خمینی کی بود؟
به درستی خمینی کی بود؟ این امر روشن است که بجز در مورد شخصیت های معروف و مشهوری که تبار و نسل های گذشتۀ آنان معروف باشند، نمی توان مدعی تبار شناسی صحیح افراد عادی شد. زیرا که شناخت سلسله نسب افراد عادی از ورای قرون و اعصار، کاری بسیار پیچیده و دشوار و حتی گاهی غیرممکن است. از جملۀ اولین وسائل معتبر تحقیق در این مورد، عبارت از دسترسی داشتن به اسناد و مدارک رسمی ومعتبر ( از قبیل شناسنامه و یا دستخط قابل اعتماد در بارۀ هر کدام از حلقه های زنجیر سلسله النسب ) می باشد. در مورد آقای خمینی، درست است که وی به عنوان پایه گذار حکومت اسلامی، اینک یکی از شناخته شده ترین افراد دنیاست، لیکن تا قبل از شروع مبارزات سیاسی اش، کمتر کسی از وجود چنین شخصیتی اطلاع داشت. آبا و اجداد او نیز مانند خود وی ناشناخته بودند.
در حقیقت، برای این که مطالعۀ زندگی نامۀ اشخاص ( که اجداد آنان از معروفیت کافی برخوردار نیستند )، به تواند از بار علمی برخوردار باشد، چاره ای نداریم بجز این که پژوهش را از یکی دو نسل گذشتۀ وی شروع کنیم زیرا که فقط در این شرایط است که دسترسی به زندگی آنان، غیر ممکن نخواهد بود. علاوه بر آن، در امر مطالعه در مورد شخصیت هائی که قضاوت در بارۀ آنان با حبّ و بغض همراه است، می بایست از منابعی سود جست که نویسندگان آن ها تعصبی ( بر له یا علیه ) شخص مورد مطالعه ( در این جا خمینی ) نداشته باشند و در عین حال از روش های مطالعاتی علمی آگاه باشند. چنین پژوهشی شامل آگاهان و محققینی است که یا در خارج از محدودۀ حکومت اسلامی زندگی می کنند و می توانند بدون اِعمال سانسور و ترس از مأموران رژیم، واقعیت ها را بنویسند و یا این که بخاطر موقعیت برترشان و یا شهامت و جرأت شان، از حقیقت گوئی پروائی نداشته باشند. بنا بر این ما نیز در این پژوهش از این گونه منابع سود جسته ایم.
امیرطاهری در کتاب « خمینی »[۱]، دربارۀ زندگی نیاکان وی، به روایت از « شیخ علی تهرانی »[۲] می نویسد:
«… پدر بزرگ خمینی بنام « سید احمد » یک روحانی بود تحصیل کردۀ نجف که در حوالی سال ۱۸۴۰ م/ ۱۲۱۹ش، از نجف مهاجرت کرده و در شهر خمین مستقر شد و در آن جا مدرسۀ کوچکی تأسیس و مشغول تدریس فقه شیعه شد. پدر سید احمد، روحانیی بود ساکن کشمیر که او نیز مدرسۀ کوچکی را در آن شهر اداره می کرد. وی به عللی که معلوم نیست، به دو نام معروف شده بود؛ شاگردان مدرسه اش او را بنام « سید محمد حسینی نیشابوری » می شناختند. لیکن او در تنها کتاب خطی که در حوالی سال ۱۷۸۰ م / ۱۱۵۹ ش از خود بجای گذاشت، آن را به نام « میر احمد هندی »[۳] منتشر ساخت. نام این کتاب « عقبات الانوار » بود و آن با یک عربی آشفته که مخلوطی از لهجه