سرودِ چهاردهم تیر ماه برای نُهم خرداد ماه
(ایستاده بر پلۀ هفتاد و دوم)

 

موسی اکرمی

۱

در من،
همچنان کسی هست
که با آتش همان سپیده‌دمان آغازین می‌رقصد،
کسی که سرخوشانه
بر این قله شده است
با سرودی تازه بر لب
تا همچون هر سپیده‌دم،
آفرینش را برای نخستین بار تماشا ‌کند.
او جهان را می‌نگرد
چون چشمی که نخستین بار
 رنگ می‌بیند،
بی خاطره‌ای در پشت پلک‌ها

و بی سایه‌ای از دیروز.
گویی هستی،
همین اکنون
از لبان خاموشِ ازلی
به واژه درآمده است

۲
من از آتش عبورم،
نه از خاکسترِ ماندن.
آتش را در دل پاس داشتم
و بر هر برگی به مهر گذشتم،
و با پای زخمی
شعلۀ خجسته را بدین آتشگاه آوردم.
هر زخم،
ریشه‌ام شد
و هر رؤیا،
میوه‌ای که هنوز از شاخه نچیده‌ام.
در بادها گم نشدم،
که راه خود را در تاریکی نوشتم.
اکنون ایستاده‌ام
نه بر خاک
بل بر تپشِ همۀ سوختن‌هایم؛
و هنوز
آوازی خاموش
در سینه‌ام می‌تپد،
که تنها آتش می‌تواند آن را بخواند..

۳
هفتاد و دو قله را
فتح کرده‌ام،
نه برای نصب پرچمی
یا ثبت کردن نامی یا شماره‌ای،
بل برای سلوک پرماجرای جان
و صیقل دادنِ لوحی که به امانت داشتم
– در تلاقیِ آینه و آتش –
تا خود آینه‌ای شود
در آینه‌داری آتشی که هماره در دل است.

*

نه بر بلندی قله‌ها،
که در ژرفنای هر گام،
رازهائی نگاشتم
که تنها خاموشیِ قله درمی‌یابد.
و اکنون هر سنگ،
پاره‌ای از من است،
و هر سکوت،
ادامۀ ندائی که از دوردست آمده است.

۴
من زمین را

در هر لحظه

بس بسیار زیسته‌ام،
ولی در هفتاد و دومین سپیده‌دم،
چشمانم هنوز
نخستین تمنای آن سپیده‌دمان آتشین را

– که نمی‌دیدم –
در خود دارند؛
نه در پیِ پاداش‌اند،
نه پناهی می‌جویند؛
آن‌ها زیسته‌اند برای عشق بی‌علت هستی،
با دست‌هائی پر از نور،
در شب‌هائی که بی‌دفاع بودند؛
و اکنون، در این روشنیِ تازه،
می‌دانند که هر شب تاریک،
پلی ا‌ست
به سوی سپیده‌دمانی دیگر.

۵
گاهی جهانی که محبوب بود،
چون سیبی تلخ
بر کامِ تشنه می‌نشست؛
ولی لبخند،
هنوز از طعمِ امید
لبریز بود
چرا که ناامیدی،
آموزگاری خاموش بود
که بی‌نقاب می‌آمد،
و در هیأتِ شکستی سرد،
آیۀ مهر می‌آموخت؛
و چه بسیار زخم‌هائی
که بی‌صدا دهان می‌گشودند
تا حقیقتی ابدی را نجوا کنند؛
و چه بسیار شب‌هائی
که با دستان تهی،
چراغِ صبح را افروختند.

۶
سفرِ من،
از پرسش در ملتقای شب و روز  آغاز شد
تا جان و تن را توشۀ سفری کنم

که هر نقطه‌اش منزلی بود و مقصدی.

در پیچ‌وخم راه هزار خان

دیوها در کمین بودند

و من در گرما و سرمای استخوان‌سوز گردنه‌ها،
سایه‌ای از یقین نمی‌یافتم

ولی نوازش نسیمی تازه

در هُرم آفتاب

یا تابش نوری شگفت

در زمهریر طاقت‌سوز

طعم معنائی مستی‌بخش

بر ذائقۀ جان شیفته بود.

۷
در سرم، زمزمه‌ای بود
که دانایی را آهسته می‌سرود،
و در دلم، نغمه‌ای
که زیبایی را بی‌هراس می‌طلبید.
و جانم  در التهابی خاموش می‌تپید،
که نه درد بود، نه فریاد
بل آتشی از جنس هستی.
راستی را بی‌کرانه یافتم،
چون نوری که مرزی نمی‌شناسد.
و دروغ،
سایه‌ای بود
که حتی توان خاموش کردن شمعی را نداشت.

۸
بر بام کیهان ایستاده‌ام،
نه چون فاتح،
بل چون ناظرِی خاموشِ در حیرت؛

نه به تمنای جایگاهی برتر،
بل به شوق جائی که جهان را
بی‌نقاب‌تر می‌توان دید.

چشم به افق‌های ناشناخته دوخته‌ام

و می‌دانم

این بلندی

 تنها زمانی بلند است

که دل به پایین بنگرد.

۹
چه بگویم از  سرمستی رازناک شفقت و مهر
که نه در شعر

بلکه در زرفای جان

جاری است

بی هیچ هیاهوئی

چون بوی نان تازه

 در سپیده‌دمان ازل

و نخستین لبخندی که جان را تسخیر می‌کند

و یادش بر این پلۀ هفتاد و دوم

هوش از سر عقل می‌رُباید.

۱۰
ایستاده بر پلی از رنگین‌کمان سحرآمیز
که به دشت فردای بوته‌های رقصنده می‌رود،
به افق دودآلودِ زخمی می‌نگرم
و به آینده ایمان دارم،
نه چون وعده‌ای شیرین،
یا آذرخشی که در ابر سترون نوید باران می‌دهد،
بل‌ چون بذری
کاشته در نسیمی
که بر دل‌های افسون‌زده‌ای می‌گذرد
 که در خواب گل‌های ساختگی
آمادۀ تَرَک خوردن‌اند
تا نقب زنند
برای عبور نور.

۱۱
در قله‌پیمایی‌های دیرینم
با سایه‌ای هم‌نفسم

که برفراز شانه‌ام می‌لغزد

و هماره

از آن لحظه در آن سپید‌دمان

همراهم بوده است

چون همزادی هماره پنهان
در آینۀ چشم زندگی،

تا هر زمان که بخواهد

مرا به بدان بزنگاهی برد

که نمی‌دانم پرتگاه است یا سکوی پرواز.

با او خواهم رفت

اگرچه دست‌هایم
هنوز از ناتمام‌ها لبریزند،

و شاید تنها شِکوه‌ام

نه از رفتن

بل از غافلگیری خواهد بود

و از ندانستن مقصد.

۱۲
و اینک،
در این سپیده‌دمان روزی به نام «جهان»

به یاد سپیده‌دمان آن «آذرروز»،
تنها چیزی که از جهان می‌خواهم،
نه بقا،

نه افتخار
بل سطری است

که باد

از زبان‌های خوشبو

به هر سو بَرَد:
“او که ستایندۀ مهر

و دوستدارا دانایی بود

دوست داشت هستی را –

چنان که از آن هیچ نرنجید؛

و دریافت نیستی را –

چنان که هیچ از آن نهراسید”.

 

سپیده‌دمان شنبه چهاردهم تیر ماه ۱۴۰۴ خورشیدی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)