بقلم داود باقروند ارشد
فهرست مطالب این قسمت،
• حنیف نژآد، مسعود رجوی، تقی شهرام، مجاهدین و حتی جدا شدگان یک تمامیت واحد
• مبارزه سدی در مقابل نقد پذیری
• اعتماد بنفس مبارزاتی شاهسوندی دشمن استبدادمسعودرجوی
• آقای شاهسوندی ارتش چرا ندارد اما سازمان انقلابی مسلح چرا دارد
• دیگر نه رژیم که اعضاء تهدید اصلی رهبر مستبد
• ماموریت بالاتر از خطر تهیه رادیو
• عدم حساسیت به قوانین و اصول مبارزاتی
• رویکردهای تئاتری به ماموریت های مبارزاتی
• توهمات مجاهدی و بمباران ستون نطامی فروغ جاویدان دوم
• انقلاب ایدئولژیک و شاهسوندی
• نکته مهم اطلاعاتی در مورد نشست معروف به “نشست اقرار مسعودرجوی”
• اشتباه فاحش در گزارش شاهسوندی از نشست اقرار رجوی به رذالتش
• انقلاب ایدئولژیک من در سال ۱۳۶۳
• تلقی شاهسوندی از شوک اول انقلاب ایدئولژیک
• شوک دوم انقلاب ایدئولژیک از نظر شاهسوندی
• چرا شاهسوندی خطای جنسی رجوی را غیرمحتمل میداند
• توجیه شاهسوندی در انتخاب مریم عضدانلو
• توضیح من در مورد علت شوکها :شوک اول
• توضیح من در مورد شوک دوم در انقلاب ایدئولژیک
• شاهسوندی حرف رجوی راتکرار میکند
• فردیک نیچه و علت اعتراف رجوی به رذالتش
• تناقضات استدلال ازدواج با مریم عضدانلو و ضرورت آن
• تناقض عمده در اطلاعیه دفتر سیاسی و کمیته مرکزی
• عمل جراحی زیبایی مریم عضدانلو قبل از ازدواج با مسعود
• بعضی حرفهای جدید که شاهسوندی نشنیده
• تئوری رجوی در رهایی زن انقلابی مجاهد
• گزارشات فرزندان مجاهدین از تعرض به خودشان
• آرزوی سلامتی برای شاهسوندی
• تعجب از فرج سرکوهی و لزوم تقدس زدایی از هر فکر و متفکری
o جان لاک
o ولتر
o ژاک ژآک روسو
o ویتگن اشتاین
o مارتین هایدیگر
o تروتسکی
o یورگن هابرماس
• آقای سرکوهی باید از استوره سازی فاصله گرفت

پیشگفتاری شاید غیر ضروری که شاهسوندی آنرا ضروری کرد
درقسمت دوم این مجموعه گفتار نوشتم که: “قصد نداشتم که به نقد کار سعید شاهسوندی بنشینم، اما اصرار شاهسوندی در جلسه ۲۲آوریل همراه با خواهش و تمنا خواستار نقد شدن و طرح سوالات جدی شد، بر آن شدم علیرغم اینکه امثال شاهسوندی و کلا هرکسی که تنش به تن مسعودرجوی خورده باشد و راهش به مجاهدین افتاده باشد را خوب می شناسم و نسبت به واکنش هایشان آشنا هستم، پیه آنرا به تن مالیده و تصمیم گرفتم به این نقد بنشینم.”
مایلم فقط در جواب به بعضی واکنش ها و رجوی صفتی دوباره تاکید کنم که:
۱. قصدم از این مجموعه گفتار شناخت مجاهدین در تمامیت آن است و قصد نقد شخص شاهسوندی درمیان نیست.
۲. از او بعنوان یک جسد سیاسی، برای کالبد شکافی مجاهدین استفاده کردم.
۳. از شاهسوندی شخصا، چیزی و ارزشی و جایی باقی نمانده که نقد شود. همانگونه که مجاهدین به تفاله تبدیل شده اند.
۴. او سالهاست توسط سه راس مثلث، یعنی “رجوی، خودش ودر نهایت رژیم” با شرکت درفروغ به جسدی که تقی شهرام برنامه ریزی کرده بود تبدیل شده است.
البته من قبل از انتشار این نقد به شاهسوندی اطلاع دادم که مایلم این نقد را قبل از انتشار برایش بفرستم تا اگر نظری دارد بدهد. چون قصدم کمک به او جهت شناخت مجاهدین است. جوابی نداد.
توصیه من به شخص شاهسوندی برای رستگار شدن نیز پند گرفتن از نظر “فهیمه اروانی در مورد خودش است”. که شاهسوندی آنرا گزارش کرد. ومن از قبل اطلاع نداشتم. اما عین همین نظر را ۴۰ سال است من نیز دارم. از وقتی که برای اولین بار در پاریس در سال ۱۳۶۴یا ۱۳۶۵ با شاهسوندی و محمد علی جابرزاده مسئول ستاد تبلیغات مجاهدین به اتفاق برای دیدن پایگاه گونس رفتیم، در اعمال و کردارت همان نظر اروانی به همرزمت منتقل میشد. هرگز نیز با کسی در میان نگذاشتم. ولی از تو چیزی جز همان که فهیمه اروانی گفت تراوش نمیشد و الان نیز نمیشود.
اگر شما سر سوزنی برای تمام ادعاهایی که از نقد پذیری میکنی ارزش قائل بودی و مثل رجوی هارت و پورت نبود، مطالب آمده در نقد گفتار ت را شما نیز نقد کن و ایراداتش را بنویس یا بگو تا شنوندگان و خوانندگان از آن در شناخت هیولایی بنام تفکر مجاهدی و رهبریش بهره ای ببرند
بگذریم برویم سر بحث شناخت مجاهدین.

حنیف نژآد، رجوی، تقی شهرام، مجاهدین و جدا شدگان یک تمامیت واحداند
شاهسوندی بدلیل باورهایش نمی خواهد یا نمیتواند تحلیل درستی از کلیت مجاهدین ارائه کند، علیرغم تلاشش برای بیطرف ماندن چه بدلیل نداشتن الگوی تحلیلی از آنها که منجر به ریزش حجم زیادی از تناقضات در رویکرد شاهسوندی به حقایقی که خود بیان میکند و چه بدلیل ناقص و مقطعی دیدن آنها در بیان آنها، شنوندگان او را به طرفداری و حمایت از سازمان متهم میکنند؟
شاهسوندی هنوز به این درک نرسیده که سازمان از روز اولش در زمان حنیف نژآد، تا سازمانِ مارکسیست شده در سال ۱۳۵۴، تا قسمت مسلمان مانده، که بدست مسعودرجوی افتاد، از راس رهبری تا همه اعضای آن یک پدیده واحدی هستند. بنیادهایی که همه این عناصر مختلف سازمان از روز تاسیس تا به امروز از جمله جدا شدگان را بهم متصل میکند واحد است علیرغم اینکه تفاوتها و اختلافات بین عناصر یک جریان را نفی نمی کنیم اما اختلافات کمی است. اینرا اگر متوجه نباشیم به درک درست دیالکتیکی و تاریخی و وجود و پدیدارشناسانه و در نتیجه شناخت واقعی از کلیت آن جریان دست نمی یابیم و بنابراین درس درستی هم نمیتوانیم بگیریم. و همچون ۲۵۰۰ سال گذشته درشکوه و شکایت از مستبد اجبارا به تکرار اشتباهات و افتادن در دام مستبد جدیدی در می غلطیم.

مبارزه سدی در مقابل نقد پذیری
ارزش گذاری حنیف نژاد مبنی بر “مبارزه و مبارز همه چیز” است، در درون سازمان نیز از طرفی وسیله ای شد برای سرکوب هر نوع نقد و سوال و شک و تردید و بویژه مسئولیت خواستن از مجاهدین در قبال اعمال و کردارش چه توسط دیگران چه توسط اعضای آن. مسعودرجوی نقد مبارز و مبارزه و بخصوص “سازمان مبارز” را معادل همدستی وحمایت از دشمن شمرد و بدان بار سنگین خیانت بخشید. وسیله ای شد برای تبعیض بین کسانیکه در مبارزه، سلاح بدست میگرفتند یا نمیگرفتند. و از طرف دیگر سرمایه ای شد برای آنها که بی قید وشرط به آن تن میدادند.
در نتیجه چنین رویکردی بود که، ، مدت زمان حضور در مبارزه، زندان رفتن، شکنجه شدن، مقاومت کردن در زیر شکنجه، مستقل از محتوای فکری که فرد یا سازمان مربوطه نمایندگی میکند، ملاک و معیار پیشتازی و انقلابیگری و چپ تر بودن گردید. همچنین معیار سنجش جایگاه و رتبه فرد با محتوایی طبقاتی و برتری طلبانه در میان مجاهدین گردید.
همین ارزش ها به جامعه نیز منتقل شد و استقبال استوره انگارانه ای که جوانان و نوجوانان امثال من از مبارزین آزاد شده از زندان شاه نمودند برهمین فرهنگ استوار بود. که درفقدان توجه به محتوای فکری ایکه مبارز و سازمان، گذشته از تابلو تعلق فکری سازمانیش نمایندگی میکرد مبارزین را به بت هایی برای پرستش تبدیل میکرد. در چنین شرایط سطحی و صوری فکری اما پرشور از احساسات مبارزاتی هزاران نوجوان و جوان جذب سازمانها شده به مسلخ رفتند.
در بررسی شاهسوندی گفتیم، او بعنوان خائن شماره ۳ بعد از شریف واقفی و صمدیه لباف، با دستگیری اش توسط ساواک درسال ۱۳۵۴این شانس را پیدا کرد که تقی شهرام نتواند طرح ترورها را با کشتن او تکمیل کند.
شاهسوندی مسلمان مانده در زندان نیز مقاوم باقی می ماند در صورتیکه وحید افراخته ای که تفکرات خرده بورژوایی را ترک کرده به مارکسیست و انقلابی ارتقاء یافته بود، قاتل شریف واقفی گردید و بعد از دستگیری در زندان با ساواک همکاری میکند. شاهسوندی در زندان اطلاعات ترورهای همرزمانش را به مسعود رجوی میدهد تا در ”تحلیل آموزشی بیانیه اپورتونیستهای چپ نما” استفاده کند.

اعتماد بنفس مبارزاتی شاهسوندی دشمن استبدادمسعودرجوی
عطف به فرهنگ “مبارزه و مبارز یعنی همه چیز”، پروسه ای که سعید شاهسوندی در جریان فوق طی میکند به سرمایه ای مبارزاتی برای او تبدیل میشود و اعتماد بنفس بالایی به او میبخشد که دیگر مجاهدین یا از آن بی بهره اند و یا حتی خطاهایی در جریان مبارزه دارند که نمیتوانند بدلیل ذهنیت استوره ای و خطاناپذیری مبارز، از زیر بار سنگینی آن سربلند کنند. اینگونه است که ناخوآگاه شخص شاهسوندی، در ذهن خودش جایگاه خاصی در سازمان برای خودش شکل میدهد.که البته در نگاه های همرزمانی که آنها نیز آلوده به همان ضد ارزشها هستند نیز بخوبی آنرا مشاهده میکند. علیرغم این شاهسوندی تحت تاثیر اتهامی است که اتوریته سازمانی برای سرکوب آن اعتماد بنفس به مبارز میزند تا آنرا خنثی کند، شاهسوندی امروزه خودش آن اعتماد بنفس را “قلوص بودن یا ناشاخول بودن” مینامد. درصورتیکه اشراف ندارد که اولا این اعتماد بنفس برخلاف دیگر مجاهدین حتی مسئولتراز خودش ریشه در چه دارد؟ او هیچ علائمی هم نشان نمیدهد از اینکه برای سازمانی که لحظه لحظه مسیر حرکتش با خون انسانها فرش میشود، مبارزانی می طلبد که بشدت نسبت به تصمیمات سازمانی، پرسشگر و نقاد و هوشیار باشند، مبادا با تصمیمات غلط قطره خونی بنا حق ریخته و هدر رود، این ویژگی قلوص بازی نیست، بله نقاد از نظر نقد شونده ای چون مسعودرجوی قلوص و مزاحم است.
همین ویژگی به قول خودش قلوص بازی شاهسوندی برای مسعودرجوی بزرگترین تهدید و نقطه تضادش با او بوده است. رجوی ای که طی سالهای بعد، سلطه طلبی مطلق اش بر تشکیلات سازمان، بارزتر و برجسته تر شد، بویژه بعد از شکست پروژه سرنگونی رژیم و تمام شدن مجاهدین در داخل کشور، آنهم درکمتر از یک سال اول مبارزه و ماندگاری ابدی آن در خارج کشور، پرسشگری، تهدید اصلی رهبری خودکامه مسعود رجوی بود.
نه تنها من بعنوان کسی که از فروردین ۱۳۶۱ در موضع مسئول شاخه ترکیه و سپس شاخه پاکستان مجاهدین که مسئولیت خارج کردن تمامی کادرهای باقی مانده مجاهدین از داخل کشور را برعهده داشتم بلکه مسعودرجوی که همه اطلاعات ارسالی من به او میرسید میدانست که سازمان مجاهدین برای همیشه به خارج کشور منتقل شده است. و پرونده مجاهدین درداخل کشور و سرنگونی رژیم بدست مجاهدین با سیاست هایی که او اتخاذ کرده به قیمت هزاران هزار قربانی در میان مجاهدین و جنبش چپ ایران و بین مردم ایران برای همیشه بسته شده است.

آقای شاهسوندی ارتش “چرا” ندارد اما سازمان انقلابی مسلح “چرا” دارد
شاهسوندی در جواب سوال شنونده ای که چرا فرمان های سازمانی را اجرامیکردید پاسخش این است که: “ارتش چراندارد”. آقای شاهسوندی در ارتش، مناسبات نظامی آن بر مبنای رابطه بین فرماندهان نظامی تحصیل کرده و آموزش ستاد دیده ای است که طبق طرح و برنامه ای عمدتا مخفی و سری است. سرباز صفر که آموزش او بر مبنای تقسیم کار و نوع مسئولیت او در آن طرح استوار است صرفا باید نقش خودش را در آن طرح بازی کند. یعنی سرباز مربوطه هیچ کاری با کلیت برنامه و طرح ندارد، مثلا پیاده نظام است یا باید پیشروی کند و فلان نقطه را بگیرد یا… یعنی یک ارتش سیستم فرماندهی بعنوان مغز آن وجود دارد بقیه کم و بیش ابزاری بیش نیستند. در این ارتشها فرمانِ فرماندهان آنهم مبتنی بر طرح نظامی آن ماموریت خاص است که بر سلاح سربازحکومت میکند. یعنی سرباز مانند یک روبات باید کور عمل کند و هیچ مسئولیتی در قبال اعمالش ندارد. اگر هم فرمان را اجرا نکند، از پشت فرمانده اش او را اعدام میکند. چون آن ارتشی که از نظر شما چرا ندارد، فرمانده اش منافع طبقه ای را نمایندگی میکند که چه بسا دشمن همان سرباز نیز میباشد. و سرباز را برای کشتن هم طبقه اش بکار میگیرند. بنابراین باید روبات باشد.
اما در یک سازمان مبارزی که از سلاح استفاده میکند، مناسبات بین فرمانده و سرباز صفر نیست. بین مبارزین آگاه و مسئولی است که فقط بین آنها تقسیم کار صورت گرفته است.