های کشمیری و هندی بود، نوشته شده بود که هیچ خوانندۀ عرب زبانی یارای فهمیدن آن را نداشت. سید احمد ( پسرش ) پس از مهاجرت به خمین، سعی کرد که آن کتاب را منتشر سازد لیکن به علت آشفتگی متن، از عهده بر نیامد. در سال ۱۹۷۹، پس از استقرار حکومت اسلامی، نسخه های اصلاح شدۀ آن کتاب در قم چاپ گردید که بلافاصله رژیم از فروش آن جلوگیری کرد. .. موضوع کتابِ « عقبات الانوار » عبارت بود از یک سری حملات خشونت آمیز بر علیه مسلمانان سنی مذهب که از آنان به عنوان « کفّارالحرب » نام برده و همگی را مستوجب قتل عام دانسته بود… »
امیرطاهری ادامه می دهد که پدر بزرگ آقای خمینی ( سید احمد ) نیز مانند پدرش، در خمین به دو نام « مصطفوی » و « آقا نجفی » شناخته شده بود. وی دختر بزرگ ترین مالک خمین « یوسف خان » را به زنی می گیرد[۴]. مدتی بعد، ناصرالدین شاه قدرت حکومتی خویش را در همۀ زوایای کشور توسعه می دهد و کلیۀ مالکان بزرگ را ( که تا آن زمان در منطقۀ مالکیت خویش بصورت نیمه فئودال حاکم بر سرنوشت مردم بودند )، به زانو در می آورد. این رفتار شاه، به شکوه و جلال یوسف خان نیز در خمین خاتمه می بخشد. به دنبال آن، از اعتبار شهر خمین کاسته می شود و زمین های زراعی ارثی خانوادۀ میر احمد نیز رفته رفته به خشکزار تبدیل می شوند. پس از مرگ میر احمد، سهم نا چیز زمین های وی در بین پنج فرزند او تقسیم می گردد. بدین ترتیب خانوادۀ «مصطفی» – پدر خمینی – از طبقۀ مالکیت زمین، به مباشرت زمین های دیگران نزول می کند. از سوی دیگر، « مصطفی» هر چند که تحصیلات ملائی را در پیش پدرش انجام داده و به مرتبۀ ملائی نائل شده بود، لیکن در آمد این حرفه، هزینۀ خانوادۀ سی نفری وی را کفاف نمی کرد. تا آنجا که این خانوادۀ بزرگ، با فقر و تنگدستی گریبانگیر بود. کلیۀ افراد خانواده در یک خانۀ موروثی کهنۀ گِلی زندگی می کردند[۵]. این خانه که زادگاه خمینی است – و هنوز بصورت خرابه ای در این منطقه باقیست – دارای حیاط بزرگی است که در وسط آن یک حوض و دو درخت افسرده حال قرار دارد و دورا دور آن را یازده اطاق احاطه کرده است. بجز یک اطاق بزرگ پذیرائی که از طریق دو پنجره، از روشنائی تابش آفتاب بهره مند است، بقیۀ اطاق ها، بدون پنجره و محروم از تابش نور خورشید می باشند. این خانه، تا سال ۱۹۶۵ بوسیلۀ اهل خمین « خانۀ هندی » نامیده می شد. مدتی بعد، برادر کوچکتر خمینی پس از تأسیس یک شرکت رانندگی، قسمتی از این خانه را به خوابگاه رانندگان تبدیل کرد و به همین دلیل این خانه به نام « گاراژ هندی » معروف شد. بالاخره در سال ۱۹۷۹م / ۱۳۵۷ ش – همزمان با انقلاب اسلامی – این خانه بنام « خانۀ آقا » مشهور گردید و هنوز هم به همین اسم نامیده می شود.
