شرم درین طارم ازرق نماند / آب دریـن خـاک معــلق نـمانـد
بنده‌ای و دعوی شاهی کنـی / شاه نه‌ای چون‌ که تباهی کنی
نظامی

خوانندگان عزیز و ارجمند،
«ما خواستار لغو قانون اساسی حکومت اسلامی، انحلال نهادهای سرکوب برخاسته از آن، و استقرار “حکومتی” سکولار دموکرات در ایران هستیم.»

شعار بالا در پیشانی تارنمای «پایگاه رسمی سکولار دموکراسی ایران» آمده است. چندی پیش بنده مطلب بسیار کوتاهی نوشتم به قصد اشاره به وجود “ابهامی” در کلمه ی «حکومتی» که در آن شعار آمده و آن را از بابت توجه دادن به “کسانی که در اندیشه ی ایجاد حکومت پادشاهی سکولار دموکرات هستند” برای دوست ارجمندم جناب نوری‌علا فرستادم. قطعه شعر کوتاهی (٢) نیز از اخوان همراهش بود، به انضمام چند بیتی از بنده (٣). ایشان ابتدا با دادن این پاسخ که «اصلاً نفهمیدم ایرادتان به کجای آن شعار است» “دوستانه” از درج مطلب بنده خودداری کردند؛ اما مهربانانه افزودند که «اگر […] این شعار سلطنت طلبانه است توضیح دهید تا بلافاصله تصحیح‌اش کنم و […] منتظر نوشته‌تان می‌نشینم.» من هم در “توضیح”ی برایشان نوشتم که حکومت انواع گوناگون دارد و در “پیمان‌نامه ی عصر نو” نیز روشن نیست که مقصود از آن «حکومت» پادشاهی است یا جمهوری. دیگر این که ایرانیان در جریان قیام بیست و دوم بهمن و از پس رفراندوم بر نظام شاهی در ایران نقطه ی پایان گذاشتند. و لذا پیشنهاد کردم که آن را به صورت «ما خواستار […] استقرار “جمهوری” سکولار دموکرات در ایران هستیم.» تصحیح نمایند. ایشان بلافاصله به من پاسخ دادند که:

“این مطلب فقط از آن شما نیست و بسیارانی آن را طرح کرده‌اند. اما «پیمان‌نامهء عصر نو» تصریح می‌کند که نوع حکومت را مردم در روزگار پس از فروپشی حکومت اسلامی تعیین خواهند کرد و این مسئله نمی‌تواند مورد مناقشهء اکنونی در خارج کشور باشد. پیمان‌نامه را موسسان نخستین کنگرهء سکولار دموکرات‌های ایران امضاء کرده‌اند؛ اما می‌توان هر تغییری را به آن کنگره پیشنهاد نمود. «من خود، بعنوان یک جمهوریخواه، با پیشنهاد شما موافق نیستم» و آن را سلب پیشاپیش گزینه‌های مردم در همه‌پرسی‌های آینده می‌دانم. شما می‌توانید نظرتان را به صورت مقاله‌ای مستدل برای درج در سایت بفرستید. […].

بنا بر این دوست بنده، از من خواسته‌اند که به طور مستدل نشان دهم، آن گونه که باور دارم، «حکومت سکولار دموکراتیک» مفهومی مبهم است و باید در واقع «جمهوری سکولار دموکراتیک» باشد. از این گذشته، چنان که در آن مطلب کوتاه مدعی شده بودم، نشان دهم که سلطنت [چاهی است در برابر مردم] و دیگر در تاریخ ایران جایی ندارد. بنده این وظیفه را پذیرفته‌ام و در حد توان و با اندک‌مایگی خودم کوشیده‌ام پاسخی به پرسش مذکور تهیه کنم. البته در این فاصله که بنده در پی فرصتی برای تهیه ی مطلب بودم، متوجه شدم که در مصاحبه‌ای که آقای علیرضا میبدی با آقای نوری‌علا در برنامه ی «نگاه» ترتیب داده‌اند، ایشان نه تنها به طریق روشن‌تری بر مواضع خودشان نسبت به «موجه بودن ایجاد سلطنت سکولار دموکرات بر پایه ی انتخابات دموکراتیک» پای فشرده‌اند، بل که در دقیقه ی یازدهم مصاحبه، با تأکید بر جمهوریخواه بودن خودشان، ضمن اشاره به بلاتکلیفی «طیف جمهوریخواه» با ضربه‌ای محکم از آنان شاکی شده‌اند که:

«…اگر پوسته ی این‌ها (جمهوریخواهان) را در بیارید و مغزش رو ببینید، جمهوری خواهی‌شون حرف بی‌جایی از آب در می‌آید. وقتمون را نباید تلف کنیم، مثلا با گفتن این که فقط با کسانی اتحاد می کنیم که جمهوریخواه باشند و به این ترتیب عده ی کثیری رو که در خارج هستند و فکر می کنند که ایران بد نیست که پادشاهی مثلا مشروطه یا تشریفاتی داشته باشه (دقایق دوازدهم و سیزدهم)، این ها رو حذفش می‌کنند. اما وقتی زیر کار رو نگاه می کنید، می‌بینید اون‌ها هم می‌دانند که اصلا تکلیف این مسأله در خارج کشور نمی‌تونه تعیین بشه! این مردم ایران هستند که می‌تونند تصمیم بگیرند چه نوع حکومتی می‌خواهند. اما می‌آیند این رو علم می کنند که ما نمی‌آیم این اتحاد رو تشکیل بدهیم به خاطر این که […] نگران هستند که از دل این حکومت بعد از فروپاشی پادشاهی برگردد به ایران. در نتیجه من یکی که خودم رو هم سوسیال دموکرات می دونم و هم جمهوری خواه می دونم، به شدت از چپ جمهوری خواه اپوزیسیون خودمون شاکی هستم. و فکر می کنم اینها چرخ پنجمی شده اند برای جمهوری اسلامی (دقایق سیزدهم تا چهاردهم).

[ iranefardalive.com

درد نوشتن در مخالفت با تلاش دوستم که کوشیده است راهی به ظاهر دموکراتیک برای توجیه گزینه ی پادشاهی در رفراندومی آتی بیابد، دردی غم‌انگیز است؛ از آن که میل ندارم با نوشتار خویش هیچ گونه فاصله ی اخلاقی و انسانی از کسانی بگیرم که می‌کوشند راهی در برابر ایرانیان برای آزادی قرار دهند. بهترین دوستان من همیشه کسانی بوده‌اند که با آنان اختلاف سلیقه یا اختلاف درک نسبتا عمیقی در مسائل سیاسی داشته‌ام. اما اکنون، بدون این که بخواهم بیش‌ از این درازگویی کنم، مستقیم می‌روم بر سر اصل مطلب که همان اختلاف است. اختلاف بین “جمهوری سکولار دموکراتیک” و ” پادشاهی سکولار دموکراتیک” یا به عبارت کاملا مختصر، «جمهوری» و «پادشاهی».

چرا پرداختن به این نکته مهم است؟ به این دلیل که برخی از سکولاردموکرات‌های کنونی، از جمله دوستم نوری‌علا، همراه با بخشی از هم‌پیمانان «جنبش سکولار دموکراسی ایران» اندک اندک به سویی می‌روند که می‌تواند به اصطلاح سوی به گمان ایشان “پادشاهی‌” باشد. این جریان جدید سیاسی که در درون «جنبش سکولار دموکراسی برای ایران» آشیانه کرده و احتمالاً بسیار نزدیک به مرکزیت آن است، در اندیشه ی ایجاد «حکومتی»، شاید سکولار دموکراتیک، در میهن است. از سوی دیگر چون جناب نوری علا می‌دانند که در این راه به «حداکثر نیرو»ی سکولار دموکرات و نوخواه نیاز می‌رود، هماهنگی و همگامی با پادشاهی‌خواهان سکولار دموکرات و مشروطه‌خواهان سکولار دموکرات را ممکن دانسته‌اند، با این فرض که از پس افتادن نظام استبدادی ولایت فقیه، و با رفتن مردم به پای صندوق‌های رأی، توسط آراء مردم معلوم شود که آن حکومتِ سکولار دموکراتیک «پادشاهی» است یا «جمهوری». ضمناً ایشان همراه با برخی دیگر از هم‌پیمانان، که البته ممکن است جمهوری‌خواه باشند، «اعتماد به نفس کامل» در مورد شعور و تصمیم تاریخی مردم ایران نسبت به جمهوری‌خواهی دارند (نگاه کنید به بند چهارم از «حاکمیت ملت و معمای نوع حکومت» به قلم اسماعیل نوری‌علا)، لذا ما را، که مخالفان پادشاهی هستیم، در برابر پرسش حیرت‌انگیزی قرار داده‌اند که به پرتگاهی بلند و مهلک می‌ماند! اما ایشان به این نکته توجه نکرده‌اند که، پیش از دیگران، این خودشان، و طیف همفکرانشان، هستند که باید به سوال مذکور پاسخ گویند، هرچند که ما نیز، اکنون که آن پرسش مطرح شده، خود را موظف به دادن پاسخ به آن سوال می‌دانیم. ایشان می‌پرسند:

“براستی اگر جمهوری خواهان واقعاً پذیرفته باشند که ملت ایران تصمیم خود را گرفته و طی یک انقلاب «شکوهمند» با سلطنت / پادشاهی خداحافظی کرده و رژیم جمهوری را بجان خریده است و از این موضع عدول نخواهد کرد، چرا و چگونه است که «با مطرح شدن پادشاهی به عنوان یک گزینه مخالفت کرده و با طرح آن در یک رفراندوم پس از انقراض حکومت اسلامی موافقتی ندارند؟» آیا این موضع گیری خود از عدم اعتماد به نفس، و عدم یقین بر منطقی بودن استدلال خود، و بالاخره «شک نسبت به شعور مردم» در مورد برتری بلامنازع جمهوری بر پادشاهی نشان ندارد؟”

ما اکنون این سوال را از خود ایشان می‌پرسیم که «آیا به شعور مردم اعتماد به نفس دارند و تصمیم تاریخی آنان را در مورد جمهوری می‌پذیرند یا خیر؟» از نگاه منطقی، پاسخ ایشان در مختصر‌ترین شکل خود از دو حال نمی‌تواند خارج باشد: اول: «بله.»، دوم: «خیر.»

در صورت اول، اگر ایشان به شعور مردم و تصمیم تاریخی آنان اعتماد دارند، خب باید بپذیرند که مردم آگاهانه یا شعورمندانه تکلیف سلطنت را در ایران تعیین کردند و آن را به کناری انداختند! آیا ایشان میل دارند با این تصمیم به مبارزه و مخالفت برخیزند؟ بعید می‌دانم. غیرممکن مطلق است که ایشان، که فردی آزاده و روشنفکری متعهد به میهن و ایرانیان و آرمان‌های عالی تاریخی، سیاسی و حقوقی هستند، چنین فکر و موضعی داشته باشند. اما اگر پاسخ ا‌یشان منفی است، در آن صورت نتیجه این خواهد بود که ایرانیان «غیرآگاهانه» و بدون ادراکِ چند و چون منافع تاریخی خویش به پای صندوق‌های رأی رفتند و به طور نفهمیده و نسنجیده رأی به انحلال و پایان کار سلطنت دادند. در این صورت ایشان باید اذعان کنند که کاملا امکان دارد مردم ایران باری دیگر به پای صندوق‌های رأی بروند و در دامی دیگر گرفتار آیند و آن دام ممکن است دام «پادشاهی سکولار» باشد که “در ایران”، به گمان ما، از جنس استبداد است!