با وجود اینکه آنها نیز در هر ماموریتی طرح و برنامه وتقسیم کار دارند، آنچه در اساس بر سلاح حاکم است، اولا ایدئولژی و آرمان مبارزه، سپس استراتژی و تاکتیک برآمده از آن آرمان است. مبارز نه روبات باید باشد و نه کور. نمیتواند از سلاحش خارج از آرمان و استراتژی ای که برای آن بخدمت گرفته شده، استفاده کند. او هرلحظه ضمن وفادار ماندن به طرح نظامی و تقسیم کاری که از قبل بدان آگاه شده، آگاهی ای که با وجدان آرمانی او محک خورده و پذیرفته شده است عمل میکند. در قبال همه اعمالش مسئول است. فرمان فرمانده مسئولیت مبارزی که آگاهانه وارد مبارزه شده را منتفی نمیکند.
یعنی یک مبارز، نمیتواند صرفا به این دلیل که تقی شهرام یا مسعود رجوی فرمان داد، علی زرکش خائن است برو او را همچون شریف واقفی اعدام کن بیا، اینکار را بکند. بنابراین در یک سازمان سیاسی “چرا” داریم خوب هم داریم. مشکل مجاهدین در اجرای کور هر فرمانی، علتش در مناسبات برده وار مرید و مرادی و مقدس پنداری رهبران و نبود اندیشه و فکر نقاد در میان آنهاست.

دیگر نه رژیم که اعضاء تهدید اصلی رهبر مستبد
بسته شدن پرونده مجاهدین خلق در داخل کشور درپایان سال ۱۳۶۲، بدان معنا بود که از آن تاریخ به بعد تضاد اصلی ای که سازمان مجاهدین با آن روبروست بقاست و نه تهدید رژیم، چون رژیم در کمرشکن کردن سازمان در داخل کشور کارش را به تمام و کمال به اتمام رسانده بود.
در شرایط بقا آنهم در خارج کشور که تمامی ارزشهای آن علیه شما عمل میکنند، تهدید اصلی اعضاء هستند. آنهم تهدید علیه رهبری که نه تنها قصد انتقاد از خود، نه قصد اصلاح خود و خطوط، و نه قصد کنار رفتن دارد، بلکه مصمم است به قیمت نابودی باقی مانده یک تشکل مبارز و تبدیل آن به مجلس شاه گونه یا آخوند زده فرمایشی بله قربان گو، نوکر معاب ستایشگر، در قدرت بماند. از این روی مسعودرجوی دشمن هر مجاهدی بود که با تکیه به سرمایه و اعتماد بنفس مبارزاتی، جرات فکر کردن، جرات نقد کردن جرات اعتراض داشت حتی اگر به غلط نقد و اعتراض میکرد.

ماموریت بالاتر از خطر تهیه رادیو
تهیه رادیو در طول سال ۱۳۶۰ زمانیکه در لندن مسئول شاخه دانشجویی خارج کشور مجاهدین بودم برعهده من نیز بود.
در لندن مذاکراتی هم با شرکت معظم مارکونی از تولید کنندگان جهانی فرستنده های رادیویی با پوشش مجاهدین افغان برای تهیه رادیویی با انواع قدرت تا یک کیلوواتی قابل حمل مناسب برای منطقه کردستان داشتم.
بعد از شهادت موسی از لندن به پاریس فراخوانده شدم و بعد از دیدار با مسعودرجوی در حضور محمدعلی جابرزاده، عباس داوری و علیرضا باباخانی، مسئولیت تهیه رادیو از من گرفته شد و مسئولیت شاخه ترکیه تحت مسئولیت عباس داوری به من سپرده شد. تا اعضا وکادرهای سازمان از جمله، پرویز یعقوبی و مادررضایی ها علی زرکش، محمودعطایی ، پسر رجوی مصطفی و صدها تن از اعضا و کادرهای مرکزی دیگر را از مرز ترکیه از کشور خارج کنم. شاهسوندی که او نیز بطور موازی مسنول تهیه رادیو بود آنرا تهیه و به کردستان منتقل میکند.
شاهسوندی وقتی به کردستان میرسد با خود پاکتی از طرف سازمان خطاب به حسن مهرابی فرد مسئول در کردستان دارد که حکم تعلیق عضویت شاهسوندی است که بدلیل سرپیچی از دستور سلسله مراتب سازمانی صادر شده است.
درصورتیکه سعید چه بدلیل تحصیلاتش چه بدلیل مسئولیتش در رادیو و اشراف مشخص فنی در زمینه شرایط کردستان و نیازها و کمبودهای رادیویی تشکیلات برای غلبه بر پارزیتی که رژیم روی امواج رادیوی مجاهدین می انداخت، طبق نظر کارشناسی او نوع رادیوی مورد نیاز رادیو ۵کیلووات باشد. نظر محمدعلی جابرزاده مسئول بالاتر شاهسوندی فرستنده ۱.۵کیلو واتی بوده است که قابل حمل و نقل در یک مبارزه چریکی آنهم در کوههای کردستان باشد.. رد تصمیم محمد علی جابرزاده بعنوان مسئول بالاتر شاهسوندی آنهم در حضور مسعودرجوی در هنگام مذاکره برای تصمیم گیری نهایی، و تهدید شاهسوندی به ترک مسئولیت تهیه و انتقال رادیو درصورت عدم موافقت با نظرش بعنوان سرپیچی از سلسله مراتب فرماندهی تلقی شده حکم تعلیق عضویت صادر میشود. از نظر من هم اینکار شاهسوندی نقض سلسله مراتب فرماندهی بوده است.
ولی حکم درپاریس به خودش ابلاغ نمیشود. بلکه حکم را سربسته در پاکتی بدستش میدهند که به همراه رادیویی که “برخلاف نظر سازمان و به خصوص مسعود رجوی تهیه میشود” به کردستان ببرد.
در این رویکرد مسعودرجوی در عدم ابلاغ تعلیق عضویت به شاهسوندی در پاریس به قیمت اجازه دادن به ورود به فرایند آشکارا غلط، بسیار پرهزینه و وقت گیر و پر خطر بردن رادیو ۵کیلو واتی بجای رادیو ۱.۵ کیلوواتی از آلمان به کوههای کردستان جهت راحت شدن از شر شاهسوندی در پاریس، نمونه بارزی از پراگماتیسم، و آپورتونیسم در رهبری مسعودرجوی است.
آنچه مایلم توجه شما را بدان جلب کنم واکنش سعید شاهسوندی بعنوان یک عضو مجاهدین به تعلیق عضویت اش در قالب روابط عضو با سازمان و رهبری آن در این نقد است. شاهسوندی فقط نمونه است آنهم برای شناختن مجاهدین و اینکه چرا مجاهدین اینی هستند که در گزارشات شاهسوندی شاهدیم که با عقل سلیم امروزی شنودگان قابل فهم و توجیه نیست.
شاهسوندی بعد از شوک وارده از تعلیق عضویتش، بدون اینکه وارد این بحث و بررسی گردد که آیا تعلیق عضویت او طبق قوانین و ضوابط سازمانی درست است یا خیر، اولین، عاجل ترین، حیاتی ترین مسئله ای که برایش مطرح است و برای نجات آن میکوشد، در پیشنهاد “انجام عمل انتحاری با رفتن از کردستان به داخل شهرها و کشته شدن برای اثبات عمق عشق، اخلاص و اعتماد و وفاداری خودش به مرادش مسعودرجوی است” آشکار میگردد.
خود شاهسوندی اینکارش را “امری است ناشی از روانشناسی بسیاری از افراد صادق و معتقد به سازمان … دچار بحران هویتی است.” (اسناد و مکاتبات رجوی و من[شاهسوندی]…، پانوشت ص ۱۲۳) میداند.

عدم حساسیت به قوانین و اصول مبارزاتی
همانطور که شاهدید، هیچ اثری از حساسیت و توجه به نقض و زیر پاگذاشته شدن قوانین و حقوق و مناسبات سازمانی در رویکرد هیچکدام نیست، نه در رویکرد رجوی توضیحی مبنی بر نقض ضوابط سازمانی در تعلیق هست و نه در رویکرد شاهسوندی به این تعلیق دیده میشود.
در عمق و محتوای این واقعه در بررسی و تحلیل و تصمیم و صدور احکام، هیچ نشانه ای از مناسبات سازمانی مبتنی بر حقوق و روابط برسمیت شناخته شده سازمانی بین اعضاء و سازمان نیست. بلکه تماما تعادل قواست که حاکم است. برای مسعودرجوی در پاریس تعادل قوا بنفع شاهسوندی عضو خاطی است که اخراج یا تعلیق عضویش میتواند به خروج او و مسئله سازی برای رهبری مسعود رجوی در پاریس جایی که تحملش را ندارد میگردد. بنابراین نظر غلط شاهسوندی بر نظر محمد علی جابرزاده انصاری مسئول ستاد تبلیغات و عضود دفتر سیاسی و نظر مسعودرجوی غلبه یافته به سازمان و رهبری او تحمیل شده در یک رویکرد فرصت طلبانه پذیرفته میشود. در کردستان اما، تعادل قوا به نفع رجوی است، چون اگرشاهسوندی در کردستان هنگام ابلاغ تعلیق عضویت مسئله دار شود و از سازمان خارج شود آنچنان مشکلی برای رجوی پیش نمی آید. از این روست که آنجاست که حکم ابلاغ میشود.
آنچه هیچگاه نه توسط شاهسوندی عضو ونه توسط سازمان مطرح و مورد بحث و نقد قرار نمیگیرد مناسبات بر اساس قوانین حزبی و سازمانی و حقوق اعضا و رهبران در آن قضیه است. رویکردها از نوع تعادل قوایی است.
مگر ادعاهای دو طرف، این نیست که یک سازمان مبارز با تکیه بر اصولی که حنیف نژآد برگرفته از لنین و یا مائو بعنوان اصول مبارزه حرفه ای بر آن با یک استراتژی مشخص با رهبری مشخص با سیستم تصمیم گیری مشخص مورد تائید و قبول همه اعضا بنا شده تا تلاشها و مبارزات بتواند به ثمر بنشیند. و خارج از آن قوانین حاکم برتشکیلات و مبارزه، هر تلاشی صدبار صادقانه تر و پر درد و رنج و شکنج تر از تلاشهای شاهسوندی در تهیه و حمل رادیو به کردستان به ثمر نمی نشیند؟
اگر سعید به اینها توجه داشت میتوانست بخوبی نتیجه بگیرد که بر اساس اصول مبارزاتی پذیرفته شده سازمانی، یا منِ سعید شاهسوندی در اشتباهم و از اصول مبارزاتی و تشکیلات تخطی کرده ام، یا رجوی در اشتباه است و اوست که تخطی کرده است. تا برایش روشن شود که کدام باید تصحیح شود یا بدنبال تصحیح آن باشد. هیچ محتوایی از این نوع در نگاه و بررسی در دستگاه نظری سعید و رجوی نیست.
در ضمن بنابر تاکید و اصرار شاهسوندی مبنی بر پایبندی به عدالت در نقد رجوی نباید فکر کرد که در همه موارد حق با ما کادرهای سازمان بوده است و نه با مسعود رجوی. چرا که تمامی نظرات کارشناسی حتی در میان متخصصین شرکت مارکونی که تجربه بسیاری در تهیه فرستنده های رادیویی برای گروههای چریکی در مناطق کوهستانی مانند افغانستان داشتند، فرستنده باید قابل حمل باشد بود. هرچند که فرستنده ۵۰کیلو واتی بسیار قویتر است ولی غیر عملی است.
طبق گزارشات خود سعید شاهسوندی از آن پس یعنی عملا از سال ۶۱ تا اسفند ۱۳۶۳ بدون هیچ هویت مبارزاتی مانند برده مدتی در استانبول و سپس در پاریس بکار گرفته میشود. چون رجوی هیچ کس را اخراج نمی کرد. برویم به سراغ مورد واضح تر دیگر.

رویکردهای تئاتری به ماموریت های مبارزاتی
گذشته از انتقادی که به آقای شاهسوندی در بیان تئاتریکال و با سناریوهای هالیودی در مورد تهیه رادیو هست. ایشان، یکدسته گل بزرگ به سازمان در تهیه فرستنده رادیو آنهم مستقل از قدرتهای دولتی میدهد و مدعی میشود که ردایو اهدایی سازمان اطلاعات عراق بعنوان دشمن در حال جنگ با ایران!!! تحت عنوان کمک جنبش الفتح به نمایندگی هانی الحسن را سازمان قبول نکرده است!!! و اینگونه سنگ استقلال سازمانش از دولت عراق را در آن زمان به سینه میزند. این میزان سادگی یا خود را به سادگی زدن از آقای سعید شاهسوندی با آن سوابق دور از انتظار است. زمانیکه،
الف: ترددات تمامی نیروهای سازمان ازجمله خود شاهسوندی از کردستان ایران به اروپا تماما از بغداد، تحت کنترل و نظارت و تامین ویزای رفت و یا برگشت،گذاشتن همراه از فرودگاه به پایگاه سازمان در بغداد و سپس به کردستان توسط دولت عراق صورت میگرفت.
ب: دولت عراق واسطه تماس با الفتح و هانی الحسن با خود شاهسوندی بوده.
ج: دولت عراق در جریان تهیه رادیو سازمان بوده است، از این روی پیشنهاد دادن آنرا از طریق هانی الحسن کرده.
د: مگر میشد فرستنده رادیو۵۰ کیلوواتی را از فرانکفورت به بغداد منتقل کرد، بدون اینکه طی تماسهایی مستمر و هماهنگیهای گسترده بین مسعودرجوی با سفارت عراق در آلمان این کار صورت گرفته باشد، عملی گردد؟
هـ: من خودم در فروردین ۱۳۶۱ که مسئولیت تهیه رادیو را برای گرفتن مسئولیت شاخه ترکیه رها کرده به ترکیه رفتم، مسئولیت ترکیه را ازاحمد افشار(فرزاد-از اعضای قدیمی سازمان و مترجم رسمی ملاقاتهای عربی-سیاسی مسعودرجوی با دولت عراق) تحویل گرفتم. احمد افشار را بدلیل تسلط او به زبان عربی سازمان از ترکیه آزاد کرد که بفرستد به بغداد، او از ترکیه به بغداد رفت و تحت مسئولیت محمدحیاتی که آن زمان مسئول شناخته شده مجاهدین در بغداد بود، به کار ترجمه ملاقاتهای سازمان با عراق که به یکباره صدبرابر شده بود بپردازد.
و: من بعدها که مسئول شاخه پاکستان بودم، برای اعزام نیروهایمان از پاکستان به عراق بطور مستمر با کنسولگری عراق در کراچی بطور مستمر در تماس و دیدار و هماهنگی بودم. چون همه نیروهای سازمان را که از ایران به پاکستان منتقل میکردم عراق تمامی لجستیک انتقال آنها(ازتهیه پاسپورت و ویزا و …) از پاکستان به بغداد را برعهده داشت.
با این وجود شاهسوندی سنگ عملکرد مستقل سازمان از عراق را آنهم در عراق به سینه میزند!!!! زمانیکه بطور تمام و کمال سازمان با عراق در ارتباط است.
شاهسوندی فکر میکند با معرفی خودش بعنوان نماینده امیر امارات متحد عربی، درتهیه رادیو از شرکت های سازنده رادیویی در اروپا توانسته ضمن فریب دستگاههای اطلاعاتی غرب، رادیو را مستقل از خواست آنها تهیه کند.
اما فراموش میکند که بعدا نگوید که: “اگر سیستم اطلاعاتی غربی مثلا در آلمان متوجه میشدند که ما ایرانی هستیم حتی واکی تاکی هم بما نمی فروختند.”
و یا در پاریس که با پوش یک تاجر بنام مهدی به همین شیوه آنهم بعد از خلع عضویت برای تهیه تدارکات سازمان فعال بود و در قراردادها خود را تاجری بنام مهدی معرفی میکرده است، سیستم اطلاعات فرانسه از سازمان در مورد فرد تاجر نمایی بنام مهدی که شاهسوندی باشد استعلام گرفته اند. و ضمن قند آب کردن در دلش آنهم وقتی سازمان حتی اورا عضو هم نمیداند و مانند برده و نه مبارزی که فکری و اندیشه ای را نمایندگی میکند مورد بهره برداری قرار میداد، برای سازمان کارهای محیرالعقول میکرده است. درصورتیکه وقتی سیستم اطلاعاتی کشوری در مورد فرد وابسته به تشکلی سیاسی پناهنده سوال میکنند برای استعلام گرفتن نیست، بلکه برای اطلاع دادن است. که ای مجاهدین این بازیهای کودکانه را در نیاورید اگرهم این آقا مهدی شما خلافی کرد بدانید که گردنتان گیر است. پس همه ما دانش آموزان نتیجه میگیریم که عضو متوهم ما توانسته بود همه را فریب دهد.
نه سعید عزیز، آنها از لحظه ای که در آلمان درخواست تهیه رادیو برای استفاده مبارزین طالبان کردی همانطور که وقتی من در لندن با سابقه چندین سال مسئولیت انجمن ها، تماس روزانه با ستاد مجاهدین در تهران، صدها سخنرانی درلندن، محاکمه وزندان شدن بدلیل اشغال کنسولگری رژیم در لندن، کماکان بدستور سازمان ادای جیمزباند را در آورده مدعی بودم که از جانب مجاهدین افغان دنبال تهیه رادیو هستم، هم سیستم اطلاعات آن کشور و هم شرکت مارکونی میدانستند که من و یا شما در آلمان چه کسی هستیم. چون همه رادیو های مورد نیاز طالبان را اطلاعات مرکزی آمریکا “سی آ ای” تدارک میدید. و به محض اینکه من یا شما با پوش نماینده امیر عمارات که از سر رویش نه پرنس یک کشور نفت خیز بلکه مجاهدی یک لا قبایی که طبق روایت خودت “فقط مک دونالد” میخورد را تشخیص میدادند، ضمنا بلافاصله سیستم اطلاعاتی به حرکت در میآید تا ببیند این دزد ناشی کیست؟
بعد که خوب فهمید اجازه صادر میشود که مجاهدین رادیو داشته باشند یا خیر. و آن رادیویی که با افتخار “از سیستم اطلاعاتی عراق را مجانی” نگرفته بودی را اینبار “از سیستم اطلاعاتی غربی ها” با پرداخت پولش دریافت کنی. مگر فراموش کرده ای همه کسانیکه به مقر رجوی وارد و خارج میشدند از جمله خودت شناسایی میشدند. مگر تلفن ها کنترل نمیشد، عجیب نیست که شما متوجه این واضحاتی که من تشریح کردم نشده باشید؟
آن آلمانی مهندس مسئول فنی شرکت زیمنس هم که گفتی اتفاقا در مجاورت شمای مجاهد مثل مریم رجوی یک شبه انقلابی شده بود هرچند تقاضای عمل انتحاری و فدا کردن خودش برای رهبری مجاهدین برادر مسعودرجوی نکرد ولی به چنان انقلابی ای بدلش کردی که در جا پیشنهاد داد با تو به کوههای افغانستان بیاید و همراه شما مبارزه کند!
سعید جان آن آلمانی میخواست بگوید، نقش بازی کردن را باید از من یاد بگیری. واقعیت این است اگرشاهسوندی غرق در توهمات مجاهدی نبود، متوجه میشد که آن آلمانی میخواست بگوید خودتی. و آنگونه که فکر میکردی عاشق چشم و ابرو و تسلط امور فنی و کار های محیر العقول جیمزباند سازمان نشده است. واقعا سعید ما مجاهدین عجب کوفت هایی هستیم. بابا در دهه هشتاد عمرمان هم بله. مسعود رجوی جیمز باند بزرگ که فاجعه ملی است، ما مجاهدین هم دست کمی نداریم.

