هوشنگ کوبان

نشست مونیخ، اتحاد سلطنتطلبان با سلطنتطلبان
نشست مونیخ با شعار اتحاد برای براندازی رژیم جمهوری اسلامی برگزار شد بدون آنکه جز سلطاندوستان کسی در آن حضور داشته باشد؛ هیچ نمایندهای از جریانهای جمهوریخواه، چپ، قومی-ملی، فدرالیست یا نواندیش دینی آنجا حضور نداشت. و دقیقا همین نکته است که جوهرهی تناقضها و فریبکاری سیاسی این نشست را برملا میکند. در مونیخ سیرکی به نمایش درآمد که عملاً پروژهایست برای تحمیل یک نوع خاص از آیندهی سیاسی به نام مردم، بدون مشارکت واقعیِ مردم. پس سؤال اینجاست: اتحاد با چه کسانی؟ علیه چه چیزی؟ و برای ساختن چه نظمی؟
در عمل، نشست مونیخ پروژهای برای تثبیت رضا پهلوی بهعنوان چهرهی اصلی اپوزیسیون بود؛ آنهم با حذف دیگر صداها. این دقیقاً همان کاریست که همهی قدرتهای اقتدارگرا انجام دادهاند: ساختن یک اجماع مصنوعی، با سانسور مخالفان؛ و فروشِ گفتمانی یکصدایی، بهعنوان «اتحاد ملی».
تجربههای تاریخی
در سال ۱۳۳۲، بعد از کودتای علیه مصدق، شاه و متحدانش دقیقاً همین را کردند: حذف صدای مستقل ملی – با کمک قدرت خارجی.
در انقلاب ۵۷ هم، روحانیت صدای خود را بهعنوان صدای مردم قالب زد و دیگر گروهها را حذف کرد.
و حالا همان روند، اینبار با پوشش رسانهای در غرب، در حال تکرار است.
نشستی که فقط به سلطنتطلبان تریبون میدهد، نامش «مهندسی قدرت» است، نه اتحاد ملی.
و در چنین پروژهای، نه آزادی بهدست میآید، نه دموکراسی، نه کرامت. فقط یک استبداد نو، با پوشش مدرن و لبخند غربی.
چرا نقد سلطنت پیششرط دموکراسی واقعی است؟
اگر تنها یک چیز ما ایرانیان از تاریخ معاصر خود آموخته باشیم، این است که گذار به یک نظم نوین سیاسی تنها زمانی موفق خواهد بود که گذشتهی سیاسی با صداقت وشجاعت مورد نقد قرار گیرد. تجربهی جوامعی که توانستهاند از چرخهی مکرر استبداد عبور کنند، بهروشنی نشان میدهد: بدون تصفیهحساب تاریخی، آیندهای روشن و آزاد بنیان نخواهد گرفت؛ برعکس، این ساختارهای استبدادی است که در لباسی تازه بازتولید میشوند.
رضا پهلوی – که خود را یکی از چهرههای اصلی اپوزیسیون معرفی میکند – تاکنون: هیچ نظری دربارهی کودتای ۲۸ مرداد بر زبان نیاورده؛ هیچ نقد مستقیمی به دستگاه سرکوبگر ساواک نداشته؛ و یا دربارهی نظام تکحزبی پدرش (حزب رستاخیز) سکوت کرده؛ و در برابر هوادارانی که او را «شاه آینده» مینامند، هیچ مرزبندی علنی انجام نداده است. این سکوتها، در پرتو آنچه نظریهپردازان سیاسی «بافت تاریخی کنش سیاسی» مینامند، نشاندهندهی تداوم نرم گفتمان سلطنتیست. نبود انتقاد، یعنی مشروعیت بخشیدنِ ضمنی به آن گذشته.
اعتماد مردم به یک رهبر یا نیروی سیاسی نه از شعارهای کلیگویی همچون «رجوع به رأی مردم»، بلکه از شفافیت در موضعگیری دربارهی گذشته میآید. همانطور که فیلسوف سیاسی هابرماس میگوید: «تولید مشروعیت دموکراتیک از طریق گفتوگو ممکن است، اما آن گفتوگو باید بر پایهی شفافیت و نقد صادقانه از گذشته باشد.»
