در پزشکی، آلزایمر بیماری‌ای است که حافظه‌ی انسان را به‌مرور تحلیل می‌برد. اما در سیاست ایرانی، ما با یک نوع خاص و مقاوم از این بیماری روبه‌رو هستیم که به نظر می‌رسد حتی به درمان هم پاسخ نمی‌دهد:
«آلزایمر سیاسی اصلاح‌طلبان»
نشانه‌های این بیماری کاملاً آشکارند: فراموشی مکرر سرکوب‌ها، پاک شدن خاطره‌ی قتل‌های زنجیره‌ای، ندیدن اعتراضات آبان ۹۸ و فراموشی فریاد «زن، زندگی، آزادی». ولی در رأس این جریان فراموش‌کار، دو چهره‌ی کلیدی ایستاده‌اند: سید محمد خاتمی، چهره‌ی خندانِ صندوق‌محور، و عبدالکریم سروش، تئوری‌پرداز اصلاحات نرم با لحن روشنفکرانه و پوشش فلسفی.
سروش از همان ابتدا با تبدیل ولایت فقیه به نسخه‌ای قابل تفسیر، سعی کرد نظام را با زبان اخلاق و دین رحمانی اصلاح‌پذیر جلوه دهد. او نظریه‌پرداز این توهم بود که می‌شود با «گفت‌وگو» و «تربیت فرهنگی»، از یک ساختار سرکوبگر، جامعه‌ای مدنی بیرون کشید. اما نتیجه چه شد؟ نظام سر جای خودش ماند، دهه‌ها سرکوب شدیدتر شد، و تنها چیزی که تغییر کرد، مواضع پیچیده و پر رمز و راز جناب سروش بود.
از سوی دیگر، محمد خاتمی که روزی «تکرار می‌کنم»‌اش موج ایجاد می‌کرد، این روزها بیشتر شبیه کسی است که هر صبح با امید تازه‌ای از خواب برمی‌خیزد که شاید این‌بار جمهوری اسلامی دلش نرم شود! اما آیا می‌توان بعد از ۲۵ سال تجربه، همچنان به این رژیم اعتماد کرد؟ اصلاح‌طلبان طوری رفتار می‌کنند که انگار حافظه‌ی سیاسی‌شان هر چهار سال یک بار ریست می‌شود، درست مثل اپلیکیشنی که نسخه‌ی جدیدش با همان اشکالات قبلی منتشر می‌شود.
باور اصلاح‌طلبان به «نجات جمهوری اسلامی» بیشتر به باور به معجزه شبیه است؛ نه تحلیل سیاسی. آن‌ها انگار چشم بر واقعیت بسته‌اند: رژیمی که دختران را به خاطر پوشش سرکوب می‌کند، جوانان را در خیابان می‌کشد، و خلاق‌ترین مغزها را به تبعید می‌راند، قرار نیست با رأی و نامه و لبخند اصلاح شود.
این بیماری – یعنی آلزایمر سیاسی – دیگر «نه یک شوخی، که تهدیدی جدی برای حافظه‌ی جمعی ملت است». هر بار که مردم تجربه‌ای دردناک را ثبت می‌کنند، اصلاح‌طلبان با نسخه‌ی جدیدی از همان خیال قدیمی بازمی‌گردند. نه تنها خود چیزی نمی‌آموزند، بلکه جامعه را هم به تکرار خطا دعوت می‌کنند.
و امروز – مخصوصاً پس از جنگ اخیر ایران و اسرائیل – شاهد یک پدیده‌ی جدید هستیم: «بیانیه‌نویسی به‌مثابه کنش سیاسی». نسل تازه‌ای از نخبگان، روشنفکران، و حتی بازنشستگان اصلاح‌طلب، در پی یافتن راه‌حل‌های «کم‌هزینه» برای رهایی از استبدادند. بیانیه‌ها یکی پس از دیگری منتشر می‌شوند، امضا جمع می‌کنند، خط‌کشی می‌کنند، و عملاً به نوعی «یارکشی سیاسی نرم» بدل شده‌اند. گاهی این بیانیه‌ها حامل صداهایی جسورانه‌اند، اما اغلب جای راهکار رادیکال، دچار وسواس در جمله‌بندی‌اند. به‌نظر می‌رسد برای عبور واقعی از جمهوری اسلامی، چیزی بیش از امضا، بیانیه، و نوستالژی اصلاحات لازم است: یعنی عمل،جسارت ِ سازماندهی، و جسارت تصمیم‌گیری.
اگر «اصلاح» دیگر پاسخی ندارد، وقت آن است که با صراحت اعلام کنیم: «وفاداری به توهم، خود شکلی از خیانت به آینده است.»
و اما امروز – مخصوصاً پس از جنگ اخیر ایران و اسرائیل – پدیده‌ای بیش از گذشته و به گونه ایی نوظهور صحنه را پر کرده: «بیانیه‌نویسی به‌مثابه کنش سیاسی» گویی امضا کردن، خودش نوعی «مقاومت و مبارزه» شده است. در این میان، نیروهای مدعی رقیب‌ستیز و خودمحور نیز بیکار ننشسته‌اند. هرکدام با هویت ایدیولوژیکی خود و «راهبرد نهاییِ خاصِ خود»، در پی جمع‌آوری هرچه بیشتر امضا هستند؛ گویی تعداد امضاها، معادل حقانیت ایدئولوژیک، استحکام عقلانی، و به نوعی مشروعیتی‌ست که می خواهد تاریخ را بنویسد.
این روزها سرعت در انتشار بیانیه و رقابت برای پیش‌دستی در “دعوت به نجات ایران” به حدی رسیده که شبیه رقابت انتخاباتی برای پیش‌نویس قانون اساسی شده؛ بدون مجلس مؤسسان.
طنز ماجرا در این‌جاست که «جای تأمل و گفتگو را، رقابت در سرعت و تعداد گرفته». مهم نیست چه گفته می‌شود، مهم این است که چه کسی اول گفت و چند نفر زیرش را امضا کردند.
انگار که «عقلانیت را بتوان با عدد ثابت کرد»، و «استدلال را با سیگنال‌های گروهی»
در این فضای «بیانیه‌زده»، خطر اصلی آن است که دوباره به همان دام قدیمی بیفتیم: «ظاهر دموکراسی، بدون بنیان آن»، یعنی همهمه‌ای از روایت های زیبا، بدون مکانیزم کاربردی روشن برای تحقق دادن به تصمیم‌گیری های جمعی، سازماندهی سیاسی، یا حتی درک روشن از «قدرت»!
اگر در این ایران ِ‌«اصلاح‌طلب زده و خامنه ایی زده»،«اصلاح» دیگر پاسخ نیست، و اگر بیانیه‌نویسی بدل به جایگزینی برای کنش شده، وقت آن است که به‌جای شمردن امضاها، وزن اندیشه‌ها را بسنجیم — پیش از آن‌که دوباره به تاریخ بگوییم: «ما فراموش کردیم
مسعود اسماعیلو – esmailloumasud@gmail.com

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)