توهمات مجاهدی و بمباران ستون نطامی فروغ جاویدان دوم
آیا همین کارمتوهمانه مخفی کردن هویت خودمان چه توسط من و یا تو نمونه به قول خودت مینیاتوریزه شده “توهم” مسعود رجوی در مخفی کردن ماهیت تروریستی در کشتار آمریکایی ها با تدارک ویتنام ها برای آمریکا در تهران یا خود را دمکرات و مدافع حقوق بشرمعرفی کردن و مخفی شدن پشت بنی صدر برای فریب امپریالیسم نیست؟
به همه مقدسات قسم میخورم همه ما مجاهدین از جمله رهبری آن در قطع از واقعیات و غرق در توهمات و خود فریبی بلاهت بار کودکانه بر خلاف همه اصول روابط بین الملل و روابط حاکم بر قدرتهای حاکم، مسعود رجوی در عراق میگفت:
“سرانجام سید الرئس صدام حسین به من ایمان خواهد آورد و اجازه و سلاح و پشتیبانی کافی خواهد داد که در فروغ جاویدان دوم ایران را فتح کنیم.”

باز به همه مقدسات قسم میخورم، وقتی صدام سرنگون شد، و آمریکا عراق را گرفت، و مسعودرجوی روز قبلش با خرید سوراخ موش فرار را بر قرارترجیح داده و غیبت امام زمانی گزیده بود. تمام قرارگاههای سازمان در عراق و ستون نظامی ما بطول بیست کیلومتر متشکل از تانکها و نفربرها و توپخانه و دیگر خودروه ها، بسمت مرز برای عملیات فروغ جاویدان دوم، شبانه در حال پیشروی بودیم بمباران شد. (تو بخوان، در حال پیشروی مخفیانه شبانه!!! به قتلگاه فروغ جاویدان دوم در فروردین ۱۳۸۲ / مارس ۲۰۰۳ با توهم فتح تهران بر اساس برنامه از پیش تدوین شده مسعود رجوی بودیم)، توسط جنگنده بمب افکن های انگلیس و آمریکا بمباران شدیم هرچند که به افراد صدمه چندانی وارد نشد. این طرح رجوی بود برای خلاص شدن از دست مجاهدین که اینبار آمریکا برای جلوگیری از رفتن به سمت مرز بمباران کرد و نگذاشت توسط رژیم در مرز قتلعام شویم.
.
روز بعد زمانیکه بمب افکن های نظامی آمریکا بر بالای سر اشرف گشت میزدند، ژنرال اودی ارنو فرمانده کل نیروهای آمریکایی با ستون نظامی اش بداخل اشرف آمد، تا شرایط تسلیم را ابلاغ کند. فهیمه اروانی و زهره اخیانی مثل من و تو به توصیه رجوی برای مخفی کاری و عادیسازی اعلام کردند، ما دمکرات هستیم و آزایخواه و به حقوق بشر احترام میگذاریم. بدون اینکه متقاعد شده باشیم که ژنرالی که چند ساعت قبل داشت بمبارانمان میکرد فریب خورده است یا خیر، برای سرنگونی رژیم درخواست سلاح و حتی هیلی کوپتر کردیم. ژنرال اودی ارنو اما مثل آلمانها یا انگلیسها مودب نبود، تا خود فریبی و عادیسازی دزد ناشی را نادیده بگیرد، بلکه فرمان خلع سلاحمان را صادر کرد. و تمام اشرف را به محاصره خود در آورد. رجوی بزرگ جیمزباند مجاهدین بلافاصله مهدی برایی (احمد واقف) را فرستاد تا طی مباحث توجیهی به کل اشرف نشینانِ در محاصره ارتش آمریکا بگوید که:

    “طبق گفته برادر مسعودرجوی آمریکا بزودی به برادر مسعود ایمان خواهند آورد و با دادن سلاح و هلی کوپتر و … ما را روانه سرنگون کردن رژیم خواهد کرد.”


وقتی هم بعد از اینکه ۵۲ تن از اعضای سازمان از میان ۱۰۰نفری که در قرارگاه اشرف بدون دفاع رها شده بودند، توسط نیروهای امنیتی عراق قتلعام شدند و تعدادی ربوده شدند، درنهایت از قرارگاه اشرف به اردوگاه لیبرتی در کنار فرودگاه بغداد تبعید گردیدند. “مسعودرجوی طی پیام صوتی که هنوز هم در سایتشان موجود است نه از قول لنین و مائو و هوشی مینه، بلکه اینبار از قول سناتور لیبرمن، فریاد میزد،

    “بچه ها سناتور لیبرمن میگوید که لیبرتی سکوی پرش به تهران است” همانجا بمانید و فکر خارج شدن از عراق را نکنید.”

انقلاب ایدئولژیک مجاهدین و شاهسوندی
شاهسوندی که از ۱۳۶۱ چند سالی درنقش هوادار سازمان در حاشیه قرار گرفته بود، در سال ۱۳۶۴ با فریب ایدئولژیک خوردن در جریان ازدواج مسعود و مریم با تسلیم ایدئولژیک خود و به بیان خودش با “انقلاب ایدئولژیکی خوبی که میکند” و با بوسه زدن به پاهای مسعود رجوی خودِ انسانی مبارزاتی اش را مانند بقیه ما مجاهدین در پای رجوی ذبح میکند و بر خدایگانی مراد مستبدش مهر تائید میزند.
نکته مهم قابل توجه در مورد انقلاب ایدئولژیک-تحول ایدئولژیک شاهسوندی در این است که او نه در جریان انقلاب ایدئولژیک مجاهدین یعنی بعد از یک “نشست اقرار مسعودرجوی به گناه اخلاقی بُرزدن مریم رجوی از مهدی ابریشمچی” که از بهمن ۱۳۶۳ آغاز شده بود، بلکه زودتر از اینکه چنین جریانی براه بیفتد، با نوشتن یک انتقاد از خود طولانی از همه خطاهایش از جمله خطاهای جنسی اش خود را به مسعودرجوی واگذار کرده بود. طوریکه مسعود رجوی سعید که در حاشیه سازمان به کارهای خرید و تدارکات در ظرفیت یک هوادار فعال بود را به همراه همسرش به حضور می طلبد تا بعد از اینکه شاهسوندی پاهای رجوی را میبوسد آندو را دوباره به عقد هم در می آورد و یک گردنبند طلا نیز به سعید هدیه میدهد” انقلاب ایدئولژیکش با همان گزارش انتقادی از خودش تائید و مهر میشود طوریکه مسعود رجوی که عضویت شاهسوندی ار تعلیق کرده و به پاریس فرستاده بود دوباره او را به بغداد و بخش نشریه با موضع عضو سازمان اعزام میکند. شاهسوندی حاضر نشد آن گزارش انتقادی از خودش را که مسعودرجوی و علی زرکش بعنوان نامه انقلاب ایدئولژیکش قبول کرده بودند را بخواند. هرچند طی گفتارش گفت در آن گزارش به انتقادات خودش از جمله خطاهای جنسیش که البته از تعداد انگشتان دست بیشتر نبوده است اشاره کرده بود! البته همین میزان صداقت شاهسوندی از نظر من قابل قدر دانی است.
شاهسوندی حاضر نیست فکرش را بکار اندازد و ببیند چرا مسعودرجوی از او در جریان انقلاب ایدئولژیک، همانگونه که همه مجاهدین ««مجبوربودند»» انقلاب کنند، نخواست جدای از همان گزارش انتقادی از خودش انقلابی بکند. و همان گزارش نقدهای شاهسوندی از خودش چندین ماه قبل از انقلاب ایدئولژیک را به حساب انقلابش گذاشته است؟
من البته بخوبی میتوانم گزارش سعید شاهسوندی را بازنویسی کنم، چون سالیان تجربه در این نوع گزارش نویسی و گزارش خوانی آنها دارم، گزارشی که مجاهد مربوطه باید خود را در زیر پای مسعودرجوی خرد و خاک شیر کرده باشد. صدها گزارش از این نوع را که مجاهدین و کادرها مجبور بوده اند برای بخشیده شدن، با زدن صدها اتهام به خود (هرچه اتهامات بیشتر و کثیفتر و جنایتکارانه تر گزارش از نظر رجوی بهتر) نوشته و به رجوی داده بودند، تا رجوی متقاعد گردد که مجاهد مربوطه بطور مطلق تسلیم شده است. بعضی هایشان که از سازمان جدا میشدند رجوی آن نامه های اتهام زنی به خود آنها را منتشر کرده است.

    در صورتیکه بعد از شروع انقلاب ایدئولژیک شخص شاهسوندی بدرستی از قول رجوی تاکید میکند هیج مجاهد انقلاب نکرده ای در مجاهدین نباید باقی بماند. و از شاهسوندی گزارشی که هزاران مجاهد مجبور بودند بنویسید خواسته نمیشود. آیا همین نشان نمیدهد که تمام فرایند انقلاب ایدئولژیک هیچ نبوده الا، تسلیم همه مجاهدین به مسعودرجوی، آنهم با استفاده از مکانیزم بیان رذائل خودش در بُر زدن مریم رجوی در انقلاب ایدئولوژیک؟

همان که نیچه در مورد چنین رویکردهایی برای نابودی همه ارزشهای انسانیِ کسی که مستبد مربوطه میخواهد بر مریدان تسلط خدایی داشته باشد، توصیف کرده است.
اینگونه شاهسوندی دوباره به حرم و محراب مرادِ مستبدش اذن دخول می یابد و به قول خودش بعنوان پاداش، رده پوشالی مرکزیت به او داده میشود. یعنی آن شکست تلاش وصل یک مراد به مریدش با عمل انتحاری و مرگ فیزیکی در سال ۱۳۶۱ وقتی حکم تعلیق عضویت را دریافت میکند، اینبار با مرگ ایدئولژیک محقق میگردد. و این پیروزی در اساس متعلق به مراد شاهسوندی یعنی مسعود رجوی است که در سال ۱۳۶۱ نیز خواستش نه قربانی کردن جان بلکه قربانی کرد هویت انسانی و مبارزاتی را از شاهسوندی طلب میکرد، که اینبار در انقلاب ایدئولژیک در مداری بسا ضد انسانی تر تحقق می یابد. و از نظرمسعودرجوی، شاهسوندی با نوشتن آن نامه انتقاد از خود فوق الذکر، آن سرمایه مبارزاتی کسب شده در جریان کودتای ایدئولژیک تقی شهرام از شاهسوندی گرفته است.

سعید شاهسوندی در یک اشتباه فاحش تاکید دارد که مسعودرجوی درجریان نشست اقرار اتهام خود را که:

    “مریم رجوی را از همسرش بر زده است” بلوفی بوده که رجوی زده تا با فریب ، آن ۳۵ تن از مجاهدین حاضر درجلسه اقرار بهمن ۱۳۶۳ که نگارنده نیز در میان آنها بود، ، محتوای ایدئولژیک-فکری مان را علیه مسعودرجوی آشکار کنیم-شود، تا ما کادرهای سازمان بفهمیم چه مجاهدین آلوده به گناه و مرتجعی هستیم، تا در نتیجه چنین درک از خودمان، با کوفتن بر سر ورویمان و افشای درون ناپاکمان، به اصلاح و ارتقاء ایدئولژیک رسیده، لایق مریدی مسعودرجوی شویم.