در حوالی سال ۱۸۹۴م / ۱۲۷۳ش، سید مصطفای بیست ساله ( پدر خمینی ) که توانسته بود مقداری پول اندوخته کند با دختر نه ساله ای بنام صدیقه که فرزند یکی از ملاکین بود، ازدواج کرد. این بانو ( که مادر رهبر آیندۀ انقلاب اسلامی نیز بود )، علاوه بر مقداری وسائل خانه، قطعه زمینی نیز جزو جهیزیه با خود به خانۀ شوهر آورد و سید مصطفی با زراعت در این زمین، هزینۀ معیشت خود و خانواده اش را تأمین می کرد. ثمرۀ این ازدواج، پنج پسر و دو دختر بود که دو نفر از پسران در کودکی فوت کردند. سید روح الله فرزند قبل از آخر بود که در تاریخ ۹ نوامبر ۱۹۰۲ / ۱۷ آبان ۱۲۸۱ چشم به جهان گشود[۶]. او شش ماه بیشتر نداشت که پدرش را از دست داد. در مورد کشته شدن مصطفی، ( بر خلاف داستان هائی که زندگی نامه نویسان حکومت اسلامی ساخته اند )، قتل وی به دستور عمال انگلیسی و به دست رضاخان ( رضاشاه بعدی ) اتفاق نیافتاده است. بلکه بر اساس روایت « مرتضی پسندیده » – برادر ارشد روح الله – ، در نتیجۀ نزاعی بوده است که بخاطر تقسیم محصول زمین، بین پدر خمینی و دو نفر از پیشکارانِ یکی از مالکینِ خمین، اتفاق افتاده است[۷]. پسندیده علت دقیق این درگیری را بیان نکرده است. او فقط اشاره می کند که این عمل به دنبال عدم تقسم عادلانۀ محصول اتفاق افتاده است. لیکن به عقیدۀ امیرطاهری، این مشاجره « ممکن است » در نتیجۀ تغییرات خمس محصولات زراعی روی داده باشد[۸].
امیر طاهری ادامه می دهد که مرگ « مصطفی »، موجب گردید که اهل قصبه، روح الله را به بد قدمی متهم کنند. تا آنجا که شش ضربه کاردی را که موجب قتل سید مصطفی شده بود، با ماه های عمر روح الله خردسال ( که شش ماهه بود ) برابر می شمردند. بد شگونی کودک، به اندازه ای در خمین شایع شده بود که مادر وی نا چار شد تربیت او را به عمه اش « رقیّه » وا گذار کند. بدین ترتیب روح الله تا سنّ شانزده سالگی در منزل عمّه اش به سر برد.
روح الله در منزل عمّه اش، بیشتر از بقیّۀ فرزندان خانواده در رفاه بود. زیرا که آنان در اطاق های بدون پنجرۀ خانوادۀ پدری بدون نور و روشنائی زندگی کرده و با مشکلات فقر مالی بیشتری در گیر بودند. روح الله را در سنّ چهار سالگی به مکتب گذاشتند. وی با علاقۀ تمام به دروس مکتب ادامه داد. بطوری که در سنّ شش سالگی قران را از بر می دانست و در مباحثات کلاس شرکت فعال داشت. علاقۀ روح الله جوان نسبت به درس و کتاب به قدری زیاد بود که عمّه اش را مصمم کرد تا با صرفه جوئی در هزینۀ زندگی، به ادامۀ درس او کمک نماید.
خمینی شانزده ساله بود که معلم مدرسه اش « سید ابوالحسن » به وی تذکر داد که چیزی برای یاد گیری در مدارس خمین برای او باقی نمانده است. و توصیه کرد که دنبالۀ درسش را در مدارس طلبگی شهر های بزرگ تر ادامه دهد. به دنبال توصیۀ سیدابوالحسن، هر چند که محصل جوان آرزو داشت – همچون برادر ارشدش مرتضی – در مدارس علمیۀ بین النهرین و عتبات تحصیلاتش را ادامه دهد، لیکن به علت جنگ جهانی اول و اشغال آن مناطق بوسیلۀ قوای متفقین، چاره ای نداشت که یکی از مدارس علمیۀ داخل کشور را جهت ادامۀ تحصیل انتخاب کند. در این زمان بیشتر از ده مرکز تحصیل علوم دینی در ایران وجود داشت[۹]. از این میان وی محضر درس آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری را در اراک انتخاب و پس از مهاجرت به آن شهر، در مدرسۀ وی تحصیلات علوم دینی را شروع کرد. در طول چند ماه، نظر استادش را به سوی خود جلب کرد و از احترام وی برخوردار گردید[۱۰] و حتی منشیگری امور خصوصی او را نیز به عهده گرفت[۱۱]. طولی نکشید که علیرغم فاصلۀ سنی بیش از چهل سال، وی از همراهان نزدیک شیخ به شمار آمد. در تابستان سال ۱۹۲۰ / ۱۳۰۰، چند ین ماه پس از مهاجرت شیخ عبدالکریم به قم و تأسیس حوزۀ علمیّۀ آن شهر، خمینی نیز به دنبال استادش به قم رفت و مشغول تحصیل شد. این زمان مصاد ف بود با قدرت یابی رضا خان ( رضا شاه بعدی ) و شروع برنامه های نوگرائی وی. مبارزات رضاخان با خرافات دینی و روحانیان شیعه، موجب گردید که خمینی تا آخر عمر نسبت به وی نفرت و کینه داشته باشد.