مع هذا، ما نمی‌خواهیم فرصت‌طلبی پیشه کنیم: ما نیز باید به آن سوال پاسخ گوییم و می‌گوییم. ما معتقدیم که اکثریت مردم ایران، که از ناآگاهی سیاسی-حقوقی رنج می‌بُردَند (و شاید هنوز هم می‌بَرند)، و به ماهیت حکومت مذهبی آگاهی و اشراف نداشتند (و شاید هنوز هم ندارند)، از پس یک خدعه ی تاریخی که پیرمردی منبری، و افسونشان کرد، با این تصور به غایت غلط که گویا «آقا» جمهوری اسلامی را، که گفته بود “همان جمهوری نوع فرانسوی است”، به ایران می‌آورند، گول خورده به هرآنچه که در دهانشان گذاشته شد، رأی دادند. البته می‌دانیم که بسیاری نیز رأی «نه» به صندوق‌ها انداختند، اما آن «نه» به هیچ وجه به معنای «آری» به سلطنت نبود! فریادهای سراسری “بگو مرگ بر شاه” را باید به خاطر آورد که مدت‌ها پیش از رفراندوم، پایان سلطنت را بشارت داده بود. البته در آن روزها که بدون شک جناب نوری‌علا خوب به خاطر دارند، ایرانیان، جز جمع بسیار کوچکی از مدافعان سلطنت و گروه‌هایی از روشنفکران چپ و رادیکال، از ماهیت آن تحولات به درستی اطلاع نداشتند. حیرت‌انگیز این که بسیاری از «روشنفکران» به اصطلاح مترقی نیز خود را با آن تحولات همراه و، در واقع، مدافع، و یا در بهترین صورت، دنباله رو ناگزیر آن می‌دانستند! به طور خلاصه باید بگویم که ایرانیان با نوعی آگاهی غریزی و تجربی از خطا بودن “حکومت پادشاهی”، و تصویری مه‌آلود از جمهوری اسلامی به پای صندوق‌ها رفتند و به جمهوری اسلامی رأی دادند، درحالی که بخشی از رأی دهندگان از اسلامی بودن آن جمهوری دل خوشی نداشتند و هراسناک بودند.

در نتیجه، رفراندوم سال ۵۸ نمایشگاه برخورد تجربی، توهم و شبه‌آگاه ایرانیان نسبت به سیاست، و حقوق تاریخی خویش و نیز نسبت به حکومت مذهبی بود، اما، هرچند چنین بود، آنان با قاطعیت «جمهوری» را بر «سلطنت» مرجح دانستند تا در زمانی دیگر، به کمک روشنفکران ترقیخواه و پیشرو، گامی فراتر نهند و چیزی را به دست آورند که امروز آرزو می‌کنند، یعنی «جمهوری سکولار دموکراتیک!»

جناب نوری‌علا، توده‌ها خطا می‌کنند، توده‌ها همراه با روشنفکرانشان هم خطا می‌کنند (از همان میرزا یوسف خان مستشارالدوله، صاحب «یک کلمه»، بگیرید تا طالبوف تبریزی و بعد تا آل احمد، شریعتی، بازرگان، مجاهدین، برخی از سران جبهه ی ملی و حتی توده‌ای‌ها و شرکا)، توده‌ها با رهبرانشان هم خطا می‌کنند (بنی صدر و بازرگان، طالقانی، منتظری، و حتی خود خمینی خدعه‌گر (۴) و دیگران)! از این گذشته خطای هریک از این‌ها در دیگری بازتاب و دوچندان و ده چندان می‌شود و این خطاهای اندر خطا ملتی را به خاک سیاه می‌نشاند (افغانستان، عراق، سوریه و غیره). از کجا می‌دانید وضع در ایران چنان نشود که اکنون در این سه کشور می‌گذرد؟ هستند خبیثانی که آرزوی آن روز را دارند. نیستند؟ داستان خطاهای ما، ایرانیان، داستان درازدامنی است که نمونه‌هایی از آن، مثلا خطای ناهم‌زمان‌خوانی و بدفهمیِ اصول مشروطیت و آلودن دموکراسی به اندیشه‌های اسلامی، را ماشاالله آجودانی به خوبی نشان داده است (۵).

اما من در این جا در واقع نمی‌خواهم به شکلی که تاکنون گفته آمد رأی شما و همفکران را به چالش بکشم! باید چنین فرض کرد که چنان پرسشی نشده و چنان پرتگاه هایلی نیز در برابر کسی قرار نگرفته. باید از زوایای دیگر موضوع را مورد بررسی قرار داد! از زوایای اسطوره‌ای، اخلاقی، تاریخی، حقوقی و سیاسی. باید به ریشه‌ها پرداخت، باید در زمین خونالود و دردمند تاریخ ایران فرو رفت و فروتنانه با سلاح تحلیل عینی برآمد! باید چشم‌ها را، چشم خرد را، آن گونه که فردوسی بزرگ می‌گوید، گشود! و ذهنیت را بر قامت عینت شکل بخشید و تنها بعد از چنین دریافتی است که باید به سوی آینده حرکت کرد؛ باید بر فراز آنچه که تمام هستی ما، یعنی میهن ما و سرگذشت تاریخی مردم ماست اوج گرفت و آن را با چشمی عقاب‌وار و در مقایسه با دنیای امروز، در میان خانواده ی ملل مترقی جهان، و در قیاس با مسیر مترقی آینده نگریست! این وظیفه ی هر روشنفکر ایرانی، از جمله شماست که دل به ترقی و سرافرازی میهن بسته‌اید!

واکنش‌ها به فکر پادشاهی سکولار

واکنش‌های سنجیده‌ای نسبت به نظرگاه و طیف پادشاهی‌خواهان سکولار دموکرات صورت گرفته است. آقایان فرهنگ قاسمی و رضا پرچی‌زاده هر کدام به سهم خود در این مورد زوایای نگرش بسیار درست و روشنی گشوده و به بحث در باب نادرست بودن اندیشه ی سلطنت‌خواهی در ایران و شاید بتوان گفت در جهان پرداخته‌اند.

آقای فرهنگ قاسمی، در مقاله ی بسیار متینی (نگاه کنید به «جبههء جمهوریخواهان مستقل و آزادی‌خواه ایران» در سکولاریسم نو) این طور استدلال کرده‌اند که اپوزیسیون باید با اجتناب از افتادن به دام قدرت‌های بیگانه و در عوض با جلب اعتماد مردم و با اتکا به نیروی فعال سازنده‍ی خود، با همبستگی ملی، جمهوری مستقل و آزادی ایجاد کند و نقش آقای رضا پهلوی در تحولات سیاسی ایران باید این باشد که بدون توسل به اسرائیل و آمریکا و اجتناب از طی راه‌هایی که نادرست بودنش قبلا تجربه شده در مسیر درست افتد و اگر قصد خدمت به ایران و مردم ایران دارد، بپذیرد که تحول عظیم گذار از شاهنشاهی به جمهوریت یک تحول اجتماعی و سیاسی و فرهنگی برای جامعه است. ایشان در ادامه می‌گوید که «حکومت موروثی در ذات خود تبعیض‌گرا»ست و «تار و پود فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی جامعه ی ما طوری رقم خورده است که استبدادطلب است» و «بی‌تردید عده‌ای هستند که ادعا خواهند کرد که در صورت رسیدن وی به پادشاهی، او در اداره ی مملکت مشارکت نخواهد کرد و این کار را به دولت و وزیران خود خواهد سپرد؛ اما این گونه تحلیل‌ها در شرایط اجتماعی امروز و تاریخ ایران به دور از واقعیت است.» همچنین هشدار می‌دهند که «موقعیت کشور ما در منطقه و در جهان طوری است که شاه تبدیل به تصمیم گیرنده ی تنها خواهد شد و چاره‌ای غیر از اطاعت از قدرت‌های بزرگ و وابستگی به آن‌ها نخواهد داشت.» ایشان می‌افزایند که نباید فراموش کنیم که «ما در تمامی تاریخ شاهنشاهی ایران فقط یک کورش داشته‌ایم که به درستی از حقوق انسان‌ها سخن گفته است و یک کریمخان زند که خود را وکیل الرعایا و نه شاه نام نهاد» و «اگر انصافی وجود داشته باشد باید بپذیریم که رژیم پادشاهی در ایران از بین رفته است.»

آقای رضا پرچی زاده موضوع را به طور مستدل، از دیدگاه سیاسی-حقوقی، و در مقایسه با قوانین بین‌المللی حقوق بشر، مورد بررسی قرار داده‌اند و با ارجاع خواننده به مقدمه، اصل اول و اصل دومِ اعلامیه ی جهانی حقوق بشر، چنین استدلال کرده‌اند که “آن اعلامیه در راستای فلسفه ی سیاسی- اجتماعیِ «جمهوری- خواهانه»ای که بر مبنای آن نگاشته شده به شدت «برابری- طلب» است و در همه ی اصولِ خود بر «عدمِ وجودِ تفاوت در میانِ ابناء بشر» اشاره دارد و لذا هر نوع تبعیض را نکوهیده دانسته است و نیز صراحتا می‌گوید که «همه ی انسان‌ها آزاد و برابر در مقام و حقوق زاده می‌شوند.» و «این اصل از بندِ هر قید و شرطی هم آزاد است. در حالی که پادشاهی – اعم از مطلقه و مشروطه – که حولِ محورِ “حق تولد” و روابطِ خونی و موروثی در جنبه‍ی عرفی و ادعاهای متافیزیکی، همچون دارا بودنِ فرّه‍ی ایزدیِ پادشاه در جنبه ی اسطوره‌ای / دینی آن ایجاد شده، در ذاتِ خود بر مبنای تبعیض میان ابناء بشر شکل گرفته است و لذا بالطبیعه ناقض اعلامیه ی جهانی حقوق بشر می‌باشد.» به همین طریق به درستی استدلال کرده‌اند که به رفراندوم گذاشتنِ پادشاهی، که خود منشاء تبعیض است، از اساس باطل است، و در حقیقت دکانی است که سلطنت‌طلبان علم کرده‌اند تا بدین وسیله خود را دموکرات جلوه دهند. آقای پرچی‌زاده ادامه داده‌اند که استناد آقای نوری‌علا در این رابطه به «اساسنامهء حزبِ مشروطه ایران» با تأکید بر مطلوب بودنِ حقوق بشر و پادشاهی با هم، در حقیقت خود بر اساسِ “یک تناقضِ معرفت-شناختیِ بسیار بزرگ قرار دارد.” به نظر من جدا از قصد و نیت آقای رضا پهلوی، اصل موضوع در مورد هواران کهنه کار ایشان که مترصد چنگ زدن به قدرت و ترکتازی در ایران هستند کاملا درست است. ایشان در عین حال با ورود به یک بحث فلسفی منطقی در مورد رابطه‍ی محتوا و فرم، اساس بحث آقای نوری‌علا را به شدت سست، و تشریفاتی بودن مقام سلطنت را در ایران ناممکن دانسته‌اند. نکته‍ی جالب دیگری که در بحث ایشان هست این است که پادشاهی‌خواهان اکنون از همان مشروعیت پارلمانی‌یی می‌خواهند استفاده کنند که پیش از این، در دوره ی سلطنت محمدرضا شاه در شصت و سه سالِ پیش اختیاراتش به نفعِ سلطنت محدود شد و سپس تحتِ سلطه ی «شاهنشاهی» بالکل از دور خارج گشت (نگاه کنید به مقاله ی بسیار خوب ایشان تحت عنوان “پادشاهی بالذات ناقضِ حقوقِ بشر است” در سکولاریسم نو. مطالب ذکر شده تقریبا نقل مستقیم گفتار ایشان است).

*
باری، ما تا اینجا، پس از اشاره به پرسشی که جناب نوری‌علا از دیگران کرده بودند و در واقع باعث شد که مواضع خودشان به چالش گرفته شود، به آراء بسیار مستدل و نیرومند دیگران اشاره کردیم. اکنون میل دارم موضوع را از دیدگاه‌های دیگری مورد بررسی قرار دهم. دیدگاه‌هایی که دارای ابعاد اسطوره‌ای، روانشناختی، تاریخی و ساختاری- حقوقی هستند. یعنی میل دارم خواننده را به گذشته، به ریشه‌ها، بازگردانم، به پیش از تاریخ و عصر اسطوره که عصر تکوین روانشناخت سیاسی ما ایرانیان است، و سپس به دوره ی تاریخی و آن گاه او را همراهی کنم تا آستانه ی انقلاب بهمن، به زمانی که ایرانیان از نظر حقوق سیاسی ملی، تصمیم می‌گیرند و آن تصمیم را اجرا می‌کنند. و سپس دعوت می‌کنم خواننده را تا به تاریخ آینده ی ما بیاندیشد! به تاریخ ما بیاندیشد تا دریابد که آیا سلطنت می‌تواند حیثیت و جایی در تاریخ آتی ما داشته باشد. همچنین میل دارم اشاره ی کوتاهی کنم به وجه تاریکی از دموکراسی بدان شکل که دوستم و طیف همفکران ایشان در می‌یابند، به انضمام این سخن ناسنجیده که «سرنوشت نظام حکومتی بعدی در ایران تعیین می‌شود».

