«آلزایمر سیاسی»، «بیانیهزدگی» و دعوتی به «آشتی ملّی» – مسعود اسماعیلو
در پزشکی، آلزایمر بیماریایست که حافظه را میفرساید؛ اما در سیاست ایران، ما با گونهای دیگر از آن روبهرو هستیم: «آلزایمرِ سیاسی ِ مزمن» در میان اصلاحطلبان، بیانیهنویسان، و جریانهای خودبسندهای که هنوز توهمِ «اصلاح یا نجات نظام» را در سر میپرورانند.

در این عمر چهلوششسالهی جمهوری اسلامی، هر بار که فرصتی پیش آمده یا بحرانی رخ داده، شاهد واکنشهایی شتابزده نیروهای مدعی قدرت، در قالب بیانیهها، نامهها و طومارهای امضاشده بودهایم. اما آیا اینها واقعاً «کنشی» بودهاند؟ یا بیتردید، «واکنشی»ا؟
«بیانیهنویسی و رقابت در خاکستر ِقدرت»
به یاد داشته باشیم که جمعآوری انبوه امضاها در حمایت از «همهپرسی یا همان رفراندم» در ایران، «واکنشی» بود برای پیشیگرفتن از رقبای سیاسی. این، نه یک «کنش آگاهانهی مبتنی بر بینش مدبرانه»، بلکه بیشتر به نوعی «تحمیلِ التزامیِ واکنشی» شباهت داشته و دارد .
«واکنشی برای حذف رقیب»، برای جا نماندن در «یارکشیهای سیاسی» و این در حالیست که فقط در این شرایطِ کنونی، گویا همگی به این نتیجه رسیده اند که: رژیم خامنهای، یک جسدی سیاسی بیش نیست اما اگر با خوانش داده ها و صادقانه بنگریم، حقیقت آن است که این رژیم، سالهای بسیاریست در کارآمدی، مدیریت و در ذهن و ضمیر مردم ایران مرده است و اگر تا بحال پابرجاست، فقط و فقط بخاطر کم دانشی و ناتوانی و خودمحوری و خودبسندگی نیروهای قدرت طلب بوده و می باشد و بس. هیچ کدامشان نتوانستند راه کاری «ایجابی» ارائه داده و به عنوان نیروی سیاسی، نسل جوان را به سمت خودشان جلب و جذب بکنند. (به پاورقی(۱❊) توجه بکنید)
گویا ناگهان، ما درگیر جنگ قدرتی بیسرانجام بر سر جنازهای شدهایم!
حال بهجای « ارائه و تدوین راهکار و ساختار و سازماندهی مسیر گذار » از استبداد، نیروهای مدعی درگیر رقابتاند که چه کسی زودتر بیانیه دهد؟ چه کسی بیشتر امضا جمع کند؟ چه کسانی زودتر تایید بکنند! و چه کسی به عنوانِ نمایندهی «عقلانیت برتر» جلوه کند مسلما این، طنز تلخ تاریخ ماست. «امضا جای اندیشه» را گرفته است، و «سرعت انتشار» امضا های بیشتر، جای «عمق عمل» را. همجنان به تعداد امضا ها تعدادی امضا هم اضافه می شود و به سرعت «شمارخوانی» اما «دریغ از ارائهِ یک راه کار پایدار و نیروی سازماندهی شده با ساختاری پایدار و ابزار های تضمین دهنده»…. دریغ و صد دریغ!
امروز فکر میکنم هنوز هم باید با یک «همگرایی ملّیِ پایدار»، و همگی با هم این ابیات را دوباره زمزمه کنیم.
خنده کنید، شاد کنید؛
محبت آغاز کنید؛
قفل دلهای خسته را، باز کنید، باز کنید؛
عشق وطن به یکدیگر ابراز کنید، ابراز کنید
این جسد مرده را خاک کنید، خاک کنید…… (۱❊– پاورقی)
زیرا اگر جمهوری اسلامی به « همه پرسی و رفراندوم» تن دهد، پایان خود را امضا کرده است. دیکتاتورها تا واپسین لحظه میمانند. آنها به رأی مردم ایمان ندارند، زیرا ذات قدرت خودکامه، از مردم میهراسد و واگذاری قدرت، برایشان نهتنها خطرناک، بلکه مرگبار است و واقعیت ِ تاریخ بارها این درس را به ما آموخته است.
و اما بیایید فراموش نکنیم که «رفراندوم، رفراندوم، این ِ شعار مردم » شعاری از دل خود مردم ما بود، مخصوصا در جنبش ملّی «مهسا» . این شعار از دل جامعه برخاست؛ از دل ِ مردم، نه از اتاقهای فکر گروه های مدعی. این دانشجویان دانشگاه فردوسی مشهد، در کنار مردم بودند که این شعار را فریاد می زدند.
