🔲 🔲 🔲 فلسفه در خدمت استبداد: از خیانت به حقیقت تا توجیه جنایت

 🔘 سوگنوشته ای در نقد ایستارهای شبه فلسفی بیژن عبدالکریمی

🔲                                                                                                                      

 

✍🏻#اردوان

 

🔳 به یکباره جان در ستم سوختن

مرا بهتر از با ستم ساختن

(علی اکبر سعیدی سیرجانی)

سعیدی سیرجانی، رادمردی راست‌نهاد و آزاداندیش، نماد ایستادگی در برابر تاریکی، نادانی و خام اندیشی، جان شیفته‌ای بود که درفش آزادی را با فشاندن جان خویش بر زمین فرهنگ ایران به اهتزاز درآورد. پیوند او با حقیقت و راستی نه از سر دردسرپرهیزی، بلکه از سر دلیری و دلاوری بود.

در روزگاری که قلم‌ها از بیم خودکامگی بر خود می‌لرزیدند و مردم تنها حق شنیدن این آواز را داشتند که:

“قلم‌ها را بشکنید! به اسلام پناه بیاورید.” (خمینی)

او آزاده‌مردی بود که دلاورانه قلم به دست گرفت و به آوردگاه نبرد با آزادی‌ستیزان درآمد و جان شریف خود را بر سر این پیکار نهاد. نژاده‌مردی که چشم در چشم ضحاک ماردوش چنین نوشت:

به هیچ حزب و دسته و گروهی نه در گذشته بستگی داشته‌ام و نه بعد از این می‌توانم داشته باشم. اگر هوس جاه و منصب داشتم در سال ۵۷ دعوت وزارت را با سرعت و صراحت رد نمی‌کردم، و اگر در طمع مال و منال بودم مجبور نمی‌شدم در این سال‌های پیری و ممنوع‌القلمی خانه مسکونیم را که تنها مایملکم در پهنه جهان بود بفروشم و صرف معاش کنم. آدمیزاده‌ام آزاده‌ام و دلیلش همین نامه، که در حکم فرمان آتش است و نوشیدن جام شوکران، بگذارید آیندگان بدانند که در سرزمین بلاخیز ایران هم بودند مردمی که دلیرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند.

(جمله پایانی نامه زنده‌یاد سیرجانی خطاب به علی خامنه‌ای که منجر به قتل وی شد)

خامه او که چیزی از جنس جادو در خود داشت، نه تنها روایت‌گر حقیقت و راستی، بلکه بانگ بلند آزادی بود.

قلم او تازیانه‌ای بود بر جان خودکامگان و آوازش فروغی برای برافروختن شراری در جان آزادگان.

 اما او فقط نویسنده‌ای توانا نبود؛ سعیدی سیرجانی هنرمندی یکتا بود که سبک بی‌همتایش هیچ‌گاه تقلیدپذیر نشد. او با دلیری منش و نیروی اندیشه، هر بند و زنجیری را به پیکار فراخواند.

اما پاسخ ضحاک ماردوش، این دد اژدهافش به این صدای مردانه و رسای آزادی چه بود؟ دستگیری، شکنجه و سرانجام مرگی ددمنشانه!

اما قتل سیرجانی پایان ددمنشی خامنه‌ای و رژیم اهریمنی او نبود. این رژیم هیچ‌گاه، حتی یک لحظه از شعار ضد آزادی خود یعنی “بشکنید این قلم‌ها را”، کوتاه نیامده است. دیری نپایید که در کارگاه انسان‌سوزی و انسان‌ستیزی جمهوری اسلامی چاره‌ای اهریمنی اندیشیدند؛ قتل‌های زنجیره‌ای!

رژیم خامنه‌ای که هیچ‌گاه تاب شنیدن حقیقت و آزادی بیان را نداشته است، پاسخش به خواست مردم برای ایجاد جامعه‌ای باز، چیزی نبود جز زنجیره‌ای از جنایات هولناک؛ قتل‌هایی که آزادگان و روشنفکران این سرزمین را به کام مرگ کشاند. محمدجعفر پوینده، محمد مختاری، مجید شریف و دیگران، همگی قربانی این سرکوب سیستماتیک شدند، تنها به جرم آن‌که، آزادانه می‌اندیشیدند و خودکامگی را به نقد می‌کشیدند.

این زنجیره سرکوب ادامه یافت. در تیرماه ۱۳۷۸، در کوی دانشگاه تهران، دانشجویان، با قلب‌هایی آکنده از امید، علیه خفقان، فساد و سرکوب به پا خاستند، اما پاسخی جز خشونت لگام‌گسیخته و “گازانبری” دریافت نکردند.

شعله اعتراضات آنان، که از توقیف نشریات و پایمال شدن آزادی بیان زبانه می‌کشید، در فضایی سنگین از اختناق افروخته شد. آنان که کمر به رویارویی با بیداد بسته بودند، به خیابان‌ها شتافتند و خواهان دگرگونی بنیادین در تار و پود سیاسی و اجتماعی این سرزمین شدند. اما در برابر فریادها و اعتراض‌های دادخواهانه، تنها مشت آهنین و سرکوب ددمنشانه دریافت کردند.

حمله به خوابگاه‌ها و تخریب آنها، ضرب‌وشتم دانشجویان بی‌دفاع و پایین انداختن آنان از ساختمان، و نابودی هر صدای معترض، تنها گوشه‌ای از جنایات هولناک آن شب‌ها بود. با گذر زمان، سرکوب‌ها چهره تازه‌ای به خود گرفت. یک دهه بعد در جنبش سبز سال ۱۳۸۸، میلیون‌ها ایرانی به خیابان‌ها آمدند تا از رأی و اراده خود دفاع کنند.

اما رژیم، وحشت‌زده از این موج آزادی‌خواهی، به بازداشت‌های گسترده، شکنجه‌های هولناک و سرکوب مرگبار و کشتن معترضان روی آورد. ندا آقاسلطان، که خون پاکش خاک خیابان را رنگین کرد، به نماد جاودان این جنبش بدل شد و تصویر چهره بی‌جانش، جهان را در بهت و اندوه فروبرد.

زنجیره سرکوب‌ها، که با خشونت علیه دانشگاهیان و جنبش سبز به اوج رسیده بود، در دی‌ماه ۱۳۹۶ بار دیگر چهره نمود. این بار، مردم از شهرهای کوچک برخاستند، کارد به استخوان رسیدگان و فرودستانی که فریاد اعتراضشان نه تنها علیه فقر و فساد، بلکه علیه کلیت حکومتی بود که دهه‌هاست به جای پاسخ‌گویی، به سرکوب و خشونت پناه برده است.

رژیم که بار دیگر با موجی گسترده از نارضایتی مردمی رو در رو شده بود، پاسخی جز گلوله، زندان و هراس افکنی نداشت. در خیابان‌های ایران، جوانان و پیران، زنان و مردان، به پا خاستند و شعارهایشان دژهای اختناق را به لرزه درآورد. اما پاسخ نظام، تیراندازی به معترضان، بازداشت‌های گسترده و کشتن بسیاری از بی‌گناهان در زندان‌های هول آور بود.

اما دی‌ماه ۹۶، پایان کار جنبش‌های مردمی ایران علیه رژیم دیوآیین نبود. این خیزش جرقه‌ای بود که دو سال بعد، در آبان ۱۳۹۸ آتش خیزش‌های دیگری را برافروخت. این زنجیره جنایات و سرکوب‌ها، با آبان ۱۳۹۸ به اوجی بس هولناک رسید. مردم، که از فشار اقتصادی، فساد، و بی‌دادگری به تنگ آمده بودند، به خیابان‌ها آمدند تا فریاد اعتراض خود را به گوش جهانیان برسانند. اما پاسخی جز بارانی از گلوله دریافت نکردند.

طی چند روز، خیابان‌های ایران به آوردگاهی خونین و هراس‌انگیز تبدیل شد. هزاران نفر جان‌باختند؛ از نوجوانان بی‌دفاع تا پدران و مادرانی که تنها آرزویشان یک زندگی شرافتمندانه و انسانی بود. تصاویر دلخراش کشته‌شدگان، از جمله کودکان، جهانیان را در شوک و اندوهی ژرف فرو برد. اینترنت قطع شد تا هیچ صدای اعتراضی از دیوارهای اختناق گذر نکند، و خانواده‌های داغ‌دیده، در خاموشی و بی‌کسی، عزیزانشان را به خاک سپردند.