اساطیر ایرانی و پادشاهی

منابع مفقود باستانی، خداینامه‌ها، وداها، اوستا، شاهنامه‌ها و شاهنامه ی فردوسی و منابع دیگر، تاریخ افسانه‌ای و نیمه‌افسانه‌ای ما را تدارک و شرح کرده‌اند. این افسانه‌ها در روح و ذهن ما ایرانیان نفوذ دارند و مبانی روانی‌-اخلاقی اندیشه ی پادشاهی و فلسفه ی پذیرش آن را توصیف و توجیه می‌کنند. قول فردوسی، که داستان‌هایش را از منابع گوناگون شفاهی و مکتوب پیشین گرفته (آغاز کتاب، بخش هشتم، گفتار اندر فراهم آوردن کتاب) و تقریباً به تمامی ریشه در آن‌ها دارد، قول برجسته و قابل استنادی است. اما شاهنامه ی فردوسی خود «آغاز کتاب»ی دارد شامل گفتار بسیار ارزشمندی در ستایش «خرد»، یعنی همان موهبتی که “تقریبا” هیچ شاه واقعی دوره ی تاریخی در ایران از آن برخوردار نبوده و فردوسی از همین رو آن را در مقدمه آورده و در طول نوزده بیت، پانزده بار این واژه را تکرار و بر اهمیت آن تأکید کرده است. افسوس که در این جا مجال آوردن تمام این قسمت نیست. اما چند بیتی و خلاصه‌ای از آن:

«خرد بهتر از هر چه ایزد بداد» / «ستایش خرد را به از راه داد» / خرد رهنمای و خرد دلگشای / خرد دست گیرد به هر دو سرای / ازو شادمانی و زویت غمی‌ست / و زویت فزونی و زویت کمی‌ست / خرد تیره و مرد روشن روان / نباشد همی شادمان یک زمان / ازویی به هر دو سرای ارجمند / گسسته خرد پای دارد ببند / خرد را و جان را که یارد ستود / و گر من ستایم که یارد شنود / «حکیما چو کس نیست گفتن چه سود!» [شاهنامه: آغاز کتاب، بخش دوم، در ستایش خرد]

فردوسی افزون بر ضرورت «خردمند بودن» که به کرات در طول داستان‌ها آن را برجسته کرده و باور دارد که بهترین چیزی است که خدا داده، داشتن خصایص دیگری را هم “برای شاه” واجب شمرده که عبارت اند از: «آموختن از دیگران» و «تخمه» یا نژاد؛ از این میان «تخمه» یا نژاد شاهی، در محدوده‍ی بحث حاضر، برای ما اهمیت بیش‌تری دارد:

تو بشناس کز مرز ایران زمین / یکی مرد بُد نام او آبتین / ز «تخم کیان» بود و بیدار بود / «خردمند و گـُرد و بی‌آزار» بود / «ز طهمورث گرد بودش نژاد» / «پدر بر پدر بر همی داشت یاد».[شاهنامه: بخش ششم، ضحاک؛ نیز نگاه کنید به ایرانیان (۶).]

پس از آن «آغاز کتاب»، فردوسی به ذکر سه دوره سلسله ی گوناگون شاهی در ایران زمین پرداخته: پیشدادیان، کیانیان و ساسانیان. سرگذشت این‌ شاهان از گیومرث شروع شده‌ و با یزدگرد خاتمه یافته است. سلسله ی نخست به دوره‌ای تعلق دارد که هنوز اثر چندانی از انسان و دولت در ایران نیست. این بخش کاملا اسطوره‌ای است. دوره ی دوم پادشاهی در ایران، یعنی کیانیان، دوره ی «پهلوانی» است. ماجراهای این دو دوره متعلق به شرق ایران است؛ اما دوره ی سوم سلسله‌های پادشاهی که در غرب ایران شکل می‌گیرند، در واقع دوره‌ای نسبتا تاریخی، و مخلوطی است از تاریخ و افسانه. این نکته را هم باید توجه داشته باشیم که فردوسی در اثر منحصر به فرد خویش صرفاً قصد تاریخ‌نویسی به زبان باشکوه شعر حماسی نداشته؛ هدف دیگر، و شاید مهم‌تر هدف، وی آموزش اخلاقی ایرانیان و گشودن چشم خودکامگانی بوده که وجودشان مایه ی رنج مداوم ایران و ایرانیان بوده است. او در آن منظومه به انسان و انسانیت پرداخته و تا جایی که در افق زمانه ی او قرار می‌گرفته، مُبَلغ نوع رفتاری از سوی حکومت یا شاه بوده که جایش را خالی می‌دیده است. تراژدی رستم و سهراب که در دوره ی پادشاهی کاوس شکل می‌گیرد، نقطه ی اوجی است که در این اثر خواننده و شنونده را با پرسش‌های بس مهم و ارزشمندی روبه رو می‌کند. یکی از این پرسش‌ها این است که چرا کاوس تا بدان حد نابخرد، خودکامه، جهانخواره، شرابخواره، خبیث و خائن به مردم و افسران خویش است. فردوسی از این طریق ذهن خواننده را به سوی اصول اخلاقی پسندیده و درستی می‌کشاند که برای شاهی ضروری است. این اصول را فردوسی بیش‌تر در قسمت نخست اثر خویش شرح کرده است. مطابق تاریخ اسطوره‌ای در دوره‍ی اول، شاهی نخست از آن کیومرث بود:

پژوهندهٔ نامهٔ باستان / که از پهلوانان زند داستان / چنین گفت «کآیین تخت و کلاه» / کیومرث آورد و او بود شاه / … / کیومرث شد بر جهان کدخدای / نخستین به کوه اندرون ساخت جای / سر بخت و تختش برآمد به کوه / «پلنگینه پوشید خود با گروه» / «ازو اندر آمد همی پرورش» / که پوشیدنی نو بد و نو خورش / به گیتی درون سال سی شاه بود / «به خوبی چو خورشید بر گاه بود» / «همی تافت زو فر شاهنشهی» / چو ماه دو هفته ز سرو سهی / … / به رسم نماز آمدندیش پیش / «وزو برگرفتند آیین خویش» …

کیومرث، در کوه جای داشت، مثل همه «پلگینه» می‌پوشید و «فره‍ی شاهنشهی» داشت، همه از او «برگرفتند آیین خویش» و او «به خوبی چو خورشید بر گاه بود». بعد از او اما پسرش سیامک به دست دیو شیطان سیاه کشته می‌شود (دیوان و دروجان در اصل دشمنان ایران اند)، اما هوشنگ (“هوش” و “فرهنگ” و “خرد”)، پسر سیامک، انتقام پدر را با «پهلوانی و رزمیدن در جلو سپاه» از دیو می‌گیرد. و:

جهاندار هوشنگ «با رای و داد» / «به جای نیا تاج بر سر نهاد» / بگشت از برش چرخ سالی چهل / پر از «هوش مغز و پر از رای دل» / چو بنشست بر جایگاه مهی / چنین گفت بر تخت شاهنشهی / که بر هفت کشور منم پادشا / جهاندار پیروز و فرمانروا / «به فرمان یزدان پیروزگر» / به «داد و دهش» تنگ بستم کمر / وزان پس «جهان یکسر آباد کرد» / «همه روی گیتی پر از داد کرد» … .

هوشنگ نیز با «رای و داد» و «هوش مغزی» به «داد» و «دهش» کمر بست و «جهان آباد کرد» و «گیتی پر از داد کرد». بعد ابتدا نوبت پسرش می‌رسد:

«پسر بد مراو را یکی هوشمند» / «گرانمایه طهمورث دیوبند.» / چنین گفت کامروز تخت و کلاه / مرا زیبد این تاج و گنج و سپاه / «جهان از بدی‌ها بشویم به رای» / …/ «ز هر جای کوته کنم دست دیو» / …/ «هر آن چیز کاندر جهان سودمند» / «کنم آشکارا گشایم ز بند»/ …/ «مر او را یکی پاک دستور بود» / [به نام شهرسپ] «که رایش ز کردار بد دور بود» / «نزد جز به نیکی به هر جای گام» / «سر مایه بـُد اختر شاه را» / «در بسته بـُد جان بدخواه را» / همه راه نیکی نمودی به شاه / «همه راستی خواستی پایگاه» / چنان شاه پالوده گشت از بدی / که تابید ازو فرهٔ ایزدی / [و طهمورث] برفت «اهرمن را به افسون ببست» /…/ چو دیوان بدیدند کردار او / کشیدند گردن ز گفتار او / شدند انجمن دیو بسیار مر / که پردخته مانند ازو تاج و فر / چو طهمورث آگه شد از کارشان / برآشفت و بشکست بازارشان / …

طهمورث، جهان را از «بدی‌ها» پاک می‌کند و «وزیر بسیار خوب»ی هم دارد که برای او سرمایه است و این وزیر از کردار بد دور است و خلاصه با عدل و داد و رای پادشاهی می‌کند، با این تفاوت جالب که بعد از «شکست دادن دیوان»، یعنی دشمنان، و اسیر کردن بسیاری از آنان، بنا به درخواست دیوان اسیر سی نوع خط و زبان هم از آنان می‌آموزد، از چینی گرفته تا پهلوی و سغدی و غیره. خواننده در این جا بی‌اختیار به سرنوشت عدل و داد در دوره ی محمد رضا شاه می‌اندیشد، و این که چگونه دست دشمنان، از جمله جاسوسان جاخوش کرده در دربار، را از ایران کوتاه نکرد و نیز می‌اندیشد به سرنوشت و قتل وزرای خوب ایران در دوره‌های گوناگون، مثلاً ‌ بلعمی‌، نظام‌الملک‌ طوسی‌، حسنک وزیر، قائم مقام و امیرکبیر، و نیز عزل و حبس خانگی مصدق و می‌بیند که تفاوت ره از کجاست تا به کجا! به هر حال، سی سال بعد سر انجام نوبت به پسر طهمورث، جمشید، می‌رسد:

گرانمایه جمشید فرزند او / کمر بست یکدل پر از پند او / برآمد برآن تخت فرخ پدر / به رسم کیان بر سرش تاج زر / «کمر بست با فر شاهنشهی» / جهان گشت سرتاسر او را رهی / «زمانه بر آسود از داوری» / به فرمان او دیو و مرغ و پری / «جهان را فزوده بدو آبروی» / «فروزان شده تخت شاهی بدوی»

ولی ببینید مدتی بعد چه کرد:

«منی کرد» آن شاه یزدان شناس / «ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس» / «گرانمایگان» را ز لشگر بخواند / چه مایه سخن پیش ایشان براند / چنین گفت با سالخورده مهان / «که جز خویشتن را ندانم جهان» / «هنر در جهان از من آمد پدید» / «چو من نامور تخت شاهی ندید» / «جهان را به خوبی من آراستم» / «چنانست گیتی کجا خواستم» / «خور و خواب و آرامتان از منست» / «همان کوشش و کامتان از منست» / «بزرگی و دیهیم شاهی مراست» / «که گوید که جز من کسی پادشاست» / «همه موبدان سرفگنده نگون» / «چرا کس نیارست گفتن نه چون» / [اما]:
«چو این گفته شد فر یزدان ازوی» / «بگشت و جهان شد پر از گفت‌وگوی» / … / «به جمشید بر تیره‌گون گشت روز» / «همی کاست آن «فر گیتی‌فروز»!