نکته مهم اطلاعاتی در مورد نشست معروف به “نشست اقرار مسعودرجوی”
نشست زمستان ۱۳۶۳ در مقر رجوی در پاریس که شاهسوندی نیز از آن یاد میکند ولی خودش در آن نشست شرکت داده نشده بود،بر خلاف روایت او اولین نشست از سلسله نشست های انقلاب ایدئولژیک نبود. نشست ما (بقول شاهسوندی آن ۳۵ نفر) با مسئولیت مسعودرجوی، و حضور علی زرکش، مریم رجوی، مهدی ابریشمچی، عباس داور، مهدی براعی، محمود عطایی، نشست سوم بود. که در انتهای آن اطلاعیه دفتر سیاسی و کمیته مرکزی سازمان با امضاء و اسامی محدود کسانیکه به دفتر سیاسی و مرکزیت و اجرایی مرکزیت و همردیف مرکزیت مانند محمدعلی تشید، منصور زاهدی، و گلی جان عطایی رسیده بودند توسط علی زرکش خوانده شد. که نه اسم من در آن اطلاعیه هست و نه اسم ابراهیم ال آسحاق نه رضاشیرمحمدی و نه اسماعیل یغمایی و… چون ما در نشست سوم انقلاب ایدئولژیک بود که تسلیم بی چون و چرا شدیم. نشست اول برای تعین سطح صرفا “دفتر سیاسی” بود، نشست دوم برای تعین سطح “دفترسیاسی و مرکزیت”، اطلاعیه دفتر سیاسی و کمیته مرکزی محصول نشست دوم بود. نشست سوم برای تعین “مرکزیت و معاونین مرکزیت” که ما بودیم، برگزار شد که با مسئولیت مسعودرجوی برگزار شده است.
نشست چهارم با مسئولیت علی زرکش در بغداد برای سطوح مرکزیت و معاونین مرکزیتی که اولا، در نشست سوم مسعودرجوی درپاریس مانند اسماعیل وفا یغمایی،ابراهیم آل اسحاق، شیر محمدی و… با فحاشی به رجوی خراب کرده بودند و باید تعین تکلیف میشدند، در ثانی برای دیگرانی همچون شاهسوندی که در نشست سوم حضور نداشتند برگزار شد و شاهسوندی برای اولین بار دربغداد در آن شرکت داده شد.
مرحله بندی نشست ها جدای از دلایل سطح سازمانی و تشکیلاتی، دلایل سازمان دهانه و تدارکاتی و بخصوص امنیتی هم داشت. در نشستی که ابراهیم آل اسحاق در بغداد با کاتر صورت خود را تکه تکه میکند، یا آن یکی مچ دست خود را می شکند و مملواست از خشونت، و نیاز به حفاظت از کسانیکه این خشونت را رهبری و دامن میزنند دارد.
چرا که در آن نشست که بدلیل شوکهای وارده بر مجاهدین میتوانست بسیار هم خطرناک باشد چرا که شوکهای وارده میتوانست مجاهدینی را که هرکدام حداقل یک تا دو تن از اقوام و نزدیکان و همسرشان به تازگی زندان و یا اعدام شده بودند، را از ضامن خارج کند و بجان هم و یا بجان رجوی که در آن اتاق بودند بیندازد. از این روی نشست اول ودوم که نحوه اجرا و ترکیب دقیق شرکت کنندگان را نمیدانم البته میتوانم حدس بزنم قبلا برگذار شده بود.
مثلا علیرضا باباخانی محافظ رجوی درنشست ما (نشست سوم در پاریس) بعنوان شرکت کننده شرکت نمیکرد او همان کار حفاظت را میکرد. یا ّبیژن رحیمی، مسئول بخش اطلاعات آن زمان سازمان در نشست حضور داشت ولی در نشست شرکت نمیکرد، و معلوم بود که او نشست را از سرگذرانده است. مهمتر اینکه در انتهای همین نشست علی زرکش همانگونه که شاهسوندی نیز به آن اشاره میکند، اطلاعیه دفتر سیاسی و کمیته مرکزیت را مبنی بر فرایند انتخاب مریم به سطح رهبری و استدلالات کذایی چرایی ضرورت طلاق مریم از مهدی ابریشمچی و ازدواجش با مسعودرجوی در آن اطلاعیه ذکر شده است، از زبان دفترسیاسی و بخشی از مرکزیت بود برای ما خواند. چرا بخشی از مرکزیت؟ به این دلیل که بخش تکمیلی مرکزیت ازهمان نشست ما در پاریس با مسئولیت مسعودرجوی و بخشی نیز از نشست بغداد که شاهسوندی هم در آن شرکت داشت با مسئولیت علی زرکش انتخاب شدند.
یعنی با نشست اول اعضا طی انقلاب به اصطلاح ایدئولژیک از مسعودرجوی جایزه انقلاب کردن را با گماردن آنها به دفتر سیاسی و مرکزیت و…میپرداخت، مانند محمود عطایی، محمد حیاتی، بیژن رحمیی، علیرضا باباخانی، حسین ربوبی ابراهیم ذاکری و… که به دفتر سیاسی گمارده شدند و پرویز کریمیان که به رده مرکزیت گمارده شد. و امثال زنده یاد ابراهیم آل اسحاق که در نشست ما در پاریس ضمن اعتراض اعلام کرد از سازمان خارج میشود، بعدا از نشست علی زرکش در بغداد به مرکزیت ارتقاء داده شد. از جمله شخص سعید شاهسوندی نیز بعد از شرکت در نشست علی زرکش در بغداد “بدون نوشتن گزارش انتقادی کتبی و یا بیان شفاهی حضوری در جلسات انقلاب ایدئولژیک” بود که به مرکزیت ارتقاء داده شد. البته بدون گذراندن ریل انقلاب کردن مانند بقیه چون او قبل از انقلاب ایدئولژیک گزارشاتش را نوشته بود. جالب این بود گفتم حاضر نشد آن گزارشاتش را که مسعودرجوی بعنوان گزارش انقلاب ایدئولژیک شاهسوندی از او قبول کرده بود را بخواند. البته من میدانم ولی همان بهتر که اگر میتوانست خودش باید میخواند.

اشتباه فاحش در گزارش شاهسوندی از نشست اقرار رجوی به رذالتش
لازم است بنابر اصرار شاهسوندی مبنی بر رعایت عدالت در بازگویی حقایق تصحیح کنم که:
برخلاف گزارش شاهسوندی از گناهی که مسعودرجوی در آن نشست مبنی برانجام عمل جنسی با مریم رجوی اقرار کرده مطلقا اشتباه است. همانطور که در بالا گفتم من که درردیف اول صندلی ها در یک متری رجوی در آن نشست و روبرویش نشسته بودم آنچه مسعودرجوی طی آن نشست ده دوازده ساعته دهها بار گفت و تکرار کرد این بود که:

    “من مریم عضدانلو را از مهدی ابریشم چی شوهرش بر زده ام و حاضر نیستم مثل خمینی معصوم نمایی کنم، بله من اینکار را کرده ام، ولی علیرغم این رهبر شما هستم، از همین روی علی زرکش، محمودعطایی، مهدی ابریشم چی، عباس داوری (اعضای دفتر سیاسی) اعلام جدایی کرده اند و همه سازمان را با خودشان میبرند از جمله تمام نیروها در عراق، کردستان و…آنچه می ماند من و مریم عضدانلو است اولین نفری که بما پیوسته مهدی براعی (احمد واقف) است که کناردستم نشسته است. حالا هرکس موضع خود را روشن کند آیا با من است یا با دفتر سیاسی”.

محمود عطایی هم یک لیست دستش بود با دو ستون، “مسعودرجوی” یا ” دفتر سیاسی و تشکیلات سازمان مجاهدن ” و از حاضرین میخواست یک ستون را انتخاب و نام نویسی کنند.

انقلاب ایدئولژیک من در سال ۱۳۶۳

اولین کسی که در لیست مسعود رجوی نام نویسی کرد من بودم. محمود عطایی هنگام درخواست من برای اسم نویسی در ستون مسعودرجوی تلاش کرد مرا متقاعد کند. و گفت اینگونه همه چیز و سازمان را از دست میدهی. از من نیز همچون از شاهسوندی هیچگاه گزارشی نخواستند.

    چرا که من بعداز اعتراف رجوی به خطای جنسی بُر زدن مریم رجوی رضایت دادم و قبول کردم که او همانگونه که خودش میگفت علیرغم آن خطا رهبرم باشد.

ضمنا باید تاکیدکنم، برخلاف روایت شاهسوندی از قول رجوی “همه مجاهدین در جریان انقلاب ایدئولژیک درخواست عمل انتحاری کردند” کذب محض است. در صورتیکه چند ماه بعد از ازدواج مسعود و مریم بعد از انقلاب ایدئولژیک فقط هفتصد مجاهد زیر شکنجه در پایگاه نظامی منصوری در کردستان در سال ۱۳۶۴ مجبور شدند به دروغ بنویسند مزدور رژیم بودند. چرا که در مقابل انقلاب ایدئولژیک مقاومت داشتند.
رجوی برای تحمیل و قالب کردن انقلاب ایدئولژیک به جامعه ایرانی و مجاهدین و بویژه اعضای شورای ملی مقاومت تا توانست در زمینه استقبال مجاهدین از انقلاب ایدئولژیک دروغ گفت و نوشت. از جمله اینکه : “همه مجاهدین در جریان انقلاب ایدئولژیک و بعد از آن در اثر تحولی که یافته بودند، درخواست عمل انتحاری کردند”متاسفانه آقای شاهسوندی این دروغهای تبلیغاتی رجوی را رله میکند.
وقتی از نشست اقرار رجوی به گناهش در بهمن ۱۳۶۳ در پاریس به بغداد برگشتیم، از آنجا که تحت مسئول عباس داوری بودم از من سوال کرد فلانی تصمیمت را در نشست اقرارمسعودرجوی در پاریس چگونه گرفتی؟
گفتم، وقتی

    “برادر-اشاره به مسعودرجوی، گفت من مریم را بُر زده ام با این وجود آنگونه رهبری نیستم که مثل خمینی معصوم نمایی کنم ، بله من این کار را کرده ام ولی کماکان رهبر شما هستم” من که با همه اعضای دفترسیاسی از نزدیک کارکرده و آشنا هستم، یکباره خودم را تنها با مسعود و مریم در یک پایگاه در پاریس تصور کردم که سه تایی در حال فعالیت سیاسی علیه رژیم هستیم، و بلند شدم رفتم و اسمم را در لیست نوشتم”

عباس داوری گفت. باریکه الله ایدئولژیک تصمیم گرفته ای!! راستش من آن زمان نفهمیدم ایدئولژیک تصمیم گرفته ام یعنی چه. بعد ها مشخص شد که از آن روز، دیگر نه سازمان مجاهدین نه آرمان سازمان مجاهدین نه آرمان حنیف نژآد بلکه تنها و تنها یک امر در سازمان مطرح است و آن مسعودرجوی است. او شد ایدئولژی، آرمان، سازمان، تشکیلات، استراتژی، قرآن، ….و در یک کلام رجوی شد خدا و همه چیز مجاهدین. او قرآن ناطق بود، ایدئولژی ناطق بود، آرمان ناطق مجاهدین بود، هرچه میگفت، عین کلام خدا بود. قسمت فاجعه بارتر این گفتمان رجوی آنجاست که او خدا و همه چیز شده بود در مقابل بقیه سازمان صفر هم نبودند و تبدیل شدند به ابزاری در دست رهبری.
درجریان فشاردولت عراق برای خروج مجاهدین از اشرف و عراق، رجوی با زبان خودش گفت،

    “اگر در مقاومت جلوی مزدوران مالکی برای ماندن در قرارگاه اشرف در عراق هزار نفرتان کشته شود، عین این است که من مسعودرجوی یکبار تهران را فتح کرده ام. اگر هر سه هزارنفرتان تا اخرین نفر کشته شوید انگار من تهران را سه بار فتح کرده ام. تازه بعد از تمام شدن شما، نوبت مسئول اول مجاهدین “آن زمان زهره اخیانی بود” است که در دفاع برای ماندن در اشرف کشته شود. این خواست من است.

تلقی شاهسوندی از شوک اول انقلاب ایدئولژیک
شاهسوندی در روایتش طبق آنچه از دیگران شنیده، این است که:

    “وقتی رجوی در جلسه سوم انقلاب ایدئولژیک در بهمن ۱۳۶۳ «طی یک بلوف اقرار کرده» که مریم را از شوهرش بُر زده و با تاکید بر اینکه این بُر زدن همراه با نوعی از عمل جنسی نیز همراه بوده است، همه مجاهدین دچار شوک اول شده اند”

لازم است تصحیح و تاکید کنم،
اولا:
نه مسعودرجوی و نه هیچ کس دیگر در سراسر چندین سال مباحث انقلاب ایدئولژیک که شاهسوندی در ۹۹.۹در صد آنها نبوده است، محتوایی یا کلامی مبنی بر انجام عمل جنسی مریم و مسعود رجوی در بحث های انقلاب ایدئولژیک زده نشده است. فقط همان بیان و کلمات مشخص “بُر زدن زن مریم عضدانلو از همسرش مهدی ابریشمچی بوده است”
درثانی:
نه مسعودرجوی و نه هیچ کس دیگر در سراسر چندین سال بعد مباحث انقلاب ایدئولژیک که شاهسوندی در ۹۹.۹در صد آن حضور نداشته، و من در همه آنها در سطوح عالی که خود مسعودرجوی در اتاقش در قرارگاه اشرف برگزار میکرد حضور داشته ام، محتوایی مبنی بر پس گرفتن اقرار رجوی با بیان کلماتی مانند “آن اقرار به عمل جنسی فریب بود، یا دروغ بود، یا کلک بوده” در انقلاب ایدئولژیک زده نشده است. هرگونه بیانی از این نوع تعبیر فردی است و غلط و ناصحیح است.
ثالثا:
آنچه شاهسوندی را به اشتباه و تعبیر اشتباه انداخته است، خوانده شدن اطلاعیه دفترسیاسی و کمیته مرکزی مبنی بر مراحل انتخاب مریم عضدانلو به سطح همردیف مسئول اول و ضرورت ازدواج او با مسعودرجوی است. همین و بس. نه مسعود رجوی نه مریم نه علی زرکش یا هیچ کس دیگر هرگز نگفتند که “آن اقرار عمل خلاف اخلاق و عمل جنسی و … فریب بوده است یا نبوده است یا هر کلام دیگری از این نوع”.
درصورتیکه مسعود رجوی در مورد بُرزدن مریم عضدانلو دروغ نمی گفت و هرگز نیز آنرا پس نگرفت.

شوک دوم انقلاب ایدئولژیک از نظر شاهسوندی
روایت شاهسوندی از شوک دوم نشست اقرار ما در پاریس ۱۳۶۳ این است که:

    “بعد از اینکه مجاهدین در اثر اعتراف رجوی به کار خلاف جنسی دچار شوک اول شدند و شروع به دشنام و فحاشی به رجوی کردند، در انتها که رجوی گفت عمل جنسی و خلاف یک بلوف بوده است، مجاهدین که به رجوی بی گناه و پاک و معصوم تهمت زده و فحاشی کرده بودند از شرم و خجالت دچار شوک دوم شدند”.

آنچه همواره چه درانتهای همان نشست اقرار بهمن ۱۳۶۳ با شرکت مسعود و مریم رجوی و علی زرکش و بقیه دفتر سیاسی و چه بعد ها در سطوح دیگر مطرح میشد. که شاهسوندی آنرا شوک دوم میخواند، نه پس گرفتن اعتراف مسعودرجوی و بلوف خواندن عمل خلاف اخلاق و بُر زدن مریم رجوی ، بلکه خواندن اطلاعیه دفترسیاسی و کمیته مرکزی بود که شاهسوندی برایتان خواند که توسط علی زرکش چه در آن نشست بهمن ۱۳۶۳ در پاریس برای اولین بار و چه در دیگر نشست های در سطوح پائین تر توسط مسئولین خوانده میشد.” بوده است.
شاهسوندی که خود در آن نشست سوم، در بهمن ۱۳۶۳ نبوده از کسی که معلوم نیست چه کسی بوده است، طوری نقل قول میکند که انگار خودش در آن نشست بوده و مسعود رجوی و یا کسان دیگری که مشخص نمیکند چه کسی، در انتهای “نشستِ اقرار”، مسعود رجوی از اینکه با مریم عضدانلو مرتکب عمل جنسی خلافی و … شده است عقب نشینی کرده و آنرا بلوف خوانده است. این بیان مطلقا صحت ندارد. آقای شاهسوندی اگر اصرار نکرده بودی که باید به حقیقت پایبند بود این تصحیحات را نمیدادم.

چرا شاهسوندی خطای جنسی رجوی را غیرمحتمل میداند
حال این سوال مطرح میشود که چه امری باعث میشود تا بسیاری امثال من در آن زمان و شاهسوندی امروز هم چنین تلقی داشته باشند. که “مسعودرجوی غیر ممکن است که چنین خلافی از نوع جنسی را انجام دهد.”
البته پر واضح است که وقتی مسعودرجوی بنا به اقرار خودش در آن نشست صدبار میگوید.

