۱. اپوزیسیون باید میان خود گفتگو نمایند. اما گفتگو یعنی چه و به چه منظور صورت می‌گیرد؟ از منظر فلسفه تکوینی، در آغاز، گفتگو به منظور اثبات عقلانی یا شبه‌عقلانی یک دیدگاه در برابر دیگری بود. چنین ایده‌ای از گفتگو اساساً مستقل از نظریه حقیقت است. سپس، به ویژه با سقراط و تثبیت ایده حقیقت، ایده گفتگو نیز تغییر کرد. سقراط به ویژه باور داشت حقیقت فقط در دیالکتیکی خود را آشکار می‌کند که توسط گفتگو پیش‌برده شود. به این ترتیب، افراد وارد گفتگو می‌شدند تا حقیقت همچون خورشیدی که الزاماً در سمت هیچ‌کدام از آنان نبود، امکان طلوع داشته باشد. اما به تدریج و با سست شدن نظریه حقیقت، گفتگو معنای دیگر یافت. افراد وارد گفتگو می‌شدند تا باورهای خود را، و مسئولیت اجتماعی ناشی از این آگاهی را بازشناسند، بدون اینکه باوری به حقیقت متعال داشته باشند. حقیقت اکنون و اینجا،‌ در باور و تعهد من به مسئولیت اجتماعی من است که متولد می‌شود و ممکن است به آسانی تغییر کند.

۲. به این ترتیب، گفتگوی اپوزیسیون با یکدیگر، علی‌الاصول باید منتهی به شناخت بیشتر هر یک از طرف‌ها از خودشان، پیش‌فرض‌ها و باورهایشان شود. به گمانم، هیچیک از طرفهای اپوزیسیون، هنوز آنچنان که شاید، ایدئولوژی براندازی یا تغییر اجتماعی خود را صورتبندی نکرده‌ است. به گمان من موضوع بنیادین بر یک دوگانه استوار است. آیا آنچه به نام انقلاب یا شورش ۵۷ خوانده می‌شود، یک ضرورت تاریخی بود یا خیر.

۳. از اینجا باید متوسل شویم به یک نظریه تغییر اجتماعی و در اینجاست که هر کسی شایسته است به بازشناسی از خود دست یابد. من به کرات در باره تغییرات منجر به انقلاب ۵۷ نوشتم. از زاویه‌ای که من این پدیده اجتماعی را می‌بینم، انقلاب ۵۷ یک ضرورت تاریخی بود که در اثر پروژه ملت سازی دوره پهلوی اول ایجاد شد. معادله اساسی در این میان اینست: فقدان دولت= فقدان ملت. شاید در اولین نوشته‌هایی که در این سایت گذاشتم به موضوع امتناع سیاست در ایران پرداختم و اینکه چرا سیاست در ایران به سبب به محاق رفتن دولت ملی که نتیجه آن ناپدید شدن مردم است، عملاً شکل اسطوره‌ای (در معنای ویژه فلسفی آن) پیدا کرده است. معادلات تغییر آسان است:

تاسیس دولت ملی در پهلوی اول=> نیاز به تاسیس ملت=> آغاز تاسیس ملت با رواج ایدئولوژی ملی پیشااسلامی

تاسیس ملت <=> تغییرات ساخت جمعیتی=> روند اتمیزه شدن ساخت اجتماعی از زندگی عشیرگی -> به خانواده بزرگ -> به خانواده هسته‌ای -> به فرد

تغییرات ساخت اجتماعی=> تغییرات نظام ارزشی=> احساس تعلیق فرد در جامعه اتمیزه=> از دست رفتن حمایت‌هایی که از نظام سنتی دریافت می‌شد.

رشد اقتصادی=> بزرگ شدن طبقه متوسط=> شکل‌گیری خواست مشارکت در قدرت سیاسی=> ساخت متصلب قدرت سیاسی دربار=> تصادم

مدرن شدن مذهب در ایران=> تلفیق ارزش‌های سنتی در نظام‌های ارزشی مدرن=> گرایش اجتماعی برای بازیابی کانون‌های سنتی حمایت (نظام ارزشی سنتی) => اجماع روشنفکران و مردم عادی حول نظام ارزشی سنتی که اکنون مدرن شده بود.

این زنجیره علت و معلولی البته خطی نیست و دارای بازخوردهای بسیاری است که به جهت محدودیت نگارش تایپی نمی‌توانم به آن اشاره کنم. فاکتورهای متعدد دیگر نیز در این میان وجود دارد که اکنون حوصله‌ای برای نوشتن ندارم و قبلا به آن‌ها پرداختم.

