شاه عیاس هروقت که از میهمانان ایرانی و یا بیگانه پذیرائی می کرد، با ایشان به باده گساری می نشست و غالبآ بدست خود به آنان شراب می داد. اگر میهمان سفیر یکی از پائشاهان بود، به سلامتی آن پادشاه با وی شراب می خورد و اگر از جملۀ جهانگردان، یا سرداران و بزرگان ایران یا کشوری بیگانه بود، ساعتی با او به صحبت و میگساری میگذرانید و از مسائل گوناگون سخن می گفت. پی یتر دولاواله جهانگرد ایتالیائی، از شرابخواری شاه عباس در نخستین روزی که به حضور او بار یافته است، جنین می نویسد:
«… شاه اول به دوزانو – که در ایران نشان فروتنی و رعایت احترام است – بر زمین قزار گرفت، ولی پس از جند دقیقه خسته شد و مثل خیاطان ما «جهارزانو» نشست، ما نیز از او تقلید کردیم. سپس عمامه ار سر برگرفت و پهلوی دست خود گذاشت و بعد از آن در تمام مدتی که در خدمت او بودیم، – با اینکه شب فرارسیده و هوا سردتر شده بود – همچنان سر برهنه نشست و این یکی از عادات خصوصی اوست که معمولآ سربرهنه می نشیند[۱]. پس از آن اشاره کرد که شراب بیاورند. اسفندیار بیگ[۲] که بیرون درِ دیوانخانه ایستاده یود، چنان با شتاب از پی تنگ شراب دوید که در حوض کوچکی که نزدیک پلکان دیوانخانه بود، افتاد و چون مردی فربه و درشت استخوان است، در آب افتادنش مایۀ خندۀ شاه و حاضران مجلس گشت. وقتی هم که تنگ شراب را میخواست نزد شاه ببرد، باز از شتابِ بسیار آن را به یکی از نرده های دوطرف در زد و شکست به طوری که شراب در جلو شاه برزمین ریخت و باز موجب خندۀ شدید شد. شاه درجام طلای کوچکی شراب خورد و در همان حال پیشخدمتان – که همیشه در دیوانخانه حاضر خدمتند – به ترتیب به ما شراب دادند. امتیاز ما بر شاه این بود که گذشته از جام طلا، از تنگ طلا شراب می خوردیم، در صورتیکه برای شاه از تنگی بلور – که مخصصوص اوست – شراب می ریختند. چون نوبت شراب به من رسید و شاه مشاهده کرد که در گرفتن جام تردید دارم، گفت: « شاید شراب نمی خورید ». در جوابش گفتم: « راست است سالهاست که شراب نخورده ام، اما شنیده ام که چون اعلیحضرت میل دارید همه شراب بنوشند، برای اطاعت امر ایشان می نوشم و در انجام دادن اوامر دشوارتر و مهمتر نیز آماده ام …»
پس از این تعارف کوتاه – چنانکه رسم ایرانیان است – تعظیمی کردم و جام خود را نوشیدم …
« … این باده نوشی تا پاسی از شب دوام یافت. شاه عباس پیاپی از صراحی های بلوری که پهلوی دستش نهاده بودند، در ساغر زرّین شراب می ریخت و از طرفی پر از یخ – که روی سفره ای در برابرش بود، در جام خودش یخ می انداخت. … جام های دیگری نیز پیاپی در گردش بود…»[۳]
پس از آنکه همۀ میهمانان و حاضران این مجلس می روند، شاه پی یترودوواله را نگاه می دارد و با او از مطالب گوناگون سخن می گوید. در این مجلس جز شاه و جهانگرد ایتالیائی و محمدخان شمس الدین لو، معروف به دلو محمد، که شاه به شوخی او را دلی محمد یا محمد دیوانه می خوانده و چند تن از مطربان شاهی و یا دو یا سه پیشخدمت کسی نبوده است. شاه عباس پس از آنکه با
پی یتردولاواله از هر دری گفتگو می کند و عقاید او را دربارۀ مسائل گوناگون سیاسی و دینی و جنگی می پرسد، با دلی محمد خان به شوخی و باده گساری مشغول می شود. پی یترو دولاواله می نویسد:
« … در تمام مدتی که با شاه مشغول گفتگو بودیم، جام شراب درگردش بود. شاه نیز مرتبآ شراب می نوشید، ولی من گمان دارم که مقصود اصلی او از شراب دادن به میهمانانش این است که آنان را سرمست کند و حقیقت احساسات قلبی و افکار و عقایدشان آشنا گردد…
دفعۀ اول شاه جام زرّین کوچکی را از تنگ بلوری که پر از شراب سفید برنگ آب بود، پر کرد و با یخ مخلوط ساخت و در همان حال مرتبآ می گفت که این شراب خیلی سبک است. ولی من تصور کردم که شوخی می کند زیرا پیش از آن نظیر این شراب را در میهمانی کشیشان سن مارتن[۴] خورده بودم و می دانستم که بسیار قوی است. به همین سبب نیز به شاه گفتم که گمان دارم این شراب از تمام شراب های دیگر خوبتر و قوی تر باشد. امّا او در جواب گفت: « نه! مطمئن باشید که قدرتی ندارد » و درحالی که تصور می کردم خودش آنرا خواهد نوشید، جام را به من تعارف کرد. من نیز از طریق ادب گرفتم و نوشیدم. پس از آن شاه کمی از گیاه سپید رنگ و ترشی که ایرانیان پس از شراب برای دفع مستی آن می خورند، بمن داد. سپس باز به همان ترتیب شراب دیگری ریخت و در ضمن هزارگونه شوخی به دلی مخمد تعارف کرد…