اکنون که علت را دریافتیم، بخوانیم داستان آن انقلاب را و نیم‌نگاهی هم به حمله ی عرب به ایران و انقلاب اخیرمان داشته باشیم:

«از آن پس برآمد ز ایران خروش» / پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش / سیه گشت رخشنده روز سپید / «گسستند پیوند از جمّ شید» / برو تیره شد فره‌ی ایزدی / «به کژی گرایید و نابخردی» / پدید آمد از هر سویی خسروی / یکی نامجویی ز هر پهلوی / سپه کرده و جنگ را ساخته / «دل از مهر جمشید پرداخته» / یکایک ز ایران برآمد سپاه / سوی تازیان (منظور اعراب است- نک دبیرسیاقی: شاهنامه به نثر) برگرفتند راه / شنودند کانجا یکی مهترست / پر از هول شاه اژدها پیکرست / «سواران ایران همه» شاه‌جوی / «نهادند یکسر به ضحاک روی» / «به شاهی برو آفرین خواندند» / «ورا شاه ایران زمین خواندند» / …/ «چو جمشید را بخت شد کندرو» / «به تنگ اندر آمد جهاندار نو»/ «برفت و بدو داد تخت و کلاه» / «بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه» / …. / «چو ضحاک‌ش آورد ناگه به چنگ / یکایک ندادش زمانی درنگ /به ارّه‌ش سراسر به دو نیم کرد / جهان را ازو پاک بی‌بیم کرد/ …/ شد آن تخت شاهی و آن دستگاه …

همان طور که ملاحظه می‌کنید، مدتی بعد، تمامی صفات ناپسند از او سر زد: منیت، سرپیچی از یزدان، که “خدای خرد” است، جهان‌خواهی، خودخواهی، خودکامل‌بینی، خودهنربینی، خودبرتربینی، خودسرچشمه‌پنداری، خودثروت‌پنداری، خوددلیرپنداری، خودیگانه‌شاه‌پنداری، ترس‌انگیزی، و بستن دهان‌ها و غیره! و کار به جایی رسید که در سراسر ایران‌زمین انقلابی بپا خاست و افسران و سربازان همه ازو روی تافتند و به اعراب تازی جان و دل باختند و ضحاک بر آمده از “عربستان” را به شاهی (چه تصادفی، بخوان به رهبری) گماشتند و بساط پادشاهی جمشید را در زباله‌دان تاریخ گذاشتند! و بالاخره خودش را با اره به دونیم کردند. بیچاره شاه نمی‌دانم در روزهایی که در آمریکا به زیر تیغ جراحی می‌رفت، در آن بار آخر چه شد!؟ داستانش را در نگاهی به شاه پژوهش ارزشمند عباس میلانی بخوانید (۷)؛ باید سراسر عبرت‌ باشد!

با جهشی از این دوره میل دارم شما را به دوره ی پادشاهی کاوس ببرم که همه ی ویژگی‌های بد و ضد-ایزدی و نابخردی و منیت را در خود گرد آورده است، به علاوه ی این که شرابخواری و بزم و رزم‌های ناشی از فزون‌خواهی را نیز به آن‌ها افزوده است. کاوس حتی برای رستم دستان هم ارزشی قائل نیست که چندین و چند بار او را از مرگ و نیستی نجات داده است. کاوس شاهی است «بزدل»، و بددهن، گـَنده‌گو، «هوسباز و لجباز»، بر خشم خود چیرگی نمی‌تواند، «چون و چرا نمی‌پذیرد»، بسیار جانی و بی‌رحم است، حتی به زنان و کودکان رحم نمی‌کند، «گاه رفتاری چون کودکان دارد»، طمع‌کار و دروغگوست، آتشی مزاج و تندخوست، «گوش پندنیوش» ندارد، حتی به نصیحت زال و همسرش سودابه (بخوان فرح دیبا) هم گوش نمی‌کند! به سادگی گول دیو و دشمن را می‌خورد (سفرای ممالک اهریمنی) و روانی بیمار دارد. او افسرانش را از میان دریوزگانی برگزیده که نه شهامت سخن گفتن دارند (به نصیری، رئیس کمیته ی مشترک، فکر کنید) و نه دل و روده ی جنگیدن (توس/طوس و گودرز و گشوادو و گیو و گرگین و رهام و همردیفانشان در دوره ی پهلوی) فرمانبرداری ناشی از ترس تنها هنر این افسران است- کسانی که به زبان خود بندگی خویش را بیان می‌کنند (حیف از آن افسران شجاعی که شاه به دست رژیم دارد!) کاوس کسی است که حتی به بی‌هنرترین افسرش، توس که در جنگ هیچ کاری نمی‌کند، ترفیع مقام می‌دهد (۸) و او را به مقام سپهداری می‌رساند، و سر انجام شاهی است به دور از فره‍ی ایزدی و منشاء و مسبب بروز بزرگ‌ترین تراژدی، یعنی تراژدی رستم و سهراب (از ترس این که مبادا تخت سلطنت را از دست بدهد، از دادن نوشدارو به فرستاده‍ی رستم خودداری می‌کند) و بدین ترتیب جان فرزندان رشید میهن و حتی سهراب پسر رستم دستان برایش بی‌ارزش است (البته برخی را پنهانی در بیابان‌های اوین اعدام نمی‌کند و به دروغ نمی‌گوید که از زندان فرار کرده بودند)! اما یک چیز هم روشن است کاوس ایران را دوست دارد، اما دوست داشتنی بد! درست مثل محمد رضا شاه!

در دنیای ادبیات و تخیل، آن تراژدی یک “افسانه” است؛ اما آن‌ها که با خرد خداحافظی نکرده‌اند و اهل تفکر و غور و پژوهش و فهم مبانی مردم‌شناختی، جامعه‌شناختی و تاریخی آن داستان‌ها هستند، می‌دانند که ماجراها تقریباً به تمامی، و حتی بسیار تأسف‌بارتر از آنچه که گفته شده، صورت «حقیقی» دارند. حقیقت دارند نه به آن شکل که سروده شده‌اند، بل به آن شکل که در تاریخ شکل گرفته و واقع شده‌اند و گاه از آنچه سروده شده‌اند اسفبارترند! تقریبا در تمام طول تاریخ ایران می‌بینیم که کاوس نمونه ی نخستینِ دیگر شاهان ایرانی است و اگر اندک تفاوتی پیدا شود، هسته ی اصلی‌ شخصیت آنان در واقع یکی است و خواننده به هنگام خواندن آن ابیات و داستان‌ها، صورت کامل‌تری از آن را در داستان حکومت اینان می‌بیند؛ و، علی‌الخصوص، محمد رضاشاه را در برابر مجسم می‌کند، که داستانش حتی از داستان جمشید و کاوس نیز دردناک‌تر است! همچنان که گفته شد، توصیف دقیق و متقن شخصیت وی را عباس میلانی کامل‌تر داده است.

علاوه بر آن خصوصیاتِ همیشگی، این عوامل را هم باید به فهرست مذکور افزود: ازدواج با محارم، به منظور جلوگیری از خارج شدن سلسله ی پادشاهی از خاندان خود، که پدیده ی شایعی در دربار شاهان بوده و باعث اختلالات جسمی روانی فرزندان می‌شده، پدرکشی، فرزند و برادر کشی، وزیرکشی، که در ایران قاعده ی کلی بود (رجوع کنید به «نخبه کشی، سنت روزآمد شده در ایران»، محمد قوام، و دیگر بحث‌ها در باره ی وزیر کشی در ایران از جمله بحث‌های هما کاتوزیان (۹)) و نیز قتل و غارت و توطئه و مصرف افیون و زنبارگی و امرد‌بارگی، بچه‌بازی، ثروت اندوزی از راه تطاول، ظلم و جور و ستم، همه و همه رواج کامل داشته است (١۰) و چیزی که در این میان اصلا پیدا نشده همان «فره‍ی ایزدی» بوده! از آن که فره‍ی ایزدی نه آن «نور» خیالی، بل که در واقع «اخلاقی نیکو و دلیری و دادگری و فروتنی و راستگویی و حب وطن و اهرمن‌ستیزی و دانش‌پروری و مردم‌داری و آزادگی و داشتن وزیران دانشمند و خردمند، و دانش پروری و دشمن ستیزی و دیگر فضایل اخلاقی » بوده است، و به راستی اگر می‌بایست در آن روزگار کسی از میان قوم برای شاهی “انتخاب” شود، لازم می‌بود که چنین ویژگی‌هایی داشته باشد. به بیان دیگر، زندگی به طبیعت و نیروهای آن و مقاومت در برابر اهریمن (یعنی دشمنان میهن و ایرانیان، از جمله تازیان که ساکنان سرزمین عرب هستند و خاستگاه ضحاک است) بستگی داشت و این، داشتن آن خصوصیات را ضرور می‌کرد.

نمی‌خواهم بگویم که احدی از آحاد شاهان، واجد خصلتی پسندیده نبوده! کورش، همان گونه که جناب قاسمی اشاره کرده‌اند و در تواریخ آمده، و تا حدی داریوش و شاید چند تن دیگر، از قاعده ی مذکور، آن هم تا حدی که در چهارچوب مختصات انسانی، زمانی، مکانی و تاریخی آن ایام ممکن بوده، متمایزند. اما قاعده ی کلی شخصیت و سیاست حکومتی دیگران آن بوده که تا کنون نقل شده.

ساختار خانواده و پادشاهی در ایران باستان

به بنیاد اجتماعی خانواده و شاهی اشاره کنم: در کهن‌ترین اعصار زندگی در ایران، صورتی از اتحادیه‌ای بدوی شکل گرفته بود که واحد آن را “خانواده” تشکیل می‌داد. مرد در عین حال که رئیس خانواده و قاضی آن خانواده بود، مسئول حفظ اجاق و نگهداری آتش آن هم بود. او همچنین مجری آداب مذهبی بود که بسیار ساده و در واقع چیزی نبود جز ستایش آتش. چند خانواده در کنار هم یک تیره را تشکیل می‌دادند و در ده زندگی می‌کردند. چند تیره یا چند ده با هم عشیره یا قبیله‌ای را شکل می‌دادند و در ولایتی زندگی می‌کردند. چند قبیله هم سازنده‍ی یک طایفه بودند. در رأس هر طایفه رئیسی بود که رئیس همه ی روسای خانواده‌ها بود و به طور “انتخابی” به ریاست می‌رسید. مسلم بود که این رئیس می‌بایست ورزیده‌ترین، رشیدترین و در صورت امکان داناترین فرد بین روسا باشد. این روسا، از خانوده گرفته تا طایفه همه شاه به حساب می‌آمدند. رئیس همه ی این‌ها، شاه بزرگ بود. اما شاه بزرگ فرمانده‍ی لشگر هم بود؛ لذا اندک اندک قدرتی به هم رساند و با جمع آوری باج و غنایم برای خود دم و دستگاهی به هم زد و با استفاده از نیروی نظامی، خودش را دارای حقی برتر از دیگران شمرد. و چون این فرد رئیس روحانیان هم بود، و آتش اهمیت اساسی در بنیان باور مذهبی داشت، آن حق ویژه در کنار حمایت از نور و آتش دست به دست هم دادند و بدوی‌ترین‌ شکل فلسفه ی ماوراء طبیعی (یا آسمانی) پادشاهی را شکل بخشیدند. در مورد خردمندی، باید بگویم که حراست از آتش در واقع عین خردمندی بود، چه آتش و نور بر دیو و دروج و دشمن و تیرگی و سرما غلبه، و از این طریق، امنیت انسان و خانواده و تیره و طایفه را حفظ می‌کرد و در آن هنگام خردمندی چیزی نبود جز حفظ کیان خانواده و تیره و قوم و قبیله و آتش قدسی. از این گذشته آتش در شکار و تهیه ی خوراک و ساختن ابزار هم نقش مهمی داشت‌ (فردوسی به هنگام وصف پادشاهی هوشنگ به این نکته اشاره می‌کند) . بدین طریق تمامی روسای خانواده‌ها نه تنها دارای ریاست، که حائز درجه‌ای از خرد و فره‍ی ایزدی و نوعی امتیاز هم بودند و آن که رئیس‌الروسا بود، خردی از همه افزون‌تر و امتیازی از همه برتر داشت. «خشثره‍ ی» بزرگ یا پادشاه همین فرد بود (١١).