    “مریم عضدانلو را از شوهرش مهدی ابریشمچی بر زده”

نمی خواست مریم را بگذارد بالای تاقچه و نگاهش کند. اما هیچ کدام از مجاهدین و از جمله شاهسوندی با بنیادهای فکری قرون وسطایی خدا محور، آسمانی و قدسی، پاک و منزه و معصوم انگاری رهبران دینی و غیر دینی که محمد حنیف نژاد بنیان گذار سازمان بطور آکبند از یوسف شعار به مجاهدین منتقل کرده حاضر نبودند بپذیرند که ممکن است مسعود رجوی چنین خطایی کرده باشد و یا اساسا خطا پذیر باشد.
حتی من خودم آن اوایل فکر میکردم که علیرغم ازدواج مسعود با مریم باز هم با او همخوابگی نمیکند بلکه همه اینها برای تحریک عقاید سنتی ما مجاهدین است”.
این علیرغم این بود که من شخصا در اورسورواز مقر رجوی که محل استقرارم روبروی اتاق خواب رجوی بود شاهد بودم که هروقت که مریم رجوی صبح که بیدار میشد و پرده اتاق خوابش را کنار میزد(یک طرف اتاق یک درب کشویی شیشه ای بود که با پرده کلفت پوشیده میشد) یک تخت خواب دونفره بیشتر در اتاقشان نمیدیدم.
اطلاعیه تشریحی “دفتر سیاسی و کمیته مرکزی سازمان” نیز فقط و فقط بر فرایند ارتقاء صوری مریم عضدانلو به سطح رهبری و سپس توجیهات چرایی ضرورت طلاق مریم از مهدی ابریشمچی و چرایی پوشالی ضرورت ازدواج مریم با مسعود رجوی آمده است. و نه چیز دیگری.
هیچگاه در مورد انگیزه مسعود رجوی مبنی بر چرایی انتخاب مریم عضدانلو مبنی بر ارتقاء یک شبه یک عضو ساده سازمان به رهبری میگردد مطرح نشده و نمیشود.
توجیه شاهسوندی درمورد انتخاب مریم عضدانلو
البته شاهسوندی برای پاک و منزه جلوه دادن مسعودرجوی توجیه هایی مانند درخشش مریم رجوی در جریان سرکوب پرویز یعقوبی می تراشد. و یا مطرح میکند “خوب انسان همیشه از موارد موجود در دسترس خود انتخاب میکند!!!” که هیچ جا و توسط هیچ کس از جمله رجوی چنین دلیلی آورده نشده است. هرکسی از ذن خود شد یار من. باز تاکید دارم که همه ما مجاهدین عین شاهسوندی بودیم. چون بحث این است چرا ما مجاهدین اینی هستیم که هستیم یا، آنی که بودیم بودیم.
اجازه بدهید تمام تئوری شاهسوندی را که عین خواست رجوی نیز هست بپذیریم که رجوی با این دروغ خواست محتوای لجن مجاهدین اشکار گردد و با تصحیح آن رشد هزاربرابر فکری بکنند. خوب درود بر رجوی رهبر این تشکیلات!!!!!! تا ببینید چقدر تناقضات فاحشی در این تئوری وجود دارد.
اما چرا شاهسوندی مطلقا سراغ این سوال نمی رود که بابا تو مسعودرجوی تا قبل از این هم کم و بیش و حداقل در تئوری به همین مجاهدین بدبخت و لجن و آلوده به سنتهای زن ستیز، پاسخگو بودی، چه شد که حالا که در این انقلاب ایدئولژیک با شوکهای اول و دوم، هزاربار ارتقاء ایدئولژیک و انقلابی و مبارزاتی نیز یافته اند، که قاعدتا باید بیشتر پاسخگو باشی، اما مدعی شدی “من دیگر فقط به خدا پاسخگو هستم؟”.
یعنی تفکر مجاهدینی مطلقا به سراغ فرایندهای چک و بالانس دمکراتیک ناظر بر احزاب و تشکل ها و کنترل جمعی و… نمی رود. هر آنچه مشاهده میشود چه در نامه های کذایی که بعد از انقلاب ایدئولژیک کردن توسط اعضا نوشته میشود چه آنچه خود شاهسوندی گزارش میکند چیزی نیست جز رابطه مرید و مرادی از نوع رابطه با امام و پیامبر و خدا با محتوای قرون وسطایی آن.
یا شاهسوندی نمیتواند در مجاهدین به ریشه فکری و ایدئولژیک شوکی که شوک اولیه می نامد بپردازد. به همان دلیل که نمیتواند دلیلی برای شوک دوم مبنی بر کلک بودن بیان خلاف اخلاقی رجوی ارائه کند.
اگر رجوی اعتراف به خطای جنسی را پس گرفته و گناهی نداشته چرا شوک دوم تلقی میشود؟ مگر نه این که همه باید منطقا خوشحال شوند که چنین فاجعه اخلاقی توسط مسعود رجوی صورت نگرفته است. و فحاشی های مجاهدین هم بجا بوده چون خود رجوی گفته اینکار راکرده است. حالا که معلوم شد نکرده کسی جز رجوی مقصر فحش شنیدن اش نبوده است.
اما چرا به تعبیر شاهسوندی وقتی کار خلاف اخلاقی مفروض مسعودرجوی فریب از آب در می آید مجاهدین فرو میریزند؟ وهمین فرایند بلافاصله چه در طرح رجوی و چه در ذهن مجاهدین به ارتقاء سطح ایدئولژیک و مبارزاتی مجاهدین و ارتقاء سطح مسعود رجوی به سطح معصومین و مقدسین منجر میشود. اینها عین تعبیر و تفسیر رجوی است از ماجرا.

توضیح من در مورد علت شوکها :شوک اول
در شوک اول وقتی مسعودرجوی رذالتی از خودش را مطرح میکند. تمامی کهکشان اعتقادات و باورهای قرون وسطایی، آسمانی، خدایی، روحانی و معصوم و عاری از گناه پنداری رهبران توسط ما مجاهدین، که در تشکیلات و شخص مسعودرجوی تجلی می یافت،و این مجاهدین تمام هستی و خانواده و گذشته و حال و آینده و هزاران هزار همرزم را به پای چنین رهبری قربانی کرده اند، وقتی می فهمند طرف با مشکل اخلاقی روبروست و ناپاک از آب در آمده است شوک اول رخ میدهد.
تعجب در این است که، هیچ مجاهدی تا آن زمان به غلط بودن خط، استراتژی، ایدئولژی و… که منجر به آنهمه جرم و جنایت و قتل و کشتار، اعدام و شکنجه و… شده است تاجائیکه حتی سازمان را نیز به نابودی کشانده و همگی نیز تا خرخره متناقض بودند، اعتراضی ندارد و دچار هیچ شکی و شوکی نیست و نمی شود! طوریکه علیرغم همه اعدامها و قتلعامهای در زندان دست افشان و پای کوبان در حال انجام وظایف انقلابی خود بدستور همان مرشد خود رجوی هستند. مشروط به اینکه رهبری که مرتکب اینهمه جرم جنایت شده معصوم اخلاقی باشد!!
حالا که رهبری خودش گفته علاوه بر همه بلند همتی و بزرگواری و معنویت و خداگونگی و…. ظاهریش، رذیلتی هم از نوع اخلاقی را مرتکب شده است. آنوقت است که آسمان مجاهدین فرو میریزد. و شرح تئاتریکالش را بخوبی شاهسوندی به نمایش گذاشته است.
آیا وقتی در سازمانی که بدنبال تصمیم یک شبه مسعودرجوی مبنی بر دست بردن به سلاح، روزانه صدها نفرشان در زندانهای رژیم قتلعام میشوند، خودش مطرح میکند دست به عمل خلاف اخلاقی زده، مگر غیرمنطقی است که اعضای آن شوکه شوند؟
جواب منطقی خیر است. بسیاری اینجا بود که فرو ریختند، ابراهیم آل اسحاق از ابتدا گفت جای من دیگر در این تشکیلات که هوادارانش روزانه قیمه قیمه میشوند رهبریش دنبال بُر زدن زن دیگران است دیگر نیست. رضا شیرمحمدی هرچه از دهانش در آمد گفت و نصار رجوی کرد، رجوی طی جلسه چندین بار تلاش کرد نتوانست ابراهیم آل اسحاق و رضا شیر محمدی را از تصمیمشان باز گرداند تا وقتی که اطلاعیه دفترسیاسی و کمیته مرکزی را در انتها علی زرکش خواند. بعضی ها مانند من که به سازمان مسعودرجوی پیوستیم در تخیل خودم باور نداشتیم که او دست به چنین کاری زده باشد. با این استدلال که مگر میشود مبارزین زندان و شکنجه دیده حالا به این حضیض و ذلت سقوط کرده باشند؟
برای درک محتوای شوک اول باید به سراغ درک محتوای شوک دوم برویم.

توضیح من در مورد شوک دوم در انقلاب ایدئولژیک
مجاهدین با خوانده شدن اطلاعیه مرکزیت که در آن فقط و فقط فرایند انتخاب مریم رجوی به سطح رهبری و سپس مباحث پوشالی دلایل ازدواج او با مسعودرجوی آمده است. تاکید دارم هیچگاه برخلاف آنچه شاهسوندی که در آن نشست نبود روایت میکند، گفته نشد عمل خلاف اخلاق صورت نگرفته است و یا آن اعتراف بلوف بوده است.
حال آیا غیر منطقی است که بر اساس شوک اول نباید مجاهدین با خوانده شدن اطلاعیه مرکزیت سازمان توسط علی زرکش که شاهسوندی آنرا به عدم انجام عمل خلاف اخلاقی ترجمه و درک کرده اند، که چنین خطای اخلاقی توسط رهبریشان صورت نگرفته است، مگر نباید خوشحال شوند و دست افشان وپای کوبان به خانه و یا پایگاههای خود بروند؟ چون مسئول آنهمه خون و جانهای قطعه قطعه شده و هزاران زندانی و آنهمه درد و شکنج، رهبر خلافکاری نیست؟ و جشن بگیرند و شادی کنند. اما شاهسوندی نمیتواند توضیح دهد که پس چرا شوک دوم؟

بیان شاهسوندی این است که: مجاهدین درشوک دوم متوجه شده اند که آنچه مجاهدین در واکنش به دروغ مسعود رجوی به او گفتند در واقع محتوای درونی خودشان بوده است. همین بیرون ریختن بنا حق درون مجاهدین علیه رجوی “معصوم و پاک و پیامبر گونه” باعث شده از شدت خجالت و گناه شوک دوم به آنها وارد شود!!!!!!

درصورتیکه هرآنچه در آن نشست، توسط مجاهدین و از جمله ابراهیم آل اسحاق، رضا شیرمحمدی، و بسیاری از خواهران حاضر از جمله همسر بیژن رحیمی، اسماعیل وفا یغمایی و بسیاری علیه این عمل خلافی که رجوی میگفت مرتکب شده است گفته شد و نصار رجوی گردید، بی مبنا و بی دلیل نبوده بلکه عطف به و برمبنای آنچه بعنوان اعتراف شخص مسعودرجوی مبنی “بُر زدن یک زنی آنهم زن عضو دفتر سیاسی سازمان توسط مسعودرجوی ” استوار بوده است”.. فحاشی ها و گلایه ها و…همه محتوایش این بود که آقای رجوی شما غلط کردی چنین کاری در این مناسبات تشکلی که با سیاسیتهای اتخاذ شده توسط شما هر دقیقه یک میلیشیا بدست رژیم بخاک می افتد کرده ای. کسی به رجوی اتهامی نزده است، یا ابتدا به ساکن توهینی نکرده.
پس آنچه شاهسوندی سرهم میکند چیست و ریشه در چه محتوایی دارد که بدرستی شوک دوم میخواند ولی نمیداند آن ریشه چیست؟ که دقیقا هم مسعودرجوی برنامه ریزیش نیز با تکیه به همان ریشه است که چنین توری را پهن و برنامه ریزی کرده است.

شاهسوندی حرف رجوی راتکرار میکند
شاهسوندی معقتد است چون مجاهد دریافته که به سازمان و رهبری آن که “پاک و معصوم و آسمانی” است به دید ناپاک نگاه کرده است. پس خودش چه نا مومن بی ایمان، کافر و غیر مجاهدی بوده و علیرغم آن توسط رهبری معصوم آسمانی با گذشت پیامبرگونه سازمان کماکان مجاهد شمرده میشده است، دچار شوک میشود. به تعبیر شاهسوندی:

    مجاهدین که هر قدم مسیرشان با خون فرش میشود وقتی شنیدند رهبری آسمانی آنها زن باره ای بیش نبوده است، باید دست و افشان و پای کوبان و هل هله گویان به او تبریک میگفتند، تا مشخص شود که اذهان پاک و انقلابی ای دارند؟

آقای شاهسوندی گرامی شما شاید بخواهی خودت و عده ای بی اطلاع را با گویش منبری فریب دهی ولی به کسانی که عمری را در مباحث ایدئولژیک گذرانده اند، حتی وقتی آبدارچی رجوی بودند نمیتوانی. والله نقد برای همین منظور هاست. نترس. کسی به دکان شما کاری ندارد.

در این رویکرد آنچه مطلقا مد نظر نیست و شاهسوندی نیز از روی آن می پرد، علیرغم اینکه در چندین نوبت تکرار کرده که تمام بیماریها و فشارها روی مجاهدین از غلط بودن خط و استراتژی سازمان با هزاران کشته ناشی میشده است، یعنی همه تا خرخره نسبت به خط سازمان متناقض بودند، ولی نه دچار شوکی می شوند! فحاشی نمیکنند، انشعاب نمیکنند، اعتراض نمیکنند اما همین که رهبری گفت زن باره از کار در می آید همه شوک میشوند!!! و فحاشی شروع میشود و خروج از سازمان شروع میشود. جلیل دزفولی نزدیک دوسالی از سازمان رفت ولی صدایش را در نیاوردند. اینکه این رهبری معصوم انگاشته شده چه جرم و جنایات سیاسی مرتکب شده و میشود برای مجاهدین با افکاری که از حنیف به ارث برده اند مهم نیست. چون در راه مبارزه است! مبارزه ای که در آن تفکر اهمیتی ندارد، اینکه این مبارزه نماینده چه فکر و اندیشه و آرمانی است مهم نیستند؟ از این روی باید به پابوسی رهبری آن بنشیند و با هزاربار غلط کردم گفتن به پایش بیفتند که برای ارضاء قدرت پرستی مسعود رجوی کافی نیز نیست. بلکه باید صدها بار با استفاده از زیارت عاشورا در نامه هایشان بر معصومیت فراتر از معصومینی که تاریخا بدان اعتقاد دارند تاکید کنند.!!!!! شاید حس قدرت پرستی، خداگونه رجوی ارضاء شود و رضایت بدهد و انقلاب مجاهد مربوطه را به شرطه ها و شروطه ها قبول کند یا نکند.
آیا این با عقل سلیم همخوانی دارد؟ یا ما با یک فقره شعبده بازی مذهبی قرون وسطایی که از اندیشه و باورهای خرافی گروهی از انسانهایی سرچشمه گرفته مواجهه هستیم. که بطور افسارگسیخته ای در یک رابطه مرید و مردای آنهم در اشکال بسیار عمیق اعتقاد به معصومیت و مقدس معابی گرفتارند؟

درصورتیکه در یک بررسی منطقی، شوک اول ناشی از بیرون ریختن تناقضات خطی است، که وقتی مجاهد میشنود که خطی که منجر به نابودی سازمان و هزاران هزار نفر شده است، توسط یک رهبری زن باره صادر شده بوده است که به چنین فاجعه انسانی منجر شده است.

اما امان از اینکه یک مجاهد چه در آن نشست یا در نشست های بعدی انگشت روی خط و خطوطی که تا خرخره نسبت بدان منتاقض اند بگذارد.
این است مجاهدینی که میخواهیم آنها را بشناسیم. مجاهدینی که اینگونه اثبات میکنند فکرشان این است که اگر رهبری معصوم اخلاقی و جنسی باشد میتواند دست به هر جنایتی بزند.

در صورتیکه، آیا خارج از تفکر آخوندی که شاهسوندی نیز آنرا نمایندگی میکند، بهتر نبود رجوی ده مورد خلاف جنسی داشت ولی قدرت پرستانه و یک شبه، بدون مشورت با کسی فرمان مبارزه مسلحانه را صادر نمیکرد تا به قول خودش ۱۲۰ هزار جان فقط از مجاهدین گرفته نمیشد؟

و اینجاست که طبق تئوری شاهسوندی، رجوی نیز میگوید خوب این منِ معصومِ فراتر از معصومین تاریخی شیعه که نمیتواند به شما ناپاکان، کافر پاسخگو باشد، آنچه می ماند طبق طرح و برنامه پاسخگو شدن خودش تنها و تنها به خدایی میماند که اساسا معلوم نیست تا آنجا که به رجوی برمیگردد هست یا نیست و اگر هم هست کی و کجا از کسی حسابرسی کرده است.

