نقد گذرای برخی از مواضع نیهیلیستیِ شماری از فعالان سیاسی و روشنفکران ایرانی سرخورده

 

 موسی اکرمی

 

اشاره. دوست یکی از دوستانم در برابر اشاره به ادعای اردشیر زاهدی در خاطراتش (صفحه‌ی ۳۱۳ متن پارسی) در باره‌ی انتقال ۳۱ میلیارد دلار پول از سوی محمد رضا شاه پهلوی در دوران پیش از انقلاب (به استناد اطلاعیه‌ی دادستانی در زمان دولت جعفر شریف امامی) – که در برابر ادعای ۶۲ میلیون دلاری آقای رضا پهلوی در صدای آمریکا طرح شده بود – مطالبی نوشته است که بازتاب‌دهنده‌ی دلسردی و سرخوردگی و انفعال و بدبینی نسبت به گذشته و حال و آینده‌ی کشور و گونه‌ای نیهیلیسم افراطی ویرانگر در ابعاد معرفت‌شناختی، روان‌شناختی، سیاسی، و حتی اخلاقی هستند و نیاز به آسیب‌شناسی دارند.

من جمله‌هائی از ایشان را به‌کوتاهی و بی‌طرفانه بررسی و نقد کردم بدین امید که در کوشش فردی و جمعی چنین نیهیلیسمی که گریبانگیر شماری از فعالان سیاسی و روشنفکران ایرانی شده است شناسایی، آسیب‌شناسی شود و همگان دریابیم که راه حل نه انفعالی چنین نیهیلیستی بلکه کوشش برای فهم رویدادهای سیاسی و تبیین آن‌ها و فهم راه برونرفت‌ از این وضع بحرانی و دستیابی به وضعی با مطلوبیت نسبی است که همه‌ی آن فعالان و روشنفکران با آرمان‌های تحقق چنین وضعی در مبارزات شرکت کرده بوده‌اند.

 

۱. موضع‌گیری کلی: «من هیچ علاقه‌ای به بازگشت سلطنت ندارم  […و] این که رضا پهلوی لیاقت دارد یا ندارد اگر بیاید تبدیل به چه خواهد شد دست من و شما نیست.»

این جمله‌ها بیانگر نوعی قطعیت در بی‌طرفی سیاسی است که نویسنده در ظاهر می‌خواهد ضمن بیان باور احتمالاً واقعی خود مخاطب را از متهم ساختن او به سلطنت‌طلبی بازدارد. این موضع می‌تواند نشانه‌ای از کوشش برای واقع‌گرایی نیز باشد، ولی هم‌زمان می‌تواند ناشی از تجربه‌ی تلخی باشد که  نویسنده نسبت به وقایع گذشته دارد و به این نتیجه رسیده است که مبارزان سیاسی در نتیجه‌ی نهایی نقشی نداشته‌اند و ندارند، و بنابراین خود به هیچ گروه سیاسی‌ای (و شاید بیشتر از همه به سلطنت‌طلبان) بی‌اعتماد است.

به باور من نویسنده‌ی این جمله، با توجه به بافتار کلی یادداشت او، به گونه‌ای بدبینی سیاسی و باور به لزوم کناره‌گیری از فعالیت سیاسی رسیده است. بی‌علاقگی یا بی‌طرفی مطلق نسبت به قدرت یا نظم سیاسی، به‌ویژه در جوامعی چون جامعۀ ایرانی که سیاست، درست یا نادرست، در همۀ زوایای زندگی همۀ مردم حضور مستقیم و نامستقیم دارد، پدیده‌ای نادر است، و معمولاً هر فردی دارای نظری نسبت به رویدادهای تأیرگذار بر خود، و همچنین دارای ارزش‌ها و آرمان‌هائی است که جهت‌گیری او را شکل می‌دهند.