پادشاهی و استبداد در ایران

به دوره ی تاریخی بنگریم: در آستانه ی تشکیل دولت هخامنشی تعداد قبایل بزرگ دست کم هفت بود. کورش این‌ هفت قبیله را متحد کرد و امپراتوری هخامنشی را بنیان گذاشت. منابع در مورد رسیدن کورش به سلطنت داستان‌سرایی می‌کنند. این داستان چه مبنای واقعی داشته باشد چه نداشته باشد، اهمیت فراوان دارد، چه، با اشاره به دلیری کورش و نیز تبار او که ظاهراً خط انتقال دهنده ی فره‍ی شاهنشهی یا ایزدی است، زمینه ی ذهنی فرمانبردان و تابعان بعدی را آماده ی پذیرش فرمان او می‌کنند. در عین حال کورش «محافظت کننده ی» بزرگ اقوام پارسی است. هرودوت از قول “منابع” ایرانی زمان خویش می‌گوید شاه بزرگ ماد، ایختوویگو، در خواب دید که از شکم دخترش، ماندانا، تاکی سر برآورد و همه جا را گرفت (نمی‌خواهم وارد مسأله ی خواب دیدن‌های مصلحتی سیاسی شوم). این خواب را مغان چنین تفسیر کردند که فرزند ماندانا از شوهرش کمبوجیه، شاهک پارس و داماد وی، پادشاهی را از او خواهد گرفت و پادشاه تمام آسیا خواهد شد. شاه ماد فرزند را، که بعدا زاده شد و کورش نام گرفت، پس از تولد به دست وزیرش، هارپاگ، داد تا او را سر به نیست کند. وزیر کودک را به دهقانی داد تا او را بکشد. اما کودکی که زن دهقان زائیده بود مرده بود و لذا کورش جای آن کودک را گرفت و بدین شکل از مرگ نجات پیدا کرد و پنهانی برآمد و بعدها همبازی بزرگزادگان شد و رشادت و جسارت‌ها نشان داد و سرانجام نزد ایختوویگو رسید. ایختوویگو، شاه ماد (که باید حدس بزنید بویی از فره‍ی ایزدی نبرده بود، زیرا نوه را، که کودکی بیش نبود، برای کشتن به دست وزیر داده بود!) دریافت که کورش نوه ی اوست و (معلوم نیست که چرا) خشنود گشت، اما وزیر را به واسطه ی نافرمانی تنبیه نمود، یعنی کودکش را کشت و گوشتش را در یک مهمانمی به خورد وزیر داد که دست و پای فرزندش را در خوراک می‌دید (این را باید ظاهرا «سیاهی اهریمنی» نام نهاد!) کورش همه ی فنون نبرد و پهلوانی، اسب سواری و تیراندازی و … را آموخت (حتما چون در خانواده ی مردی روستایی بر آمد) و سپس طوایف پارس را برای قیام علیه پدر بزرگ (اهریمنی!) و شاه ماد متحد کرد و سرانجام هم پیروز شد و امپراتوری هخامنشی را بنیان گذاشت. بعد در تاریخ می‌خوانیم که کورش در عین جوانمردی و شجاعت با صلح و آرامش، و به دور از کشت و کشتار، امپراتوری را گسترش داد. آزادی عقیده و دین را محترم و مرعی داشت و حتی در بابل بنی‌اسرائیل را که مدت‌ها بود در اسارت بودند رها کرد و اموالشان را بدانان باز گرداند. این ماجرا و قول تاریخ را تورات تأیید می‌کند و حتی کوروش را مسیح خداوند می‌خواند (کتاب عزرا باب اول و اشعیاء باب چهل و پنجم) (١٢).

تبار، شخصیت و رفتار کورش برای ما در این جا اهمیت دارد، کورش از تبار شاهی است (نوه ی شاه ماد و فرزند کمبوجیه، شاه انزان یا انشان)، در اثر کار و کوشش و دلیری و آموختن هنرهای رزمی و سپس، آزادمنشی و اجرای عدالت و آزاد کردن اسرا و خوشرفتاری با سرداران و شاهان دیگر به آن قدرت بزرگ و امپراتوری عظیم دست یافته است و به همین دلیل است که اعلیحضرت فقید ما، محمدرضا شاه، در برابر آرامگاهش می‌ایستند و می‌گوید: «کورش آسوده بخواب که ما بیداریم!» تو گویی که وی، که حتی نامش از دیدگاه اساطیر ایرانی نامی است متعلق به سرزمینی اهریمنی و گذشته از این شاهی است که دین ایزدی و اهورایی را به کناری انداخته و اکنون به سنن مذهبی اسلامی و غیرایرانی وابسته است، می‌خواهد به کورش و به ما، که بینندگان آن صحنه ی “عجیب” هستیم بگوید: «من از تبار تو ام ای کورش! فره‍ی ایزدی از تو به ارث دارم! منم پاسدار ایران و پاسبان حقوق ملت! آزاده و شجاع و خردمندم! دلیرم و دادگرم و … . ولی شکی نباید داشت که او خشثره‍ی (خسرو یا شاه) نگهبان و پاسدار خانه و میهن نیست. دلایلش را بهتر از من می‌دانید: ایشان فقط دو بار عملا از مملکت در رفتند؛ جدا از مواردی که در اندیشه ی فرار بودند و دیگران جلویشان را گرفتند (عباس میلانی). فرار از برابر دشمن یکی از بدترین خصائلی است که بنیان فره‍ی شاهی و شاهنشهی را به باد می‌دهد، چنان که پادشاهی جمشید را به باد داد.

در عین حال اعلیحضرت دچار نوعی بیماری هم هستند که آن را ظاهرا از کمبوجیه به ارث برده‌اند. گاه به شدت عصبی مزاج اند، منیت در ایشان با خداوند منیت به نبرد می‌خیزد، خدایگانی هستند که احدی را در مقایسه با خود نمی‌بینند. در خیال خویش بسیار بزرگ اند. شکی ندارم که خانم فرح دیبا از بیماری‌های ایشان بیش‌تر آگاهند. اما دست کم کاوس از این نظر بسی بهتر از اعلیحضرت است: هرچند کاوس رستم را داخل آدم حساب نمی‌کند، و، مانند اعلیحضرت، به تعدادی افراد نالایق نیز مقام و ترفیع می‌دهد، اما نخست وزیر ملی‌اش را، مثل اعلیحضرت، سرنگون نمی‌کند و به خاطر حفظ مقام و منفعت شخصی، حداقل با اهریمن انگلیس و آمریکا، بر عکس اعلیحضرت، به سازش نمی‌نشیند! و مسائل نفت و ارتش (ابرقدرت‌های بیگانه ی غربی از نزدیک و با حضور واقعی در پادگان‌های نظامی توان و بنیه ی ارتش ایران را مرتب برای سرکوب جنبش‌های منطقه و ایران بازدید محاسبه و این مراکز حساس را بازدید می‌کردند!) و غیره که بهتر از من می‌دانید.

اما چرا وضع شاه و خصوصیات اخلاقی و شخصیتی او در ایران چنین است؟ چرا شاه در دل‌های مردم جایی ندارد و موجودی منفور است؟ چرا مردمی چند ده میلیونی در ایران شعار مرگ بر شاه سر می‌دهند و مرگش را می‌طلبند؟ چرا شاه واقعی در ایران آن شاه قدسی، آن خشثره‍ی آرمانی و اخلاقی که باید حافظ ایران و منافع ایرانیان باشد، نیست؛ و بر عکس، آن چنان که مردم میلیونی در شعارهایشان گفتند چون دیوی است که چو بیرون رود، فرشته در آید (١٣)!؟ پاسخش را باید نه تنها در رفتار و شخصیت شاهانه که در ساختار طبقاتی جامعه ی سنتی ایران یافت.

«شاه» و «سلطان» در ایران

هما کاتوزیان درمنبع پیش گفته، ایرانیان، در همان صفحات نخست بحثی دارد در باب نظام سیاسی–طبقاتی حاکم بر ایران و تفاوت آن با نظام فئودالی اروپایی که بسیار جالب و قابل تعمق است. در این بخش در می‌یابیم که اگر در فئودالیزم اروپایی این دولت و در واقع شاه بود که وابسته به فئودال‌ها و لذا «پاسدار حقوق و امتیازات آنان» بود، در ایران، بر عکس، به دلیل کمبود آب و دوری دهات از یکدیگر، اولا نظام فئودالی به صورت اروپایی آن در ایران شکل نگرفت، و ثانیا این مالکان زمین بودند که وابسته به «شاه قدرقدرت» بودند و شاه «تنها حافظ منافع شخص خویش بود». مولف کتاب آن نظام را نظام اجتماعی «آرید-آیسولاتیک» نام نهاده که به فارسی می‌شود آن را نظام مبتنی بر سرزمین‌های خشک و دور افتاده از هم دریافت کرد. این نظام نظامی است کوتاه مدت و جامعه نیز «جامعه‌ای کلنگی» است؛ یعنی این که در این نظام هیچ اطمینانی به بقای حقوق و ثروت و شغل و مناسب و خاندان و جان و مال و ناموس و غیره و غیره نیست. شاه قدر قدرت همه کاره است و بسی بالاتر از رأس هرمِ قدرت قرار دارد و به طرفه العینی می‌تواند همه چیز را از هرکس که باشد، بدون استثناء، بگیرد، حتی از فرزندش، و یا برعکس در چشم به هم زدنی همه چیز به فردی بدهد که هیچ بوده است. کاتوزیان اضافه می‌کند که اگر شاه رسماً به عنوان خدا مورد ستایش واقع نمی‌شد، بی‌شک جانشین یا برگزیده ی او بر روی زمین بود، و اگر وی حتی فرزند نخست پدر، یعنی شاه پیشین، نیز می‌بود، که غالباً نبود، باز آنچه که به شاهی او قانونیت آسمانی می‌بخشید، نه تعلقش به سلاله ی شاهی، که فرّ یا فرّه‍ی ایزدی بود! این نکته در خور اهمیت است که شاهان ایرانی مشروعیت یا قانونی بودن خود را به واسطه ی نسب اشرافی یا روحانی خود کسب نمی‌کردند، بل که آن مقام را از سوی خداوند و از طریق فره به دست می‌آوردند. در عین حال هیچ یک از طبقات میانی و حد واسط میان سلطان قدرقدرت و لایه‌های پایین‌تر اجتماع به ثبات وضع حقوقی و مالی و احترام خود اطمینان نداشتند و در اولین فرصت ممکن حمایت خود را از فرد مستبد، یعنی شاه، به طرفه‌العینی دریغ می‌ورزیدند. چنین نظامی تقریبا در سراسر تاریخ ایران حاکم بوده و علت العلل بی‌ثباتی، کوتاه بودن دوره‌های آرامش و سازندگی، منشاء استبداد دائم و پی در پی و دشمنی‌ها و به گمان این قلم، منشاء روحیه ی هیجانی و تهاجمی یا شورشی و اصلا روحیه ی انقلابی ایرانیان و روانشناسی پس‌نشینی و گوشه‌گیری اهل تفکر و روشن اندیشی و امتناع اینان از شرکت در سیاست بوده است.

می‌دانیم که تاریخ ایران را می‌توان به دو دوره ی طولانی و شاید اخیراً به سه دوره تقسیم کرد: پیش از اسلام (پادشاهی)، پس از اسلام (امارتی، خلافتی و سلطانی) و پس از انقلاب اسلامی (امامت فقاهتی). در دوره ی اسلامی نیز فره‍ی ایزدی در عنوان «ظل‌الله» یا «سایه ی پروردگار» و یا «قبله ی عالم» منعکس و مستتر بود. پادشاهی در دوره ی اسلامی، پس از پشت سر گذاشتن دوره ی نسبتا طولانیِ وابستگی به خلافت اموی و عباسی، یعنی حتی پس از طلوع سلسله‌های استقلال‌طلب ایرانی، باز هم بر پایه ی «برخورداری از قدرت مطلق فردی» و برای از میان برداشتن به اصطلاح دشمنان اسلام و الله شکل گرفت. سلاطین ایران اسلامی نیز، که عنوان سلطانی را از دوره ی غزنویان اختیار کردند (١۴)، در دوره ی زمامداری، خود را همیشه خدمت‌گزار و وامدار «الله و اسلام» معرفی می‌کردند نه «اهورامزدا»! چنین تضادی ظاهرا از نظر روانشناخت فردی و جمعی ایرانیان و نیز توجیه فلسفه ی پادشاهی باید دارای اهمیت فراوان باشد! آن‌ها هم که برای استقلال ایران حرکت کردند و به قدرت رسیدند، اولاً غالبا خاستگاهی غیرپارسی داشتند و ثانیاً دست کم تا دوره ی شاه اسماعیل صفوی اصلا اسلام سنی اختیار کرده‌ بودند؛ حتی کسانی هم که با اینان مبارزه می‌کردند، باز خود به شکلی مسلمان بودند (١۵). از این گذشته شاه اسماعیل صفوی نیز که به ضرب شمشیر و کشتار عظیمی که به راه انداخت، سنیان را وادار به قبول تشیع کرد، خود، تشیع را به عنوان مبنای فکری عقیدتی برگزیده بود و از آن پس نیز تشیع در ایران مبدل به مذهب مسلط شد. لذا اندیشه ی احیای پادشاهیِ کاملا مستقلِ اهورایی پس از نزدیک به چهارده سده و بویژه با انقلاب اسلامی جان به جان آفرین سپرد.