آبان ۹۸، گواه روشن دیگری از ددمنشی رژیمی بود که نشان داد برای ماندگاری خود، هیچ‌ بیم و هراسی از ریختن خون مردم بی‌پناه ندارد. اما سوگ همچنان ادامه داشت. در دی‌ماه ۱۳۹۸، پرواز شماره ۷۵۲ هواپیمایی اوکراین با شلیک مستقیم موشک‌های سپاه پاسداران به یکی از تلخ‌ترین حوادث تاریخ بدل شد.

۱۷۶ جان عزیز، از کودکان بی‌پناه تا نخبگان این سرزمین، در حادثه‌ای جانکاه و دلخراش جان خود را از دست دادند؛ فاجعه‌ای شوم که نه یک خطای انسانی ساده، بلکه آینه‌ای تمام‌نما از ژرفای تباهی، بی‌ مایگی، هیچ کارگی و  انسان‌ستیزی سیستمی بود که در آن، جان انسان‌ها به چیزی کمتر از یک ابزار برای پاسداری از قدرت و سود تبدیل شده است.

در نخستین واکنش، نظام به‌جای رودررویی با حقیقت تلخ، به تحریف و فریب پرداخت و کوشید این فاجعه عظیم را به یک اشتباه انسانی فرو بکاهد. اما حقیقت، همچون خورشید تابان از پس ابرهای تحریف و دروغ برآمد و با پیگیری‌های خستگی ناپذیر دولت کانادا، به‌شیوه آشکار و بی‌پرده نمایان شد.

این سیه روزی و شوربختی عظیم، بار دیگر آشکار ساخت که در جمهوری اسلامی، انسان‌، حتی یک کودک بی‌پناه، آنچنان بی‌ارزش است که می‌توان او را در راستای منافع نظام، زنده زنده در آتش سوزاند بی‌آنکه کوچک‌ترین توجهی به والایی انسانی و مسئولیت اجتماعی وجود داشته باشد.

اما شرارت رژیم، در برخورد با بازماندگان این فاجعه به اوج رسید. خانواده‌هایی که در سوگ عزیزان خود در فغان بودند، به‌جای همدلی و پاسخگویی، در چنگال تهدید و فشار بی‌رحمانه گرفتار آمدند. درد و رنج آن‌ها دوچندان شد، و نه تنها حق اعتراض از آن‌ها گرفته شد، بلکه به تحمل دردهایی هولناک‌تر تهدید شدند. نظام باز هم نقاب از چهره اهریمنی خود برداشت و نشان داد که نه‌تنها در برابر خطاهای خود هیچ مسئولیتی نمی‌پذیرد، بلکه حقیقت و انسانیت را به‌سادگی در راستای پاسداری از قدرت و منافع خود قربانی می‌کند.

خانواده‌هایی که به سوگ عزیزانشان نشسته بودند، نه تنها از غمخواری، دلداری و همدلی بی‌بهره ماندند، بلکه با تهدیدها و هراس افکنی های ددمنشانه ای رودررو شد. به آن‌ها هشدار داده شد که اگر زبان به اعتراض باز کنند، آواری سنگین‌تر بر آنها فرود خواهد آمد. این رفتار، سویه دیگر از چهره پلید و فریبکارانه رژیمی را نمایان ساخت که نه تنها از پذیرفتن مسئولیت خطاهای خود سر باز می‌زند، بلکه داد و راستی را به آسانی قربانی پایداری سلطه‌جویانه خود می‌سازد.

این جنایات، از آبان خونین تا سرنگونی هواپیمای اوکراینی، همگی منش نمای نظامی هستند که پایداری خود را بر بنیان مرگ، سرکوب و بستن و خفه کردن صداهای اعتراض استوار کرده است، همچون هیولایی تشنه به خون که قدرت خود از مرگ و خونریزی می‌گیرد.

ده ماه پیش از جنبش مهسا، در اوج‌ پاندمی کرونا، جمهوری اسلامی با تصمیم شخص خامنه‌ای، جنایت عظیم دیگری را رقم زد، که در سنجش با سایر کشورها برای نجات زندگی شهروندان خود، در ردیف بزرگ‌ترین فجایع بشری بود. در هنگامی که واکسن و دستاوردهای علمی بشر، همچون واکسن فایزر در دسترس بودند، خامنه‌ای، با فرمانی سنگدلانه و بدخواهانه و شوم پی، ورود واکسن‌های آمریکایی و بریتانیایی را به کشور ممنوع کرد.

این تصمیم، که نه از خرد و انسانیت بلکه از نادانی و قدرت‌جویی و کینه‌توزی و تیره‌دلی ریشه می‌گرفت، بهایش جان شریف و بی گناه هزاران ایرانی بود؛ جان‌هایی عزیزی که پرپر و قربانی اهداف بی‌معنا و ایدئولوژی‌ پوسیده و تباه خامنه‌ای شدند.

بیمارستان‌ها پر از بیمارانی بود که نفس‌هایشان به شماره افتاده و بی‌هیچ پناهی رویاروی مرگ ایستاده بودند. بیمارستان‌ها آکنده از فغان و فریاد بود و خانواده‌ها در سایه تهدیدهای جانکاه مرگ عزیزانشان را از دست می‌دادند. این تصمیم جنایتی آشکار بود که با اراده و فرمان شخص خامنه‌ای بر مردم زورآور شد؛ جنایتی که بهای آن جان هزاران انسان بی‌گناه و لحظه‌های شوم رنج و شکنجه بود. اقدامی که نماد پافشاری نظام بر یک ایدئولوژی تباه و پوسیده برای پاسداری از قدرت و منافع خود بود.

اما همه این رویدادها، تنها پیش درآمد فاجعه‌ای عظیم‌تر بود. در شهریورماه ۱۴۰۱ خورشیدی، مرگ دلخراش مهسا امینی در بازداشتگاه گشت ارشاد، جرقه‌ای زد که به آتشی سوزان تبدیل شد. این قتل حکومتی ناجوانمردانه، ملت ایران را به نقطه‌ای از خشم و ناامیدی رساند که دیگر هیچ بازگشتی از آن ممکن نبود. مهسا امینی، دختر ۲۲ ساله‌ای که تنها به جرم “بدحجابی” در بند شده بود، در بیمارستان جان باخت و پیکر بی‌جان او به نماد پیکر زخم‌خورده ملت ایران تبدیل شد. درد او به فریادی تبدیل شد که در هر کوی و برزن پیچید و ایران را به لرزه درآورد. این فریاد، شعله‌ای خاموشی ناپذیر می‌نمود که در دل مردم ایران زبانه کشید و به آتشفشانی خروشان تبدیل شد که نه تنها ایران، بلکه وجدان بسیاری از مردم جهان را نیز تکان داد. صدای خاموش‌شده مهسا، آوای رهایی و قیام شد؛ گلبانگ آزادی که در هر گوشه این سرزمین پیچید و خستگی‌ناپذیر گسترش یافت. مهسا دیگر تنها یک نام نبود، بلکه اسم رمزی بود که شکوه‌های نادیده و سرکوب‌شده ملت ایران را نمایان ساخت.

نامی که نمادی شد از مقاومت و امید، از آرزوهایی که در سایه سرکوب از دست رفته بودند، و از صدای ملتی که همواره در سایه هول و هراس حکومتی دینی و دیوآیین در سینه حبس شده بود.

جنبش “زن، زندگی، آزادی”، فریادی بود از ژرفای جان‌ها، برآمده علیه سکوت مغاک‌وار هزاره‌ها. نه صرفاً پاسخی به ستم، بلکه بانگی به بلندای آسمان که چون شهابی فروزان دل شب را شکافت و خاموشی خوگیرانه ایرانیان را به نعره‌ای تندرآسا تبدیل کرد. این جنبش، خروشی پرشور بود که سکوت را در هم شکست؛ ندایی برای آزادی، بزرگی و راستی که در جان ایرانیان طنین‌انداز شد.

خیابان‌های ایران، باز هم به ناوردگاه دلاوری فرانک‌ها و کاوه‌ها و گردافریدها تبدیل شد. پهلوانان ایران به میدان درآمدند و خیابان‌ها، به پهنه نبردی تبدیل شد که در آن شیرزنان ایران، همچون ققنوس‌هایی که از خاکستر خود برخاسته‌اند، سیمرغ‌وار به پرواز درآمدند. روسری‌ها همچون درفش کاویان در باد به اهتزاز درآمد و دخترانی که ناگهان پرده برانداخته، چهره برافروخته و گیسو فروهشته بودند به میدان پیکار با ضحاک درآمدند. آنان در برابر تفنگ‌ها و گلوله‌ها سینه سپر کردند؛ همچون کوه‌هایی برافراشته از اراده و شجاعت که هیچ توفانی نمی‌تواند آنها را از جای برکند. در دل آتش و دود، چون دژهایی استوار ایستادند و با شکوهی شگرف، سرود آزادی را در دل تاریکی طنین‌انداز کردند. مردان نیز، از برنا و پیر، با فریادهای آزادی‌خواهانه در کنار آنان ایستادند و زمین را از جوش و خروش خود آکندند.