بالاخره در سال ۱۹۲۹م / ۱۳۰۸ش، در بازگشت از یک مسافرت طولانی از مشهد و سکونت موقت در شهر ری، به فکر ازدواج و تشکیل خانواده افتاد. با پا درمیانی آیت الله سید محمد صادق لواسانی، دختر میرزا محمد ثقفی تهرانی را به همسری خویش انتخاب کرد. پس از بازگشت به قم، وی ضمن ادامۀ درس در محضر حاج شیخ عبدالکریم، به یاد گیری عرفان نیز در پیش آقایان « شاه آبادی »، « آقا میرزا جواد ملکی تبریزی » و « سید ابوالقاسم حکیم قزوینی » پرداخت[۱۲]. خمینی سی و سه سال داشت که شیخ عبدالکریم چهره در خاک نهاد. وی به سبب نزدیکی با استاد و اعتمادی که حائری در زنده بودنش نسبت به او ابراز کرده بود، خویشتن را سزاوار جانشینی شیخ پنداشت و خود را آمادۀ مدیریت مراسم خاکسپاری و مجلس ترحیم وی کرد. در صورتی که علمای معتبر تر از او در حوزۀ علمیۀ قم فراوان بود ند. به همین دلیل او را از انجام مراسم مانع شدند و چند هفته بعد نیز مدیریت حوزه به آیت الله حسین صدر واگذار گردید[۱۳]. از این تاریخ تا هشت سال، ریاست حوزۀ علمیۀ قم بوسیلۀ سه آیت الله بنام های: « سید محمد تقی خوانساری »، « سید محمد حجت » و « سید صدرالدین صدر » اداره می شد.
۱ – Taheri, Amir, KHOMEINI, traduit de l’anglais par j. Carnaud et jLahana P. 26.
[2] – شیخ علی تهرانی که نام اصلی او علیمراد خانی ارنگه می باشد، یکی از شاگردان مورد توجه خمینی بود و در ابتدای انقلاب اسلامی نیز از نزدیکان وی به شمار می رفت. در سال ۱۳۶۲ از خمینی جدا شد و به مخالفین پیوست. در سال ۱۳۷۴ به ایران باز گشت و به بیست سال زندان محکوم شد. اما غالبآ در خارج از زندان و در حصار خانه اش به سر می برد. ن – ک: ویکی پدیا.
[۳] – احتمالآ میر محمد درست است.
[۴] – امیر طاهری، همان، ص۲۸.
۳ – بر خلاف امیرطاهری، همسر خمینی بعد ها طی مصاحبه ای خانۀ پدری خمینی را « مفصل و آبرومند » توصیف کرده است. ن – ک: نشریۀ انترنتی اسلام ناب، خاطرات شیرین خانوادگی همسر امام خمینی.
[۶] – امیرطاهری، همان، صص۳۱ – ۳۰.
[۷] – امیرطاهری، همان بالا، ص ۳۱.
[۸] – امیرطاهری، همان، ص۳۲.
[۹] – امیر طاهری، همان گذشته، ص ۴۱.
[۱۰] – امیرطاهری، همان، ص ۵۱.
[۱۱] – Gerard Beaufils : tous otages de Khomeini, p75.
[۱۲] – مهدی حائری، خاطرات، به کوشش حبیب لاجوردی، ص ۸۷. ونیز: ر. ن. بوستن، شیعه در تاریخ ایران، نشریّۀ ره آورد، ش ۴۴، ص۱۸.
[۱۳] – امیرطاهری، همان، صص ۹۳ – ۹۲. و نیز:
Cristian Delannoy – Jean- Pierre Pichard, Khomeiny: La revolution trahie, p 69.
و نیز:
Gérard Beaufils: Tous otages de Khomeiny, p 76

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.