اصلاح‌طلبان در چهار اپیزود

پیشاپیش از همه خوانندگان محترم به خاطر طولانی بودن نوشته عذرخواهی می‌شود.

 

مقدمه

به دفعات در سالیان پیش [۱] قصد کردم این متن را بنویسم و برای برخی جمهوری خواهان طرد شده از وطن بفرستم و بگویم امیدی به جریان اصلاح‌طلبی در داخل نیست، اگر شما دنبال تغییر وضع موجود هستید کاری را انجام دهید که اصلاح‌طلبی در طول ۲۰ سال نه‌تنها حاضر نشده است انجام دهد، بلکه هیچ وقت هم حاضر نمی‌شود انجام دهد. بنویسم که فقط نوشتن قانون اساسی جایگزین کافی نیست، بلکه منشوری تهیه کنید، که راه گذار و گام‌های گذار به آینده را مشخص کند. به هر صورت جور نشد تا متنی نوشته شود، جمهوری‌خواهان مطرود ضعیف‌تر از آن بودند که اساساً بتوانند کنشی را شکل بدهند و در خارج از کشور صحنه افتاده است به دست لوطی و قصاب. در طول این مدت اندک یادداشت‌هایی هم که از مواضع افراد و گروه‌های مختلف برداشته بودم از دست رفت. اکنون که ظاهراً اصلاح‌طلبان دارند وارد اپیزود چهارم می‌شوند باز به نظرم رسید نوشتن بهتر از ننوشتن است، هر چند کوتاه و ناقص، از روی حافظه و بدون ارجاعات دقیق و مشخص. حداقل این است که شمای کلی بحث طرح می‌شود، شاید راهی بتوان جست.
اما منظور از آن منشور چیست؟ منظور از منشور این است که اصلاح‌طلبی طی حدود ۲۸ سال گذشته (از خرداد ۱۳۷۶) هنوز مشخص نکرده است که می‌خواهد چه چیزهایی اصلاح شود، چگونه اصلاح شود و به چه شکلی دربیاید.
فارغ از اینکه ریشه‌های عدم تدوین چنین منشوری چیست (ترس از پیامدهای سنگین آن یا پیوندهای عمیق و پنهانی جریان اصلاح‌طلبی با نظم موجود یا چیزی دیگر) این عدم تدوین، و چسبیدن صرف به دستیابی به مناصب سیاسی و اداری، باعث شده است که بعد از نزدیک به سه دهه از نظر مردم هر چه بیشتر اصلاح‌طلب و اصولگرا تفاوتی با هم نداشته باشند و برایشان ماجرای تفاوت اصلاح‌طلبی و اصولگرایی تمام شده باشد، چرا که در نبود اصولی مشخص مشاهده می‌شود اصلاح طلبان نیز حاضر می‌شوند از هر چیز عقب‌نشینی کنند جز از اصل به دست آوردن مناصب سیاسی. اما مهم‌تر از همه این است که نبود چنین تصویری باعث شده است که هیچ تصویری از آینده وجود نداشته باشد. در نبود چنین تصویری از آینده است و هر گزینه برای تغییر است که دفاع از ایران و دفاع از جمهوری اسلامی را نمی‌شود از هم تفکیک کرد و جنایتکاری مثل نتانیاهو می‌تواند خود را به‌عنوان ناجی بفروشد.

 

اپیزود اول: «به ما رأی دهید ما متفاوت عمل خواهیم کرد»

این اپیزود یا دوره از اصلاح‌طلبی را می‌توان از ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۴ دانست. در این دوره چیزی که در کانون تبلیغات و شعارهای اصلاح‌طلبان وجود دارد این است که «به ما رأی دهید، اگر ما در قدرت باشیم وضعیت متفاوت خواهد شد و ما متفاوت عمل می‌کنیم.» این تبلیغ مشخص نمی‌کرد که اگر اصلاح‌طلبان در قدرت باشند در پی تغییر چه چیزهایی خواهند بود و آنها را چگونه و به چه شکلی درخواهند آورد. درواقع این روش راه را بازمیگذاشت که اصلاح‌طلبان همیشه در قدرت باشند و یا خواهان رأی و اقبال عمومی باشند حتی اگر نتوانند تغییری یا تغییر مهمی ایجاد کنند، زیرا در نهایت می‌شد تبلیغ کرد که می‌خواستیم ولی نگذاشتند.