این نبرد، تنها برای رهایی نبود؛ بلکه خیزشی بود برای باززایی والایی ایرانی، سرفرازی‌ای که در بند شده بود، و شرافتی که غبار سرافکندگی و خوارداشت بر آن نشسته بود. این کارزار، آتشی بود که خاکستر فراموشی را به باد سپرد و شعله‌ای جاودانه از انسانیت و ارج و والایی انسانی برافروخت؛ آتشی که از دل تاریکی‌ها زبانه کشید و در دل ایران، فروغ آزادی و دادگری را پرتو افشان ساخت. اما باز هم پاسخ رژیم چیزی جز سرکوب و خونریزی نبود؛ حبس، شکنجه باتوم، گلوله، زندان و مرگ! پسران و دختران یکی پس از دیگری به خاک افتادند و خاک ایران آغشته به خون آزادگانی شد که تنها برای آزاد و داد و ارج انسانی خود به پا خاسته بودند.

نیکا شاکرمی، دختری که رویای آزادی در دل داشت، در آوردگاه نبرد، در دام کشندگان نور و هراسندگان از فروغ گرفتار شد. دوستاق بانی که عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه می‌زنند، راه بر او بستند، و با ددمنشانه‌ترین روش‌ها به او تجاوز کردند و پیکر فرشته‌وارش را به خاک و خون کشیدند. سارینا اسماعیل‌زاده، دختری نوجوان که با صدای پر از امید و خنده‌هایش بر دیوار ستبر ستم ترک می‌انداخت، در راه آزادی جان باخت. حدیث نجفی با رقصی پرشور و گامی استوار به میدان پیکار شتافت. آرمان آزادی در دلش زبانه می‌کشید. برای آزادی جنگید و در راه آن جان داد. کیان، پیر فلک، کودک پرنبوغی که در دلش هزار آفتاب تابان آرزو می‌درخشید، پیش از آنکه سوار بر بال پرواز آرزو، به آسمان برود و بذر وجود خود را شکوفان سازد، به دیدار خدای رنگین کمان شتافت. دشنه‌سازان بیداد و ستم، ناجوانمردانه به زندگی او پایان دادند و نغمه خوش‌آهنگ وجود نازنین‌اش برای همیشه خاموش کردند.

مجیدرضا رهنورد، سهرابی دیگرگونه، گَوی پیلتن که یک تنه در برابر پایمردان دیو ایستاد و نشان داد که این سرزمین هنوز از پهلوانان و مردان مرد تهی نشده است. دلیری را سرودی دیگرباره سرود و همچون کوهی استوار، در برابر توفان بیداد سینه سپر کرد. مرگ خود را نیز به تندیسی از شکوه و دلاوری تبدیل کرد و در برابر مرگ ستایان اندوه پرست، با بانگی بلند خطاب به هزاره‌ها فریاد بر آورد که:

بر گور من نماز میارید

وان شیخ حقه باز میارید

در گوش من تکبر تزویر

جهل زبان دراز میارید

قرآن نخواستم که بخوانید

این تحفه از حجاز میارید

تا پیکرم به رقص درآید

جز ساز نغمه ساز میارید

غیر از ترانه طرب انگیز

با صوت دلنواز میارید

جز مهر و جز شرافت و رادی

پرچم در اهتزاز میارید

من رهنورد عشقم و جز عشق

چیز دگر نیاز میارید (م. سحر)

“من نمی‌خواهم هیچ‌کس برایم گریه کند یا قرآن بخواند. شاد باشید، ساز بزنید و پایکوبی کنید”.

و در نیمه شبی، در بی‌خبر‌ی خانواده‌اش، او را به دار آویختند و پیکر پیل‌وارش را در گورستانی بی‌نام و نشان به خاک سپردند.

این تنها یکی از جنایات هولناکی است که در سایه فرمانروایی ضحاک ماردوش، خامنه‌ای، بر سر مردم این سرزمین آوار شده است؛ جنایاتی که هر روز باری سنگین‌تر بر دوش ملت می‌نهند و زخمی تازه بر دل‌های مردم می‌گذارند.

با این همه، آنچه شگفت‌آور است این است که «هر-کسی» (das Man)چون بیژن عبدالکریمی، که خود را فراتر از روشنفکران و هایدگر زمان می‌داند، در برابر انبوه شوربختی ها و جنایات، به عذرتراشی و توجیه برخاسته و با زبان فلسفه، سرگرم شستن دستان آلوده به خون خامنه‌ و خرفستران اوست.

او که اندیشه‌های خود را رادیکال‌ترین اندیشه‌ها و جایگاه خود را در ستیغ قله‌های اندیشه در ایران می‌داند، در واقع در مغاک تیره توهم و خودفریبی سقوط کرده است. روشنفکری که نه نور می‌افشاند و نه اندیشه‌ای رهایی‌بخش به بار می‌نشاند؛ بلکه با هر سخن‌اش، بادی سوزان، به خرمن آتش بیداد می‌دمد. بیژن عبدالکریمی، به‌جای آنکه در برابر ستم بایستد، با هر واژه‌ خود، آن را به‌سان امری پیش‌پاافتاده و عادی می نماید و همان‌گونه که هانا آرنت در واشکافی ایده «پیش پاافتادگی شر» می‌گوید؛ او جنایت را از هیبت سهمگین و جانکاهش تهی می‌کند و آن را چونان پدیده‌ای بی‌خطر و پیش پا افتاده در کنار رویدادهای روزمره جای می‌دهد. در بازنمایی او، شرارت نه‌تنها اعتراض‌برانگیز نیست، بلکه همچون امری طبیعی و ناگزیر جلوه می‌کند؛ گویی پیکار و فریادهای دادخواهانه در برابر قدرت بیهوده و خاموشی در برابر ستم‌ورزی، خود عین خردمندی است.

آنچه شگفت‌آور است، تلاش خستگی‌ناپذیر عبدالکریمی در توجیه جنایات و پوشاندن پلیدی‌های «جبهه مقاومت» در همبستگی با جمهوری اسلامی است؛ تلاشی که در آن، فلسفه به ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به سیاست‌های سرکوبگرانه این رژیم و جبهه مقاومت تبدیل می‌شود. عبدالکریمی که خود را یکی از برجسته‌ترین اندیشه‌ورزان ایران می‌داند، دن‌کیشوت‌وار و در خیال خام پیکار با «نظام سلطه» و «آپاراتوس» آن، در عمل به پشتیبان ایدئولوژیک گروه‌هایی تبدیل شده است که فسردگی، سنگ شدگی و کوته‌نگری از منش های برجسته آن‌هاست. کسانی که افق دیدشان هیچ‌گاه از مرزهای اندیشه‌های کهنه و ویرانگر خمینی و بن‌لادن فراتر نمی‌رود.

همان ایده‌هایی که بنیادشان بر نیستی‌خواهی و هستی‌سوزی است و هرآنچه را که در پیوند با رفاه و زندگی این‌جهانی مردمان است، آویزه و دارای ارزش ثانوی می‌دانند. اینان پایه را بر پرستش مرگ و گریز از زندگی رفاه‌آمیز نهاده‌اند. چنین نگرشی نه‌تنها آنان را در گذشته‌ای تاریک اسیر نگه داشته، بلکه با خشک مغزی و خشک‌اندیشی کورکورانه خویش، هرگونه امکان رهایی و نوآوری را در نطفه خفه می‌کند و به‌جای ساختن جهانی بهتر، بر ویرانه‌های کهن آتش می‌افروزند.

ازاین‌رو، عبدالکریمی در گفته‌ها و نوشته‌های خود، ایران و دغدغه‌های مردم آن را در برابر «آرمان مقاومت» ثانوی می‌داند و به‌جای افشای جنایات رژیم، از این دلزده است که چرا روشنفکران ایرانی می‌خواهند با جهان «مناسبات عادی» داشته باشند. برای او، در شرایط اسارت در آپاراتوس نظم جهانی امروز، تنها چیزی که معنا دارد، جنگ است؛ آن‌هم با پیروی از الگوی آرمانی یحیی سنوار. از این رو، شگفت نیست که او را در «پاتوق» و همنشین کسانی می‌یابیم که بزرگ‌ترین سرکوبگران مردم ایران‌اند: همان بسیجیان و سپاهیانی که بر پیکرهای در خون مهساها و آرمیتاها قهققه مستانه می زنند.