اگر از انگیزه‌های این انفعال و بی‌طرفی بگذریم باید گفت که هر چند  بی‌طرفی مطلق ممکن است با مبانی فکری ویژه‌ای یک نگرش آرمانی باشد، ولی در عمل می‌تواند به نوعی بی‌تفاوتی فرد نسبت به سرنوشت جامعه (و حتی سرنوشت خود فرد و نزدیکان او) بینجامد.به نظر من انسان‌ها در مقام موجوداتی گروه‌زی و چونان شهروندانی که در میان جمع زندگی می‌کنند در حالت بهنجار باید فعالانه نسبت به سرنوشت خود و دیگران و جمعی که در آن زندگی می‌کنند حساس باشند، نه آن که صرفاً نظاره‌گر یا ناامید باشند. گریز از توجه به سرنوشت جمع معمولاً امری نابهنجار است که باید آسیب‌شناسی شود.

 

۲. درباره‌ی فردوست و داماد شاه: «خائنین بودند که هم از آخور خوردند و هم می‌خواستند از توبره بخورند.»

اینجا با یک برچسب‌زنی قاطع روبه‌روییم که افراد را به خیانت متهم می‌کند. چنین اظهارنظری اگرچه ممکن است بر اساس تجربه یا مطالعات فردی شکل گرفته باشد، ولی عقلانیت سیاسی حکم می‌کند که برای این قبیل اتهامات باید شواهد دقیق و عینی وجود داشته باشد و نباید صرفاً بر اساس عواطف یا کینه‌توزی یا تفاوت دیدگاه سیاسی یا قرار داشتن در تقابل سیاسی و مبارزاتی با افراد به قضاوت در باره‌ی آنان بپرد ازیم. با محفوظ بودن انتقادهای جدی نسبت به دولتمردان شاه، و رفتار آنان پیش و پس از انقلاب، باید بپذیریم که بهره‌گیری از اصطلاحاتی چون «خائن» بدون عرضه‌ی تعریف دقیق «خیانت» و ویژگی‌های آن و بدون ارائه‌ی دلایل مستدل می‌تواند به دوقطبی‌سازی بینجامد و مانع گفتگوی منطقی و سودمند شود چنان که آنان نیز ممکن است به آسانی مخالفان گوناگون خود را خائن بدانند (و بارها چنین کرده‌اند). به باور من حتی نسبت به مخالفان و دشمنان نیز همواره باید به قضاوت عادلانه و قائل شدن حق دفاع برای آنان متعهد بود.

 

۳. درباره‌ی فهرست کسانی که ارز به خارج منتقل کرده‌اند: «من پشیزی برای این اسناد ارزش قائل نیستم.»

این جمله به تردید نسبت به اسناد و اطلاعات رسمی یا غیررسمی اشاره دارد و احتمال دخالت و دستکاری نهادهای حکومتی و غیرحکومتی پیش و پس از انقلاب را مطرح می‌کند. چنین شک‌گرایی سیاسی و موضع انتقادی نسبت به اسناد تا حدی سالم است و نشان‌دهنده‌ی شناخت پیچیدگی‌های قدرت و اطلاعات در نظام‌های سیاسی و رفتارهای کنشگران سیاسی است. شک منطقی همواره پسندیده است، ولی باید مراقب بود که به بی‌اعتمادی مطلق و نظریه‌ی توطئه نینجامد، زیرا که این امر می‌تواند هرگونه نقد سازنده را بی‌اثر کند. من بر این باورم که باید با تحلیل‌های مستدل و شفاف به نقد بپردازیم، نه آن که به کلیت داده‌ها شک کنیم.

 

۴. درباره‌ی تغییر دیدگاه فرد نسبت به حزب توده: «من زمانیکه شما ذوب در جمهوری اسلامی بودید طرفدار پر و پا قرص افکار توده‌ای‌ها بودم»

 

این اعتراف به تغییر موضع و پشیمانی، صرف نظر از درستی یا نادرستی تغییر موضع، به خودی خود نشانه‌ی تکامل فکری است. در عین حال نشان می‌دهد که فرد تجربه‌ای تلخ از تعقیب آرمان‌های گذشته‌اش در پیوند با یک جریان سیاسی داشته است. به نظر من نبود تعصب نسبت به یک گروه و تغییر موضع می‌تواند یک ارزش باشد، ولی باید دید این تغییر بر اساس چه معیارهائی انجام شده است و آیا نویسنده‌ی این جمله توانسته است با عقلانیت و تجربه‌ی در خور تغییر موضع دهد و در برابر آن به یک موضع مستدل‌تر و پذیرفتنی‌تر دست یابد یا نه؟ احساس نفرت نسبت به یک گروه سیاسی بدون تحلیل دقیق دلایل آن آن تفرت، می‌تواند به تعصبات جدید منجر شود.