 

اپیزود دوم: نصحیت درمانی حاکمیت و سرزنش عموم

این اپیزود از اصلاح‌طلبی از سال ۱۳۸۴ شروع می‌شود و عملاً تا امروز هم ادامه دارد. طی این دوره اصلاح‌طلبان که دولت را از دست داده‌اند، دائم به حاکمیت توصیه و نصیحت می‌کنند که این راه نادرست است، اینگونه نباید بود، آنگونه باید بود و غیره. در کنار آن مردم را هم سرزنش می‌کنند که گفتیم به ما رأی بدهید، به ما رأی ندادید همین می‌شود که دارید می‌بینید.

 

اپیزود سوم: سیاست هویت‌گرایی ملی‌گرایانه

این اپیزود از سال ۱۳۸۸ به بعد شروع می‌شود. سال ۱۳۸۸ از چند لحاظ نقطه عطف بسیار مهمی است.
اول، حکومت تصمیم می‌گیرد تکلیفش را با اصلاح‌طلبان یکسره کند و برای همیشه آنها را از امکان مشارکت سیاسی کنار بگذارد و با تفسیر اعتراض‌های سال ۱۳۸۸ به عنوان فتنه و دستگیری وسیع اصلاح‌طلبان حاضر در ستادهای دو نامزد معترض نیز این کار را می‌کند، ازاین‌رو در دهه ۱۳۹۰ شاهدیم که عملاً اصلاح‌طلبان با نام اصلاح‌طلبی مشارکت سیاسی ندارند.
دوم، با عدم همراهی نیروهای اصلاح‌طلب با اعتراض‌ها و خواست نامزدها و سکوت یا حتی تقابل تلویحی یا آشکار با اعتراضات، مردم هرچه بیشتر از اصلاح‌طلبان عبور می‌کنند، چیزی که در نهایت در شعار «اصلاح‌طلب اصولگرا دیگه تمومه ماجرا» خودنمایی می‌کند. نظام موفق می‌شود اصلاح‌طلبی را از مشارکت سیاسی کنار بگذارد و مردم نیز از اصلاح‌طلبان عبور می‌کنند، ولی نتیجه آن تلقی اصلاح‌طلبی و اصولگرایی به عنوان یک بازی و فریب از سوی مردم و توجه هرچه بیشتر به ساختار نظام به عنوان ریشه اصلی مشکلات است.
سوم، نتیجه کنار گذاشته شدن اصلاح‌طلبان از مشارکت سیاسی، عدم همراهی با اعتراضات مردمی و انفعال مردم بعد از سرکوب‌ها، بحران هویت برای اصلاح‌طلبان در دهه ۱۳۹۰ است. وقتی یک نیروی سیاسی از حضور در عرصه سیاست کنار گذاشته می‌شود یا اقبال عمومی را از دست می‌دهد، قاعدتاً به لحاظ گفتمانی دچار بحران می‌شود، زیرا فلسفه تشکل‌یابی‌اش زیر سوال می‌رود و باید راه و گفتمان جدیدی برای مطرح کردن دوباره خود و بازگشت به صحنه سیاسی پیدا کند وگرنه به عنوان یک نیروی سیاسی از هم خواهد پاشید. اصلاح‌طلبان در دهه ۱۳۹۰ با چنین بحرانی مواجه می‌شوند، اما راه‌حل اصلاح‌طلبان برای این بحران چیست؟ در اینجا است که راه‌های متفاوتی در پیش گرفته می‌شود و هسته این نوشتار نیز اشاره به این راه‌ها و توضیح تفصیلی یکی از آنها است که در میان اصلاح‌طلبان غلبه یافت، اما به نظر این نوشتار راه خطایی بود.