عبدالکریمی با کاربست مفاهیمی پیچیده مانند آپاراتوس در یکسو و ایستادن در کنار  «مقاومتیون» از سوی دیگر، ناگزیر، سرکوبگران مردم ایران را به رده برترین انسان‌های جهان امروز بر می کشد و جایگاه آنان را در برابر روشنفکران و مردم منتقدی که به یک «زندگی معمولی» باور دارند، نه به یک زندگی «استشهادی»، با زبانی شبه‌فلسفی توجیه می‌کند.

در دبستان این رهیافتگان، جنایت در حق «گمراهان» امری عادی و گریزناپذیر است. برای انسانی که سرگرم برترین «امر» در دنیایی شیطانی و آپاراتوسی است، سرکوب و اعدام کسانی که به‌جای جهاداندیشی، زندگی‌اندیش‌اند، کاری پیش‌پاافتاده و بخشی از روند طبیعی امور است.

این چهره دیگری از همان روندی است که هانا آرنت «پیش‌پاافتادگی شر» می‌نامید؛ روندی که متناسب با اوضاع خاورمیانه و توجیه‌گران جبهه مقاومت. زمانی که شر، از راه گونه ای آپاراتوس جهادی و استشهادی، عادی‌سازی می‌شود، چنان در ذهن‌ها و ساختارهای اجتماعی تنیده می‌شود که دیگر به‌ کردار شر دیده نمی‌شود، بلکه به نمایی معمول از زندگی روزانه تبدیل می‌شود. عبدالکریمی با هر سخن و نوشته خود به این عادی‌سازی یاری می‌رساند؛ چنان‌که خشونت و سرکوب نه‌تنها اعتراض و مقاومتی برنمی‌انگیزد، بلکه همچون امری بخردانه و ضروری نمایان می‌شود.

عبدالکریمی گرفتاری های درونزاد جبهه مقاومت، از جمله فقدان دموکراسی، استبداد فکری، تقدس‌بخشی به خشونت، و ناتوانی در پذیرش دیگراندیشی را نمی‌بیند. او سرکردگان این جبهه، چون قاسم سلیمانی،‌ اسماعیل هنیه، و یحیی سنوار را نه‌تنها از نقد برکنار می‌دارد، بلکه آنان را به آرمانی‌ترین چهره‌های بشری در جهان امروز تبدیل می‌کند.

در چنین سپهری، نقش فلسفه دیگر نه روشنگری و آزردن کودنی، بلکه همدستی با تیره رایی و تاریک‌اندیشی است. عبدالکریمی، با برگرفتن چشم از ریشه‌های بحران در جبهه مقاومت و ستایش یک‌سویه از رهبران آن، در عمل به بهنجارسازی جنایت و خشونت کمک می‌کند. او، به‌جای کاوش انتقادی در تناقض‌های درونی این جبهه، خشونت را به تراز ضرورتی تاریخی و حتی فضیلتی انسانی بر می کشد. چنین نگرشی، به‌جای افروختن سپندار همیشه فروزان آگاهی، بر تاریکی و گمراهی می‌افزاید و بار دیگر نشان می‌دهد که چگونه اندیشه، اگر از حقیقت و مسئولیت دور شود، می‌تواند به کنیز و کارگزار ستم بدل شود.

بیژن عبدالکریمی، با یکی کردن مصلحت نظام و مصلحت ایران در بسیاری از سخنرانی های خود و با کاربست نابجای مفاهیمی همچون «مصلحت»، «دفاع از منافع ملی»، و «اقتدار ملی»، به شدت به کمک جمهوری اسلامی در توجیه جنایاتش در ایران و منطقه شتافته است. وی هر بار با این بهانه زیرکانه که:

من با ایران کاری ندارم. گور پدر ایران و  حکومت. من با مناسبات داخلی کاری ندارم. من دارم از نقش روشنفکر در نظام سلطه جهانی حرف می زنم. زود به خاطر تقبیح کردن مناسبات داخلی نگویید که ما باید نسبت به نظام سلطه بی تفاوت باشیم. بحث مرا خراب نکنید. (نگاه کنید به روشنفکران ایرانی؛ نیروهای اثبات در آپاراتوس نظام جهانی. سخنرانی بیژن عبدالکریمی در نشست واکاوی کتاب «خار و میخک» (روایت یحیی سنوار از محور مقاومت)

از درگیر شدن با قدرتی که مایه هولناک‌ترین رنج‌ها، از کارتن‌خوابی تا گورخوابی برای ایرانیان بوده است، پرهیز می‌کند و نه‌تنها  مسئولیت نقد این جنایت‌ها از سر خود وا می کند ، بلکه می‌کوشد آن‌ها را در چارچوبی منطقی-بخردانه و توجیه فلسفی کند؛ به گونه‌ای که سخن گفتن از سویه های تبهکارانه و  بیشرمانه این جنایت‌ها در سنجش با آنچه او «عملکرد نظام سلطه جهانی» می‌نامد، بی‌معنا جلوه کند.

یکی از دلیل های پدرکشتگی عبدالکریمی با روشنفکران و مردم منتقد، همگرایی و همسویی او با جمهوری اسلامی در این ایده است. او در برابر روشنفکران و مردمی که شعار می‌دهند: «دشمن ما همین‌جاست، دروغ می‌گن آمریکاست»، تلاش می‌کند در همراهی با خیال‌بافی‌های دن‌کیشوت‌وار «جبهه مقاومت» به سرکردگی جمهوری اسلامی، اثبات کند که این مردم دچار توهم‌اند و در واپسین بازکاوی، حق با جمهوری اسلامی است. نتیجه طبیعی این نگاه، چیزی جز فرافکنی جنایات جمهوری اسلامی و جبهه مقاومت بر گردن آمریکا نیست.

مقاومت در برابر نظم سلطه‌گرانه جهانی، الزاماتی دارد که یکی از آن‌ها انزوای بین‌المللی نظام استکبارستیز ایران است. برای عبدالکریمی نیز سراسر ارزش ایران در همین استکبارستیزی فشرده می‌شود. از این‌رو، چه بخواهد و چه نخواهد، نقش یک تئوریسین جمهوری اسلامی را بازی می‌کند؛ فردی که با سکوتی زیرکانه در برابر فجایع درون‌زاد این نظام و جبهه مقاومت، جنایات آنان را نادیده می‌گیرد یا پیش‌پاافتاده می‌سازد.

به همین دلیل است که او پافشاری می‌کند: «بحث مرا خراب نکنید»، چرا که در برابر آنچه او «نظام سلطه» می‌نامد، «گور پدر ایران» و این ایران «پدرمرده»، در اولویت هزارم هم نیست. دغدغه‌های مردم این کشور، در برابر امر عظیم «مقاومت»، هیچ و کمتر از هیچ اند! این رهیافت، به‌سادگی رنج‌ها و فجایع درونزاد را به حاشیه می‌برد و اولویت را به دشمنی‌های بیرونی می‌دهد.

این شیوه برخورد با امور یادآور منش آنانی است که هانا آرنت در آثار خویش آنان را معماران ایدئولوژیک سرکوب و کارمندان ایدئولوژی می نامد. آرنت، در کاوش پیرامون پرونده آیشمن، پرده از این راز برمی‌دارد که آیشمن نه هیولایی اهریمنی بود و نه در دل سودای شرارت داشت. بلکه او، در جامه‌ای از بی‌مسئولیتی انسانی، جنایات هولناک هولوکاست را همچون بخشی از وظایف روزمره خود توجیه می‌کرد؛ وظایفی که با کاربست خردی سرد و چارچوبی سیستماتیک، در چشم او طبیعی و عادی جلوه می‌کرد. آرنت با تیزبینی، به ما یادآور می شود که آیشمن نه پیکریافتگی نیروی پلیدی بود و نه کارگزاری برای شرارت آگاهانه، بلکه تنها، به پشتوانه منطقی خشک و چارچوبی نظام‌مند، جنایات نازی‌ها را همچون امری خودپیدا و ضروری جلوه می‌داد.

عبدالکریمی نمونه ای کاریکاتوروارتر از چنین منشی است. او، با به‌کارگیری زبانی فلسفی و مفاهیمی پیچیده چون “آپاراتوس”، جنایات جمهوری اسلامی را در هاله‌ای از سکوت معنادار و تفسیرهای گمراه‌کننده پنهان می‌کند و در برابر، چهره‌های کلیدی این نظام – حتی آنان که به دست شان به خون بسی بی‌گناهان آغشته‌است- همچون خامنه‌ای – رهبر معنوی قاسم سلیمانی- را تا پایگاه برترین انسان‌های جهان‌ امروز بر می کشد.