رضا پهلوی میگوید: «بیایید اول متحد شویم، جمهوری اسلامی را کنار بزنیم، بعد دربارهی نوع حکومت (پادشاهی یا جمهوری) به رأی مردم مراجعه کنیم.»
در ظاهر، این حرف عقلانی و وحدتطلب به نظر میرسد. اما در واقع، این یک فریب خطرناک سیاسی است. چون با این مدل، ما نمیدانیم برای چه چیزی میجنگیم. آیا آینده، بازسازی سلطنت است یا ساختن یک جمهوری واقعی؟ آیا حقوق مردم تضمین میشود یا دوباره در چنگال اقتدارگرایی میافتیم، فقط با چهرهای شستهرفتهتر؟
پس این سؤال مطرح میشود که: آیا میتوان بدون مشخص بودن مقصد، همه را به مبارزه دعوت کرد؟ هیچ مبارزهای، هیچ انقلابی، هیچ گذار سیاسی موفقی، بدون تصویر روشن از هدف نهایی به سرانجام نرسیده است. در انقلاب ۵۷ نیز خمینی گفت: «بگذارید شاه برود، بعد درباره نوع حکومت تصمیم میگیریم.» اما آن «بعد» هرگز نیامد.
هیچ توافق سیاسی پایدار، بدون اصول شفاف و عمومی قابل توجیه نیست.
اگر قرار است به مردم ارجاع داده شود، آیا نیکوتر نیست که همین حالا بحثی پیرامون نهاد قدرت سیاسی آغاز شود؟ آیا بناست اقتدار دوباره در قاموس یک نفر-پادشاه یا رئیس جمهور- خلاصه گردد؟ آیا در منطقهای که ما در آن زندگی میکنیم یا در تاریخ نزدیک خودمان نمونهای از یکپادشاه یا رئیس جمهور دموکرات سراغ داریم؟
اینکه کسی بگوید «فعلاً بحث حکومت آینده را کنار بگذاریم، بعد تصمیم میگیریم»، یعنی همین حالا تصمیم نهایی گرفته شده، فقط اعلامش مانده است.
ما از خمینی این را دیدهایم. از دیکتاتورها این را شنیدهایم. اتحاد بدون هدف روشن، اسمش وحدت نیست؛ اسمش تلهی سیاسی است.
از سوی دیگر، بدون حمایت قدرتهای خارجی، رضا پهلوی امکان بازگشت
.به قدرت را ندارد — پس ادعای استقلال سیاسیاش توخالیست.
این نکته، ابعاد عمیقتری دارد که باید دقیق و مستند باز شود. استقلال بدون تکیه به مردم، فقط شعار است.
رضا پهلوی بارها خود را حامی استقلال، آزادی و «رأی مردم» معرفی کرده است. اما نگاهی دقیقتر به مواضع، روابط سیاسی و رسانههای حامی او، چیز دیگری را نشان میدهد: او بدون حمایت آشکار و پنهان قدرتهای خارجی – بهویژه آمریکا، اسرائیل، و لابیهای غربی – هیچ ابزار واقعی برای رسیدن به قدرت ندارد. در حرف، او میگوید: «مردم باید تصمیم بگیرند.» اما در عمل: با چهرههایی مانند مایک پمپئو (معمار فشار حداکثری آمریکا علیه مردم ایران) و نتانیاهو عکس میگیرد؛ با رسانههایی چون ایراناینترنشنال، منوتو و نهادهای بودجهگرفته از دولتهای خارجی(اسرائیل و امریکا) دیده میشود؛ از موساد و سیا بهعنوان منابع اطلاعرسانی دربارهی حکومت ایران استفاده میکند.