در نتیجه بحران مذکور، در دهه ۱۳۹۰ فروپاشی‌ها و تجزیه‌هایی در جبهه اصلاح‌طلبان روی می‌دهد و از دهه ۱۳۹۰ دیگر شاهد هیچ یکپارچی در نیروهای اصلاح‌طلب نیستیم و این نیروها شقه‌شقه می‌شوند. برخی از اصلاح‌طلبان، مانند تاجزاده، عملاً انگشت خود را به سمت ساختار نظام به عنوان ریشه مشکل نشانه می‌گیرند و از طیف اصلاح‌طلبی به معنای پیشین آن جدا می‌شوند. برخی در سکوت رفته و از عرصه سیاسی دور می‌شوند. عده‌ای تلاش می‌کنند عبور مردم از اصلاح‌طلبی را تخطئه کنند [۲]. عده‌ای تلاش می‌کنند به صورت باواسطه از طریق نیرویی میانجی به نام جریان اعتدال و توسعه، همچنان در عرصه سیاسی مشارکت کنند که نهایتاً نتیجه ناخوشایندی هم به همراه دارد[۳]. بخشی تلاش می‌کنند حزب جدیدی تشکیل دهند. عده‌ای نیز همچنان لاینقطع به نصیحت‌درمانی نظام ادامه می‌دهند. اما یک راه بین اصلاح‌طلبان از همه فراگیرتر می‌شود و آن تغییر گفتمان به هویت‌گرایی ملی‌گرایانه در میان بخش زیادی از اصلاح‌طلبان است.
اصلاح‌طلبان گویی به‌یکباره از خواب بیدار شده و متوجه می‌شوند «ایران زمین» در خطر است و گفتمان یا سیاست هویت‌گرایی ملی‌گرایانه را در مرکز تأکید خود قرار می‌دهند. ظهور داعش، جنگ داخلی در عراق و سوریه، رویگردانی مردم از تأکید حکومت بر امت اسلامی و امکان اعتراض‌های داخلی در ایران به خاطر نارضایتی‌ها گویا آنها را از خواب بیدار کرده و متوجه می‌شوند که اکنون باید اولویت خود را تغییر دهند و به جای تأکید بر اصلاح‌طلبی سیاست هویت‌گرایی ملی‌گرایانه را در مقابل خطر تجزیه دنبال نمایند [۴]. پیامد دنبال کردن این سیاست قرار گرفتن آگاهانه یا ناآگاهانه در کنار حکومت در سرکوب‌های اعتراضات مردمی بود، زیرا حکومت هرچه بیشتر تلاش می‌کرد تا با هراس افکنی (به نام سوریه‌ای شدن ایران) مردم را از اعتراض بترساند یا در صورت بروز آن را سرکوب کند و حضور خود در سوریه و جاهای دیگر را موجه جلوه دهد و نیروهای اصلاح‌طلب نیز هرچه بیشتر ا سیاست مذکور (ذیل نام خطر تجزیه ایران) راه حکومت را توجیه و هموار می‌کردند. این تقابل و تغییر گفتمان خود را در موضع‌گیری نیروهای اصلاح‌طلب در مقابل اعتراضات مردمی یا کارگری دهه ۱۳۹۰ به خوبی می‌توان مشاهده کرد. بیانیه‌ها و مواضع آنها درباره اعتراضات مختلف دهه ۱۳۹۰ ابتدا