تخمه ی پادشاهی و «سلطنت» پهلوی

نکته ی دیگر این که در دوره ی اسلامی (چه سنی و چه غیرسنی) – که تقریباً حدود هزار و چهارصد سال درازا دارد- به صدها دلیل مختلف، از جمله تجاوز عرب به “خون” ایرانیان و نیز با هجوم اقوام ترک و مغول، و حتی افغان، و تکرار همان ماجراها، دیگر اثری از تبار و “تخمه ی پاک” شاهی و شهریاری بدان گونه که منشاء آن به دوره ی هخامنشی و اشکانیان و ساسانیان برسد باقی نماند، و نمی‌توان حتی ادعا کرد که رضا شاه و محمد رضاشاه و نیز آقای رضا پهلوی جانشینان و اخلاف راستین کورش و داریوش اند. فردوسی (٣٢۹ تا ۴١١) که در دوره ی سلطان محمود غزنوی (۳۶۰ تا۴۲۱) می‌زیست و می‌دید که چگونه مردی از «تبار غلامان و بردگان ترک» بر ایران “شاهی” می‌کند، در همین ارتباط چنین سرود:

از ایـران و از تـرک و از تـازیـان / نـژادی پدید آید انــدر مـیان
نه دهقان نه ترک و نه تازی بـود / سخن‌ها به کردار بازی بود

گذشته از این مگر رضاخان (رضا شاه) که بود که بتوان او را دارای فره‍ی ایزدی شمرد؟ و مگر چگونه به شاهی رسید؟ او فردی بود کم سواد و شاید بی‌سواد که از راه خدمت در دیویزیون قزاق «روسی» به درجه ی میرپنجی رسیده بود و بعد که سرنوشت دیویزیون به دست «انگلیسی‌ها» افتاد در خدمت آنان درآمد. بعد هم به کمک سید ضیاء، که نوکر انگلیس بود، و نیز با صلاحدید و نقشه ی آیرونساید انگلیسی، کودتا کرد. حال چگونه این سلطنت را می‌توان متصل به پیشینه ی تاریخ باستانی ایران و فره‍ی ایزدی دانست؟ این سخن را، به قول فردوسی، باید “بازی” دانست، نه دعوی محقانه! سخن‌هایی که قابل توجیه نیستند و حتی به ضرب دموکراسی جاهلانه یا غیر دموکراتیک نیز جا نمی‌افتند!

همچنین، درست است که ایرانیان حافظه ی تاریخی ندارند، اما مگر می‌شود تاریخ یکصد سال گذشته، یا دست کم سی و چند سال قبل را به فراموشی سپرد؟ یکی از ویژگی‌های اخلاقی لازم برای احراز مقام پادشاهی شجاعت و دفاع از میهن و تخت و تاج و قدرت است. حال شما شاه و پدرش را با همین صدام حسین یا حسنی مبارک یا سرهنگ قذافی که رهبران کشورشان بودند، مقایسه کنید؛ هرسه تا لحظه ی آخر در کشورشان ماندند و ننگ فرار را بر خود نخریدند! به چه دلیل رضا شاه و پسرش محمدرضا شاه به خود اجازه می‌دهند خویش را دارای فره‍ی ایزدی و گزیده ی اهورامزدا، خردمند، دلیر، ایران دوست و دشمن‌ستیز و پاسدار ایران و ایرانیان به شمار آورند! مگر درست در زمانی که ایران به رضا شاه و محمدرضا شاه از هر زمان دیگری نیازمندتر بود، این آقایان بنا به دستور اربابان و یا به واسطه ی ترس و بی‌مسئولیتی و بی‌توجهی ناگزیر یا راغب به ترک ایران نشدند و میهن را، گویا یکی با لباس مبدل، و دیگری گریان، ترک نکردند و به دست “دشمنان” و دست‌نشاندگانش ندادند؟

البته، باید انصاف داشت: رضا شاه کوشید و خوب هم کوشید که دست روحانیان را از دخالت در امور سیاسی کوتاه و شاید به طریقی دامنه ی نفوذ آنان و اسلام را محدود و نقش‌شان را در ایجاد بربریت قانونی تا جای ممکن محدود کند، اما باز هم نتوانست این وظیفه را به طور کامل به انجام برساند؛ در حالی که پسرش، بر عکس، تا توانست جوانان و دانشجویان آزادیخواه و “سکولار دموکرات” را به زندان انداخت و دهان‌ها را بست و از این گذشته دست روحانیان و بازاریان افسون‌شده را باز گذاشت تا چندین برابر همان مساجدی را که پدرش از بنای آن‌ها جلوگیری کرده بود، بسازند (١۶). در شرایط فقدان مراکز فکری سکولار و اپوزیسیونی که بتواند به صورت مسالمت آمیز قدرت استبداد و هر نوع خودسری سیاسی، از جمله خودسری شاهانه را “محدود” و “تعدیل” کند، مسلماً ایرانیان، همچنان که در اسطوره ی جمشید رخ داد و خواندیم، به آن مساجد و آن روحانیان متحجر و مرتجع روی می‌آورند تا از پس ترکتازی و به راه انداختن فجایع فقاهتی، ایران و فرهنگش را به آستانه ی نابودی بکشانند. اکنون شاهد هستیم که در ایران چه می‌رود. باید پذیرفت که دست کم یکی از دلایل مهم انقلاب اسلامی همین زمینه‌سازی اهریمنی به دست محمدرضا شاه بود. آیا شما با نگاه به این ماجرا داستان ضحاک را که از تبار و تخمه ی تازیان (یعنی عرب) بود و مغز جوانان ایرانی را (شاید با مارهای موعظه‌هایش) می‌خورد به یاد نمی‌آورید؟

*

پس اگر قرار است که «تخمه ی» شاهی یا پایه ی آریستوکراتیک یا اشرافی را مبنا قرار دهیم (در مورد اخیر گفتیم در واقع هرگز مطرح نبوده!)، آن گاه چگونه می‌توان تعیین نمود که مثلا رضاشاه و آقای رضا پهلوی وارث پادشاهی ایران هستند؟ و اگر نه فره‍ی ایزدی که “قدرت، یا نوعی قلدری” توجیه‌کننده ی مبنای “سلطنت” است (نک کاتوزیان، همان، صفحه ی چهار تا پنج) به چه دلیل هر قلدر دیگری نتواند ادعای “سلطنت” کند؟ و به چه دلیل کسانی که به پای صندوق‌های رأی می‌روند باید به فردی رأی دهند که بر پایه ی هیچ دلیل و منطق انسانی، اخلاقی – اسطوره‌ای، تاریخی و حقوقی، و بر پایه ی هیچ یک از ملاک‌های سکولار دموکراتیک نمی‌تواند دارای الویتی باشد رای دهند؟ همچنان که می‌بینید، سرنوشت پادشاهی در ایران و ردیابی و اصالت تبار در این مورد از سرنوشت مردم و روشنفکران ایرانی بسیار اسفناک تر است! اکنون به راستی چرا باید تنی چند از روشنفکران ایرانی از پس انقلاب بهمن و سرنگون شدن “سلطنت” بخواهند که به هر شکلی راهی بگشایند در برابر «سلطنت». ضمنا در این جا توجه آقای نوری‌علا و نویسندگان «پیمان‌نامه…» را هم به این نکته جلب می‌کنم که در دوره ی “تسلط اسلام”، دیگر “پادشاهی” از هرگونه معنایی تهی است. اگر ادعایی هم هست، باید ادعای «سلطنت» باشد نه «پادشاهی»!

صندوق رأی: تحقق آزادی و دموکراسی یا تحقق اسارت و استبداد

اکنون وجوه عقیدتی، جامعه‌شناختی، و تاریخی را به کنار بگذارم و به وجه دیگری بپردازم: وجهی که می‌توان آن را «نگرش دموکراتیک» به مسأله نامید – وجهی که در شرایط فعلی شاید خطرناک‌ترین بُعد بحث باشد، زیرا که دوستان ما کوشیده‌اند با توسل به وجاهت انتخابات دموکراتیک، پلی بسازند بر روی دره ی عمیقی که دو دنیای کهنه ی پادشاهی/سلطنت را از سرزمین مدرن جمهوری سکولار دموکراتیک جدا می‌کند. منظور نظرم این است که ببینیم برخورد با موضوع جمهوری یا پادشاهی از نقطه ی نظر رأی‌گیری دموکراتیک چه وضعی دارد:

از دیرباز به خطرات درک عامیانه از دموکراسی توجه شده است. افلاطون و ارسطو نظرات ارزشمندی در مورد سوء استفاده از دموکراسی داشتند. از روزگار دموکراسی آتن تا امروز بحث‌های متنوع و متعددی در مورد خطرات دموکراسی شده است. اکسی دو توکوویل در دوره ی معاصر بحث‌های مفصلی در مورد وجوه نارسای دموکراسی کرده است. برخی حتی گفته‌اند که «صدای مردم صدای شیطان است (١۷)». گاه دموکراسی «عروس هزار داماد» دانسته‌ شده است (١۸). امروز همه می‌دانند که “دموکراسی” می‌تواند «عوام‌فریب»، «ارتجاعی»، «انحصارطلب»، و حتی «جنایتکار» از آب درآید. گروهی دموکراسی را پوشیده در عبا و عمامه می‌پسندند، برخی بر گردن دموکراسی صلیب انداختند، گاه گفته می‌شود که اسلام عین دموکراسی است، در غرب دموکراسی نوعی بیزینس است که اواخر هفته از داخل پاب سر در می‌آورد. در رادیو و تلویزیون گاه دموکراسی بیش‌تر اهل تکلم و تدهن است تا اهل عمل و آداب برابری و انسانی. برخی اما دموکراسی را فقط در انداختن رأی به صندوق می‌دانند. این‌ها می‌خواهند از مکانیزم رأی گیری دموکراتیک بندی یا چیز دیگری بسازند و در جای خاصی از دموکراسی کار بگذارند.

خوانده‌‌ایم، شاهد بوده‌ایم و شاهد هستیم که دموکراسی‌های “عوام‌فریب” با استناد به «اکثریت آراء مردم» چه بلایی بر سر دموکراسی و آزادی و بر سر همان 99.8 درصد مردم نیاورده‌اند. کسانی که در غرب زندگی می‌کنند، هر روز می‌بینند که چگونه نظام‌های عوام‌فریب به اصطلاح دموکراتیک، دموکراسی حقیقی را از طریق سازوکارهای پیچیده ی رأی گیری و در واقع گول زدن رأی‌دهندگان به مسلخ می‌کشند و بر دامنه ی تسلط گروه معدودی از پاسداران نظام سرمایه ی مالی و انحصارات نظامی و صنعتی و قدرت ویرانگر و روزافزون آنان می‌افزایند. در این نظام‌های به ظاهر دموکراتیک آراء شهروندان به شکلی به سوی صندوق‌های رأی هدایت می‌شود که حتی خود رأی‌دهندگان خبر از چگونگی سوء استفاده از آراء خویش ندارند و همواره احزاب و دولت‌های هم‌سرشتی اما متفاوت‌الاسمی را به قدرت می‌رسانند که هدفشان به مسلخ کشاندن آزادی و دموکراسی است. در این دموکراسی‌ها دیگر نه تنها با تقسیم عادلانه‌تر ثروت و رشد آگاهی و اخلاق والای انسانی روبه رو نیستیم، که، برعکس، شاهد اوج‌گیری بی‌بندوباری، جهل، بی‌کاری، گرانی، کنترل روزافزون مردم (از جـمله از طـریق شنـود کلوب «پنج‌چـشمی»)، تبعیـض، راست‌گـرایی، فاشیـزم، و غیـره و غیـره هم هستیم (١۹).