تا اینگونه با تولید یک ولی فقیه مطلقه مستبد نوینی یا آنگونه که رجوی فرمول بندی کرد، رهبری نوین انقلابی بنام مسعودرجوی پرده اول نمایش انقلاب ایدئولژیک مبتنی بر نمایشی قرون وسطایی از جهل و خرافه و مناسبات مرید و مردای مذهبی معصوم انگاری مقدس معاب و نه یک مناسبات سانترالیزم دمکراتیک حزبی یا سازمان سیاسی، بسته شود.

فردیک نیچه و علت اعتراف رجوی به رذالتش
برای رفتن به عمق بیشتری از این ماجرای تراژیک تولد یک مستبد خودکامه به بررسی آن از بعدی دیگر بپرازیم: و این سوال را مطرح کنیم که:
چرا باید رجوی برای تسلط تام و تمامش بر مریدانش به بیان یک رذالت در خودش یعنی ” بُر زدن زن مهدی ابریشمچی همرزم دفتر سیاسی سازمانیکه هوادارانش روزانه صدها نفرشان در زندانها و شکنجه گاهها اعدام و قطعه قطعه میشوند متوسل شود.
اجازه میخواهم برای پاسخ از نیچه فیلسوف آلمانی کمک بگیرم برای درک این مسئله تمثیل از نیچه در رده بندی استبداد مستبدین و در عمق تمایل به تسلط و تملک رهبران خودکامه بررعیت و زیردستان را از قول نیچه در قالب تسلط مرد سالارنه بر زن بخوانم.
میدانیم که علاقه نیچه تماما به وضعیت سلامتی، عظمت و بیماری فرهنگ های بشری معطوف بوداست.
او نسبت به همه مذاهب موضعی عمیقا انتقادی داشت زیرا براین باور بود که آن ها با نفی غریزه بشری از طریق توسل به اعتقاد برده وار و وعده سعادت اخروی سلامت بشریت را نابود می سازند.
میدانیم که او بود که جمله معروف خدا مرده است را گفته است. نیچه در فقره ۱۹۴ رساله “درباره تاریخ طبیعی اخلاق” مینویسد.
در نظر مردان افتاده‌تر صرف تسلیم تن و کامگیری از زن به معنای داشتن و مالک بودن اوست. [یعنی تملک بر اعضایی که قبل از انقلاب ایدئولژیک نیز بفرمان شما جان خود را میدهند.]
اما آنکه عطش تملک و داشتن اش بی اطمینان‌تر است. در برابر چنین داشتنی با صرف تسلیم تن [یا تسلیم جان] به شک می‌ایستد و خواهان آزمون‌های دقیق‌تر است تا معلوم شود که زن نه تنها خود را به او تسلیم می‌کند بلکه هم چنین هرچه دارد یا می‌خواهد داشته باشد را نیز به پای مرد می‌ریزد. تنها در این صورت است که او خود را صاحب و مالک زن می‌بیند.
اما سومین مرد اینجا نیز بی‌اطمینانی و میل تملک داشتنن اش فرو نمی‌نشیند. از خود می‌پرسد این زنی که در راه او، [یا آن عضوی که مرید اوست] و دست از همه چیز شسته است مبادا این کار را بخاطر شبحی خیالی از[محاسن] من کرده باشد و نه خود من با همه رذائلم؟ او می خواهد زن پیش از آن که او را دوست بدارد نخست از بن، آری از بیخ و بن، همه رذائل او را بشناسد، از این رو میگذارد که پرده از وجودش بردارند.
او زن را آنگاه بکمال در تصاحب خویش می داند که آن زن دیگر خود را درباره ی او نفریبد و او را همانقدر بخاطر خوی های اهریمنی، رذالت و حرص های نهانش دوست بدارد که به خاطر بلند همتی و بزرگواری و معنویت ظاهریش. پایان نقل قول.

بله اینگونه بود که مسعود رجوی مریم عضدانلو و بقیه ما را ذوب شده کامل در رهبری عقیدتی با همه رذائلش میخواست و تصاحب کرد.
بله همه ما ازجمله شاهسوندی در انقلاب ایدئولژیک برای تسلط مطلق برمای فاقد هر گونه ارزش انسانی شده و در همدستی با رذالتهایش، توسط مسعود رجوی از تست مرحله سوم وقتی اعلام کرد که:
“من مریم رجوی را از شوهرش بر زده ام” عبور داده شدیم.
مسعود رجوی خوی حیوانی تسخیر و تسلط بر اعضای سازمان فراتر از خدا را با بیان رذلتهای خود با نابودی همه ارزشهای انسانی ما، و تبدیل کردن ما به زباله هایی که فاقد هر ارزش اخلاقی و مبارزاتی و انسانی است تکمیل می کرد. تا مبادا مریدی بتواند با تکیه بر آن ارزشها در مقابل رذائل او بایستد و مقاومت کند.
مسعودرجوی در مورد بُر زدن مریم رجوی دروغ نمیگفت و نمیتوانست دروغ بگوید. اگر دروغ گفته بود خوی تملک او بر مجاهدین یا مریدانش ارضاء نمیشد. همانطوریکه پیشنهاد عمل انتحاری چند باره شاهسوندی بدون اطلاعش از رذائل مسعودرجوی و تا زمانیکه شاهسوندی کماکان بر ارزشهای انسانی و مبارزاتی اش تکیه داشت برای رجوی قابل قبول واقع نمیشد.
درجریان اعلام حکم اعدام علی زرکش نیز ابتدا به ساکن از شاهسوندی میخواهد که مریدی خودش به مسعودرجوی را با بپذیرش همه رذالتی که در محکوم کردن علی زرکش به اعدام علی زرکش توسط رجوی صورت گرفته است اثبات کند.
یعنی بدون هیچ توضیح و مدرکی بپذیرد و شریک جرم رذالت مسعودرجوی شده و مهر تائید برآن بزند و بطور مطلق خودش را به رجوی واگذار کند، تا اینگونه به تمام و کمال بعد از تخلیه شدن از هر عنصر انسانی و مبارزاتی به تسخیر رجوی در آید تا مورد قبول واقع شود.این است شیوه خالص سازی مجاهدین توسط مسعود رجوی.
این امر در باندها و فرقه های مافیایی بی سابقه نیست. در باندهای مافیائی جدای از وابستگی های مالی اعضای باند، آنها را با دست زدن به قتل و جنایت و حتی کشتن اعضای خانواده خود برای وفاداری به رئیس باند تست وفاداری میکنند. تستی که مسعود رجوی در سال ۱۳۹۳ در صفحه ۲۰ تنها کتابی که به اسم مسعودرجوی چاپ شده مجاهدین را به کشتن خانواده خود برای خالص سازی خودشان دعوت میکند. برگردیم به انقلاب ایدئولژیک.

تناقضات استدلال ازدواج با مریم عضدانلو و ضرورت آن
مسعودرجوی در استدلال خود از زبان اطلاعیه دفتر سیاسی و کمیته مرکز اینگونه بحث می کند که موضوع طلاق و ازدواج عطف به ریشه های سنتی ضد زن و جنیسیت زده همه ایرانیان، توانست مجاهدین را در انقلاب ایدئولژیک از این نظر شسته و پاک و مطهر و آنها راچنان ارتقایی بدهد که با دیگر تفکرات رایج و تشکل ها فاصله نوری پیدا کنند. و در نتیجه جنبش مجاهدین ارتقاء یافته است. چنین دستاورد کلان برای سازمان که به قیمت بی آبرویی مسعود رجوی با اقرار خودش و خوردن تهمت و مارک زن باره بدست آمده، با آن اشتباه استراتژیک منجر به، به کشتن دادن ۱۲۰هزار شهید مجاهد صفر صفر میشود.
ضمنا با آن مجاهدین قبل از انقلاب ایدئولژیک، نه میشد رژیم را سرنگون کرد و نه می شد ایران مترقی بنا کرد. همه مدیون من و فحش و تهمت خوردن من است. آنچه که متاسفانه شاهسوندی نیز در پس همه درد و شکنج های نشست های انقلاب ایدئولژیک بدان معتقد است. که مجاهدین در جریان انقلاب ایدئولژیک از دل و جان سخن میگفتند…. البته امروزه ثابت شده همه ادعاهای رجوی دروغی بیش نبود که از آن نه سرنگونی در آمد و نه ایران مترقی. هرچند نتیجه گیری نهایی او از این دروغ این بود که با چنین دستاوردی من فقط به خدا پاسخگو هستم. و مجاهدین باید از دم غلط کردم گفته، نامه های فدایت شوم با کپی برداری از زیارت عاشورا و…برایم بخوانند و برای پابوس من به خاک بیفتند.

تناقض عمده در اطلاعیه دفتر سیاسی و کمیته مرکزی
تناقض عمده در استدلال رجوی مندرج در اطلاعیه دفتر سیاسی و کمیته مرکزی در این است. چگونه است که رجوی برای ارتقاء ادعایی تفکرمجاهدین تشریح شده در فوق، حاضر است به خودش اتهام جنسی بزند و اذهان آنها را بهم بریزد، آنهم با بیان “بُرزدن زن دیگران” اما حاضر نیست بعد از ارتقاء اذهان زن ستیز و مردسالار مجاهدین و همه شورایی!! ها ومردم ایران، که حتی همگی مجاهدین اعلام و درخواست عمل انتحاری داده اند، تن به این بدهد که شاید در آینده، مبادا در صورت عدم ازدواج مسعود رجوی با مریم عضدانلو، حضور ایندو در کنارهم درجریان رهبری و هدایت یک جنبش خونین، اذهان مجاهدین آلوده به شک در مورد ایندو گردد!! و از این رو است که تمامی دفتر سیاسی و کمیته مرکزی را متقاعد میکند که باید با مریم عضدانلو ازدواج کند. آیا ذهنی که به اقرار رجوی به خلاف کاری جنسی مسئله دار شده و بعد به غلط کردم گفتن مجبور شده است، آیا میتواند بدون هیچ نشانه و اقراری آنهم در سازمانی که رابطه مرید و مرادی است به شک بیفتد؟!!!!!! شاخص شاهسوندی است، هنوز که هنوز است رجوی را با همه جنایاتی که مرتکب شده معصوم میداند، معصوم جنسی!!!!!!!!! معنی معصومیت را هم فهمیدیم.

از طرفی هم اگر بعد از دروغ بُر زدن مریم، و روشن شدن اینکه نه تنها بُر زدنی نبوده، بلکه هرچه هست ورود عنصر زن مجاهدی به سطح رهبری است و “مریم عضدانلو با حفظ همه روابط انسانی، قانونی، شرعی و… وارد رهبری سازمان شده و به مبارزه اش بعنوان یک انسان-زن مجاهدِ مستقل ادامه میدهد”. آیا بیشتر سبقه ها و تفکرات زن ستیز و مرد سالار را از اذهان می زدود یا وقتی مشخص شد و میشود که “رهبری مریم رجوی عضدانلو منوط به ازدواج با یک مرد و قرار گرفتن در قیومیت یک مرد آنهم از طریق ازدواج بویژه همبستری است؟”.
آیا در دومین حالت، چهره آن زن مستقل رها شده را از زنجیر های ستم مضاعف، در سایه مسعودی که شوهر او و تحت سلطه اوست آنهم سلطه ای که شخص رجوی معتقد بود ازدوارج در خانواده اساسا وسیله سلطه مرد بر زن است، خدشه دار میگردد یا خیر؟
دوباره تاکید دارم، هدف رجوی از این انقلاب ایدئولژیک در اساس حل مسئله زن و رهایی زن نبود، بلکه حل مسئله مسعودرجوی برای وصلت با مریم بوده است، حالا به هر دلیل. . چون با ازدواج با مریم به چهره مبارزاتی او لطمه جدی زد. سالیان بعدهم در جلسات علنی ۵۰۰۰نفره در قرارگاه اشرف، زنان مجاهد، بطور علنی به شخص رجوی گفتند و میگفتند که مریم از کل رهبری یک ماکت مانکن مانند است که می آید روی سن و با لباسهای فاخر فقط کنار شما می نشیند و برمیگردد. آقای شاهسوندی آبداچی ها نیز گوششان میشنود. گناه از گوش است. شما نبودی امامت همین است که می بینی.

گذشته از اینکه در جهان و مناسبات غیر سیاسی هزاران زن و مرد ازدواج کرده، در شرکتها و سازمانها وادارات در کنار همدیگر در مواضع مختلف کار و تلاش میکنند و هیچ مرد مذهبی، متعصب زن ستیزِ مردسالار نیز مسئله دار نشده و نمی شود. آنوقت رجوی و سازمان مجاهدینِ در نوک پیکان تکامل!! چگونه است که مانند یک آخوند دوران قاجار نگران همکاری مریم عضدانلو آنهم هنگام رهبری مبارزه ای خونین با مسعودرجوی است؟

عمل جراحی زیبایی مریم عضدانلو قبل از ازدواج با مسعود
آیا مهدی ابریشمچی که حاضر شد مریم را سه طلاقه کرده و به رجوی هدیه کند، حاضر نمیشد مثلا به دلیل مشغله مریم در رهبری مبارزه با رژیم سفاک و خون ریز و … مانند همه خدمه کشتی های مسافرتی یا همسران ارتشیانی که به کشورهای دیگر برای ماموریت بروند، دوری همسرش مریم را وقتی سرگرم حل و فصل تضادهای مهلک مبارزاتی است را برای چند ماه تحمل کند؟ بی خود نبود که بین فروردین ۱۳۶۳ تا ۳۰خرداد ۱۳۶۴ و ازدواج مسعودرجوی با مریم عضدانلو، آقای رجوی، مریم عضدانلو را برای عمل جراحی پلاستیک زیبایی روی فک و دندانهایش به همراه علیرضا باباخانی دو هفته به سوئیس فرستاد. من در اورسوواز مقر رجوی حاضر و ناظر بودم. البته بعنوان آبدارچی!!! لطفا قبل از مارک اسپانسر عوض کرده زدن، عکسهای مریم عضدانلو را با عکس های مریم رجوی را مقایسه کنید و ببینید که دندانهای بالای او عقب رفته یا نه.


بعضی حرفهای جدید که شاهسوندی نشنیده

اجازه بدهید با اجازه! شاهسوندی یک حرف جدید بزنم. رجوی سالیان بعد از گذشتن از خرش از پل بدست آوردن مریم رجوی، در توجیه مناسبات رهبری و پیروانش، بروشنی مطرح میکرد که پیروان در قبال رهبری عقیدتی یا همان ولی فقیه مطلقه مجاهدین که به امام زمان نیز ارتقاء یافته بود، وظایفی دارند از جمله حل نیازها و تناقضات رهبری است و هر آنچه از دستشان بر می آید برای رفع آن باید انجام دهند. اینها را در توجیه حل تناقض علاقه مسعودرجوی به مریم بعنوان تکلیف شرعی، ایدئولژیک، مبارزاتی وانقلابی اعضاء نسبت به رهبری عقیدتی خود عنوان میکرد.

بله آقای شاهسوندی سازمان به چنین مدارهایی ارتقاء (بخوان سقوط ) کرده بود. یا خودش از زبان خودش میگفت، وقتی محمد حنیف نژآد لخت میشد، رجوی میرفته و دید می زد. تا نشان دهد که او خود عاشق مرادش بوده است!!! مگر بگوئید که آبدارچی که نمیتوانسته اینها را بشنود. رجوی همین را از ما میخواست. صدها بار داستان حضرت خضر را با تفصیل از قرآن (که به خودش در جلسه عمومی گفتند آنرا غلط میخوانی) مطرح میکرد که میخواست که مانیز در قبال اعمال او مانند حضرت خضر با او برخورد کنیم. روی انحرافات اخلاقی اعضا هیچ حساسیتی نشان نمیداد. هرکس از خودش همانگونه که در مورد شاهسوندی نیز شاهد بودیم، از خودش و گذشته اش انحرافات اخلاقی را مطرح میکرد به مقربین او تبدیل میشد. حمید باطبی یکی از آنها بود.