 

۵. درباره‌ی محاسبات اقتصادی مربوط به ادعای ۳۱ میلیارد دلار انتقال پول از سوی محمد رضا شاه پهلوی

 

دوست دوست من کوشیده با اعداد و ارقام، ادعای مربوط به انتقال پول از سوی محمدرضا شاه پهلوی، یا مبلغ آن، به خارج از را رد کند. او به قیمت نفت و میزان تولید در سال‌های پیش از انقلاب استناد کرده و دست به محاسبه‌ی ارز حاصل در برابر فروش نفت زده است تا نشان دهد این ادعا نسبت به درآمد نفتی پیش از انقلاب یک ادعای بسیار گزاف است.

 بهره‌گیری از داده‌های اقتصادی برای رد یا تأیید یک ادعا بسیار مناسب و منطقی است. ولی باید توجه داشت که این محاسبات تنها یک سویه از موضوع است و امکان دارد انتقال پول به اشکال مختلفی انجام شده باشد (مثلاً طلا، جواهرات، خرید اموال منقول و نامنقول در خارج، سرمایه‌گذاری، حساب‌های بانکی گوناگون و مانند آن‌ها). بنابراین، رد کردن کامل ادعا تنها بر اساس یک محاسبه‌ی نفتی کافی نیست. این از بدیهیات است که همواره باید به احتمال خطا در مدل‌ها و اطلاعات توجه کرد. توجه به همه‌ی گونه‌های سرمایه  و منابع ارزی که می‌توانسته در مبلغ ادعایی انتقال یافته توسط شاه نقش داشته باشد ضروری است.

همین جا باید تأسف خود را از بی‌مسئولیتی جمهوری اسلامی اعلام کنیم که طی مدتی طولانی هرگز به این امر مهم نپرداخته است تا یک بار برای همیشه اموال منقول و نامنقول شاه و دیگر اعضای خاندان پهلوی، و همچنین وابستگان به دربار و سران نظام سلطنتی را با تکیه بر اسناد و مدارک به گونه‌ای رسمی اعلام کند تا همگان بدانند که آن خاندان و دیگران چه اموالی در ایران و در خارج از کشور داشته‌اند، و چه میزان از آن‌ها را توانسته‌اند در تصاحب خود نگه دارند.

تردیدی در این نیست که اسناد اعتمادپذیر ذیربط برای این امر وجود دارند، ولی، شوربختانه،افرادی، به هر علت و دلیل، بیش از ۴۶ سال مانع انتشار شفاف آن اسناد و روشنگری مستند و مستدل شده‌اند. آشکار است که نمی‌توان در شرایط عادی از خاندان پهلوی انتظار داشت «دارایی» خود را – که بی‌هیچ تردید بخش اعظم آن را می‌توان غیرقانونی و ربوده از دارایی مردمان ایران دانست – اعلام کند. برای نمونه آیا می‌توان از اموال منقول موجود در ۳۸۴ چمدان معروف در مطبوعات و فضای مجازی که با نظارت خانم فرح پهلوی بسته‌بندی شده و در روز ۲۶ دی ماه ۱۳۵۷ همراه با او و شاه به خارج از کشور منتقل شده‌اند، و همچنین ارزش مادی آن‌ها، اطلاع یافت؟   

به هر روی از نهادهای مسئول جمهوری اسلامی انتظار می‌رفت کمیته‌ی ویژه‌ای را مأمور بررسی دقیق این موضوع برای اعلام به مردم، موافقان و مخالفان انقلاب ۱۳۵۷، جهانیان، و تاریخ کند تا ارقام اعلام شده در باره‌ی «دارایی»ی (اکثراً غیرقانونی و ربوده شده‌ی) شخص محمد رضا شاه پهلوی و دیگر افراد وابسته به او و نظام سلطنتی او میان ۱۰۰ میلیارد دلار منابع غیررسمی نزدیک به جمهوری اسلامی و ۳۵ میلیارد دلار فایننشیال تایمز از یک سو و ۶۲ میلیون دلار ادعایی آقای رضا پهلوی در صدای آمریکا از سوی دیگر نوسان نکنند.