دیدند و دریافتیم اخیراً که در انتخابات فدرال کانادا چگونه «بدون این که در رأی‌گیری تقلبی صورت بگیرد» نتایجی به دست آمد که خون دموکراسی در درون بطری بی‌شرمی ریخت و سر کشید. در مقاله‌ای که در این مورد علی شریفیان در شهروند نوشته، می‌خوانیم که: «باید گفت تا یک جاهایی کار انتخابات بر اساس دموکراسی است.» و توضیح می‌دهد: «پروسه ی انتخابات تا آنجا که به رأی دادن مردم مربوط و به انداختن رأی به صندوق‌ها ختم می‌شود در واقع دموکراتیک است.» هر کسی به چیزی یا کسی رأی می‌دهد، اما «دموکراسی غیردموکراتیک» از زمان شمارش آرا و تعیین برنده ی هر حوزه شروع می‌شود و بعد می‌رود تا می‌رسد به رأس هرم یعنی انتخاب دولت، انتخاب اپوزیسیون و دیگر نمایندگان پارلمان و البته «معلوم کردن بازنده‌ها»، «آن‌ها که با رأی مردم نمی‌توانند در مجلس و در قدرت حکومتی شرکت داشته باشند.» و بعد: «همه ی این نتایج با رأی مردم اما با محاسبات به کلی غیردموکراتیک به دست می‌آید.» (٢۰).

ما ایرانیان باید به خوبی معنای این کلمات را در یابیم. علی‌الخصوص که همین چند ماه پیش یک بار دیگر شادان و خندان در اوج حیرت‌آوری از ناآگاهی به پای صندوق‌ها و به انتخاب آقای روحانی رفتیم و گردن سبز دموکراسی را بر نطع بنفش عوام‌فریبی قربانی کردیم تا با ندانم کاری باری دیگر ارتجاع و استبداد سیاه را نجات داده باشیم. در واقع صدای گوشخراش بوق “دموکراسی عوامفریبانه” همان فریادهای زشتی است که در همه جای دنیا، از جمله در ایران، و از درون صندوق رأی شنیده‌ می‌شود. اگر روزهای زشت و زیبای سال‌های انقلاب را به یاد آوریم خواهیم دید که چگونه ممکن است «همه چیز دموکراتیک»، اما به قول نویسنده ی مقاله ی مذکور «کل خانه از پای بست ویران» و ضد دموکراتیک باشد. مردمی با پای خود به پای صندوق رأی می‌روند تا دشمن خویش را به طور دموکراتیک انتخاب کنند! روستائیان انجمن کنند و گرگی را به چوپانی بگزینند!

نکـنـد جـور پیـشـه سلطـانی / کـه نیـایـد ز گــرگ چـوپـانی
پادشاهی که طرح ظلم افکند / پای دیوار مُلک خویش بکند
[سعدی: در سرت پادشاهان که بس خواندنی است.]

اکنون که ما این تجربه ی تاریخی بزرگ را به دست آورده‌ایم آیا شایسته است که باری دیگر گزینه ی سلطنت، یعنی عقب مانده‌ترین شکل حکومت، را در برابر رأی دهندگان قرار دهیم تا به شیوه‌ای دموکراتیک سلطانی را برگزینند که به محض فرود آمدن پایش بر زمین استبداد خیز ایران به سلطانی مستبد بدل شود؟ استبدادی که به فوریت در برابر مردم و منافع تاریخی‌شان قرار می‌گیرد؟ آیا وقت آن نرسیده است که دریابیم «توجیه برقراری نظام کهنه ی سلطنتی یا پادشاهی از طریق رأی گیری» و «ایجاد نظام جمهوری سکولار دموکراتیک» دو فهم، دو برداشت و دو رویکرد متضادند که در اولی «تولید جهل» حتمی است و در دومی امید به «تولید آگاهی» فراوان است؟ امروز دموکراسی، و رأی مردم، آن گونه که افلاطون معتقد بود، اگر چراغ “فیلاسوفیا” یا «دانش» را در دست مردم نگذارد و بر مسند حکومت ننشاند، به زودی مبدل به صدایی می‌شود که چیزی نیست جز فریاد استبداد و قلدری، و بدون شک آن صدا، صدای اهریمن است.

جناب نوری علا، متقاعد کردن خواننده و شنونده با توسل به توجیه «رأی مردم»، مصداق پاشیدن خاک سیاه در چشم مردم است و تفاوتی عمیق دارد با ملتفت کردن مردم نسبت به منافع متعالی تاریخی‌شان: انتخابات دموکراتیک از این دست که گفته می‌شود گول زدنی بیش نیست. وظیفه ی روشنفکران ایرانی خارج از کشور این است که با استفاده از تجربیات تاریخ ایران و جهان، با آگاهی کامل راهی را پیش روی مردم داخل کشور قرار دهند که آنان به دلیل محرومیت از وسایل ارتباط جمعی آزاد و مطمئن خبری نمی‌توانند به راحتی از آن مطلع گردند.

*

نکته ی مهم دیگری هم هست که لازم است توجه خوانندگان و نیز دوستم را بدان جلب کنم: این روزها فراوان گفته می‌شود که “سرنوشت نظامِ حکومتیِ بعدیِ ایران در داخلِ ایران تعیین می‌شود”. این سخن بسیار ناسنجیده است! امروز ما در دنیای قرون وسطی زندگی نمی‌کنیم که دو حیطه ی «خارج» و «داخل» چون عوالم دو سیاره ی متفاوت و دور از هم انگاشته شوند. حتی در گذشته چنین نبوده است. به هیچ وجه نمی‌توان ادعا کرد که “خارج” و “داخل” دو عالم منفک و متنافرند. امروز بدون شک فکر عدم تأثیر “خارج” بر “داخل” و این ادعا که تنها “داخل” عامل تعیین کننده در سمت‌گیری مسیر سرنوشت کشور است فکر و ادعایی بی پایه و اساس است. بی‌هوده نیست که امروز مفهوم «دهکده ی جهانی» یا «کوچک شدن دنیا» مفهومی ملموس و قابل درک شده است.

«فکر» ایجاد تغییرات سیاسی قبل از هرچیز یک «فکر» است و این فکر باید سنجیده و در چهارچوب امکانات رشد شریط داخلی و در افق تحولات تاریخی یک مجموعه ی سیاسی قرار داشته باشد. از همین روست که امروز «فکر سکولار دموکراسی» در دستور کار جنبش ترقیخواهانه قرار دارد- فکری که در تاریخ صدو چند سد ساله ی ایران نیز ریشه دارد و هماهنگ با تغییرات و توقعات و سمت‌گیری جهانی است. اگر آنچه که ایرانیان و فعالان سیاسی خارج از کشور انجام می‌دهند در شکل‌گیری و تعیین نظام حکومتی بعدی در ایران موثر نبود، در این صورت دیگر چه جایی برای ایجاد نشریات اینترنتی و تشکیل کنگره‌ها و سخنرانی‌ها و غیره و غیره بود؟ اولاً این فعالیت‌ها همه دارای تأثیر خاص خود در جهت‌گیری «اندیشه ی ترقی و سکولار دموکراسی» و تصحیح مسیر این اندیشه و تحقق بخشیدن بدان قرار دارند، و ثانیاً به طور عملی نیز موثرند: بسیاری از شخصیت‌ها، سازمان‌ها و گروه‌های خارج از کشور به شکلی با منابع فکری و فعال ایرانی در داخل کشور در ارتباط هستند و از این طریق بر شکل گیری حوادث بعدی دخالت دارند. اساسا تحولات عمده ی سیاسی جهانی، در هرجا که صورت بگیرند و به هر شکل که باشند، دارای یک بعد خارجی هم هستند. لذا این که گفته شود ما ایرانیان خارج از کشور هیچ سهمی در تعیین نظام حکومتی بعدی در ایران نداریم و این ایرانیان داخل کشور هستند که نظام آینده را تعیین می‌کنند، به نوعی بستن دهان کسانی است که می‌خواهند بگویند “خیر چنین نیست” ؛ کسانی که می‌خواهند بگویند: “نمی‌توان با بستن دهان ما و چشم ایرانیان داخل کشور، آنان را به پای صندوق رأیی فرستاد که از درونش حکومتی سلطنتی یا پادشاهی که هرگز پتانسیل سکولار دموکرات بودن نخواهد داشت بیرون آید!”

نتیجه

دفتر «پادشاهی» یا «سلطنت» در ایران بسته شده است، زیرا:

الف) از نظر دینی و باورهای اسطوره‌ای: هیچ یک از شاهان ایرانی دارای فره‍ی ایزدی، یعنی خردورزی، دادگری، و شجاعت مبارزه با دشمنان ایران و ایرانیان نبوده اند. تقریبا تمامی شاهان و سلاطین ایرانی از این نظر مردودند! امروز فکر پادشاهی یا سلطنت با روح تعالیم اساطیری، داستان‌ها و روانشناخت ملی ایرانیان باستان و بنیان فکری و فلسفی کنونی ایرانیان مطابق نیست.

ب) از نظر تبار و خون پاکیزه: داشتن تخمه ی اصیل و خون پاک در خاندانی که بخواهد ادعای پادشاهی یا سلطنت کند ادعای بی‌اساسی است؛ زیرا اولا این خرافه‌ای و ثانیا فاقد وجاهت و قابلیت دفاع علمی- حقوقی.

ج) از نظر تاریخی: «پادشاهی» باستانی ایران نزدیک به چهارده سده ی پیش مرد و پس از آن «سلطنت» از پس حمله ی عرب به ایران در واقع «به خدمت اسلام و الله درآمد»، در حالی که مطابق فلسفه ی پادشاهی در ایران، اسلام دینی غیرایرانی و غیراهورایی است. لذا تمامی سلاطین ایرانی مسلمان دشمنان فره و اخلاق ایزدی به شمار می‌آیند.

د) از نظر تاریخی و سیاسی، چه شاه و چه سلطان هردو مقام خود را «با توسل به زور و قلدری و گردآوری نیروی نظامی» به دست آوردند و این عوامل از نظر ایرانیان مردودند و با فلسفه ی پادشاهی در تضاد عمیق قرار دارند.

ﮬ) از نظر جامعه‌شناسی سیاسی: نظام اقتصادی-اجتماعی ایران که نظامی «آرید-آیسولاتیک»، «کوتاه مدت» و «کلنگی» بوده، نه تنها بر ثبات تبار و سلسله ی پادشاهی ابقا نکرده بل که پادشاهی یا سلطنت نیز خود بر ثبات وضع موجود و توابع و آحاد ایرانیان ارزشی قائل نشده، هیچ رحمی به آنان نکرده و هیچ چیز را هم بر آن‌ها ابقا نکرده است.

و) شاهان و سلاطین ایرانی غالبا با استفاده از افراد بی‌لیاقت و قلدر به قدرت رسیده‌اند و وزرای نیک و درستکار خویش را به منظور حفظ قدرت استبدادی خویش به قتل رسانده‌اند، که با فلسفه ی فره‍ی ایزدی و منافع ملی و روح ایرانیان در تضاد کامل است.

ز) حتی با نادیده گرفتن عوامل مذکور و از دیدگاهی دیگر: ادعای پادشاهی از سوی خاندان پهلوی ادعایی بسیار ناموجه است، زیرا که دو شاه پهلوی پیشین در برابر دشمنان ایران به سستی و ضعیف گراییدند و در شرایطی که به حضور و وجودشان در ایران نیاز بود، هردو کشور را ترک کردند. از این گذشته هردو با دشمنان خارجی ایران در ارتباط و گاه در زیر تسلط آنان بودند- اموری که قابل گذشت نیستند و «نخواهند بود!»

ح) کارنامه ی عمل و شخصیت محمدرضا شاه پهلوی به قدری اسفناک است که فکر تأسیس دوباره ی سلطنت را، که شکلی کهنه و خطرناک است، منتفی می‌کند (عباس میلانی.)

