گزارش سفربه کازامانس (بخش یک)
روانشناسی تراپی طبیعی و حسی در تبعید
چرا طبیعت می‌تواند برای تبعیدیان و مهاجران به‌ویژه وقتی شباهت‌هایی با مناظر وطنشان دارد، نقش درمانگرانه داشته باشد؟
از یک هفته قبل در منطقه کازامانس درجنوب کشور سنگال در ساحل اقیانوس آرام هستم. طبیعت بسیار سبز و جنگل های انبوه و به راحت در دسترس، کازامانس را درآفریقا استثنایی می‌کند و آن را به نوعی به “باغ سبز سنگال” تبدیل نموده است.
این ناحیه در جنوب کشور، با جمعیتی درحدود ۲ میلیون و ۱۲۰ هزار نفر بنا به سرشماری سال ۲۰۲۳، میان رودخانه‌ی کازامانس و مرزهای گینه-بیساو و گامبیا، فضای جغرافیایی کاملاً متفاوتی با بقیه‌ی سنگال دارد؛ جایی که عمدتاً خشک و ساوانه‌ای است. برای من که بخش مهمی از دوران کودکی و جوانی ام را در کنار دریای خزردر یکی از روستاهای شهرستان تنکابن گذراندم، این سفر بسیار مهم و فرحبخش بود. چند ویژگی جغرافیایی و زیستی این تشابه را برجسته می کند.
رودخانه‌ها و دلتای سرسبز: رود کازامانس با شاخه‌های متعدد خود زمین‌های حاصلخیز و باتلاق‌های جنگلی به‌وجود آورده است. این ساختار تا حدی شبیه به جلگه‌های شمال ایران (مثلاً مازندران) است که رطوبت دریای خزر به آن جان می‌دهد.
جنگل‌های انبوه و مانگروها: بر خلاف نواحی خشک شمالی سنگال، اینجا پوشیده از جنگل‌های انبوه، نخلستان‌ها و درختان مانگرو در حاشیه رودخانه است؛ چیزی که در ایران می‌توان با جنگل‌های هیرکانی و مناطق انزلی مقایسه کرد.
آب‌وهوای پرباران: کازامانس بیش از ۱٬۵۰۰ میلی‌متر باران سالانه دارد، در حالی‌که بسیاری از نقاط سنگال کمتر از ۵۰۰ میلی‌متر باران دریافت می‌کنند. همین بارندگی فصلی باعث می‌شود زمین‌ها برای برنج‌کاری، میوه‌های گرمسیری و کشاورزی متنوع مناسب باشند. شمال ایران نیز به‌واسطه‌ی بارندگی بالا و رطوبت دریای خزر، چنین پوشش سبزی دارد.
تنوع زیستی: پرندگان مهاجر، ماهیان و حیوانات جنگلی متعددی در این اقلیم زندگی می‌کنند؛ محیطی که به نوعی شبیه تالاب‌ها و دشت‌های شمال ایران است.
ساحل اقیانوسی: بر خلاف شمال ایران که دریاچه‌ی خزر دارد، کازامانس مستقیماً به اقیانوس اطلس وصل است و ساحل‌های سفید و بکر آن با جنگل‌ها درهم تنیده‌اند؛ تصویری که آمیزه‌ای از شمال ایران و سواحل استوایی به نظر می‌رسد.
به همین دلیل، بسیاری کازامانس را «بهشت پنهان سنگال» می‌دانند. همان‌طور که شمال ایران همواره برای ایرانیان حکم تفرجگاه و پناهگاه سبز در برابر کویر و خشکی داشته، کازامانس نیز چنین جایگاهی در تخیل و خاطرات جمعی مردم و زندگی سنگالی‌ها دارد.
برای کسانی که به ایران نمی روند، دوری از وطن و آمدن به اینجا و یا هرجایی که مشابهت جغرافیایی داشته باشد حکم تراپی دارد. این کارکرد از بعد روانشناسی انسان تبعیدی امری بسیار ظریف و انسانی‌ای است. شاید بتوان گفت برای بسیاری از مهاجران یا تبعیدیانی که از ایران دور مانده‌اند، بودن در سرزمینی چون کازامانس ( با آن سبزی و رطوبت، با آن بوی باران و خاک خیس، با آن درختان و برنجزارها) می‌تواند حکم نوعی تراپی طبیعی داشته باشد.
وقتی کسی در تبعید یا مهاجرت زندگی می‌کند، بیش از همه چیز حس فقدان را تجربه می‌کند: فقدان زبان مادری در کوچه‌ها، فقدان چهره‌های آشنا، و فقدان منظره‌هایی که با کودکی و خاطرات درهم تنیده‌اند. در این میان، طبیعت شبیه به وطن می‌تواند شکاف غربت را تا حدی پر کند.
در شمال ایران، آدم با باران، جنگل، بوی برنج، صدای پرندگان و رطوبت هوا خو گرفته است.
در کازامانس هم این عناصر حاضرند: باران‌های موسمی، جنگل‌های انبوه، برنج‌کاری، رودخانه‌ای پرآب، و خاکی همیشه زنده.
برای ایرانیِ دور از وطن، این شباهت‌ها می‌تواند همچون آینه‌ای تسکین‌بخش عمل کند: آدم حس می‌کند هنوز بخشی از شمال، بخشی از خانه، بخشی از آن «بهشت گمشده» را در دسترس دارد، هرچند در جغرافیایی دیگر. این تجربه گاه ناخودآگاه است؛ یعنی بدن و حواس پیش از ذهن، آرامش را می‌یابند. و با آن زندگی می کنند.
از این منظر، طبیعت می‌تواند درمانگرِ تبعید باشد:
تراپی دیداری: منظره‌ی سبز و رودخانه‌ای آرام، چشم را به یاد زادبوم می‌اندازد.