 

۶. درباره‌ی رضایت از انقلاب: «من هنوز از انقلاب مردم ایران راضی هستم اگر کار بدست کاردان می‌افتاد.»

 

این جمله نشان‌دهنده‌ی پذیرش کلی اصل انقلاب ولی با موضع نقادانه نسبت به اجرای آن است. این موضع تا حد زیادی نمونه‌ی مواضع بسیاری از فعالان سیاسی و روشنفکران ایرانی پس از انقلاب است. این گونه تحلیل دلسوزانه و واقع‌بینانه که انقلاب می‌توانست موفق باشد اگر از مدیریت یا حتی ساختار و کارگزاران بهتری برخوردار بود، با فلسفه‌ی سیاسی و فلسفه‌ی اخلاق استوار بر عقلانیت انتقادی تطابق دارد. به باور من نیز انقلاب به ضرورت جامعه‌ی ما تبدیل شده بود، و چونان یک پدیده اجتماعی-سیاسیِ دگرگون‌سازِ بسیاری از بنیادها نیازمند نهادهای کارآمد و کارگزاران شایسته بود، که شوربختانه، به دلایل و علل گوناگون، چنین نشد. ولی این نباید مایه‌ی دلسردی نسبت به سیاست، و بدتر از آن بدبینی ویرانگر در برابر سرنوشت کشور شود، بلکه کوشش مضاعفی را برای دخالت در هر گونه تغییر مثبت در راستای اهداف انقلاب را ایجاب می‌کند.

 

۷. درباره‌ی فساد حکومت‌ها: «اگر امام زمان هم در رأس حکومت قرار بگیره دیر یا زود فاسد می‌شود یا فاسدش می‌کنند.»

این دیدگاه، بازتابی از گونه‌ای واقع‌گرایی سیاسی خام در توجه به قدرت فردی است که از سوی فیلسوفان کلاسیکی چون ماکیاولی نیز مطرح شده است. این سخن یا نگرش بر این باور استوار است که قدرت بنا بر سرشت یا ذات خود مستعد فساد است و حتی بهترین رهبران نیز ممکن است سقوط کنند. ولی در فلسفه‌ی سیاسی مدرن، بحث بر سر خاستگاه، ساختار و هدف قدرت است، و به ساختارها و نهادها و سازوکارهائی توجه می‌شود که بتوانند قدرت را کنترل کنند و فساد را تا حد ممکن کاهش دهند. بنابراین، با توجه به نقش حکومت دموکراتیک و نهادهای قانونمند ذیربط آن، این دیدگاه دیگر چندان قابل دفاع نیست یا دست کم باید به گونه‌ای مشروط بیان شود و از صدور حکم کلی خوددداری گردد.

 

۸. درباره‌ی ناامیدی ژرف و بی‌اعتنایی افراطی نسبت به سرنوشت ایران: «[دیگر] اصل ایران هم برایم مهم نیست… ایکاش […] هم همراه […] می‌رفت.»

 

این بخش شدیداً احساسی و تلخ است و بازتابی از ناامیدی ژرف نویسنده نسبت به وضع کشور است. به باور من این گونه ناامیدی و دلسردی بیانگر آسیب شدید روانی و اجتماعی است. افراد  هنگامی که حس کنند آرزوهایشان بر باد رفته‌اند و امید به تغییر و بهبود را از دست بدهند، ممکن است به چنین اندیشه‌های منفی و حتی نامعقول و ویرانگری بگرایند. این وضع نیازمند تحلیل ریشه‌ای‌تر و جلب توجه این افراد سرخورده نسبت به حقوق بشر، میهن‌دوستی، عدالت اجتماعی، تعهد اخلاقی و احساس مسئولیت نسبت به انسان‌ها، هم‌میهنان، و میهن، بر بافتار تعلق به یک میراث فرهنگی و تمدنی است تا بتوان امید و احساس تعلق خاطر به میهن و احساس مسئولیت نسبت به آن و هم‌میهنان را در آنان بازیابی کرد. این وظیفه‌ی دشوار افراد و نهادها و گروه‌های گوناگون است که پرداختن بدان در این مجال نمی‌گنجد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)