ط) ایرانیان چه در جریان انقلاب اخیر و چه از طریق رفراندوم سی و چهار سال گذشته، دفتر سلطنت را بسته و کنار گذاشتند. و ما اکنون نمی‌توانیم رأی تاریخی مردم را که به سوی آینده و نظام نوین جمهوری حرکت کردند نادیده بگیریم.

ی) از نظر حقوقی و انسانی: فکر سلطنت با فکر دموکراسی و آزادی و با قوانین بین‌المللی ضدتبعیض و حقوق بشر و نیز با اصل تساوی انسان‌ها و حقوق شهروندی و اصل عدم تبعیض موافقت ندارد.

ک) از نگاه برابری‌خواهی و پذیرش فلسفه ی شاهی یا سلطانی: تمام ایرانیان حق دارند ادعای شاهی/سلطانی کنند! و از نگاه حفظ حقوق فردی و دموکراتیک، هیچ فردی حق ندارد چنین ادعایی کند! چه، ادعای نخستین مبین برابری آن‌هاست در همه چیز و دومی منع یکسان آن‌هاست از داشتن مقامی که پس از تفویض، ستاندنش ناممکن است.

ل) از نظر زمانی: پادشاهی بسیار شیوه ی کهنه‌ای است و به گذشته تعلق دارد. حتی در کشورهایی که امروز سلطنت باقی مانده، گرایش بخش‌های عمده ی مردم به جمهوری است و پادشاه و خاندان وی را نوعی انگل اقتصادی به حساب می‌آورند.

م) اما، از نگاه مقابل و جمهوری‌خواهی: اگرچه امکان دارد که روسای جمهور نیز عملکردی ناموافق داشته و به شکلی شاهانه / سلطانی رفتار کنند (مانند حسنی مبارک)، اما دست کم ملت این حق را دارد که هر از چندی با رأی خویش فرد دیگری را به ریاست جمهوری برگزیند و در تعیین سرنوشت خویش دخیل گردد. امروز امکانات فراوانی ایجاد شده که می‌توان از آن‌ها در این جهت بهره گرفت.

*

با تمام بحث‌هایی که در اینجا شد عزیزان، همچنان که می‌دانید، گوی تاریخ در گردش‌ و آفرینش حوادث حیرت‌انگیز است: گاه تماشاگه تراژدی و زمانی صحنه ی کمدی است، بویژه که از پس انقلاب اسلامی، فقر لجام گسیخته و بی‌کاری، گرانی و تورم، ترویج فرهنگ لمپنی و لش‌مآبی، غوغاگری و سفله‌پروری، فرومایه‌پرستی و استبدادجویی، گنگ‌سالاری و چماق‌داری، که همه از تولیدات برجسته ی نظام ولایت فقیه‌اند، یعنی آن عضلات و استخوان‌ها که به هیچ چیز جز به منافع خویش نمی‌اندیشند، که شکمبارگانی گرسنه و خودپرستند، همه از هم اکنون آماده‌اند تا به محض عوض شدن سمت و سوی باد سیاست، چون ریگ روان و ریح وزان، به سوی نیروی نوخاسته بشتابند و با عوض کردن رنگ و به کار زدن ریا در پی قدرت افتند تا بازهم بساط گذشته را به صورتی دیگر و به قصد لجن‌مال کردن تاریخ و روزگار ملت و به نفع خویش باز تولید کنند. امیدوارم که آقای رضا پهلوی متوجه این خصلت جدید رفتار سیاسی گروه‌های اوباش ایرانی باشند و تن به سلطنت ندهند.

امیر حسین آمویی

(١) – بئاتریس وب (١۸۵۸ تا ١۹۴٣)) جامعه شناس و اقصاددان انگلیسی و یکی از بنیانگذاران دانشکده‍ی علوم سیاسی و افتصادی لندن و فعال فمینیست (ویکی). عبارات بالا از مقدمه‌ای کوتاه بر دموکراسی، نوشته ی برنارد کریک، چاپ دانشگاه آکسفورد، نقل شده است. در عین حال بدون شک خواننده ی آگاه توجه دارد که نوشته ی حاظر بنا ندارد که از دیدگاهی مارکسیستی مسأله ی دموکراسی و سلطنت را در ایران مورد انتقاد قرار دهد، چه از دیدگاه اخیر دموکراسی چیزی نیست جز صورتکی بزک شده بر چهره ی زشت استثمار خشن نظام تولید و غارت ارزش اضافی که حاصل کار شبانه روزی توده‌های کارگران و زحمتکشان و روشنفکران است. من، در این گفتار، از نقطه نظر یک سکولار دموکرات جمهوری خواه به موضوع پرداخته ام، زیرا برقراری یک دموکراسی سکولار را در دیدرس و حوزه ی تحول تاریخی و اجتماعی میهن می‌بینم.

(٢) – یاد آن زمان که چندی، از شور انقلابی / هرگز نبود یک دم، در دیده خواب ما را! / «تا مرگ شاه خائن نهضت ادامه دارد» / گفتیم و از مسلسل آمد جواب ما را! / بردیم مادیان را از بهر فحل دادن / برعکس آرزوها، شد مستجاب ما را / کونی و کله قندی دادیم و بازگشتیم / دیگر نماند وامی از هیچ باب ما را / گر انقلاب این بود، باری، به‌ ما بگویید / ما انقلاب کردیم یا انقلاب ما را؟

(٣) – دلباخـتـه ی عـبا و عـمامه شـدیم / افسون دوصد فلان رجاله شدیم / ای کاش ز جای خود نمی‌جنبیدیم / زان چاه در آمده، بدین چاه شدیم! / اکنون که چهار و سی گذشته‌ست ازآن / گویی که به در شده‌ست از خاطرمان / هر چاله و هر چاه و همه شیادان / آخوند و وزیر خائن و جمع شهان / امروز که در فکر مساوات‌ستی / در راه سکولار دموکرات‌ستی / هشدار! که می‌شوی به چاهی دیگر / ار در پی شاه و این خرافات‌ستی!

(۴) – معتقدم که خمینی نه از سر خباثت و دنائت، که به واسطه ی بلاهت و نادانی چنان کرد. او تصور می‌کرد (چنان که بسیاری نیز هم اکنون چنین تصوری دارند) که اسلام و دین حقیقتاً موجد جامعه‌ای مرفه و دنیایی بری از فساد و تباهی است! کاش چنین بود.

(۵) – آجودانی، ماشاالله: مشروطه ی ایرانی، انگلستان

(۶) – کاتوزیان، هما: ایرانیان، متن انگلیسی (The Persians)، و ضمیمه ی پایان کتاب، چاپ انگلستان، Yale University Press.

(۷) – در این مقاله هرگاه در باره ی شاه اظهار نظری شده یا مطلبی نقل گشته، از منبع پژوهشی ارزنده ی عباس میلانی،: نگاهی به شاه، متن فارسی، تورنتو، کانادا، پرشین سیرکل (Persian Circle) بوده است.

(۸) – از جمله ی رذایل اخلاقی توس و گیو این است که چون دختر تنهایی را در راه می بینند (خویشاوند گرسیوز)، قصد تجاوز به او و با هم نزاع می‌کنند و چو داوری به نزد کاوس می‌برند، کاوس خود آن دختر را از دست آنان می‌رباید! سیاوش حاصل همین زنبارگی است!

(۹) – [ www.bbc.co.uk قتل قائم مقام فراهانی و امیرکبیر و زندان کردن مصدق بزرگترین ضربه‌ها را به رشد و استقلال ملی ایران زد. اما فهرست کوتاهی از آن وزرای به قتل رسیده به نقل از نخبه کشی چنین است: ابوالفضل‌ بلعمی‌، ابوالفتح‌ بستی‌، ابوالعباس‌ اسفراینی‌، احمد بن‌ حسن‌ میمندی‌، حسنک‌ وزیر، عمیدالملک‌ کندری‌، نظام‌الملک‌ طوسی‌، احمد ضیا الملک‌، دو برادر شمس‌ الدین‌ و عطاملک‌ جوینی‌، رشیدالدین‌ فضل‌الله‌، امام‌ قلی‌ خان‌، حاجی‌ ابراهیم‌ کلانتر، عبدالحسین‌ تیمورتاش و غیره.

(١۰) – مثلا قتل و کشتار پیروان مزدک در اواخر عهد قباد و در دوره ی خسرو انوشیروان، و قتل بزرگمهر، وزیر انوشیروان؛ قتل نظام الملک توسط ملکشاه سلجوقی؛ بدر فتاری با مردم توسط سلطان سنجر و قتل وزیرش صدرالدین محمد و نیز قتل عین القضات همدانی. نظامی منظومه ی پیرزن را در این مورد سروده است: پیرزنی را ستمی درگرفت / دست زد و دامن سنجر گرفت / کای ملک آزرم تو کم دیده‌ام / وز تو همه ساله ستم دیده‌ام و الی آخر؛ شاه اسماعیل صفوی با کشتارهای هولناک سراسری ایران را شیعه نمود (عالم آرای صفوی). شاه عباس با مخالفان و مدعیان حتی فرزندان خودش با خشونت و بیرحمی بسیار رفتار کرد. ظاهراً بچه‌باز هم بوده. نادر شاه بسیار خشن بود و کشتارهای وحشتناکی در اواخر عمر کرد و پسرش را کور کرد و بعد که پشیمان شد اطرافیان خودش را که مقصر می‌دانست، کشت. آقا محمد خان که خشونت و چشم در آوردنش معروف است. رضا شاه استبداد رأیش زبانزد بود و ما می‌دانیم که با مخالفان و مثلا کمال‌الملک چه کرد. در مورد محمدرضا شاه هم بهترین کار خواندن اثر بسیار خوب عباس میلانی است.

(١١) – در اوستا لفظ «خشتره» یا «خشثره»، از ریشه ی «کشتره»ی سنسکریت، به معنی کسی که کارهای لشکری و سلطنت مخصوص او بوده است و در اوستا خشتره به معنی محافظت کردن است (در این مورد نگاه کنید به لغت‌نامه ی دهخدا: شاه». این واژه ی در کلمه ی «اَرتَخشَثرَه» که همان اردشیر امروزی است نیز می‌بینیم که باید به معنی «شهریار یا شاه مقدس» باشد.

(١٢) – برای بحث مفصلی در باب داستان مذکور و سایر مباحثات نگاه کنید به ا. م. دیاکونوف: تاریخ ماد، ترجمه ی کریم کشاورز، تهران بنگاه ترجمه و نشر کتاب، و نیز تاریخ کمبریج ایران جلد دوم، که داستان را بی پایه و اساس می‌دانند.

(١٣) – این هم یکی دیگر از خطاهای ملی ایرانیان از جمله روشنفکرانش بود که چنان شعری می‌داد!

(١۴) – برای اطلاع از فرایند ایجاد و کاربست عناوین «ملک» و «سلطان» نگاه کنید به لغتنامه ی دهخدا، و مقاله ی ارزنده ی نوری‌علا، اسماعیل: «خلیفه و سلطان»، ، جمعه ۲۰ شهریور ۱۳۸۸: https://www.facebook.com/note.php?note_id=142877341768

(١۵) – نمی‌توان جنبش‌های خرم‌دینی و مزدکی را در تغییر روحیه ی جنبش‌های سیاسی اجتماعی بعد از آن‌ها چندان موثر دانست. جنبش‌های سیاسی اجتماعی دوره ی اسلامی در تاریخ ایران اساسا روحیه ی اسلامی و با روحیه ی اهورایی و احیای پادشاهی ایرانی فاصله ی فراوان داشتند.

(١۶) – میلانی، عباس: نگاهی به شاه، صفحات ۴۶۸ و ۴۶۹.

(١۷) – Vox populi, vox diabolic

(١۸)- کریک، برنارد: مقدمه‌ای کوتاه بر دموکراسی، (Democracy, A Very Short Introduction)، ص ۷۶، دانشگاه آکسفورد.

(١۹) – اخیرا در اخبار شنیدم که میانگین نرخ بیکاری جوانان در یونان، ایتالیا و اسپانیا به ۵۰ درصد رسیده است (کانال‌های الجزیره ی انگلیسی و آر. تی.)

(٢۰) – شریفیان، علی: “انتخابات کانادا: دموکراسیِ غیر دموکراتیک!” ( www.shahrvand.com

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)