آنچه آرنت از آیشمن روایت می‌کند، گونه‌ای کوری مسئولیت‌نشناسانه است که در آن، سوژه نه فردی اهریمنی است و نه فردی شوم پی، بلکه تنها انسانی است که با زبانی خردورانه و چارچوبی منظم، ستم و جنایت را به امری طبیعی بدل می‌سازد. این کوری، در عبدالکریمی نیز نمودار می شود؛ او در برابر بیداد نظام، خاموشی‌ای آزارنده و معنادار اختیار می‌کند، اما همهنگام، با ستایش‌هایی سرشار از شور و بزرگنمایی، کسانی چون قاسم‌ سلیمانی را که دستان شان به بسی خون بیگناه آغشته است، چونان بزرگترین اسطوره‌های شرف و بزرگی می‌ستاید. در نمونه عبدالکریمی، جنایت نه به‌سان کرداری زشت و دلگزا، بلکه در پرتو مفهومی والا به‌نام “مقاومت” در برابر “آپاراتوس سلطه” آگاهانه و زیرکانه فراموشیده و نادیده گرفته می‌شود. آرمانی‌سازی مفهوم مقاومت در برابر آپاراتوس نظام سلطه، راه را برای سفیدشویی و کاستی زدایی از مجاهدان و استشهادیان هموار می‌سازد.

کسی چون سنوار، که از برترین رزمندگان میدان پیکار علیه آپاراتوس سلطه پنداشته می شود، خواه‌ ناحواه در پرتو گونه ای بینش دینی، چونان انسانی تهی از پلیدی و کاستی انگاشته می‌شود. این نکته پرده از ذهنیت غیرتئوریک و دینی-اسطوره‌ای عبدالکریمی نیز برمی‌دارد و نشان می دهد که او سوژه ای است که‌ هنوز در تسخیر ابژه شناسایی خویش است.

در این بینش اسطوره‌ای، «مقاومت» تنها به‌سان یک کنش سیاسی یا اجتماعی نمود نمی‌یابد، بلکه در دایره‌ای مقدس و مطلق درون شده و به چیزی فراتر از یک کنش فردی تبدیل می‌شود. در چنین سپهری، شخصیت‌های مقاوم همچون سنوار که در برابر آپاراتوس سلطه می‌ایستند، با نگاره ای از تقدس و زنگارزدودگی معنوی گره می‌خورند. بر این پایه، سنوار دیگر تنها یک پیکارجو نیست، بلکه نمادی است از مقاومت مقدس، که در برابر ستم و سلطه به‌سان یک پیام‌آور راستی و دادگری شناخته می‌شود، و بدین روی، برتر از هر گونه کاستی و پلیدی انسانی فرض می‌گردد.

این رهیافت، به همان‌‌ سان که کاسیرر وامی شکافد، ریشه در گونه‌ ای بینش اسطوره‌ای و سمبولیک دارد که در آن مفاهیم و پدیده‌ها نه از راه واکاوی تئوریک، بلکه از راه نمادها و تابوها شناخته و درک می‌شوند. عبدالکریمی در چنین چارچوبی به‌جای اینکه به واشکافی و واکاوی تئوریک و‌  منطقی از وضعیت‌ها بپردازد، بیشتر به دنیای متافیزیکی و اسطوره‌ای گرایش دارد. در این راستا، «مقاومت» به‌کردار یک “نهضت” دینی و مقدس علیه سلطه بازنموده می‌شود، بدون آنکه پیچیدگی‌ها و تناقضات آن به‌درستی مورد توجه قرار گیرد.

کاسیرر بر آن‌است که در بینش اسطوره‌ای، سوژه نمی‌تواند از بند تقدس‌ها و بازآفرینی های سمبولیک رهایی یابد. به همین دلیل، مفاهیم و ابژه‌هایی چون «مقاومت» تحت‌ تأثیر گونه‌ ای تقدس و مرزبندی های نمادین قرار می‌گیرند. این حالت موجب می‌شود که عبدالکریمی به‌جای اینکه «مقاومت» را از نگرگاه تئوریک و منطقی بررسی کند، آن را به یک مفهوم بی چند و چون و سنجش ناپذیر تبدیل کند. این رهیافت، او را در دام گونه‌ای اسارت سمبولیک گرفتار می سازد که در آن مفاهیم و الگوهای دینی و فرهنگی، از هر گونه نقد و واکاوی بخردانه در امان می‌مانند  و در فرجام فهم موشکافانه و واقع‌بینانه‌ از وضعیت‌های اجتماعی و سیاسی دچار کاستی و نارسایی می‌شود.

روی هم‌ رفته‌، عبدالکریمی در دام یک بینش اسطوره‌ای گرفتار است که بر بنیاد آن مفاهیمی چون «مقاومت» به نمادهایی مقدس تبدیل می‌شوند و رهبران آن در زیر درفش این ایده،  به‌ ریخت انسان هایی آرمانی و تهی از هر گونه از هرگونه لغزش و کژتابی تصور می‌شوند. در حالی که در صورت تئوریک اندیشیدن، مفاهیم نه به‌سان حقیقت های بی دگرگونی یا مقدس، بلکه چونان پدیده‌هایی چندلایه و پویا بررسی می‌شوند. این شیوه اندیشیدن، مفاهیم را از حصار تقدس‌گرایی و اسطوره‌سازی رها می‌سازد و آن‌ها را به میدان سنجشگری ژرف و واکاوی موشکافانه فرا می‌خواند. تنها در پرتو این نگاه است که می‌توان به سویه های نهان و آشکار، تناقض‌ها و زوایای پنهان مفاهیمی همچون “مقاومت” دست یافت. چنین اندیشه ای، نه‌تنها پیوندهای تاریخی و اجتماعی این مفاهیم را می‌کاود، بلکه پرده از محدودیت‌ها و پیامدهای آن‌ها نیز برمی‌دارد. در این پایگاه، اندیشه تئوریک از هرگونه ساده‌سازی و تک‌سویه نگری می‌پرهیزد و به‌جای سرفرود آوردن در برابر نمودهای سمبولیک، حقیقت را در بستر واقعیت‌های چندگانه و پیچیده جست‌وجو می‌کند.

مشروعیت جنایت، در چنین سپهری، در هاله همین مقدس‌انگاری‌ها پنهان می‌ماند. تاریخ پر از رهبران و “مقدسانی” است که در لوای آرمان‌های والا و بی‌خطا، دست به جنایت های بزرگ زده‌اند. نمونه برجسته آن، خمینی گجستک است که در تابستان خونین ۱۳۶۷ با فتوای  اهریمنی خود، این ایده اسطوره‌ای را به ابزاری برای کشتار بی‌گناهان بدل ساخت. چنین فجایعی، پیامد ناگزیر اسیر ماندن در چارچوب‌های تقدس‌بنیاد است که سنجشگری و ژرف نگری مهری و خردی را از میدان بیرون می‌راند و راه را برای ستم و خون‌ریزی هموار می‌کند.

در چشم‌انداز سیاسی و اجتماعی ایران امروز، بیژن عبدالکریمی چهره‌ای است که هر چند همواره می کوشد خود را  “متفکری رادیکال” جلوه دهد، اما در عمل، در مسیری ناساز با آزادی، حقیقت و چندگانگی گام برمی‌دارد. عبدالکریمی، در نقش روشنفکری که از مسئولیت انسانی خویش گریخته، نه‌تنها به توجیه‌گر ساختار خودکامگی بدل شده، بلکه همدست و همنشین با جمهوری اسلامی، علیه آنچه می‌توان “جهان همگانی” نامید، خیز برداشته است. با نگاهی به اندیشه‌های هانا آرنت، او نمونه‌ای بارز از تبهگنی روشنفکری است که همگام با ساختارهای خودکامه، شکاف میان قدرت و آزادی را آشکارتر می‌سازد.

آرنت در فلسفه سیاسی خود، از مفهومی سخن می‌گوید که می‌توان آن را ” تباهی منش در سپهر همگانی” نامید. این مفهوم، به ویژه در جوامعی که به خودکامگی گرفتار شده‌اند، خود را در چهره افرادی نمایان می‌کند که یا خاموشی در پیش گرفته اند یا با قدرت همدست شده‌اند. عبدالکریمی، اما، نه تنها از خاموشی فراتر رفته، بلکه با تئوریزه کردن خشونت، در جایگاه یک روشنفکر، کنشگرانه، به توجیه‌گری خودکامگی پرداخته است.