یک جمله کلی درباره حق مردم برای اعتراض دارد و سپس سخنان مفصل درباره استفاده دشمنان از اعتراضات و لزوم مقابله با آن. اگر به محتوای بیانیه‌ها و سخنان افراد مهم جریان اصلاح‌طلبی را در دوره‌های اعتراض نگاه کنیم، مشاهده خواهیم کرد که تا چه حد از بیانیه‌های دوره ۸ ساله خاتمی و حتی دوره اول احمدی‌نژاد متفاوت است و در این بیانیه‌ها و سخنان اخیر سیاست هویت‌گرایی ملی‌گرایانه (حول خطر تجزیه) برجسته است[۵].
اگر اصولگراها، به بیان روحانی، تا اسم مذاکره به میان می‌آمد می‌لرزیدند و هنوز هم می‌لرزند، اصلاح‌طلب‌ها نیز تا اسم اعتراض یا تغییر ساختاری به میان می‌آمد می‌لرزیدند و همچنان می‌لرزند. این تغییر گفتمانی و تأکید بر هویت‌گرایی ملی‌گرایانه و مشارکت آن در توجیه گفتمانی سیاست سرکوب به جایی می‌رسد که در اعتراضات سال ۱۴۰۱ افراد معترض ابتدا باید اعتراف کنند که تجزیه‌طلب، جدایی‌طلب و حتی خواهان خودمختاری نیستند تا اساساً حق سخن گفتن داشته باشند. مشاهده می‌کنیم که تقریباً هر ویدیویی از استان‌های معترض (مانند بلوچستان و کردستان) بیرون می‌آید، گوینده اول از همه باید اعتراف کند که دنبال جدایی نیست تا سپس اجازه داشته باشد بگوید دنبال زدودن نابرابری‌ها و بی‌عدالتی‌ها است[۶]. اصلاح‌طلبان در این مسیر نه‌تنها راهبرد افرادی مثل مصطفی تاجزاده یا میرحسین موسوی را که طی این سال‌ها از لزوم تغییر ساختاری سخن می‌گویند، نادیده گرفتند و مسکوت گذاشتند، بلکه در مقابل میرحسین موسوی قرار گرفتند که خواهان عدم تکرار راه‌های آزموده پیشین بود و همسو با حاکمیت مشوق مشارکتی شدند که برای مردم بی‌معنا و پوچ به نظر می‌رسید[۷].
اصلاح‌طلبان (به عنوان سخنگویان بخش به‌اصطلاح تحول‌خواه طبقه متوسط) در این سال‌ها به جای اینکه طرحی برای گذار از وضعیت ارائه دهند، برای فاصله‌گذاری بین خود از اعتراضات ۱۳۸۸ و به حاشیه راندن راهبرد میرحسین موسوی هرچه بیشتر گفتمان اصلاح را رها کردند، یا آن را به چیزی در حد توصیه و نصیحت به حکومت تقلیل دادند. آنها به لحاظ سیاسی تا جایی دچار استیصال و بیچارگی شدند که علیرغم اینکه رویکرد حکومت در هر چه بسته‌تر کردن فضا را طی ۲۵ سال، به‌ویژه از سال ۱۳۸۸ به بعد، پیش چشم داشتند و می‌دیدند که حکومت حتی یکی از توصیه‌ها و نصیحت‌های با عجز و لابه آنها را هم به هیچ نگرفته است، به خفت هرچه‌تمام‌تر سخن از «روزنه‌گشایی» گفتند.

