از تداوم پارادوکس مدرنیته / مدرنیزاسیون تا ضرورت تاریخی انقلاب ۱۳۵۷
موسی اکرمی
یادآوری. یادداشت کوتاه من با فرنام « تفسیر مبارزات پیش از انقلاب ۱۳۵۷ در افق استمرار مشروطهخواهی» (که خود پاسخی کوتاه به واکنش یکی از پژوهشگران اندیشهی سیاسی به مقالهی مفصل «از مشروطهخواهی ناتمام تا نومشروطهخواهی سوسیال دموکراتیک ایرانی» بود) واکنشهائی برانگیخت که بیان برخی از آنها و تحلیل آنها یا پاسخ به آنها شاید برای دلبستگان دیگری به این جستار تاریخی-فکری جذّاب باشد. در زیر تزهای نهفته در یکی از یادداشتها را فهرست میکنم تا به تحلیل گذرای آنها بپردازم.
تزهای اصلی یادداشت یکم
- پارادوکسی تاریخی در جامعه ایران وجود داشته است که از دوران مشروطه تا انقلاب ۵۷ ادامه یافته و هیچگاه بهدرستی فهم یا حل نشده است. آن پارادوکس تفکیک نشدن مفهوم مدرنیته از مدرنیزاسیون است، به گونهای که روشنفکران و جامعهی ما در مشروطه و پس از آن نتوانستند این تمایز را درک کنند. ازاینرو مسیر مدرنیزاسیون دنبال شد نه مدرنیته.
- مدرنیزاسیون پروژهای استعماری و بورژوایی بود، به گونهای که استعمار با آن راهی برای گسترش بازارها و تثبیت حکومتهای دستنشانده یافت، چنان که در ایران، این مسیر با بورژوازی کمپرادور (بهویژه از ۱۳۲۰) و سلطنت شاه پیوند خورد.
- جامعهی ایران ضد استعمار و ضد استبداد شد، به گونهای که مردم حکومت شاه را پایگاه امپریالیسم میدانستند (و انقلاب ۱۳۵۷ عمدتاً نشاندهندهی این تلقی بود).
- روحانیت و اسلام سیاسی در تضاد با مدرنیته بودند، و ریشهی این تضاد به جریان مشروعهخواهی در انقلاب مشروطه بازمیگردد، به گونهای که مخالفت روحانیت نه با صورتبندی سرمایهداری، بلکه با «فرهنگ مدرن» بود.
- تفاوت نگاه مردم و روحانیت به آمریکا و شاه: از دید مردم آمریکا منفور بود زیرا حامی استبداد بود، در حالی که از دید روحانیت آمریکا بدین علت منفور بود که فرهنگ مدرن را ترویج میکرد.
- «ایلوژن تاریخی» [= پندار / وهم / توهم تاریخی] باعث هژمونی روحانیت شد، چنان که مردم گمان کردند روحانیت همان چیزی را میگوید که خودشان میخواهند؛ و این بدفهمی باعث شد که روحانیت در انقلاب به هژمونی [= سرکردگی] دست یابد.
به نظر میآید که جمعبندی یادداشت یکم این باشد که بیتوجهی به تمایز مدرنیته/مدرنیزاسیون و همچنین جایگاه روحانیت از مشروطه تا ۱۳۵۷ بر جای ماندند، و اینک، هم برای فهم درست رویدادهای مشروطهخواهی، سال۱۳۲۰، سال ۱۳۳۲ و سال ۱۳۵۷ و هم برای برونرفت از بحران باید تمایز مدرنیته/مدرنیزاسیون فهم شود و جامعه به مدرنیته روی آورد.
به باور من انقلاب ۱۳۵۷ ایران – چونان یک رخداد که به علل و دلایل گوناگون وقوع آن گریزناپذیر شده بود – یکی از رخدادهای بزرگ سدهی بیستم است که نه تنها نظم سیاسی داخلی ایران را دگرگون کرد، بلکه در سطح جهانی نیز بازتابی گسترده یافت و پیامدهای گوناگونی (مثبت یا منفی) برای ایران و منطقه و جهان داشت. شاید پرسش اصلی در تحلیل این رخداد همواره این بوده است که آیا این انقلاب میتوانست رخ ندهد یا به گونهای دیگر با آرایش متفاوت نیروها تحقق یابد. کسانی در درون و بیرون ایران کوشیدهاند به این پرسش پاسخ دهند. من نیز پاسخهای خود را داشتهام و دارم که پارههائی از آنها را در سالهای گذشته گفته یا نوشتهام. در این یادداشت کوتاه تنها تحلیلهائی کوتاه از شش تز مطرحشده در یادداشت یکم تقدیم علاقمندان میکنم.
