تصور کنید یک جامعهشناس را که سالها در پژوهشهای خود در حوزه تبعیض، طرد اجتماعی و دفاع از حقوق مهاجران، خصوصاً مهاجران افغانستانی در ایران، کار کرده است. او به شدت علیه نژادپرستی و فاشیسم میجنگد و بارها با کلماتش سعی در مبارزه با نگاه تحقیرآمیز به مهاجران داشته است. حالا یک روز این جامعهشناس با واقعهای تکاندهنده روبهرو میشود: دختر ۱۶ سالهاش، که ناپدید شده بود، حالا پیدا شده. در حوالی کهریزک. با آثار ضربوجرح و تجاوز بر بدنش. پلیس سه مرد اهل افغانستان را دستگیر کرده.
در این لحظه، پرده فرو میافتد. جهان نظری تَرَک بر میدارد.
این جامعهشناس اکنون در برابر یک دوگانه اخلاقی عمیق قرار دارد: آیا او باید در برابر این جنایت، مانند بسیاری از افراد در جامعه که در مواجهه با جنایات مشابه تمایل به تنفر و سرزنش دارند، بیدرنگ از مهاجران افغان و فرهنگ آنها انتقاد کند؟ آیا باید از اصل دفاع از حقوق انسانها که خود در مورد آن سخنرانی کرده است، دفاع کند؟ یا آیا باید در این شرایط، بهعنوان یک پدر، فقط در جستجوی انتقام و مجازات بلافاصله باشد؟
در این لحظه، دوگانه اخلاقی نه تنها در سطح جامعهشناسی و روانشناسی، بلکه در سطح فردی و عاطفی هم مطرح میشود. آیا اخلاقیترین واکنش در این موقعیت، دفاع از اصول انسانی در برابر ترسها و احساسات شخصی است؟ یا این احساسات شخصی میتوانند وارد عمل شوند و گاهی برتری پیدا کنند؟
از نظر امیلی دورکیم، یکی از بنیانگذاران جامعهشناسی مدرن، جامعه بر بنیان همبستگی استوار است. او احتمالاً میگفت که استاد کاووسی باید به ساختارها نگاه کند، نه افراد. بپرسد چرا این مردان دست به خشونت زدند؟ چه شرایطی آنها را به این نقطه رسانده؟ فقر، بیهویتی، طرد اجتماعی؟ دورکیم معتقد بود که حتی خودکشی هم پدیدهای اجتماعی است، نه صرفاً فردی.
اکنون، او تنها یک جامعهشناس نیست. پدریست که در راهروی بیمارستان، با مغزی در آستانه انفجار ایستاده است؛ تمام تزها، نظریهها، واژههای آکادمیک مثل برف در گرمای حادثه آب شدهاند.
چه باید چه کرد؟ آیا همچنان باید در برابر موج هیجانی جامعه، از اصول دفاع کند؟ یا خشم و غریزه پدرانهاش را آزاد بگذارد تا به انتقام برخیزد؟
پدر، درونش فریاد میزند. روشنفکر، درونش تحلیل…
در آن لحظه، اگر ایمانوئل کانت کنار او ایستاده بود، چه میگفت؟ آیا میتوانست در این دوگانه به او کمک کند؟
کانت اهل درام نبود. او اخلاق را مستقل از پیامدها میدید. شاید اگر او این فاجعه را میدید میگفت از نظر او، تعمیمدادن جرم فردی به یک قوم بیعدالتیست، باید همین را امروز هم بگویی.
اما آنسوی اتاق، فروید دست در جیب، آهسته قدم میزند و زیر لب میگوید: آنچه در تو فوران کرده، نهاد (id) است. خشم خالص. اما ببین، «فرامن»ت، که در سالها پژوهش ساختهای، دارد مقاومت میکند. مراقب باش. اگر سرکوبش کنی، شاید کابوس شود؛ اگر رهایش کنی، شاید خودت بشوی آنچه از آن میگریختی.