 

اپیزود چهارم: سندروم استکهلم؟

اپیوزد چهارم از حمله اسرائیل شروع می‌شود. برای اپیزود چهارم هنوز زود است نامی انتخاب کرد؛ اما به نظر می‌رسد می‌توان گفت احتمالاً شقاق بیشتر خواهد بود و در این شقاق بیشتر اصلاح‌طلبان هویت‌گرا هرچه بیشتر با نادیده گرفتن ریشه مشکل، و با دستمایه قرار دادن حمله خارجی به‌عنوان تأییدی بر درستی هویت‌گرایی ملی‌گرایانه‌شان، به آغوش نظام درخواهند غلتید، درحالی که می‌دانند نظام به هیچ وجه زیر بار تغییر سیاست‌ها نخواهد رفت و همچنان تلاش خواهد کرد ملی‌گرایی را در خدمت توجیه سیاست‌های نادرستش بگیرد.

 

نتیجه‌گیری

اصلاح‌طلبی طی سه دهه گذشته نشان داده است که هم فاقد اهدافی مشخص است و هم فاقد راهبرد معین برای پیگیری آن اهداف در شرایط متغر است. بعد از گذشته سه دهه نه مشخص است که مدعیان اصلاح‌طلبی دنبال اصلاح چه چیزهایی و به چه نحوی هستند و نه مشخص شده است که وقتی در مقابل حصول آن اهداف مانع جدی ایجاد می‌شود راهبردی برای کنش دارند. تمام راهبرد آنها حضور در مناصب قدرت بوده است، حتی در زمانی که نظام به روشن‌ترین شکل حضور آنها را نمی‌خواهد، و ایده «استمرارطلبی» نیز از همینجا نشأت می‌گیرد. نتیجه این فقدان‌ها درغلتیدن هرچه بیشتر اصلاح‌طلبان به آغوش حکومت و همراهی با پروژه‌های آن در سرکوب عمومی، پوچ شدن گزینه‌ها راه‌های جایگزین کنش جمعی و بی‌اعتباری شخصیت‌ها، ازجمله خود اصلاح‌طلبان بوده است.
قصد نوشته این نیست که بر اصلاح‌طلبان تکلیف کند که باید مانند تاجزاده یا میرحسین موسوی بر گزینه لزوم تغییر ساختاری تأکید می‌کردند، یا از اعتراضات کارگران و معلمان و اعتصابات فراگیر حمایت می‌کردند. این گزینه‌ها می‌توانست هزینه‌های سنگینی داشته باشد و نمی‌توان از هیچکس انتظار داشت چنین هزینه‌هایی را پرداخت کند، مگر اینکه انتخاب شخصی خودش باشد. اما در فروبستگی راه اصلاحات، اصلاح‌طلبان حداقل می‌توانستند به جای راهبردهای بی‌حاصلی مانند نصیحت‌درمانی یا روزنه گشایی، یا هویت‌گرایی سکوت کنند. وقتی آزاد نیستی آنچیزی را که باید بگویی، گفتن هرچیز دیگر عملاً همراهی با نظام سرکوب است. آنها می‌توانستند با سکوت خود یاعث شوند حکومت با برهوتی که تحمیل کرده است مواجه شود – با عدم مشارکت‌ها، انفعال‌ها و مقاومت‌های مدنی – نه اینکه با غوغای بیحاصل باعث شوند تا حکومت بتواند سکوت جهنمی را که ایجاد کرده است در سروصدای امید واهی به تغییر پنهان کند. بلکه مردم نیز در این سکوت به بازاندیشی خودشان و وضعیت می‌پرداختند. ولی گویا چنین سکوتی برای خود اصلاح‌طلبان نیز وحشت‌انگیز به نظر می‌رسیده است[۸].
اصلاح‌طلبان در این سال‌ها با سیاست ابهام در اهداف و روش‌ها احتمالاً برای در امان ماندن از تیغ حکومت، و با سیاست هویت‌گرایی ملی‌گرایانه تنگ‌نظرانه خود و قرار گرفتن در کنار حکومت در سرکوب‌ها، و مهم‌تر از همه با منحصر دانستن تنها یک شکل از کنش جمعی، یعنی مشارکت در کسب مناصی سیاسی به هر مقدار و به هر شکل و با هر خفت و خواری، و نادیده گرفتن هر نوع کنش جمعی جایگزین دیگر، هم اصلاح‌طلبی را از هر ظرفیتی برای گردآوردن عموم حول چشم‌اندازی مشترک ناتوان و عقیم کردند، و هم راه‌های جایگزین مثل تاجزاده یا میرحسین را مسکوت گذاشتند.
