوریک محلی معنایی فلسفی و هستی شناسانه برایم یافت. جنگل مقدس در کازامانس، همچنانکه در عکس دیده می شود، با دیواری از شاخه‌ها محصور می‌شود و تنها یک درب بسته دارد. شاه از همان‌جا بیرون می‌آید، اما هرگز آشکار نمی‌کند که درون آن چه می‌گذرد.
این سکوت و رازآلودگی خود حامل چند لایه فرهنگی، جامعه شناختی، روانی و فلسفی است:
حریم راز: جنگل مقدس قلمرویی است که به قلمرو انسانیِ روزمره تعلق ندارد. آن‌جا جایگاه نیروهای نیاکان، ارواح یا خدایان است. شاه با عبور از این حریم، از یک وضعیت عادی به یک وضعیت قدسی گذر می‌کند. با این قداست نمی توانم کنار بیایم اما کارگرد اجتماعی آن قابل فهم است.
قدرت از راز می‌آید: شاه وقتی از جنگل بیرون می‌آید، نه به خاطر آنچه می‌گوید، بلکه به خاطر آنچه پنهان می‌کند، صاحب اعتبار است. سکوت او در مورد درون جنگل، بخشی از اقتدارش است؛ راز نادانسته همیشه نیرویی قوی‌تر از حقیقت عریان دارد.
دروازه‌ای بین دو جهان: آن درب بسته میان «جهان اجتماعی» و «جهان مقدس» است. شاه کسی است که توان عبور دارد. این عبور، مشروعیت او را تعریف می‌کند.
معنای نمادین جنگل: در بسیاری از سنت‌های آفریقایی، جنگل نه فقط طبیعت بلکه «رحم هستی» است، جایی که انسان دوباره زاده می‌شود یا پالایش می‌شود. شاه وقتی از آن بیرون می‌آید، گویی دوباره زاده شده و به همین دلیل «دیگر» از بقیه مردم است.
شاید بتوان با بیانی دیگربه این راز توجه نمود. جنگل مقدس، شاه با ورود به آن‌جا در واقع مناسک عبور را از سر می‌گذراند: او از جهان profane (عرفی) به جهان sacré (قدسی) گام می‌نهد، و سپس بازگشتش به میان مردم نوعی تولد دوباره محسوب می‌شود. به همین دلیل است که او دیگر شبیه دیگران نیست؛ بلکه کسی است که از میان راز عبور کرده است.
در انسان‌شناسی، چنین فضاهایی را «فضاهای آستانه‌ای» می‌نامند؛ مکان‌هایی که در آن فرد تغییر هویت می‌دهد، از یک وضعیت اجتماعی به وضعیت دیگر منتقل می‌شود. جنگل مقدس کازامانس نمونه بارز همین ساختار است. شاه وقتی از درون آن بازمی‌گردد، در واقع از نظر اجتماعی و نمادین «تبدیل» شده است؛ او دیگر فرد عادی نیست، بلکه حامل راز و واسطه میان جامعه و نیروهای غیبی است.
مشروعیت: سنتی یا مدرن؟
دیدار با شاه اوسویه مرا به پرسشی بنیادین رساند: مشروعیت از کجا می‌آید؟ در سنت‌های سیاسی مدرن، مشروعیت بر نهادها ی جامعه مدنی و سه سطح از دمکراسی(سیاسی، اجتماعی و انجمن های جامعه مدنی)، قانون اساسی و ارتش استوار است. پادشاهان اروپا قدرت خود را با تشریفات، اسکورت‌ها، و فاصله‌ای محسوس از مردم بازتولید می‌کنند. این همان مشروعیت حقوقی-سیاسی است: قانونی، سلسله‌ای، مبتنی بر ساختار دولت.
از نگاه جامعه‌شناسی، یاد ماکس وبر می‌افتم که مشروعیت را در سه گونه می‌دید: سنتی، کاریزماتیک، و قانونی-عقلانی. اما در اوسویه، شاه بیشتر از دو سرچشمه نیرو می‌گیرد: سنت و کاریزما. سنت در آیین‌های تولد و مرگ، در پاسداری از جنگل مقدس؛ و کاریزما در اعتماد مردم به حضور معنوی و شخصیت او.
به بیان دیگر، در آن‌جا قدرت از بالا به پایین جریان دارد؛ این‌جا اما مشروعیت از پایین، از دل مردم، برمی‌خیزد. و شاید شکوه راستین، نه در کاخ‌های مرمرین با اسکورت‌های بی‌پایان، بلکه در خانه‌ای ساده و خاکی باشد که بی‌هیچ نگهبانی، در آرامش، شاه و مردم را در کنار هم نگاه می‌دارد.
نادروهابی، پاریس، شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۴(۶ سپتامبر۲۰۲۵)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)