در گوشه دیگری، هانا آرنت نشسته. دست زیر چانه زده. او نمیپرسد که تو باید چه کنی، نگاهت میکند و میپرسد: آیا میتوانی مسئول تصمیمی باشی که میگیری، حتی اگر این تصمیم، تو را نابود کند؟ آیا هنوز هم میتوانی بگویی «همه افغانها مثل هم نیستند»، وقتی جنازه دخترت زیر چشمت است؟
به استاد کاووسی برمیگردیم.
فرض کنید شما در قطاری هستید. پنج کارگر روی ریل خوابیدهاند. ترمز کار نمیکند. فقط یک راه دارید: با کشیدن اهرمی، قطار را به ریل فرعی بفرستید. ریلی که تنها یک نفر بر آن ایستاده. اگر کاری نکنید، پنج نفر خواهند مرد. اگر اهرم را بکشید، یک نفر را قربانی میکنید تا پنج نفر نجات یابند.
این معمای معروف «دوگانه تروما» است.
جاشوا گرین، روانشناس شناختی در دانشگاه هاروارد، سالها این مسئله را بررسی کرده است: وقتی افراد با نسخه «غیرفعال» این مسئله مواجه میشوند، بیشتر آنها تصمیم میگیرند از مجموع رنجها کم کنند. اما وقتی قرار است با دست خود فردی را هل دهند (نسخه دیگری از همین معما)، بخشهایی از مغز فعال میشود که با احساسات و همدلی در ارتباطاند، و تصمیم عوض میشود. نتیجه؟ ما منطقی نیستیم. ما حسابگر احساسی هستیم.
اما بیایید این مسئله را از اتاق آزمایش بیرون بیاوریم و در جهان واقعی دیگری رهایش کنیم.
سربازی را تصور کنید، در گرمای کشندهی تابستانی در یک روستای فراموششده در قندهار. او موظف است از یک پایگاه کوچک نظامی محافظت کند. هنوز چند هفته از مرگ مادرش در یک حملهی انتحاری نگذشته. اکنون مردی محلی، با رفتار مشکوک، وارد میدان دید او میشود. نه سلاحی دارد، نه تهدید مستقیمی ایجاد کرده. فقط چیزی در رفتارش هست که با کلیشههای ذهنی سرباز همخوانی ندارد.
در این لحظه، فرماندهای در ذهن او نجوا میکند: «باید محافظت کنی. باید پیشدستی کنی.» اما صدایی دیگر مثل صدای مادرش، در سرش نجوا میکند: «مبادا بیگناهی را بکشی.»
اگر شلیک کند و مرد، یک کشاورز بیآزار بوده باشد، او قاتل خواهد بود. اگر شلیک نکند و مرد، واقعاً بمبگذار باشد، جان دهها نفر به خطر میافتد. آیا او واقعاً انتخابی آزاد دارد؟ یا اسیر تلاقی نیروهاییست که همگی خارج از کنترل او شکل گرفتهاند؟
آیا امنیت بیشتر، ارزش آن را دارد که اصول بنیادین عدالت را زیر پا بگذاریم؟
در این لحظه هرگز نباید این جمله هانا آرنت را فراموش کنیم: «شر، همیشه با هیبتی اهریمنی از راه نمیرسد؛ گاهی در چهرهی یک وظیفهی اداری، یک فرمان ساده، یا یک تصمیم به ظاهر معمولی پنهان میشود.»
شاید باید بپذیریم که در لحظات واقعی زندگی، نه کانت، نه سارتر، نه فروید و…، هیچکدام جای ما تصمیم نمیگیرند. آنها فقط چراغی میاندازند روی میدان مینگذاریشدهی وجدان ما.
آیا استاد کاووسی میتواند همچنان از کرامت انسانی دفاع کند؟
آیا خشم پنهانش، مثل لکهای بر کتیبهی اخلاقیاش نخواهد ماند؟
آیا تصمیمی که میگیرد، بیشتر درباره خودش نخواهد بود، تا درباره عدالت؟
و شاید، فقط شاید، پاسخ درست این باشد:
هیچ پاسخ مطلقی نیست. فقط تصمیمی هست که ما را تعریف میکند. نه پاسخ، بلکه مسئولیتِ پاسخ دادن، همان چیزیست که ما را انسان میکند.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.