نمایشگر ویدیو
شعار دانشجویان و مردم در دانشگاه فردوسی مشهد
و بازدیدهای میلیونیِ آن صحنه های متعدد، گواه روشنیست بر اینکه «روایت رفراندوم» از آنِ ملت است، نه «بیانیهنویسان » که همیشه در پشت سر مردم و خیزشهای ملّی ایستادهاند و از آنها الهام گرفته اند، نه برای رسیدن به آزادی و استقلال کشور، بلکه برای حذف رقیب راست و چپ و اگر این »روایت» بخواهد به یک «گفتمانِ واقعیِ ملّی» تبدیل بگردد، می بایست «روایتی ملّی» بشود نه «جناحی و خطی».
حالا چه باید کرد؟: « آشتی با خود، آشتی با تاریخ»
اکنون، آنچه نیاز داریم، نه سازش با استبداد، بلکه بازگشت به خرد تاریخی ملت ایران است.
دعوتیست به« آشتی ملی » نه با حکومت، بلکه با «یکدیگر ».
یک «آشتیای مبتنی بر یک همگرایی ِ ملّیِ پایدار» و پیوندی دوباره آن با «وجدان عمومی»؛
همان نیروی تمدنیِ عمیق، که ایران را طی پنجهزار سال، از دل حملهها، توطئهها و ویرانیها بیرون کشیده است.
اگر میخواهیم از آلزایمر سیاسی عبور کنیم، باید از خود آغاز کنیم. عبور از منیتها، از رقابتهای نفسگیر قبل از آزادی در ایران، از خودشیفتگیهای سیاسی و از « بازی کردن در زمینِ قدرتِ حاکمیتی که عملا دیگر وجود ندارد » و تنها ابزار بازماندکیاش تحمیل و بروز ترس و خشونت است و بس.
در دل این خاک، هنوز «وجدان زندهی تمدنی» جاریست. ضمیر ناخودآگاه مردمان این سرزمین بیدار است. اگر به آن «گوش بسپاریم» ، درمییابیم که ما ناگزیر به پیروزی هستیم، نه از سر غرور، « بلکه از معناو ژرفای تاریخی و فرهنگیمان» .
ما هنوز میتوانیم و باید پیامی نو به جهانیان بدهیم:
پیام یک دولت ِتازه نفس ِ «خِردگرا، مهرپرور و خشونتپرهیز » جایی که نه انسان، نه طبیعت، و نه حیوان، دیگر قربانی قدرت نشوند، جایی که انسان ایرانی، دوباره الهامبخش تمدن انسانی باشد.
پاینده باد این سرزمین مهر که همچون سروهای چهارهزارسالهی ایرانی، با آنکه از هر کس و ناکس تبر خورده، همچنان پاربرجا و ایستاده است و میخواهد سرش را بلند کند و به زمین، به زیستبوم، به همهی گونههای زنده، و به انسان ، بهویژه «زن، زندگی، آزادی» سلامی و درودی دوباره بفرستد.
تاریخ پنجهزارسالهی این سرزمین، نشان داده است که تا هستی هست، و این فرهنگ و تمدنِ نسل مبارز، این یک رؤیا، نیست.
مسعود اسماعیلو – ۳۱ تیر ۱۴۰۴ مطابق ۲۲ جولای ۲۰۲۵ میلادی
esmailloumasud@gmail.com
(۱❊– پاورقی) – بیاد میآورم که در سال ، دقیقا ۳۴ سال پیش،۱۳۷۰ در یکی از آهنگهایم چنین سرودم و خواندم:
خنده کنید، شاد کنید؛
محبت آغاز کنید؛
قفل دلهای خسته را، باز کنید، باز کنید؛
عشق وطن به یکدیگر ابراز کنید، ابراز کنید
این جسد مرده را خاک کنید، خاک کنید……
(چرا که باور داشتم از همان نخستین سال به کار آمدن جمهوری اسلامی، و خشونت ها بر علیه مردم و کشت و کشتار جوانان، این استبداد پایگاه مردمیاش را از دست داده و قدرت مدیریت هم ندارد، در دوران جمهوری اسلامی هرگز رای ندادم. در ضمن آهنگی رپ دیگری هم خواندم با تیتر « ایرانِ ما شده مثل ماشین مشتی ممدلی، ماشین مشتی ممدلی نه بوق داره نه صندلی!، بوقبوق، بوقبوقبوق، اپوزیسیونبیق،بیق،بیق…… و اینگونه نیروهای مدعی خودمحور و رقیب ستیز را نقد کردم.. و مخصوصا از «رفسنجانیِ جانی» گفتم و این «جانی» را حسابی پرداختم، که البته در کانال یوتیوب قرار گرفت و ده هزار بیننده پیداکرده بود تا اینکه کسانی از این کانال شکایت کرده بودند، به بهانه عکسهای دار زدنها و شکنجه در ایران، یوتیوب آن را موقوف و خاموش کرد، البته جسد این ویدیو هنوز در یوتویوب موجود است و کسی به جز خود من نمی تواند ان را مشاهده بکند….)

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.