پیشنهاد اصلی این نوشته اگر پیش از حمله اسرائیل منتشر می‌شد، کنارگذاشتن تنها شکل کنش جمعی موردتصور اصلاح‌طلبان، و روی آوردن به شکل‌های دیگر کنش جمعی برای فشار بر حکومت به‌منظور تغییر رویه‌ها بود؛ مانند تحریم‌های سیاسی و مدنی، تلاش برای وحدت دادن به اعتراضات منفرد اقشار مختلف (مانند کارگران، معلمان، کامیون‌داران، دانشجویان و غیره به جای اعتراض‌های مجزا) و در صورت امکان گسترش آنها به شکل اعتصاب‌های فراگیرتر، به‌عنوان کم‌خشونت‌ترین شکل کنش جمعی. اکنون که دشمن مانند گرگ گرسنه منظر حمله است، شرایط حتی برای دنبال کردن چنین رویه‌هایی نیز خطیر به نظر می‌رسد. از طرف دیگر در نبود چنین کنش‌های جمعی نیز، همچنان که روندهای موجود بعد از جنگ ۱۲ روزه نشان می‌دهد، نظام هرگز نمی‌پذیرد سیاست‌هایش اشتباه بوده است. اگر رهبر پیشین زمانی پذیرفت راهی که رفته اشتباه بوده است، هنوز کاریزمایی داشت که باعث می‌شد کسی شایستگی رهبری شخص او یا مناسبت نظامی را که طراحی شده بود زیرسوال نبرد. اما رهبر فعلی با اصرار لجوجانه‌ای که بر ادامه سیاست‌هایش داشته است، پذیرش اشتباه بودن سیاست‌هایش را شکست مطلق می‌داند. زیرا با پذیرش اشتباه در همان ابتدا با پرسش‌هایی از این دست مواجه خواهد شد که: مسئولیت هزینه‌ای که به خاطر این سیاست‌ها بر کشور و مردم تحمیل شده بر عهده کیست؟ به فرض که گذشته نایده گرفته شود، از کجا معلوم دوباره بر سیاست‌های نادرستی اصرار نخواهید کرد؟ به فرض که شما دیگربار اشتباه نکردید، از کجا معلوم با باقی ماندن همین شخص بعدی بر سیاست‌های نادرستی اصرار نخواهد کرد و با اجبار آنها را پیش نخواهد برد؟
در چنین شرایطی که از یک طرف، مشخص است که نظام از سیاست‌های اشتباهش دست برنخواهد داشت؛ از طرف دیگر آشکار است که ادامه این سیاست‌ها ویرانگر است و اگر نه در این جنگ، در جنگ بعدی هیچ حرجی بر افراد و گروه‌هایی که دیگر وطن را به رسمیت نشناسند نخواهد بود، زیرا وطن، چه در خوانش نظام موجود و چه در خوانش نیروهای مختلف اپوزیسیون، آنها را به رسمیت نمی‌شناسد؛ و از طرف سوم، راه‌ها یا افراد جایگزین با ابهام‌ها یا ملی‌گرایی تنگ‌نظرانه اصلاح‌طلبان و همراهی‌شان با سرکوب‌ها بی‌اعتبار شده یا در شرایط فعلی مانند راه رفتن بر تیغ می‌مانند، خوب است اصلاح‌طلبان و روزنه‌گشایان این سال‌ها به این پرسش پاسخ بدهند که اگر به ادعای آنها دشمن در پی تجزیه بود و با تکمیل ترور اغلب مسئولان نظامی و سیاسی فروپاشی روی می‌داد، کدام جریان یا شخصیت آنقدر اعتبار دارد که بتواند مردم را حول چشم‌اندازی مشترک گرد آورد و مانع از تخریب شود؟
اصلاح‌طلبانی که این روزها از وحشت شرایطی که خود در ایجاد آن دست داشته‌اند، ترجیح می‌دهند به آغوش نظامی که ریشه اصلی این شرایط است پناه ببرند، بعید است که پاسخی به این پرسش داشته باشند. داستان اپوزیسیون بیرونی نیز همچنان که گفتیم داستان لوطی و قصاب است. شاید از دل اندیشه و گفتگوی جمعی، که نظام از هراس آن در طول تمام این سالیان تلاش کرده است شبکه‌های اجتماعی را به عنوان محمل گفتگوی جمعی ببند، راهی برای گذر از ساختار فعلی و اطلاح‌طلبی ابتر موجود پیدا شود.