او نه به‌سان یک شهروند معترض، بلکه به‌کردار نظریه‌پردازی که در خدمت توجیه خشونت و انکار واقعیت قرار گرفته، کنش می ورزد. عبدالکریمی، با قلب مفاهیمی چون آزادی، عدالت و مقاومت، در واقع راه را برای وارونگی معنایی این مفاهیم هموار می‌سازد. سکوت و انفعال شهروند بد، در او جای خود را به قلمی داده که به دفاع از سازوکارهای سرکوب مشغول است؛ گویی او خود، جزئی از ماشینی است که آرنت آن را “ماشین ویرانی” می‌نامید.

یکی از مفاهیم کلیدی در اندیشه آرنت، جداشناختن قدرت و خشونت است. آرنت قدرت را فرآورده کنش همگانی و همبستگی شهروندان می‌داند، در حالی که خشونت را ابزاری برای نابودسازی همین همبستگی. عبدالکریمی اما، در بیانی وارونه، خشونت جمهوری اسلامی را در چهره قدرتی مشروع و قانونی جلوه می‌دهد.

او با توصیف‌هایی که بیشتر به فریب ایدئولوژیک می‌ماند تا واکاوی روشنفکرانه، نظامی را که استوار بر خشونت، حذف و سرکوب است، به‌سان نماینده ایده مقاومت می نمایاند. در این تصویر تحریف‌شده، خیابان‌های خونین، زندان‌های پر از مخالفان و سرکوب آزادی‌های فردی، جایی ندارند. این وارونگی، نه‌تنها خیانتی به حقیقت است، بلکه انکار حافظه تاریخی مردمی است که هزینه سنگینی برای آزادی پرداخته‌اند.

در اندیشه آرنت، جامعه‌ای که چندگانگی را به رسمیت نشناسد، از دستیابی به آزادی راستین بی بهره خواهد ماند. اما عبدالکریمی، با انکار این آغازه بنیادین، چندگانگی و چندگونگی را به سرسپردگی کاهش می‌دهد. او، به جای آن‌که به دفاع از همبستگی اجتماعی و همکاری و همراهی برابر بپردازد، چهره های کلیدی نظامی را می‌ستاید که هر آوای دیگرسان را با خشونت خاموش می‌کند.

عبدالکریمی، با روایت‌ خود، این‌گونه وانمود می‌کند که سیاستی که استوار بر سرکوب است، در واقع سیاستی آزاد و پیشرو است. این در حالی است که این آزادی ظاهری، چیزی جز ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به خشونت و خودکامگی نیست.

او، با نادیده گرفتن چندگانگی و چندگونگی راستین، به توجیه زورآورساختن گونه ای یگانگی ایدئولوژیک می‌پردازد که هیچ نسبتی با آزادی آرنتی ندارد. در فلسفه سیاسی آرنت، روشنفکر مسئول کسی است که قدرت را به چالش می‌کشد و در جستجوی حقیقت است. عبدالکریمی اما، به‌سان روشنفکری که از مسئولیت خود گریخته، به بازوی فکری قدرت بدل شده است. او، به جای ایستادگی در برابر سرکوب، به استوارسازی آن کمک کرده و حقیقت را به ابزاری برای توجیه خودکامگی بدل ساخته است.

این سرسپردگی، بیش از آن‌که برآمده از نادانی باشد، گونه ای همدستی آگاهانه با ساختارهای سرکوب است. عبدالکریمی، با قلم خود، همان جهانی را نیرو می بخشد که آرنت آن را “ویرانه” می‌نامید: جهانی که در آن، نه چندگانگی هست و نه آزادی، بلکه تنها صدای چیره، صدای خشونت است.

یکی از بنیادی ترین مفاهیمی که عبدالکریمی در واکاوی های خود وارونه کرده، مفهوم مقاومت است. در اندیشه آرنت، مقاومت همواره در برابر خشونت معنا پیدا می‌کند، اما عبدالکریمی، با بیانی که به توجیه نزدیک‌تر است تا واکاوی، نظامی خشونت مدار نمادی از مقاومت جلوه می‌دهد. او، با بازتعریف این مفهوم، به گونه‌ای سخن می‌گوید که گویی سرکوب و انکار آزادی، نه ابزار خشونت، بلکه نمود و نمایش اراده همگانی است.

این بازتعریف، در واقع خیانتی است به خود مفهوم مقاومت؛ مفهومی که در زهدان آن، همواره آزادی و چندگانگی و چندگونگی نهفته است. عبدالکریمی، با این وارونگی، نه‌تنها خشونت را مشروعیت می‌بخشد، بلکه به بازتولید وضعیتی کمک می‌کند که در آن، حقیقت، قربانی ایدئولوژی می‌شود.

بیژن عبدالکریمی، با ایستارها و واکاوی های خود، به نمونه‌ای از روشنفکری است که از مسئولیت خود گریخته و به جای آن‌که در برابر خودکامگی بایستد، به خدمت آن درآمده است. او، به‌سان “شهروند بد” آرنتی، نه تنها به انکار حقیقت و آزادی پرداخته، بلکه به استوارسازی وضعیتی یاری رسانده که بنیادش بر برانداختن این ارزش‌هاست.

عبدالکریمی، با قلم خود، جهانی را تقویت می‌کند که آرنت آن را “ویرانه سیاست” می‌نامید؛ جهانی که در آن، تنها صدای غالب، صدای خشونت و انکار است. این خیانت، نه تنها به حقیقت، بلکه به خود مفهوم روشنفکری است که بر مبنای آن، آزادی و مسئولیت در برابر قدرت تعریف می‌شود. او، به‌جای آن‌که به دفاع از جهان مشترک بپردازد، با تئوریزه کردن خشونت، به تخریب این جهان یاری رسانده است.

در پایان، عبدالکریمی بیشتر از آن‌که نماینده روشنفکری رادیکال و پیکارجو باشد، نمادی از تبهگنی روشنفکری است که به حقیقت و آزادی خیانت کرده است. او که به‌جای جست‌وجو برای کشف واقعیت‌ها و ایستادگی در برابر ساختارهای قدرت، در برابر آن‌ها سر فرود آورده و از ایستارهای انسانی خود دست کشیده است. در این روند، با نادیده گرفتن آغازه های آزادی و حقیقت، نه تنها خاموشی پیشه  کرده بلکه  به قدرت‌های خودکامه مشروعیت بخشیده است. او  نمادی از روشنفکری است که نه تنها از پیکار سرباز می زند، بلکه با هم‌سویی با نظم‌های بیدادگرانه، به آن‌ها نیرو می‌بخشد.

در جامعه‌ای که جنایت با نقاب دین و مصلحت، به جامه‌ مشروعیت آراسته می‌شود، روشنفکر یا باید چونان‌ چراغی در تاریکی باشد یا شمشیری بران بر پیکر ستم. اما بیژن عبدالکریمی، نه این است و نه آن. او در برزخی از خاموشی و وارونه‌نمایی گرفتار است؛ با زبانی فلسفی که نه‌ بیان حقیقت است و نه امیدی برای رهایی. او نمادی از روشنفکری است درافتاده در گنداب پیش‌پاافتادگی شر‌.

عبدالکریمی در قامت منتقد نظام سلطه جهانی به میدان می‌تازد، اما تیغ انتقادش هرگز به ریشه‌های ستم در ایران نمی‌رسد. این خاموشی گزینشی، اگر از سر ناآگاهی باشد، تراژدی؛ و اگر از سر مصلحت‌اندیشی باشد، خیانت است. او که خود را متفکری رادیکال می‌خواند، در میدان کردار،  نقش آفرینی بی مایه و هیچ کاره است که نمایش‌هایش نه‌تنها ساختارشکن نیست، بلکه به یورش‌های دن‌کیشوت‌وار به آسیاب‌های بادی  ماننده تر است؛ نمادی از مسخرگی و خودفریبی.

انتقادهای او از آپاراتوس سلطه، در بهترین حالت، توفانی است در جامی خُرد؛ نمایشی از نقدی بی رمق که نه تنها تازیانه ای بر پیکر ستم نیست بلکه چشم‌ها را از دیدن بغرنج های بنیادی بازمی‌دارد. چنین نقدی نه تهدیدی برای نظام است و نه پیکاری با قدرت؛ بلکه چونان موسیقی ای در خور گوش خودکامگان، پایندان آرامش آن است.

عبدالکریمی، با خاموشی سنگین خود در برابر جمهوری اسلامی، نه تنها به پرسشگری فلسفی خیانت می‌کند، بلکه ستون‌های این نظام را نیز استوارتر می‌سازد. زبان پیچیده و پر های و هوی  او، نه تنها روشنایی‌ نمی بخشد، بلکه چونان زنگاری ستبر آینه واقعیت را تیره و تار می سازد. فلسفه‌ای که باید ابزاری برای کشف حقیقت باشد، در دستان او به ابزاری برای پنهان‌کاری بدل می شود؛ ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به ساختارهایی که نفس آزادی و داد را بند می آورند.