- عدم تفکیک مدرنیته از مدرنیزاسییون و تداوم پارادوکس تاریخی از مشروطه تا ۱۳۵۷
اگر از ابهام احتمالی موجود در واژهی پارداوکس برای تفاوت میان مدرنیته و مدرنیزاسیون بگذریم و همچنان از همین واژهی بهره گیریم باید این نکتهی درست را تأکید کرد که در نسبت ایرانیان با مدرنیته و مدرنیزاسیون پارادوکس تاریخیای وجود دارد که در تداوم بحرانهای سیاسی ایران از مشروطه تا ۱۳۵۷ نقش ایفا کرده است به گونهای که کلیت جامعهی ایران نتوانست مرز میان مدرنیته (چونان افق فلسفی، فرهنگی و ارزشی متجلی در روح آزادی، عقلانیت انتقادی و خودآیینی) و مدرنیزاسیون (چونان برنامهای ابزاری، تکنیکی و اقتصادی یا فرایند فنی و ابزاری نوسازی) را درک کند. آشکار است که توجه به این تمایز در اندیشهی سیاسی و اجتماعی بسیار مهم است.
آن گونه که من برداشت کردهام یادداشت یکم بر این باور است که نخبگان و روشنفکران دورهی مشروطه و بعدتر در دهههای ۱۳۲۰ تا ۱۳۵۰ خورشیدی این تفکیک را درک نکردند و در نتیجه به جای تحول در ذهنیت و فرهنگ و نهادها، به «نوسازی سطحی» بسنده شد. این یادداشت در فرو کاستن همه چیز به پارادوکس «مدرنیته/مدرنیزاسیون» چنان پیش رفته است که در تحلیل جنبش مشروطه و نهضت ملی شدن صنعت نفت و حتی پس از آن، تا اندازهای دیده از نقش نیروهای سکولار، ملیگرا و چپ، و همچنین نقش ساختار حقوقی و نهادهای سیاسی برگرفته است. این متن بیش از حد بر پارادوکس «مدرنیته / مدرنیزاسیون» متمرکز است، ولی عدم استقرار نهادهای پایدار قانون، تفکیک قوا، نظام حزبی، و آزادیهای مدنی از نگاهش دور ماندهاند، در حالی که درفلسفهی سیاسی این امور ریشهی دموکراسی و دولت مدرن تلقی میشوند.
در اینجا لازم است به این نکته نیز اشاره کنم که شماری از روشنفکران مشروطهخواه و پسامشروطه (مانند حسن تقیزاده، محمد علی فروغی، یا حتی احمد کسروی)درک فلسفی درخوری از مدرنیته داشتند ، ولی زمینهی اجتماعی-سیاسی برای تحقق آن فراهم نشد، زیرا ساختار قدرت مطلقه و همچنین ساختار طبقاتی و اقتصادی ایران بر بافتار فرهنگ کلی جامعه مانع آن بود.
- مدرنیزاسیون چونان پروژهای استعماری و بورژوایی
در یادداشت یکم ابهامی در نسبت میان بورژوازی و استعمار وجود دارد. این یادداشت از اصطلاحات رایج در تحلیلهای دههی ۱۳۵۰ بهره گرفته و تنها از «بورژوازی کمپرا دور»، «پایگاه داخلی امپریالیسم» و «حاکمیت دستنشانده» سخن گفته است، در حالی که امروزه باید تا اندازهای در بهرهگیری از این اصطلاحات بازبینی و احتیاط صورت گیرد. باید با دقت بسیار پرسید و پاسخ داد که آیا حکومت محمد رضا شاه پهلوی صرفاً «پایگاه امپریالیسم» بود یا او را باید عاملی مستقل با پروژهی خاص خود در مدرنیزاسیون اقتدارگرایانه نیز تلقی کرد؟
در برجستهسازی یک امر باید به این نکتهی دیالکتیکی هم توجه داشته باشیم که چگونه ضد آن نیز در برابر آن رشد میکند. اگر بپذیریم که مدرنیزاسیون در ایران عمدتاً به صورت وابسته و کمپرادور پیش رفته است ، باید به این نکته نیز توجه کنیم که این وابستگی دقیقاً همان زمینهای بود که انقلاب ۱۳۵۷ را ضرورت بخشید. به دیگر سخن، از آنجا که مدرنیزاسیون حامل رهایی نبود بلکه به ابزار سلطهی امپریالیسم بدل شد، تنها بدیل منطقی آن انقلابی بود که بتواند در سطح ذهنیت جمعی، استقلال و اصالت تاریخی را بازتولید کند. از این رو انقلاب ۱۳۵۷ علیالاصول واکنشی کور نبود، بلکه پاسخی ساختاری به تحمیل یک مدرنیزاسیون بیریشه نیز بود.