دوره ای که علی زرکش سرانجام برای زندانی و تحت کنترل ماندن به پایگاه نشریه بنام بقائی در بغداد منتقل شد، من تحت مسئولیت مهدی ابریشمچی بودم. از رویکردهای او یک گزارش با بیست انتقاد نوشته و به مسعودرجوی دادم، رجوی جوابیه ای را با نوشتن با خط قرمز درحاشیه گزارش انتقادیم به ابریشمچی، داد که ابریشمچی آورد و ضمن نشان دادن به من برایم خواند. در نهایت گفت، علیرغم اینکه مسعود انتقادات را تائید کرده ولی تفاوت من (مهدی ابریشمچی) با تو این است که من زنم را به برادر دادم و تو نداده ای.

تئوری رجوی در رهایی زن انقلابی مجاهد
مسعود رجوی هزاران بارها بعدها درادامه نشست های انقلاب ایدئولژیک بعد از شکست در ماجراجویی فروغ جاویدان که شخصا برگذار میکرد بیان میکرد مسیر رهایی زن انقلابی مجاهد در محرمیت اش با مسعودرجوی بعنوان رهبری عقیدتی و سپردن تمام و کمال خودش به اوست. و تاکید میکند این همان مسیری که مریم عضدانلو پیموده است. ازاین روی برای رهایی زنان مجاهد ابتدا تمامی آنها را از همسرانشان جدا کرد. سپس تمامی زنان مجاهد با خواندن سیغه عقد رسما به عقد و ازدواج خودش در آورد.
همه زنان حلقه ازدواج از او دریافت کردند. مهدی ابریشمچی صدها بار به مردان مجاهد اعلام کرد آقایان دنبال همسرانتان نباشید. همه زنان تان را باید در بستر همبخوابگی با مسعودرجوی تصور کنید. جواب مجاهدین از خدا بی خبر مقدس انگار خود فریبی بود. آنها در دلشان میگفتند، مسعود رجوی که پاک و معصوم و بالاتر از امامان است که اینکار را نمیکند. و فکر میکردند با عدم پذیرش و چنین تصوری سر مسعودرجوی در زمانیکه او با همسرانشان همخوبگی میکرد کلاه میگذارند.
در نشستهای مسعودرجوی با زنان که همگی حجاب داشتند، درمرحله اول مریم به آنها اعلام کرد نیاز نیست در نشست با مسعود حجاب داشته باشید شما با او محرم هستید. و شهادت میدهم که مسعود رجوی همه فرایند همسری با آنها را طی کرد. اینها گزارش همسران مجاهدین که مخفیانه به دیدار شوهرانشان می آمدند است. ولی آن شوهران فلک و معصوم زده باور نمیکردند.

گزارشات فرزندان مجاهدین از تعرض به خودشان
من بعد از جدا شدن از سازمان مجاهدین، تا زمانی که در ایران بودم گزارشی فرای آنچه همه رزمندگان مجاهد در جلسات عمومی از آن اطلاع داشتند از مشکلات درونی ننوشتم. اما بعد از آمدن به خارج گزارشات تجاوزاتی که به کودکان مجاهدین توسط فرماندهان مجاهدین صورت گرفته بود را بصورت سربسته یعنی بدون نام بردن از کودکان قربانی و حتی متجاوزین “مجاهد” بدلایل آشکار فرهنگی که در میان ایرانیان هست و محدویت های آن مطرح نمودم.
اولین مورد از تعرض به کودکان را توسط اسماعیل مرتضائی معروف به جواد خراستان مسئول شاخه خراسان مجاهدین از زبان مادر دو کودک دختری که سازمان در ترددات از آنها همچون “شریف” فرزند شاهسوندی بعنوان عادیساز تیم های عملیاتی و ترددات فرماندهان استفاده میکرد به سازمان در سال ۱۳۶۲ گزارش کردم که در ۳۰نوامبر, ۲۰۱۵ نیز در سایت خودم آنرا منتشر کرده ام.
تا اینکه چند سال قبل وقتی این کودکان به بلوغ فکری رسیدند و متوجه شدند که قربانی تجاوز و تعرض بودن گناه نیست. و شرمی ندارد. این جانیان و زمینه سازان این تجاوزات جنسی در یک تشکیلات بسته فرقه ای هستند که باید شرم کنند و خجالت بکشند و محاکمه شوند. خود کودکان که حالا دهه چهلم زندگی را میگذراندند در کلاب هاوس به تشریح تجاوز و تعرضات جنسی به خودشان در کودکی در مجاهدین اشاره کردند.

آرزوی سلامتی برای شاهسوندی
آرزو میکنم آقای شاهسوندی آنقدر سلامت و زنده باشند که روزی برسد که رابطه مسعودرجوی با زنان مجاهد را از زبان فهیمه اروانی و زهره اخیانی ها بشنود شاید از اینکه به زنان مجاهدی که با فدا کردن شرف و کرامت انسانی خود به پای جامعه مرد سالار دست به افشای رابطه جنسی مسعودرجوی با خودشان زدند، و از زندانیان گرفتار در غارهای تو درتوی افلاطونی مجاهدین اتهام “اسپانسر عوض کرده” میخورند، کمی عرق شرم از افکار مردسالار، معصوم انگاری پس مانده از افکار دوران قرون وسطایی آگوستینی برپیشانی اش بنشیند.
قطعا از نظر من همبستری رجوی با همه زنان مجاهد معادل کشته شدن یک میلیشیا هم نیست. که هزاران هزار آنها را به کشتن داد. اینجا بحث از آن محتوای فکری شاهسوندی ها و امثال خود من در مجاهدین است که مرادشان را معصوم میپندارند و میپنداشتند. که به آن خواهم پرداخت.
جهت ثبت در تاریخ باید گزارش کنم که نتیجه فرایند انقلاب ایدئولژیک در سازمان بعد از ۱۳۶۷ منجر به موارد زیر شد به اینکه:
۹۹در صد انرژی سازمان مجاهدین در عراق صرف جنگ بین اعضای سازمان و رهبری آن و اعضا میشد.
منجربه صدها فرار توسط بهترین اعضای عملیاتی سازمان که همواره در نوک حملات نظامی بعنوان راه باز کن بودند از اشرف شد گردید.
در سازمانی که همه اعضای آن هرلحظه آماده بودند جانشان را بدهند و آماده جانفشانی بودند، برای جلوگیری از فرارهمان اعضاء حکم تیر درصورت نزدیک شدن به سیاج های قرارگاه اشرف صادر شد. که مهدی ابریشمچی آمد و آنرا از قول رجوی برای همه خواند. اما با این وجود فرارها الا نهایه ادامه یافت. ودستگیریها و شکنجه ها یکبار توسط نیروهای امنیتی عراق و یکبار توسط دوستان و هم بندان زندان سابق شاهسوندی رویشان اجرا میشد.
فساد اخلاق و استمناء مردان در تمامی سطوح چنان بالا گرفت که مسعودرجوی یک نشست عمومی برگزار کرد و گفت شما با اینکار در حال جنگ با انقلاب ایدئولژیک هستید.
فساد اخلاق زنان و همبستری با هر مرد مجاهدی که دم دستشان میرسید رواج یافت.
فساد اخلاق در تجاوز به کودکان خود مجاهدین توسط مسئولینی چون رضا مرادی که سالها بعد همین کودکان در کلاب هاوس جزئیاتی را از تجاوز و تعرض به خودشان را که در یوتیوب نیز ثبت شده گزارش کردند.
اگر حرمت موسی خیابانی نبود بسیاری حقایق را آشکارتر بیان میکردم. تا هم آتش بگیری و هم به ابعاد سقوط اخلاقی و سیاسی ناشی از انقلاب ایدئولژیک تشکیلات مسعودرجوی و همه متقدمین مبارز و مبارزه بهتر پی ببری. بگذریم.

تعجب از فرج سرکوهی و لزوم تقدس زدایی از هر فکر و متفکری
حالا که به اینجا رسیدیم قبل از پرداختن به شاهسوندی در مواجهه با حکم اعدام علی زرکش برویم سراغ تقدس معابی و معصوم انگاری در فرهنگ قرون وسطایی مجاهدین که منجر به نوشتن آن ذلت نامه ها ویا بهتر است گفته شود کپی زیارت نامه ها بعد از انقلاب کردن مجاهدین به مسعودرجوی شد و تقدس زدایی از هرگونه فکر و متفکری در جهان مدرن.
فرهنگ و زیر بناهای فکری ما بر قدیس سازی و تقدس معابی و معصومیت نمایی و پاک و عاری از هرگونه خطا استوار است. و شاهدیم که علیرغم قدمت چندین هزار ساله تمدنی خودمان در شرق نه تنها نتوانسته ایم حتی یک فکر شاخص و پیشرو و مطرح برای بشریت امروز تولید و ارائه کنیم، قرنهاست که با اصرار زیاد بر ادامه همین مسیر قهقرایی میکنیم.
با وجود اینکه میدانیم جهان پیشرفته چنین نیست، جهانی که بشدت بدنبال همه دستآوردهای انسانی و اجتماعی و اقتصادی آنها هستیم، دست از این فرایند ضد تکاملی قدیس پرستی و قدیس سازی در فرهنگ و تفکر و اندیشه خودمان برنمیداریم.
بارزترین جنبه این تقدس معابی در بایکوت فکری دگراندیش با برچسب هایی اخلاقی و سیاسی و فردی است. اگر با فکری و متفکری و نظری موافقیم آنرا چنان درونی میکنیم که بر مسند خدایی می نشانیم اش.
اگر با نظر و منطق و تفکر فردی و جمعی مخالف باشیم، نه تنها بدنبال نقد سخنانش نیستیم بلکه در همان منطق تقدس معابی خودمان او را با انگهای مختلف تقدس زدایی میکنیم و بقولی از او شیطان میسازیم اما دریغ از اینکه دو جمله منطقی در رد نظریه او بدهیم.
منادیان جهل و خودکامگی نیز برای اینکه ما را از شنیدن حقایق در نزد دیگران باز دارند، و گوش و چشم عقل و فکر ما را کور کنند، از ابزار شخصیت زدایی و شیطان سازی استفاده میکنند.
به بیان دیگر ما فقط به قدیسان گوش فرا میدهیم. یا اگر باوری را از فردی و مرجعی باورکردیم او را به مقام قدیس می نشانیم و اجازه نمیدهیم مورد نقد قرار گیرد. آنچه در جهان متمدن و پیشرو کاملا برعکس این است. به چند نمونه بارز و شاخص در جهان متمدن توجه شما را جلب میکنم.
جان لاک
جان لاک از مهم‌ترین شارحان نظریه قرارداد اجتماعی و پیروان مکتب تجربه‌گرایی است. نظرات او بر پیشرفت شناخت‌شناسی و فلسفه سیاسی مؤثر بود. او از تأثیرگذارترین اندیشمندان عصر روشنگری شمرده می‌شود. نوشته‌های او بر ولتر و ژان ژاک روسو، امانوئل کانت و بسیاری از متفکرین اسکاتلندی و انقلابیون آمریکائی اثرگذار بود. این تأثیر را می‌توان در اعلامیه استقلال ایالات متحده آمریکا مشاهده کرد. او در نوشته‌های فلسفی‌اش، مانند “دو رساله حکومت” (Two Treatises of Government)، درباره حقوق طبیعی انسان‌ها به آزادی و مالکیت نظریه پردازی کرده است.
با این حال، در عمل در پروژه‌های استعماری و برده‌داری عصر خودش در شرکت سلطنتی آفریقا که به نوعی مونوپولی (انحصار) تجارت برده که در دست خانواده سلطنتی انگلستان بود سرمایه گذاری میکرد.
ولتر
ولترفیلسوف و پدر انقلاب کبیر فرانسه با همه عظمتش که انقلاب پابرهنه ها و فقرا را با به زیر کشیدن فکری و فیزیکی کلیسا رقم زد، خود میلیونر بود، فردریک دوم پادشاه پروس که اندیشمند و دوست ولتر بود با هم مکاتباتی داشته اند که بعنوان گنجینه ادبی باقی مانده است.
فردریک ولتر را از فرانسه که تحت تعقیب بود با تقبل همه هزینه های زندگی او به آلمان آورد وبرایش بهشتی ساخت که ضمن حشر و نشر روزانه باهم راحت به کارفکریش بپردازد. این فیلسوف پیر علیرغم اینکه میلیونر بود نمیتوانست از حرص و آز اندوختن مال بیشتر چشم پوشی کند. و چهارماه طول نکشید که این بهشت را از طریق خرید و اختلاص اوراق بهادار بانک پروس از طریق یک صراف یهودی و قاچاق کردن به آلمان که برخلاف قانونی بود که فردریک گذاشته بود رسوایی بزرگی برای فردریک پادشاه پروس بوجود آورد.
فردریک برایش نوشت:
[آقای ولتر] شما را با خرسندی در خانه ام پذیرفتم، نبوغ، استعداد و هنر شما را ارج نهادم و میپنداشتم مردی با سن شما که با نویسندگان دیگر درافتاده و خویشتن را به دست توفان سپرده است، بدینجا پناه آورده بود که در بندری ایمن بیاساید. شما با یک فرد یهودی، بسیار شریرانه رفتار کردید، اختلاص شما چنان آوازه ای یافته است که همه در مورد آن به من شکایت کرده اند. صفحه ۵۲۱ تاریخ ویلدورانت جلد ۹ ولتر
ژاک ژآک روسو
ژاک ژآک روسو متفکر فرانسوی سوئیسی که همدوره ولتر هم بوده پدر سوسیالیزم، پدر آموزش های نوین برای کودکان است اما خودش پنج فرزندش را به یتیم خانه سپرده بود. او نیز به عنوان یکی از راه‌گشایان آرمان‌های انقلاب کبیر فرانسه قابل انکار ناپذیراست. از نخستین روشنگرانی است که مفهوم حقوق بشر را به‌طور مشخص به کار گرفت. روسو در کتاب اعترافات خود نوشته است که در این دوران وی دارای تمایلات جنسی مازوخیستی بوده است و گاهی خود را در مقابل زنان تنها، به امید تازیانه خوردن از آنها، برهنه می‌کرده است.