تراپی حسی: بوی باران و خاک نم‌خورده، بوی شالی، چیزی از خاطرات شمال را بازمی‌آورد.
تراپی فلسفی و وجودی: پیوند با جهانی که می‌گوید زمان و مکان رفته رفته حذف می شوند و حق پیوند هویتی با مکان تولد و نخستین اجتماعی شدن ، رنگ می بازد.
شاید بتوان گفت حضور در کازامانس برای یک ایرانی مهاجر همانند مکالمه‌ای پنهان با شمال ایران است؛ گفت‌وگویی که آرامش می‌دهد و اندکی از سنگینی غربت می‌کاهد. گاهی خیال می‌کنم اینجا، در کازامانس، کاینات بخشی از شمال ایران را بی‌صدا در آفریقا کاشته است. باران که می‌بارد، بوی خاک خیس و شاخه‌های سبز مرا بی‌اختیار به یاد جاده‌های هراز، چالوس، و شالیزارهای روستایم تشکون در حوالی تنکابن می‌اندازد. رود کازامانس با آرامش بی‌پایانش، گویی رودخانه‌ی سپیدرود است که از وطن دور افتاده و اینجا مأوا گرفته.
برای کسی که از ایران دور مانده، این تشابه‌ها حکم مرهم دارد؛ مثل دستی که بر شانه‌ی غربت می‌نشیند. چشم که به نخل‌ها و شالیزارهای سبز می‌افتد، انگار تکه‌ای از وطن با او سخن می‌گوید: نمی دانم چه کسی انرا گفته است ولی من انرا حس کردم” خانه فقط جغرافیا نیست؛ خانه همان‌جاست که باران، زنان در هنگام نشا، بوی کودکی‌ات را زنده می‌کند”.
در تبعید، انسان همیشه در جست‌وجوی «جایگزین» است: جایگزین برای کوچه‌ها، برای زبان، برای منظره‌ها زیرا انسان می تواند جسم و أسباب های شخصی را باخودش ببرد اما قادر نیست علایق حس مکانی اغازین را با خود حمل کند و این بزرگترین درد و چالش غربت است. و چه معجزه‌ای‌ست وقتی طبیعت خودش دست یاری دراز می‌کند و با تصویرهای آشنا، به دل خسته می‌گوید: هنوز می‌توانی ریشه بدوانی، حتی دور از وطن. اینجا، در کازامانس، حس می‌کنم شمال ایران در آیینه‌ای دیگر با من سخن می‌گوید. طبیعت بدل به درمانی خاموش می‌شود: تراپی باران، تراپی سبزی، تراپی رودخانه، گفتگو با انسان های که فقط عاشق زندگی و به دست آوردن لقمه نانی برای خانواده خود هستند. ومن، هر بار که به این چشم‌انداز خیره می‌شوم، اندکی سبک‌تر می‌شوم؛ گویی غربت دیگر تماماً بی‌رحم نیست.
پس چشم می‌بندم و می‌گذارم بارانِ آفریقایی، غم غربت را بشوید. می‌گذارم سبزیِ بی‌پایان، مرا به یاد بهشتی که از آن دورم بیندازد. و با خود می‌گویم: تبعید، گاه تنها پلی‌ست که مرا به خانه‌ای دیگر، به آغوشی دیگر، به وطنِ تازه‌ای می‌رساند. واین بعد فلسفی که در ورای مکان و زمان، انسان را به وادی سومی می برد عمیقا لذت بخش است.
این بخش از تامل اجتماعی–فرهنگی، خاص ما ایرانیان نیست. بسیاری از تبعیدیان در جهان، در رویارویی با مناظر تازه، به‌گونه‌ای ناخودآگاه دنبال ردّی از وطن می‌گردند. مثلاً لهستانی‌هایی که در تبعید در سیبری، جنگل‌های غان را به‌یاد وطن می‌دیدند؛ یا مهاجران ایرانی در قفقاز که باغ‌های انار برایشان جانشین باغ‌های وطن می‌شد.
دوشنبه قبل به همراه یک همکار و نیز راهنما در مسیر بارانی ناگهان به شالیزاری رسیدم. گروهی از زنان در آب ایستاده بودند و نشا می‌کاشتند. آن تصویر برایم آشنا بود، به‌گونه‌ای تکان‌دهنده.
گویی در یک لحظه از آفریقا به شمال ایران پرتاب شدم؛ به زمین‌های نمناک تنکابن به دهاتی که درآن زنان و مردان با پاهای برهنه در شالیزارها خم می‌شدند و نشا می‌کاشتند.به آنان نگاه کردم و حدود یک ساعتی با انان به دیالوگ نشستم. گوشی سیارم ، در قابِ عکس، کازامانس و مازندران و گیلان را روی هم انداخت : دو سرزمین که هرگز تصور نمی‌کردم چنین همدیگر را بازتاب دهند. در همان لحظه، غم غربت اندکی سبک شد. حس کردم طبیعت، با این شباهت عجیب، با من همدردی می‌کند؛ انگار به زبان بی‌زبانی می‌گوید: “تو هنوز می‌توانی ریشه‌هایت را، حتی در تبعید، در خاک دیگری بیابی”.
اجازه عکس و ویدیو دادند اما آن‌چه در دلم ثبت شد، چیزی فراتر از تصویر بود: درمانی آرام، هدیه‌ای سبز از دل زمین.
بنابراین طبیعت نه ‌تنها جغرافیا، که نوعی درمان است؛ پلی میان وطن ازدست‌رفته و زندگی اکنون.
نادر وهابی، داکار، سنگال، شنبه ۸ شهریور ۱۴۰۴( ۳۰ اوت ۲۰۲۵)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)