 

پی‌نوشت‌ها

[۱] پس از مواضع مجمع روحانیون مبارز، با محوریت کسی که «تکرار» می‌کرد، درباره اعتراضات دی ۱۳۹۶ یا آبان ۱۳۹۸ که در مقایسه با مواضع مجامعی مانند جامعه روحانیت، یک روسفیدی برای اصولگرایان به‌جا گذاشت. در کنار موضع‌گیری محوری‌ترین شخصیت جریان اصلاح‌طلبی، باید به موضع‌گیری‌های افراد دیگری نیز در طول این سالیان اشاره کرد. مانند موضع‌گیری عباس عبدی که شعار «اصلاح‌طلب اصولگرا دیگه تموم ماجرا» را که برای اولین دفعه دانشجویان دانشگاه تهران سر دادند، شعاری از خارج از کشور دانست. یا موضع‌گیری صادق زیباکلام که ناظر مریخی‌اش می‌کرد و می‌کند که مردمی که در سال ۱۳۵۷ انقلاب کردند، اکنون شعار رضاشاه روحت شاد می‌دهند. مواضع دیگران نیز تفاوت بارزی نداشت، ابتدا جمله‌ای درباره حق مردم برای اعتراض و سپس تقبیح اعتراضات که ابزار سوء استفاده دشمن شده‌اند و به تمامیت ارضی ایران ضربه می‌زنند و مانند آنها.
[۲] شاید از جالبرین افراد در این زمینه عباس عبدی باشد که شعار «اصلاح‌طلب و اصولگرا دیگه تمومه ماجرا» را هم منتسب به خارج از کشور دانسته و همچنان اصرار می‌کند که راهی جز اصلاح‌طلبی وجود ندارد. اما مورد دیگر، رویکرد صادق زیباکلام در برخی موارد، و نه به صورت عام، است. به‌ویژه در مورد مسافر مریخی‌اش که با تعجب از مردم می‌پرسد که چرا مشارکت خود در انقلاب را منکر می‌شوید و دوباره «رضاشاه روحت شاد» می‌گویید. اما جالبتر اینکه این مسافر مریخی هیچ وقت از صادق زیباکلام نمی‌پرسد که اکنون که پوچی و بیحاصلی اصلاح‌طلبی عیان شده است، شما به عنوان قشر متفکر کدام راه را پیش روی مردم قرار دادید تا مردم راه خود را در آینده جستجو کنند و نه در گذشته؟
[۳] صادق زیباکلام در موارد متعدد نتایج ناخوشایند انتخاب این روش و همراهی با نیروی اعتدال و توسعه را توضیح داده است.
[۴] به لحاظ فردی نمونه اعلای این جریان را می‌توان در حمیدرضا جلایی‌پور و محمد قوچانی مشاهده کرد، اما حتی افرادی مانند احمد زیدآبادی یا عمادالدین باقی و حتی در مواردی فردی مانند محمد فاضلی، با همه تفاوتی که با آن دو شخص دارند، نیز در این جریان حضور دارند. علت اینکه این گفتمان را جریان غالب اصلاح‌طلبی در دهه ۱۳۹۰ می‌شمریم این است که در دهه ۱۳۹۰ این جریان پرصداترین جریان از سوی اصلاح‌طلبان است. گذشته از حضور شخصی این افراد در شبکه‌های اجتماعی، در دهه ۱۳۹۰ هرچه بیشتر روزنامه‌هایی مانند شرق و و تا حدی اعتماد به همراه مجله‌هایی مانند مهرنامه و بعدتر سیاست‌نامه در اختیار این جریان قرار می‌گیرند؛ جالب اینکه طی این سال‌ها شیخ و پیر مراد ایرانشهری نیز که زمانی ملی‌گرایی جزو اتهاماتش برای اخراج از دانشگاه بود، در این رسانه‌ها با آزادی قابل توجه حول ایران‌زمین و ایرانشهر سخن می‌گوید.
نکته دیگر این است که وقتی پای استدلال در میان می‌آید که اصلاح‌طلبان از کجا متوجه فوریت و ضرورت خطر تجزیه ایران شده‌اند، شواهد آنها مطالبی است که سایبری‌ها فراهم کرده‌اند. تحرک گروه‌هایی که ممکن است جدایی‌طلب باشند در این دوره به صورت واقعی افزایش نیافته است (کنفرانس، همایش، سمینار، دیدار با دشمنان و غیره مشاهده نمی‌شود)، اما در شبکه‌های اجتماعی اکانت‌های ناشناس مختلفی می‌توان یافت که طرفدار جدایی‌اند و اصلاح‌طلبان نه‌تنها حتی امکان نیروی سایبری بودن آنها را نمی‌پذیرند، بلکه مطالب آنها واقعیت‌های مسلم دال بر خطر تجزیه می‌شمارند. در همین مدت کوتاه خاموشی اینترنت طی جنگ ۱۲ روزه مشخص می‌شود که سایبری‌ها ۲۵۰ هزار پست در حمایت از استقلال اسکاتلند منتشر کرده‌اند (که قاعدتاً باید به زبان انگلیسی بوده باشد) به‌راحتی می‌توان تصور کرد که در دهه ۱۳۹۰ و پس از آن چقدر خود را جای تجزیه‌طلب‌ها جا بزنند و فضای هراس درست کنند. طنز قضیه اینجاست که سایبری‌های جدایی‌طلب به زبان فارسی می‌نویسند.