ویتگن اشتاین
ویتگن اشتاین بعنوان یک فیلسوف اورجینال تنها فیلسوفی است که تمامی آرا و آثار وی بر محور زبان استوار است. میتوان گفت یکی از مهمترین فیلسوفان قرن بیستم است. او در کمبریج شاگرد و دوست ژان پل سارتر بود. شخصا فردی تندخوی و عصبی بود، چندبار میخواست خودکشی کند، درمدرسه ای در شهرهای اطراف وین تدریس میکرد شاگردانش را کتک میزد طوری که والدین از او شکایت میکردند و از این رو مجبور میشد به شهردیگری برای تدریس برود و باز شهری دیگر، تا اینکه بعد از چهار پنج بار جابجا شدن اساسا تدریس در مدرسه را رها میکند. همجنس گرا هم بود. از طرفی فردی بسیار شجاع بود و علیرغم اینکه ثروت هنگفتی ازپدرش به ارث برده بود همه را به دیگران بخشید و در جنگ جهانی اول درخط مقدم جبهه شرکت کرد تا مواجهه با مرگ را تجربه کند. سرکلاس درس کمبریج یکباره دراز میکشید و میخوابید و اگر دانشجویی او را با سوالی بیدار میکرد حسابی عصبانی میشد.
مارتین هایدیگر
مارتین هایدیگر از فیلسولان مشهور و اورجینال و بنیانگذار اندیشه وجود شناسی در قرن بیستم است. که جهان فلسفه را از موجود شناسی به وجود شناسی متحول کرد. از مهم‌ترین کتاب‌های او در فلسفه اثر “هستی و زمان” است. او در این کتاب به نقد تاریخ فلسفه غرب که به تعبیر هایدگر همان تاریخ متافیزیک است، پرداخته است. با این وجود بعد از آن‌که آدولف هیتلر در ۳۰ ژانویه سال ۱۹۳۳ صدراعظم آلمان شد. هایدگر در ۲۱ آوریل همان سال به ریاست دانشگاه فرایبورگ رسید و به حزب نازی پیوست. او دانشجویان یهودی را به نازی ها لو میداد. چاپ اول کتابش را به استادش ادموند هوسرل یک یهودی زاده ای که مسیحی شده بود اهدا کرده بود. اما بعد از پیوستن هایدگر به نازیها، در چاپ دوم کتابش صفحه اهدا شدن به هوسرل را برداشت. هایدگر علیرغم اینکه متاهل و دارای دو فرزند بود، با هانا آرنت یهودی که شاگردش بود روابط عاشقانه برقرار کرد. هانا آرنت حتی رفتار هادیگر با هوسرل را رد میکرد علیرغم میل هادیگر سخنرانی ای در بزرگداشت هوسرل انجام داد.
تروتسکی
تروتسکی نفر دوم بعد از لنین در انقلاب اکتبر شوروی، فرمانده عالی ارتش سرخ ، که توانست ضد انقلابیون یا ارتش سفید روسیه که توسط انگلستان سازماندهی و پشتیبانی میشد را نابود و انقلاب را از شر دشمنانش رها سازد. و نظریه های او بود که در مورد وقوع انقلاب شوروی درست از آب درآمد، اما بلحاظ اخلاقی بسیار بسیار ضعف های جدی داشت، اولین همسر و همرزمش را وقتی در سیبری در تبعید بودند با دو دخترش تنها رها کرد و رفت. در پاریس به زن دیگری دلباخت، در زمان تبعید در آرژانتین علیرغم اینکه همسرش در کنارش بود با زنان دیگر روابط نامشروع برقرار میکرد. این زمانی بود که تئوریهای او بعنوان بت مارکسیستهای ضد استالین در جهان و بویژه در آمریکای لاتین و ایالات متحده عالم گیر بود. و دوستانش از رسوایی این اقدامات او در جهان به او اخطار میکردند.
یورگن هابرماس
یورگن هابرماس که همراه با تئودور آدورنو Theodore Adorno، ماکس هورکهایمر Max Horkheimer و هربرت مارکوزه Herbert Marcuse ، جزیی از مجموعه‌ مکتب نظریه‌ انتقادی فرانکفورت هستند. یورگن هابرماس در جریان کشتار غزه توسط اسرائیل آشکارا جانب اسرائیل را گرفت. منتقدین هابرماس میگویند او با اطلاعیه اش، اقدامات اسرائیل” را با “واکنش‌های یهودی‌ستیزانه” ادغام کرده، سکوت را در قبال جنایات اسرائیل تشویق و بحث نقادانه را خفه می کرد.
مخصوصا ازهر اندیشه ای نمونه آوردم که کسی مدعی نشود، این درست ولی ما یکی اینطور نبودیم!
صدها نمونه دیگر وجود دارد، که نشان میدهد، جهان متمدن ضمن تقدس زدایی از هر فکر و متفکری، اورا از ضعفهای فردیش جدا کرده، افکار و ایده هایش را و البته اخلاق فردیشان را به نقد میکشد. اما توقع قدیس و معصوم بودن از آنها ندارند. شاید لازم به تاکید نباشد که متفکرین نامبرده با همه ضعفهای فردیشان جهان انسانی را بسمت جلو زیرو رو کرده اند.

آقای سرکوهی باید از استوره سازی فاصله گرفت
آنوقت ما در جامعه خودمان نه تنها با مجاهدین بلکه در امثال آقای فرج سرکوهی با این مشکل روبرو هستیم که ضمن خطاب کردن هزارخانی بعنوان “بت خودش” که من انتظار نداشتم. این سوال برایش پیش می آید که چرا با وجود همه اندیشه و تفکراتی که در هزارخانی با کتابهایی که نوشته و اثری که بقول سرکوهی بر “چپ نو” در ایران داشته است، تا آخر عمر تحت قیومیت مسعودرجوی باقی ماند. “چپ نو” ای که ازچپ سنتی (اعم از مارکسیسم-لنینیسم، حزب‌گرایی کلاسیک، و چپ دولتی) فاصله گرفته و در تلاش است تا رویکردی دموکراتیک، ضداقتدارگرا، عدالت‌محور و بومی‌سازی‌شده از چپ ارائه دهد.
با این وجود، چنان با مقدس معابی و معصوم انگاری مواجهه هستیم که توان درک خطای افراد را نداریم. و متاسفانه شاهد این امر هستیم که علیرغم مطالعات بسیار و کار خبرنگاری که هزاران نمونه را در صحنه سیاسی مشاهده کرده است. ایشان نمیتواند از زیر بار اندیشه های مقدس معابی ما ایرانیان که ریشه در فرهنگ عمیق مذهبی اگوستینی ما دارد بیرون آمده بپذیرد که کتاب نوشتن و تئوری بافتن زمین تا به آسمان با آنچه انسان در مواجهه با واقعیت و روی زمین انجام میدهد آنهم در سنین متفاوت تفاوت دارد. شما در تئوری میتوانی دست خدا و پیامبران را از پشت ببندی اما در عمل تمامی تمایلات فردی، روحی، روانی، طبقاتی، منافع فردی و خانوادگی، دافعه ها و جذبه های گوناگون تفکر و جهان بینی شما در تعین اعمال شما دخیل میشوند و ربطی به تئوریهایی که در کتاب ها مینویسید و یا بهم می بافید یا هنگام سخنرانی به زبان می آورید ندارد. آقای فرج سرکوهی که باید مانند یک شاگرد نزدشان حساب، علم و دانش و کتاب خواندن پس بدهم، چون رجوی سی سال ما را از آن محروم کرد، خواهشمندیم شما نیز از ما با تجربه مبارزه چندین دهه ای که در آن شاهد عملکرد بغایت متفاوت رادیگالترین تئوریسین ها و نویسندگان را وقتی پای عمل پیش میآمد را بودیم بپذیرید.
بفرض من صد دلیل و مدرک از کلاه برداری سیاسی توسط مسعودرجوی از دکترهزارخانی به شما معرفی کردم، این فقط به سیاه رویی بیشتر هزارخانی شارع چپ نو منجر میشود. فریب خوردن از مسعودرجوی که از نظر هزارخانی او یک خرده بورژوای مذهبی معصوم و مقدس معاب که فقط به خدا پاسخگوست، قابل پذیرش است؟ مگر نمیداند که مسعودرجوی زن مهدی را از اوجدا میکند تا در مبارزه در کنارخودش نه بعنوان یک زن مجاهدِ مبارزِ با هویت مستقل بلکه فقط بعنوان زنی که خود را بطور تمام و کمال با همبستری با رجوی تسلیم اوکرده است حضور داشته باشد. چگونه هژمونی چنین تفکری را پذیرفته. گزارش پرویز یعقوبی به کنار، هزاران جدا شده که گزارشاتشان دردسترس او بوده است به کنار. فکر نکنم ضرورت داشته باشد بعد از فوت هزارخانی زیاد دراینگونه موارد ریز شویم. هرچند من از ریز فریب های دکتر هزارخانی در شورا مطلع هستم ولی هزارخانی هم مطلع بود که رجوی فریبکاری میکند. مگر هزارخانی اسلام و شیعه را نمی شناخت، آقای هزارخانی که از یک سیاره دیگری بنام چپ نو نیامده بود. رگ وریشه خودش در همین سرزمین بوده است. سینه زنی و قرآن برسرگذاشتن و امام زمان بازی و غیبت رجوی و هزاران هزار گزارش جدا شدگان از یعقوبی و شاهسوندی و یغمایی و تقوایی، و… را ندیده و نشنیده بود؟
سوال این است اگر مجاهدین آنقدر انقلابی اند که همه این فاکتها هزارخانی را قانع نمیکند، و کماکان شما تحت هژمونی آنها قرار میگیری چرا مجاهد نشدید؟ آیا در مبارزه با امپریالیسم آقای هزارخانی به داعش و القاعده و امثالهم می پیوست؟ مگر بین اصل مبارزه و اصل تفکر و اندیشه ای که آن مبارزه نمایندگی میکند اصالت با اندیشه درست نیست؟ مگر هر مبارزه ای اصالت دارد؟ پس فرض میکنیم آقای هزارخانی همه اینها را صدبار بهتر از امثال شاگرد مدرسه ای چون من در مقایسه با ایشان میدانسته، پس رویکردش یک امر تاکتیکی-مبارزاتی است.
جواب آقای هزار خانی به آقای فرج سرکوهی این بوده است که “مجاهدین تنها نیروی در صحنه برای سرنگونی رژیم حاکم هستند”. سوال از آقای فرج سرکوهی این است. چرا این جواب هزارخانی در پاریس را که طبق گفته خودتان راضی تان نکرد را به چالش نکشیدید؟ شاید نجات می یافت. این عین رفتاری است که همه مجاهدین در مواجهه با آسمان ریسمان بافتن های رجوی اتخاذ کرده اند. وقتی طرف را بت خود میدانند.
قطعا اگر خیلی خوش بینانه به رویکرد آقای هزارخانی بنگریم، او بعنوان چپ نو حتما این تلقی را داشته است که:
“با توجه به بی بته گی چپ ایران در این مقطع تاریخی این تنها مجاهدین خرده بورژوا هستند که میتوانند این هیولای مذهبی را به زمین بزنند، (هرچند در همین تلقی هم بطور مطلق فریب مجاهدین را خورده بود، مثلا اگر رژیم با عراق صلح کند فرو میریزد) ما چپ نوها میگذاریم ایندو هیولای مذهبی حساب هم را که رسیدند انشاالله در حکومتی که مجاهدین برقرار میکنند اجازه میدهند ما به صحنه بیائیم و خودی بنمائیم.
در صورتیکه این رجوی بود که چپ و چپ نو را طی چهل وپنج سال گذشته با سیاستهایش با همیاری رژیم نابود کرد و سرانجام به خاک سپرد. یعنی در زمان حکومت حاضر نه تنها آنها را به سرچشمه نبرد و بلکه تشنه به گورستان فرستاد. نقد به هزارخانی همین است. دستاوردش از عملکردش نه نوشته هایش برای چپ نو طی این سالها و مرگش چه بود؟ آیا طی چهل و پنج سال یک نقد به رجوی نداشت؟ چرا جرات علنی کردن انتقاداتش را نداشت. بله پول فراوان و امکانات همه جانبه رجوی اجازه را نمیداد. متاسفم که باید اینها را بنویسم.

تعصب آقای فرج سرکوهی تا آنجاست که شاهسوندی که اینهمه بخاطر سابقه مبارزاتی خود هارت و پورت میکند، وقتی به زبان تندی از هزارخانی و اعمال و رویکرهای سیاسی او یاد کرد، چنان حمله ای از طرف آقای فرج سرکوهی به شاهسوندی صورت گرفت که بلافاصله شاهسوندی جا زد و حرفش را پس گرفت و گفت چنین حرفی خطابش هزارخانی نبود. !!! البته ایرادی نیست ما همه انسانیم!!! استوره ها در افسانه ها هستند. ولی باید بتوانیم از استوره سازی چه از خودمان چه از دیگران فاصله بگیریم.

تازه این آقای فرج سرکوهی بعنوان یک ایرانی روشنفکر، عضو کانون نویسندگان ایران، با تمایلات چپ نو، که نخستین هستهٔ تبریز چریک‌های فدایی خلق از محفل آنها برخاست و در رزومه اش عضو گروه ستاره سرخ بوده است میباشد. که اصلا خود را مسلمان و باورمند به آموزه های دینی و “مرید و مرادی” نمیداند، حال ببین مجاهدین که قصدداشتند اسلام ۱۴۰۰ساله را احیاء کنند چیستند. اینگونه است که میتوان متوجه شد چرا مجاهدین اسیر فکری‌ شده اند، چرا مجاهدین فرقه شدند، چرا شاهسوندی مجبور است در یک سازمان سیاسی دست به عمل انتحاری بزند تا به رهبری سازمانش ثابت کند که اگر با حکم بدون دلیل رهبری سازمان مخالف است اما بخدا و به همه مقدسات قسم به مقررات استبدادی قرون وسطایی آن سازمان پایبند است. چون مناسبات برپایه علمی و روزآمد و مدرن یک تشکل سیاسی نیست. مناسبات مناسبات ارباب و رعیت است مناسبات مرید ومراد است، مناسبات حاکم و محکوم است، مناسبات شاه و رعیت است، مناسبات امام و مقلد و حتی رابطه بت و بت پرست است. در این مناسبات امام، مراد، حاکم، ارباب، شاه، رهبری عقیدتی، یا ولی فقیه که هیچ گاه اشتباه نمیکند، بلکه این همواره مرید، رعیت، مقلد، پیرو، محکوم، است که باید کورکورانه هرچه گفته شد را بپذیرد و به آن ایمان آورد تا شاید رستگار شود. والا عذاب دو جهان در انتظار اوست. در نمونه دیگری که شاهسوندی در اختیارمان گذاشته این پدیده را به بررسی میگذاریم.
پایان قسمت سوم

داود باقروند ارشد

فهرست مطالب قسمت چهارم
• شاهسوندی و حکم اعدام علی زرکش و نعل وارونه زدن رجوی
• رابطه مرید و مرادی قاتل انسانیت مبارز
• هدف رجوی از قبولاند حکم اعدام زرکش بدون توضیح به شاهسوند
• فرغ جاویدان بسترنابودی فیزیکی شاهسوندی
• مرگ ایدئولژیک شاهسوندی با شرکت او در فروغ جاویدان
• گزارش شاهسوندی یا همان سنت ۲۵۰۰ ساله ما ایرانیان
• بزرگترین کاستی در گفتار شاهسوندی
• چرا اعضای مجاهدین به هر ذلتی در سازمانشان تن میدهند؟
• تقی رحمانی کارشناس مجاهدی شناسی شاهسوندی
• چه کسانی از قرارگاه اشرف پابه فرای میگذاشتند
• چرا مجاهدین جدا شده بسمت رژیم میروند
• بدون شناخت محمد حنیف نژاد و نقد سازمان او درک مجاهدین عملی نیست
• محمد حنیف نژاد قبل از مجاهدین
• حنیف نژاد فرزند زمانه خود
• آیا از اسلام حنیف نژاد چیزی باقی مانده؟
• آیا حنیف نژآد اولین مذهبی حامی جنبش مارکسیستی است
• گوستاوو گوتیرز اهل پرو
• لئوناردو باف (برزیل)
• اسکار رومرو (السالوادور)
• تلاشها قبل از حنیف نژآد برای ارائه اسلام اجتماعی
• آنچه حنیف نژاد در مجاهدین ترکیب کرده است
• عقل و تفکرات انسان در محکمه دائم عقل
• امانوئل کانت و تمدن سازی جعلی
• تناقض بنیادین در تفکر حنیف نژآد
• تناقضاتی که حنیف نژاد در بنیادهای سازمان کاشت
• ظهور تقی شهرام و مسعودرجوی
• چرا مسعود رجوی درزندان در خط حنیف نژاد باقی ماند
• خروج رجوی از زندان
• قتلعامهای ۱۳۶۷ براساس فتوای مسعود رجوی
• مقایسه فتوای قتلعامهای خمینی و فتوای رجوی
• رجوی و اصل ولایت مطلقه فقیه
• ارتکاب خطای جنسی یا کج فهمی شاهسوندی است
• سعید شاهسوندی و حکایت سوزاندن ارتشیان توسط مجاهدین
• ریشه رگ گردن کلفت کردن در دفاع از مسئله ای
• ظهور هیولا بعد از شکست در فروغ جاویدان اول
• تحلیل اندیشه مجاهدین
• ادبیات ملی در خدمت روابط مرید ومرادی، بلای جان اندیشه
• ریشه و عمق اسارت مجاهدین

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)