چگونه ممکن است کسی که بدون پشتوانهی مردمی، تنها با حمایت بلوکهای قدرت خارجی فعالیت میکند، مدعی استقلال سیاسی باشد؟ تجربههای تاریخی نشان میدهد: هر جا قدرت خارجی تعیینگر بوده، مردم باختهاند. در افغانستان، دولتهای ساختهشده با دلار و اسلحهی آمریکا سقوط کردند چون ریشه در مردم نداشتند. در عراق پس از صدام، حکومتی با حمایت خارجی سر کار آمد، اما هنوز با بحران مشروعیت و فساد دستوپنجه نرم میکند. در مصر، دولت وابسته به غرب، پس از سقوط مبارک، هرگز نتوانست اعتماد واقعی مردم را جلب کند.
در همهی این نمونهها، شعار استقلال و دموکراسی داده شد، اما عملاً حاکمیت ملی قربانی منافع خارجی شد.
در مورد رضا پهلوی هم همین سناریو در حال تکرار است: او پایگاه مردمی ندارد؛ نه حزب، نه تشکل، نه شبکهی سیاسی واقعی در داخل. نیرویش از بیرون میآید: رسانه، لابی، بودجه، تبلیغات. اگر به قدرت برسد، ناگزیر باید در برابر حامیان خارجیاش پاسخگو باشد، نه ملت ایران.
پس سؤال ساده است: چه نوع استقلالی میتوان از کسی انتظار داشت که بدون تبانی با قدرتهای استعمارگر اساساً امکان ورود به قدرت ندارد؟
جمعبندی کنیم:
رضا پهلوی با سه ابزار در حال پیشروی است:
۱. ابهام در هدف سیاسی (پادشاهی یا جمهوری؟)
۲. سکوت درباره گذشتهی پدرش (کودتا علیه دولت ملی مصدق، ساواک، حزب رستاخیز، سرکوبها)
۳. وابستگی به قدرتهای خارجی با ادعای استقلال
و این همان ترکیبی است که تاریخ بارها به ما نشان داده:
نسخهی بهروزشدهای از همان فریبهای قدیمی.
تا وقتی که: گذشته نقد نشده؛ آینده شفاف نشده؛ و وابستگی به دولتهای استعمارگر قطع نشده؛ هر وعدهای دربارهی دموکراسی و آزادی، پوچ و خطرناک است.
بسیاری از رهبران تمامیتخواه و دیکتاتورها، در آغاز با شعارهای مردمی، عدالتخواهانه یا وحدتبخش به میدان آمدند، اما پس از بهقدرت رسیدن، نهادهای دموکراتیک را حذف یا تضعیف کردند.
در این زمینه چند نکته کلیدی وجود دارد: در اذهان عمومی ایران، نزدیکی به کسانی که به سیاستهای سرکوبگرانه، اشغالگرانه یا جنگطلبانه متهم هستند، نشانهای از بیتوجهی به حاکمیت ملی و حقوق ملت تلقی میشود. این رفتار، چه آگاهانه باشد چه از روی سادهلوحی، پیام سیاسی مشخصی دارد: همسویی با ساختارهای قدرت جهانی به جای اتکا به مردم داخل. درضمن، ما تجربههای تاریخی شعارهای پوپولیستی و نتایج خونین پشت سر داریم.
موسولینی و هیتلر هر دو با وعدههای اصلاحگرایانه و با حمایت بخش بزرگی از مردم و حتی روشنفکران به قدرت رسیدند. اما: موسولینی در ایتالیا با وعدهی نظم، عظمت ملی و عدالت طبقاتی وارد میدان شد و بعدها دیکتاتوری فاشیستی برقرار کرد، و هیتلر در آلمان با شعار «آلمان برای آلمانیها»، رفع بحران اقتصادی و احیای غرور ملی رأی آورد، اما کابوس فاشیسم و نسلکشی را رقم زد.
در هر دو مورد، دموکراسی ابزار رسیدن به قدرت بود، نه هدف نهایی.
وقتی چهرهای مثل رضا پهلوی، بدون پاسخگویی مشخص درباره ساختار آینده، نقش خود در آن، و ضمانتهای دموکراتیک، صرفاً به شعارهای «وحدت»، «اول گذار» و «بعد رأی» بسنده میکند، این چیزی جز نوعی پوپولیسم در لباس مدرن نیست. همان روشی که تاریخ بارها هزینهاش را به مردمان تحت ستم در همهجا تحمیل کرده است.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.