[۵] این تحلیل محتوی همان چیزی است که چند سال نوشتن این متن را عقب انداخت و آخر سر هم نشد که نشد. در بیانیه‌ها و مصاحبه و سخنان اصلاح‌طلبان به راحتی می‌توان مشاهده کرد که تا چه حد مسئله سوء استفاده دشمنان و رخنه آنها در صفوف معترضا برجسته می‌شود، از خطر تجزیه سخن می‌گویند، «ایران زمین» جای عبارت رایج «ایران / کشور ایران» می‌نشیند و مانند آنها. این بیانیه‌ها حتی اگر با بیانیه‌های اصولگرایان مقایسه شود می‌توان دریافت که تا چه حد تهی از عدالت و اخلاق شده‌اند.
[۶] قاعدتاً معترض این اعتراف را در مقابل حکومتی که به آن اعتراض دارد نمی‌کند؛ معترض پیشاپیش می‌داند که حکومت هر انگی که بتواند به او می‌چسباند تا او را سرکوب کند و اعتراف به جدایی‌طلب نبودن هیچ اهمیتی برای حکومت ندارد. بلکه این اعتراف را در مقابل طبقه به‌اصطلاح متوسط سیاسی و فرهنگی می‌کند که مثلاً طبق ادعاهایش قرار بود همراه و یاور معترض در طلب تغییر باشد، اما اکنون وردست حکومت قرار گرفته است و همراه با حکومت فریاد خطر تجزیه در اثر اعتراض را سر می‌دهد. تلخی ماجرا اینجاست که معترضان هم باید کشته، اعدام، نابینا، معلول، زندانی و سوگوار می‌شدند، هم برای زدن حرف‌شان ابتدا باید در پیشگاه طبقه متوسطِ مدعیِ نجات اعتراف می‌کردند که تجزیه‌طلب نیستند.
[۷] کار به جایی رسید که عملاً خاتمی، با بیانیه و تا حدی مهدی کروبی نیز، با سخنان باواسطه، در سال ۱۳۹۶ تلاش کردند راه پیشنهادی میرحسین به حاشیه برود، چرا که ایران در خطر بود. شاید همین هویت‌یابی مجدد اصلاح‌طلبان ذیل هویت ناسیونالیستی با تأکید بر ایران بتواند به نوعی توضیح‌دهنده میزان انزجار طرفداران شاهزاده از اصلاح‌طلبان باشد. اصلاح‌طلبان با شکست در تحقق ایده ایران برای همه ایرانیان و رویگردانی مردم از آنها و اقبال به ایده پهلوی با تأکید بر ایران و شکوه ایران به ملی‌گرایی متوسل شدند که در آن دیگر خبری از دموکراسی، حقوق اقلیت‌ها و حقوق شهروندی نبود، بلکه کانون آن ایران برای ایران بود؛ «ایران به عنوان یک واحد جغرافیایی فارس زبان» که تلاش می‌کنند ذیل نام «وطن» به همگان بفروشند؛ وطنی که نظام سیاسی موجود در آن گروه‌ها و افراد را فقط وقتی به‌عنوان عضو این وطن به رسمیت می‌شناسد که با ایدئولوژی‌اش همسو باشند، و اصلاح‌طلبان فقط وقتی به‌عنوان عضو این وطن به رسمیت می‌شناسند که خواست‌های آنها با تلقی ایشان از هویت ملی همراه و همسو باشد. درواقع هم در گفتمان شاهزاده، هم در گفتمان نظام موجود و هم در گفتمان اصلاح‌طلبان در کسوت هویت‌گرایی ملی‌گرایانه، حق مشارکت و تصمیم‌گیری فقط به صورت محدود و در چاچوب‌های از پیش تعیین‌شده به رسمیت شناخته می‌شود.
[۸] از لحاظ ناتوانی در سکوت مورد احمد زیدآبادی بسیار مورد جالبی است که بارها هم تهدید به سکوت کرده است و هم از ناتوانی‌اش در ننوشتن گفته است.

فرهاد دارستانی، تیرماه ۱۴۰۴

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)