“جمهوری را به مسلخ نبرید”
در ژرفای سیاست، چیزی خطرناک‌تر از نداشتن انتخاب وجود دارد، داشتن انتخابی که در واقع انتخاب نیست. سلطنت، در مقام یک نهاد، از دل شب‌های تاریک تاریخ بیرون می‌آید، از زهدان زمان‌هایی که قدرت را نه در اراده‌ی مردم، که در خون و وراثت می‌جستند. اما در جهان مدرن، این نهاد دیگر نمی‌تواند عریان و بی‌نقاب باشد، باید خود را به شکل یک گزینه‌ی مشروع بازسازی کند، باید چهره‌ی خود را بازآفرینی کند، باید در قامت چیزی ظاهر شود که نبوده و نیست، یک انتخاب.
اینجاست که زبان، خیانتکارتر از همیشه، نقش خود را بازی می‌کند. وقتی می‌گویند، “انتخاب با مردم است”، گویی یک بی‌طرفی محض را اعلام می‌کنند. اما در واقع، این جمله خود یک موضع‌گیری است، یک پیش‌فرض که چیزی را در سکوت به رسمیت می‌شناسد. چرا که هر انتخابی، پیش از آنکه مردم رأی دهند، در سطحی عمیق‌تر از آگاهی، در عرصه‌ی معنا دست‌کاری شده است. این جمله، در ظاهر، آزادی را می‌پذیرد، اما در باطن، امکان بازگشت سلطنت را به‌عنوان یک گزینه‌ی مشروع نهادینه می‌کند.
اما می‌توان به سطحی ژرف‌تر رفت، اگر سلطنت به رأی گذاشته شود، حتی اگر مردم آن را رد کنند، باز هم چیزی از دست رفته است، چیزی که دیگر به آسانی بازنمی‌گردد. چرا که به‌محض آنکه چیزی را به انتخاب می‌گذاریم، به‌طور ضمنی آن را به‌عنوان یک امکان پذیرفته‌ایم. ما سلطنت را، که در ذات خود نافی جمهوریت است، در متن دموکراسی گنجانده‌ایم و این خود، نوعی مشروعیت دادن است. از اینجا به بعد، دیگر نمی‌توان گفت که سلطنت، در هیچ سطحی، حقی بر جامعه ندارد. چون زمانی، جایی، به او فرصت داده‌ایم تا بازگردد، به او اجازه داده‌ایم که در بطن حافظه‌ی جمعی زنده بماند، حتی اگر در رأی‌گیری شکست بخورد.
اینجا، خطر از سطح سیاست به سطح فلسفه منتقل می‌شود. پرسش این نیست که مردم چه می‌خواهند، بلکه این است که چگونه خواسته‌ی آنها شکل گرفته است. آیا انتخاب‌ها، از پیش در میدان گفتمان مهندسی نشده‌اند، آیا شکل‌گیری میل سیاسی، تحت تأثیر روایت‌هایی که از پیش به مردم تزریق شده‌اند، دست‌کاری نشده است. در جامعه‌ای که حافظه‌ی تاریخی‌اش از یک دیکتاتوری به دیکتاتوری دیگر جهیده است، آیا میل به امنیت و ثبات می‌تواند به‌سادگی به سوی گزینه‌ای بازگردد که خاطره‌ی کودکی یک نسل را در خود دارد، حتی اگر این خاطره، سرابی بیش نباشد.
و این همان چیزی است که نظام‌های غیردموکراتیک می‌دانند، آنها نیاز ندارند که به‌زور بازگردند، بلکه کافی است که در ناخودآگاه جمعی به‌عنوان یک “گزینه‌ی ممکن” زنده بمانند. کافی است که مردم، به جای آنکه سلطنت را به‌عنوان یک بازمانده‌ی مرده در تاریخ دفن کنند، آن را به‌عنوان یک امکان، یک “انتخاب مشروع”، در کنار جمهوری تصور کنند. از اینجا به بعد، کار ساده می‌شود، تکرار مداوم، چیدن روایت‌های نوستالژیک، ساختن یک گذشته‌ی بازسازی‌شده که هیچ‌گاه وجود نداشته است.
و در نهایت، اگر روزی مردمی به سلطنت رأی دهند، این به معنای پیروزی سلطنت نیست، بلکه به معنای شکست جمهوری‌خواهی است، نه فقط در سیاست، که در سطح گفتمان. زیرا به این معناست که جمهوری‌خواهان، به‌جای آنکه دروازه‌های آینده را بگشایند، در بازی‌ای شرکت کرده‌اند که قواعد آن را دیگری نوشته است. این، بازگشت به همان لحظه‌ی صفر است، همان چرخه‌ی معیوب که تاریخ ایران را به خود اسیر کرده، از پادشاهی به استبداد، از استبداد به انقلاب، و از انقلاب به رؤیای یک پادشاه دیگر.
اما تاریخ، دیگر نمی‌تواند بارها و بارها به عقب برگردد. اگر این چرخه باید شکسته شود، این کار نه با رأی‌گیری، که با نابود کردن اصل امکان بازگشت است. سلطنت نباید انتخاب باشد، نه به این دلیل که مردم نباید رأی دهند، بلکه به این دلیل که جمهوریت، خود، پیش‌شرط هر رأی‌گیری است. رأی دادن به نافیِ دموکراسی، نقض غرض است. آینده، چیزی نیست که بتوان آن را با ابزارهای گذشته ساخت. آینده، اگر قرار است چیزی نو باشد، باید سلطنت را نه به‌عنوان یک گزینه‌ی ممکن، که به‌عنوان یک اشتباه تاریخی بپذیرد، اشتباهی که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد.
#عادل_عبیات
#جمهوری_را_به_مسلخ_نبرید

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)