چند لحظۀ دیگر شاه شراب دیگری به رنگ عادی که از شیراز آورده بود و به عقیدۀ او از هر شرابی بهتر است، به من داد. این شراب از آن شراب سفید قویتر بود. وقتی جام را به من تعارف کرد، با تبسّم گفتم: « گویا اعلیحضرت میل دارند مرا در تخستین روزی که شراب می نوشم، مست کنند.» به خنده جواب داد: « کمی مستی ضرر ندارد»
پس از آن باز جام را پر کرد و به دلی محمد خان داد . همینکه خان جام را سر کشید، شاه آن را از دستش گرفت … سپس با کار کوچکی قدری یخ شکست و درون جام افکند … و با دست حرکت داد تا سرد شود و به من تعارف کرد. منهم ناچار برعایت ادب گرفتم و نوشیدم …»
همین جهانگرد در جای دیگری از سفرنامۀ خود در ادامۀ شراب خوری های شاه عیاس چنین می نویسد:
« … وقتی که ما در جای خود نشستیم، شاه که ایستاده بود، از یک سوی مجلس به سوی دیگر می رفت . گاه چراغ ها را مرتب می کرد و گاه صراحی های شراب را که در ظروف پر از یخ بود و یا ساغرها و جام ها را مرتب می کرد و پیشخدمت ها و غلامبچگان را به خدمت میهمانان می فرستاد و گاه خود به حاضرانِ محلس شیرینی و خوراکی تعارف می کرد. پس از آن نزدیک من و پِرژان تاده (خلیفۀ بزرگ کشیشان کرملیت) آمد و یکی از جام هائی را که دور سفره چیده بودند، برداشت و پر از شراب کرد و به سلامتی حاضران مجلس نوشید… پس از آن که شاه شراب خورد، پیخدمتان شراب دادن آغاز کردند و چون سفره بسیار دراز بود، به هردسته از میهمانان پیشخدمتان خاصی شراب می دادند …
به خان تاتار و همراهانش هم که میهمان شاه بودند، در شاخ های حیوانات شراب دادند.زیرا که تاتاران و ازبکان در شاخ حیوانات شراب می نوشند. برای خان تاتار در شاخی مرصع به الماس های گرانبها که در پیش رویش گذاشته بود، شراب ریختند.
به من و پر ژان در جام زرینی شراب دادند که در نظر اول کوچک و سبک می نمود ولی چون از یکپارچه طلای ضخیم ساخته شده بود، چندان سنگین بود که نگهداشتن با یک دست بزحمت میسّر می شد. این جام ها را مخصوصآ سنگین ساخته اند که مایۀ تفریح خاطر گردد، زیرا هرکس که برای نخستین بار در یکی از این جام ها شراب نوشد، چون از سنگینی اش آگاه نیست، قطعآ آنرا بی اختیار خواهد انداخت و موجب خندۀ دیگران خواهد شد. پرژان که در اینگونه جام های شاهی شراب نوشیده و از سرّ آن باخبر بود، آهسته بزبان ایتالیائی مرا از آن راز آگاه کرد بطوری که جام را از اول با قوّت لازم گرفتم و در یک دست نگهداششتم و نوشیدم ولی در همان حال دانستم که پرژان خدمت بزرگ بمن کرده است. زیرا اگر او مرا از سنگینی جام آگاه نمی کرد و با زور کمتر آن را می گرفتم، قطعآ از دستم می افتاد و شراب می ریخت…
… یک ساعت بعد حسن خان حاکم همدان مست شد و از بیم آنکه مبادا کاری خلاف ادب انجام دهد، از کنار سفره برخاست. ولی چون نمی توانست برسرِ پای خود به ایستد، چند تن از سرداران دیگر – که کنار سفره پهلوی او نشسته بودند – نیز برخاستند و او را از مجلس شاه بیرون بردند. لحظه ای بعد خان تاتار هم به همان سبب از جای برخاست و شاه عباس خود از یکطرف و امامقلی خان – امیرلامرای فارس – از سوی دیگر بازویش را گرفتند و بیرون بردند …»
بد نیست در اینجا وصف یکی از مجالس میگساری او را در ساقی نامۀ یکی از شاعران معاصر وی بنام اقدس مشهدی بیان کنیم:
زمسجد به میخانه آرم پناه
به می شویم از چهره گرد گناه
قدح پر کن از بهر رندان مست
که مُهر لب روزه داران شکست
ملک صف زده گِرد این بزمگاه
شده جام می رشگ خورشید و ماه
…..
به عذر گنه چنگ و نی در خروش
خُم می چو دریای رحمت بجوش
بپایش نشسته شه دادگر
که باشد گل و باغ خیرالبشر
فلک قدر جمجاه عباس شاه
که دوش فلک باشدش تکیه گاه
جهان راضی از ابر انعام او
سرِ چرخ در گردش از جام او
…
بود این طربگه لبالب ز نور
تو در وی خرامان چو موسی به طور
در این بزم هرسو هزاران چراغ
درخشد چو در سینه گلهای داغ[۵]
(برگرفته از: ننصرالله فلسفی، زندگانی شاه عباس اول، مجلد دوم، صص ۲۵۹ – ۲۶۳)
[۱] – سفرنامۀ پییترو دولاواله، ج۳، ص۳۵۲. و نیز :سفرنامۀ توماس هربرت انگلیسی.
[۲] – اسم یکی از ندیمان و مشاوران مخصوص شاه عباس می باشد.
[۳] – سفرنامۀ پی یتر دولاواله، ج۳، صص ۳۲۵ و ۳۲۷ به بعد.
[۴] – Sain Martin
[5] – تذکرۀ میخانه، صص ۱۸۷ به بعد.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.