- 3. ذهنیت ضد استعماری و ضد استبدادی مردم
ذهنیت انقلابی مردم در دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ خورشیدی محصول مستقیم تجربهی زیستهی آنان از استبداد سلطنتی و سلطهی خارجی بود که البته روشنفکران و نیروهای سیاسی در شکلدهی آن نقش داشتند. این ذهنیت را نمیتوان به آگاهی کاذب تقلیل داد، بلکه باید بپذیریم که این ذهنیت واجد حقیقتی تاریخی بود: این حقیقت سلطنت پهلوی پایگاه امپریالیسم نیز محسوب میشد. در چنین شرایطی و تداوم و اصرار بر تداوم آن، انقلاب نه انتخابی دلخواه، بلکه تنها راهی بود که مبارزان سیاسی و شماری از روشنفکران و مردم برای بازیابی کرامت و عاملیت تاریخی خود پیش پا میدیدند.
- 4. روحانیت و تضاد با مدرنیته
ادعای تضاد کلی روحانیت با مدرنیته بهجا است، ولی باید توجه داشت که در شرایط ایران، این تضاد مانع از وقوع انقلاب نشد، بلکه به آن شکل خاصی بخشید. روحانیت نیرویی بود که توانست خواستهای متکثر اجتماعی را در قالبی مشترک و نمادین بیان کند. از دید فلسفهی سیاسی، هیچ انقلابی بدون زبان و حامل اجتماعی نمیتواند به تحقق برسد. در ایران، روحانیت به دلیل شبکههای نهادیاش (مساجد، حوزهها، مناسک) نیرویی بود که میتوانست انرژی انقلابی را سازمان دهد، هرچند در سطح محتوایی با مدرنیته تعارض داشت.
در کل میتوان گفت روحانیت نیز صرفاً «ضدمدرن» نبود، بلکه پروژهای «مدرنستیز اما سیاسی-مدرن» داشت: یعنی با ابزار مدرن بسیج تودهها و سازماندهی قدرت، خود را در متن مدرنیته بازتولید کرد. این را نمیتوان تنها تضاد ساده با فرهنگ مدرن نامید.
- 5. تفاوت نگاه مردم و روحانیت به آمریکا
یادداشت یکم به دوگانگی نگاه مردم و روحانیت نسبت به آمریکا و شاه اشاره کرده است: برای مردم، استبداد و وابستگی شاه به امپریالیسم مذموم بود؛ برای روحانیت، آنچه مذموم بود «فرهنگ مدرن» و تهدید به سکولاریسم و عرفیسازی جامعه بود.
این تفاوت نگاه نیز پارادوکس دیگری بود، اما دقیقاً همین پارادوکس سبب شد که روحانیت بتواند بر موج ضدامپریالیستی مردم سوار شود. اگرچه انگیزههای مردم و روحانیت در ضدیت با آمریکا متفاوت بود، اما همپوشانی ظاهری آنها اتحاد عمل پدید آورد. از منظر دیالکتیک تاریخی، این همپوشانی شکلی از «همارزی مطالبهها» (به تعبیر لاکلائو) بود که گروههای گوناگون با خواستههای گوناگون در برابر یک دشمن مشترک به صفبندی واحدی روی آوردند، و با چنین همارزیهاییهژمونی انقلابی شکل گرفت و وقوع انقلاب گریزناپذیر شد.
من هر چند همراییهائی با یادداشت یکم دارم، ولی بر این باورم که تا اندازهای، خواسته یا ناخواسته،در آن یکسویهنگری تاریخی دیده میشود. به نظر میآید این یادداشت مفروض گرفته است که روحانیت تنها به دلیل تضاد با فرهنگ مدرن در برابر شاه و غرب ایستاد. این تحلیل عوامل دیگر مانند اقتصاد سیاسی، عدالتخواهی اجتماعی، نفوذ شبکهی مساجد و بازار، فرهنگ دینی تودهها، و گفتمان عدالت شیعی را نادیده میگیرد.