اما فاجعه‌ بزرگتر و دل آزارتر در نقاب “آموزگار فلسفه” اوست. او که می‌بایست با پرسش‌های بنیادی، از برنده‌ترین تیغ‌های پیکار با حماقت باشد، اینک خود، نگهبان خاموش دژ تهی مغزی و گسسته خردی است.

فلسفه در نزد او، نه دریچه ای گشوده به روی حقیقت، که آینه‌ای است که در آن تنها بازتاب بی‌روح اقتدار و دگماتیسم دیده می‌شود.

او با خاموشی معنادار خود، نه تنها حقیقت را در مه تیرگی فرو می برد، بلکه زانو زدن در برابر خداوندان قدرت را نمادی از فضیلت جلوه می دهد. این شکست رسوایی آمیز روشنفکری، همان پیش‌پاافتادگی شری است که هانا آرنت از آن سخن می‌گوید؛ شری که دیگر نیازی به نقاب ندارد، بلکه شرارتش را به زیب و زیور فضیلت و مصلحت می آراید. شری که با همدستی عبدالکریمی‌ها، جنایاتش را در جامه مقاومت به جامعه می‌فروشد و در تاریک‌ترین زوایای آن رخنه می کند‌. از این‌ رو در سپهر ایده ها:

عبدالکریمی، دیگر تنها یک نام نیست؛ او تندیسیدگی ناب روسپی شدگی فلسفه است، دملی چرکین؛ سیاه و خشکیده از برون،  گَنده و زردابگون از درون. او لکه ننگ تاریخ روشنفکری است که فلسفه را به کثافت قدرت آغشته و آن را به بستر هرزگی سیاست کشانده است. عبدالکریمی، نه اندیشمندی آزاده جان، که نماینده پوسیدگی، فریب و تباهی است؛ آموزگاری که به جای ایستادن در برابر جاکشان، فلسفه را به ابزاری برای خدمت به آنان تبدیل کرده است. او نه آموزگار فلسفه، که پیشکار روسپی‌خانه‌ای است که نامش بیت رهبری است. عبدالکریمی، نه رادیکال‌ترین اندیشمند این روزگار، بلکه فریب‌آفرینی است که فلسفه را به خانه فساد بیت رهبری رهنمون کرده و چون کنیزی در بازار برده‌فروشی در اختیار هر بی‌سر و پایی قرار داده است. این شخص، نماد قوادی اندیشه است، هرزه‌پویی کتک‌خورده از فاسقان و رجالگان که هنوز دست از دامان آنان رها نکرده است. نام او نه یادآور متفکران که یادآور قوادان و جاکشان است، یادآور کسانی که نه تنها وجدان خود را به حراج گذاشتند، بلکه حقیقت را به هرزگی فلسفی تبدیل کردند و بی‌شرمانه آن را در آغوش قدرت افکندند. کسانی که فروغ و فر  فلسفه را به رسوایی هرزگان تبدیل کردند و آن را به خاک سیاه نشاندند. نام عبدالکریمی در تاریخ به یادگار خواهد ماند، نه به کردار کسی که با فلسفه در جستجوی فروغ و روشنی بود، بلکه به کردار کسی که حقیقت را به شیره کش خانه سیاست برد و آن را به دست کسانی سپرد که بیش از هر چیز خشونت، فساد و دستان آلوده به خون را می‌شناختند. عبدالکریمی، نه “الْکَرِیمُ بَیْنَ الفِلَاسِفَهِ” بلکه چونان چاکرمنشان  القَوَادُ بَیْنَ الفَلَاسِفَهِ” است.

در سپهر پر چم و خم و مه‌آلود کشاکش اندیشه ها، گاه چهره‌هایی در ردای اندیشمند نمودار می‌شوند که در درون خود تضادهای هولناکی نهفته دارند؛ چهره‌هایی که با غوغا و هیاهو، حقیقت را به پای قدرت قربانی می کنند و شریفترین ایده های بشری را با  نیرنگ و دغا به کار توجیه سلطه های ددمنشانه می گمارند. بیژن عبدالکریمی، یکی از همین چهره‌ها در کانون بحث‌های اجتماعی و سیاسی ایران است؛ بیژن عبدالکریمی، نامی است که روزگاری دانشجویان در دفاع از ستمدیدگی او تومارها نوشتند اما امروز تنها نمودگار تبهگنی، سرسپردگی و خواری اندیشه است. او نه روشنفکری آزاد، بلکه نماد ایده قوادی و سودا  کردن فلسفه‌ در شیره‌کش‌خانه سیاست است. فردی که نه تنها به حقیقت خیانت کرده است و ایده ها را از گنجانیده شان تهی ساخته، بلکه مفاهیم آزادی، دادگری و ایستادگی را به روسپی گری ایدئولوژیک کاهش داده است.

در نگاه هانا آرنت، عبدالکریمی نمونه ای از شهروند بد است، شهروندی که نه تنها  از خاموشی فضلتمندانه تهی است، بلکه آگاهانه خود را ابزار دست ساختارهای خودکامه تبدیل کرده است. عبدالکریمی، در این نگاه، نه یک شهروند خاموش، که بازیگر میدانی است که در آن هر جمله‌ای، پتکی است بر سر آزادی. او، با قلم زهرآلود خویش، بر تارک فلسفه دملی نشانده که بوی گندش تا دوردست‌ها را آکنده است. هانا آرنت، با ژرف بینی ویژه خود در سپهر اندیشه سیاسی، در آرا و واکاوی های خود نه‌تنها بر تبه شدگی منشی، بلکه بر مسیری که منجر به تبدیل شدن کنشگران به بازیگران توجیه‌گر خشونت می‌شود، تاکید می‌کند. عبدالکریمی، در ساحت روشنفکری‌اش، در زمره همان کسانی است که در زهدان این فرآیند پرورده شده اند.

آرنت، در فلسفه‌ خود، مرز دقیقی بین خاموشی و انبازی در دنیای توتالیتاریسم می کشد؛ مرز ظریفی که در آن، خاموشی به‌سان کنش زدودگی، در حقیقت هم‌دستی با خشونت و سلطه‌ خشونت گرایان انگاشته می‌شود. در این راستا، آرنت از “تباهی منشی در سپهر همگانی” سخن می‌گوید، و از آنجا که عبدالکریمی در سپهر فکری و اجتماعی خود، با خاموشی نپرداختن به ستم، و همنگام به مشروعیت دادن به سلطه خودکامه، هم‌داستان می‌شود، بی‌گمان یکی از نمودهای تباهی منش به‌شمار می‌آید. تباهی منشی که تنها در خاموشی درجا نمی زند، بلکه در لایه ای پیچیده‌تر، از گذرگاه کنش‌هایی که عبدالکریمی به آن دست می‌زند، به چهره انبازی کنشگرانه در توجیه خشونت و خودکامگی خود را نمایان می‌سازد.

آرنت با تیزبینی نشان می دهد شهروند بد، با خاموشی و کنش گریزی خود، زمینه‌ساز گسترش خودکامگی می‌شود. اما عبدالکریمی فراتر از این خاموشی، در جایگاه یک اندیشمند،  خواسته و دانسته خامه خود را در راستای توجیه خشونت و سرکوب به گردش در می آورد و می‌کوشد تا خودکامگی را چونان ابزاری برای پایندانی سامان اجتماعی نشان  دهد، با این هشدار همیشگی که تصور هر نظم جایگزینی برابر است با تصور ویرانی ایران. این تحریفِ مفاهیم بنیادین آزادی و دادگری و ایستادگی، همچون دشنه ای بر پیکره‌ حقیقت، در تلاش است تا مفاهیم را بی‌هیچ درنگی در راستای سودمندی های نظام سلطه‌ خودکامه بازتعریف کند.

آرنت در واکاوی خود از تفاوت میان خشونت و قدرت، جدایی بنیادینی میان این دو مفهوم پایه ای بازمی شناسد. قدرت در اندیشه‌ آرنت، همچون یک فرایند اجتماعی و انسانی، از همبستگی، همکاری، همیاری، همگامی همگاتی افراد در پی ساختن جامعه‌ای آزاد و دموکراتیک شکل می‌گیرد، در حالی که خشونت، با همه‌ زشتی‌هایش، ابزاری است که تنها برای در هم شکستن این همبستگی و جایگزینی آن با سلطه‌ یک‌جانبه به کار می‌رود. با این‌حال، عبدالکریمی در واکاوی های خود، این جدایی را یکسره وارونه می‌کند. در نگاه او، خشونت خودکامانه، که با ابزارهای سرکوبگرانه‌ خود در تلاش برای ایجاد جامعه‌ای یکدست و فرمانبردار است، به‌سان همان قدرتی شناسانده می‌شود که برای پاسداری از نظم و جلوگیری از ویرانی ضروری است.