۴. اما منظور من از بند بالا این است که تغییر سال ۵۷ یک ضرورت تاریخی بود که بر اساس خود پروژه توسعه ملی ایجاد شده بود. همانگونه خود پهلوی دوم در یکی از مصاحبه‌هایش اشاره کرد، اشتباه بزرگ او در این بود که یا بازکردن فضای سیاسی را خیلی زود شروع کرد و یا خیلی دیر. این سخن او بسیار دقیق است و به آسانی می‌توان معادلات ریاضیاتی مربوط به تغییرات دینامیکی حاصل از این اشتباه را نوشت. به این ترتیب، به گمان من، اگر اپوزیسیون مشروطه‌خواه عمیقاً و جدا به این موضوع نپردازد که آن تغییر یک ضرورت تاریخی بود، گرفتار نوعی ارتجاع خواهد شد. کاملاً درست است که باید سیاست‌های توسعه ملی را آنچنان که در دوره پهلوی اول و دوم پی‌گیری می‌شد ادامه دهیم، اما بدون بازشناختن علل تغییرات اجتماعی آنروز، ممکن است در بهترین حالت دوباره مرتکب همان اشتباه شویم. اما چرا گفتم در بهترین حالت؟ زیرا بدون چنین بازشناسی حاصل از گفتگو که قبلاً به آن اشاره کردم، اپوزیسیون مشروطه‌خواه شانسی برای بازگشت به قدرت ندارد.

۵. اما به چه علت شانسی برای بازگشت به قدرت ندارد؟ به یک علت ساده. آن‌ها از درک وضعیت state سیاسی و نظم سیاسی ایجاد شده در نظام جمهوری اسلامی ناتوان خواهند بود. این عدم درک، توان آن‌ها را برای ابداع ابزارهای لازم برای تغییر اجتماعی محدود می‌کند. در مورد نظم سیاسی و تفاوت آن با نظام سیاسی قبلاً نوشتم. اصلاً در یک جمله بیان کنم که اگر در این میان کسی سیستمیست،‌ ریاضی‌دان و یا ساینتیست نیست، خواندن این نوشته‌ یا نوشته‌های مشابه برای او فایده‌ای ندارد.

۶. در اردوی مقابل نیز مشکلات جدی در عدم بازشناسی خود وجود دارد و آن‌ها نیز شدیداً نیازمند ورود به گفتگو هستند (در مورد ایده نقد و نتایج مترتب فلسفی آن قبلاً نوشتم) باور عمومی در این اردو این است که بر حسب ضرورت تاریخی، جامعه ایران دوره نظام پادشاهی را پشت سر گذاشته است و دوباره نمی‌تواند به آن برگردد. اگر پرسش شود، فاز بعدی این تغییرات اجتماعی چه خواهد بود، در بهترین حالت پاسخ خواهند داد نظام دموکراتیک غیرپادشاهی. اگرچه مشروطه‌خواهان هم به جد طرفدار دموکراسی هستند (که به گمان من این پاشنه آشیل همه نیروهای اپوزیسیون است) اما مخالفین آن‌ها باور دارند حصول دموکراسی در یک نظام پادشاهی (حداقل در ایران) ممکن نیست. البته تا جایی که می‌دانم آن‌ها هیچ استدلالی برای اثبات دیدگاه خود ارائه نمی‌کنند (اطمینان ندارم اکثر آن‌ها با استدلال ریاضیاتی برای اثبات یک گزاره آشنایی داشته باشند). موضوع این است که دموکراسی نوعی نظام سیاسی مبتنی بر مردم است، و ما در ایران مردم نداریم. آن‌ها فراموش می‌کنند که انقلاب ۵۷ اساساً اختلالی در پروژه تاسیس مردم بود. به محاق رفتن مردم نیمبند هم با به محاق رفتن دولت ملی در ایران تشدید شد (دولت دیگری ملت است، و ملت به میانجی دولت بر خود به مثابه ملت آگاه می‌شود و در این توسعه خودآگاهی است که از وضعیت بردگانی، تصادفی بودن و غیرضرور بودن خارج می‌شود و صاحب حق می‌گردد. افراد از حقوقی برخوردار نیستند -حقوق بشر بیشتر به سرابی می‌ماند که بد مست خرابی آن را خواب دیده باشد- بلکه این مردم است که صاحب حق است (حق از جنس قدرت است که خود، محصول خودآگاهی است، همچنانکه کودک برای اولین بار از واژه جادویی -من- برای خودآگاهی استفاده می‌کند تا در این استفاده، جهان را نیز همراه خود بیافریند)

۷. بنابراین، در اینجا یک چشم‌انداز غایب است، چشم‌اندازی که به مثابه میانجی برای آن خودآگاهی ملی عمل کند. این چشم‌انداز صرفاً به کمک گفتگو با هدف بازشناختن خود و مسئولیت اجتماعی خود ممکن است نه متقاعد کردن دیگری بر حقانیت نظر خود -اساسا نظریه حقیقت مربوط به دوران کودکی بشر است و اپوزیسیون باید نشان دهد اکنون بالغ شده است-

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)