- 6. ایلوژن تاریخی و هژمونی روحانیت
بر پایهی یادداشت یکم مردم در یک «ایلوژن تاریخی» روحانیت را نمایندهی خود دانستند. این گزاره بخشی از حقیقت است، اما بهخودیخود فروکاستگرایانه است. مردم تنها فریب نخوردند یا دچار وهم و پندار نشدند؛ بلکه ترکیب عواملی چون اقتدار کاریزماتیک، شبکهی اجتماعی-فرهنگی دین، انسداد سیاسی موجود، ضعف بدیل سکولار، و انسجام نسبی ایدئولوژیک جریان مذهبی سبب شد روحانیت به هژمونی برسد. «ایلوژن» به تنهایی تبیین بسنده را به دست نمیدهد.
از این گذشته، باید به این نکتهی مهم نیز توجه کرد که حتی اگر این نگرش یادداشت یکم پذیرفته شود که مردم در این گمان که روحانیت همان خواستهای آنان را نمایندگی میکند گرفتار یک «ایلوژن» بودهاند، از دید فلسفهی انقلاب، همین ایلوژن بخشی ضروری از فرایند انقلابی بوده است. هیچ انقلابی بدون نوعی تخیّل سیاسی نمیتواند هژمونیک شود. انقلابها همواره بر ترکیبی از واقعیت و ایلوژن استوارند. ایلوژن تاریخی ایران در یک طیفبندی رنگارنگ همان چیزی بود که در گردآوری نیروهای پراکنده و پدیدآوری لحظهی گسست نقش داشت. این که این تخیّل سیاسی تا چه اندازه قابل نقد بود بحث دیگر در چارچوب آسیبشناسی انقلاب است.
واپسین سخن
بر پایهی آنچه از مجموع این شش تز نهفته در یادداشت یکم برمیآید میتوان نه تنها وجود پارادوکس مدرنیته / مدرنیزاسیون را انکار نکرد، بلکه حتی بر ایفای نقش ضروری (درست یا نادرست) آن در تکوین و زایش انقلاب تأکید داشت. از دیدگاه فلسفهی تاریخ، تضاد میان مدرنیته و مدرنیزاسیون، وابستگی اقتصادی، استبداد سیاسی، و ایلوژنهای فرهنگی همگی تکانههای یک فرایند دیالکتیکی بودند که به انقلاب ۱۳۵۷ انجامیدند. بنابراین، انقلاب نه تصادفی بود و نه صرفاً محصول خطاهای شناختی؛ بلکه ضرورتی تاریخی بود که از دل تناقضهای حلنشده برآمد. فهم رخداد انقلاب چونان ضرورت، ما را قادر میسازد نه آن را صرفاً محکوم کنیم و نه رمانتیزه؛ بلکه آن را چونان گسستی دیالکتیکی ببینیم که در آن جامعهی ایران برای نخستین بار در تاریخ معاصر خود، امکان کنشگری جمعی فراگیر را تجربه کرد.
اگر بخواهم بیشترین همدلی را با یادداشت یکم داشته باشم بر این باورم که «فهم نکردن تمایز مدرنیته و مدرنیزاسیون» یکی از پارامترهای نقشآفرین در بحران ایران از جنبش مشروطهخواهی تا سال ۱۳۵۷ بوده است. این بحران همچنین در فقدان یک قرارداد اجتماعی پایدار، نهادینه نشدن حقوق فردی، و نبود فرهنگ گفتوگو و مصالحهی سیاسی نیز ریشه داشت.
در کل باید بگویم که لزوم توجه به تمایز مدرنیته / مدرنیزاسیون درست و مهم و لازم است، ولی کافی نیست. در تحلیل تاریخی باید تا حد ممکن از نگرش ایدئولوژیک و سادهسازی در قالب اصطلاحات و فرمولهای خاص بپرهیزیم، و توجه کنیم که برای فهم جنبش مشروطهخواهی، و رویدادهای منتهی شده به کودتای ۱۳۳۲ و انقلاب ۱۳۵۷ باید به پیچیدگی ساختار قدرت، نهادهای سیاسی، فرهنگ عمومی، و استراتژی نیروهای اجتماعی – و البته نقش قدرتهای خارجی – توجه کرد، نه صرفاً به یک عامل واحد مانند این پارادوکس.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.