عبدالکریمی، با آن‌که آشکارا و بی پرده خشونت دولتی را تأیید نمی‌کند، اما در نگاهی پارادوکسیکال، چهره‌هایی چون خامنه‌ای و سلیمانی را به‌کردار تندیسیدگی و پیکریافتگی راستین ایده‌ مقاومت می‌شناسد. این دیدگاه نه تنها نقد بر خشونت‌های دولتی در سایه می برد، بلکه ناسرراست، این خشونت‌ها را توجیه می کند.

روی هم‌ رفته، عبدالکریمی در ظاهر خشونت دولتی را رد می‌کند و خواستار گفت‌وگو و هم افزایی میان نظام و منتقدان است. اما واقعیت این است که در این نگاه، ایده‌ مقاومت که او از آن دفاع می‌کند، به ناگزیر زمینه‌ساز بغرنج هایی می‌شود که جلوگیری از پیدایی  آنها دشوار است. در واقع، هنگامی عبدالکریمی بر ایده‌ مقاومت پای می‌فشرد، خودبه‌خود بغرنج های پایه ای ایران مانند آزادی‌های فردی و آزادی اندیشه را کمرنگ و از دور خارج می کند.

جبهه مقاومت و جمهوری اسلامی در بنیاد بر پایه ایدئولوژی ویژه خود که متأثر از ایده میثاق و کفرستیز قرآنی است، همه رفتارهای خود را توجیه می‌کند. این ایدئولوژی، با تأکید بر حقانیت بی‌چون‌وچرای آغازه های خود، هرگونه نقد و دگراندیشی را تهدیدی جدی برای پایداری و مشروعیت فرمانروایی خود می‌داند. در واقع، در این ساختار اندیشگی، مشروعیت و قدرت سیاسی بر پایه دفاع از آغازه های ایدئولوژیک قرار دارد و هرگونه نقد یا اعتراض به آن به‌سان تهدیدی جدی انگاشته می‌شود. در چنین شرایطی، نظام‌ ها یا احزاب مذهبی که خود را پایبند به این ایدئولوژی می‌بینند، بر خود روا می‌دانند که در برابر این تهدیدها واکنش نشان دهند و برای پاسداری از مشروعیت شان، از سرکوب بهره بگیرند.

این وضعیت، به‌ویژه در لحظاتی نمایان می‌شود که دگراندیشان یا منتقدان نظام، که معمولاً با دیدگاه‌ها و ایده‌های دگراندیشانه با نظام‌های سلطه‌گر روبه‌رو هستند، به کردار دشمنان انگاشته می‌شوند. از این رو، سرکوب و سرکوبگر بودن به‌سان ابزارهایی پذیرفته شده برای  زدودن و ستردن هرگونه تهدید، مشروعیت می‌یابد. این نظام ها، در این چارچوب اندیشگی، این سرکوب را به‌سان کنشی بایسته و ناگزیر برای نگهداشت «نظم» و «امنیت» در برابر تهدیدهای درونمرزی یا برونمرزی توجیه می‌کنند.

ایده‌ مقاومت نیز که خود یکی از بنلادهای این ایدئولوژی است، در بنیاد خود یک ایدئولوژی تک‌آوا و بسته است که در آن اندیشه‌ها و آرای  دیگرگونه هیچ جایگاهی ندارند. این ایده، به‌ویژه در معنای سیاسی آن، بر حقانیت و درستی بی‌چون‌وچرای آغازه های اسلامی تأکید دارد و به هیچ‌رو جایی برای تفسیر یا گفتگو درباره آغازه های خود باز نمی‌گذارد. به دیگر سخن، در این دیدگاه هیچ‌گونه سپهری برای ناهمرایی یا چندگونه نگری وجود ندارد و همه باید در زیر بیرق یک حقیقت یگانه و بی‌چون‌وچرای دینی بیندیشند و کنش ورزند.

روشن است که این ایدئولوژی در زهدان خود سرکوب سیستماتیک دگراندیشان را روا می‌شمارد. در واقع، این سیستم به پشتوانه   «حقیقت واحد»، هرگونه اندیشه‌ ستیهنده را نه تنها تهدیدی برای خود، بلکه تهدیدی برای «امنیت» جامعه می‌داند و از همین رو، به هر شیوه‌ای که روا بداند به سرکوب دست می یازد. در چنین ساختاری، حتی اگر ظاهراً فراخوان به گفتگو و همیاری و هم‌ افزایی به‌سان یک ارزش شناسانده شود، اما در واقع این «دعوت به گفتگو» تنها به‌کردار ابزاری برای پیاده سازی ایدئولوژی‌های سلطه‌گرانه و زورآور ساختن حقیقت واحد به حساب می‌آید.

در واقع، آنچه در پشت این چهره آرام و «گفتگوی مدنی» (‌کرسی های آزاداندیشی) نهفته است، نه تنها سرکوب دگراندیشان، بلکه نادیده گرفتن آزادی‌های فردی و حقوق پایه ای انسان‌هاست. زیرا در شرایطی، که‌‌ تنها یک حقیقت یگانه و یکتا پذیرفته می‌شود، همه حقوق فردی از جمله آزادی بیان، آزادی اندیشه و آزادی کنش، ناسرراست از بین می‌روند. بدین سان، ایده‌ مقاومت که از آن به‌سان نظریه ای برای رویارویی با ستم و تباهی یاد می‌شود، در عمل، خود به ابزاری برای زورآورساختن سلطه‌گرانه ایدئولوژی ای یگانه تبدیل می‌شود و شرایط را برای سرکوب هر گونه اندیشه و رویکرد ناهمساز و هماورد هموار می‌سازد.

در پایان، ایده‌ مقاومت در این بستر، نه تنها زمینه ساز پایداری و توانمندی قدرت نظام می‌شود، بلکه ناسرراست دستاویزی برای سرکوب و ستردن آزادی‌های فردی و حقوق انسانی قرار می‌گیرد. به‌دیگر سخن، اگرچه این ایده در ظاهر ممکن است به‌سان دفاع از حق پایداری و ایستادگی در برابر ستم و تباهی شناسانده شود، اما در ژرفای خود ساختاری است که نه تنها دگراندیشان را سرکوب می‌کند بلکه هرگونه سپهری برای گفتگو و همکاری و هم افزایی راستین را از بین می‌برد و به‌جای آن، سپهری تک‌آوا و انحصاری ایجاد می‌کند که به‌میانجی آن، تنها یک ایدئولوژی می‌تواند چیره و فرادست بماند.

تضاد ژرف دیدگاه‌های عبدالکریمی با آرنت در برخورد با مفاهیمی چون خشونت، قدرت و روشنفکری، کژفهمی آشکار درک عبدالکریمی از مفاهیم بنیادین فلسفه سیاسی را نمایان می‌سازد.

عبدالکریمی، با پشتیبانی از جبهه مقاومت، در واقع از ایدئولوژی‌ای تک‌آوا و سرکوبگر دفاع می‌کند که در آن خشونت نه تنها توجیه‌پذیر است، بلکه به‌سان ابزاری برای زورآورساختن یک‌دستگی و یکسان‌سازی به کار می‌رود. او به‌جای ایستادن بر مفاهیمی چون آزادی و چندگانگی، در پی توجیه یک ایدئولوژی چندگانگی ستیز  است که در آن هیچ جایی برای چندگونگی و ایده‌های ستیهنده وجود ندارد.

جبهه مقاومتی که عبدالکریمی از آن دفاع می‌کند، نه جبهه‌ای برای پاسداری از آزادی و ارجمندی انسانی، بلکه دربرگیرنده چکمه‌پوشانی است که با سرکوب هرگونه دگرسانی و دگراندیشی، در پی برپایی نظامی تک‌آوا و سرکوبگر هستند؛ نظامی که در آن چندگانگی و آزادی‌های فردی هیچ جایگاهی ندارند. جمهوری اسلامی در ایران نمونه بارز چنین نظامی است.

جبهه‌ای که عبدالکریمی آن را به‌سان نماد مقاومت می‌شناسد، در حقیقت جبهه‌ای است که در آن آزادی، عدالت و چندگانگی به قربانگاه ایدئولوژی می‌روند و هیچ سپهری برای گوناگونی انسانی برجای نمی‌ماند. دیدگاه‌های عبدالکریمی، که به‌ظاهر در برابر سلطه جهانی ایستاده‌اند، در پایان کار، به بازتولید نظامی سرکوبگر کمک می‌کنند که دشمن گفت‌وگو و همکاری گروه های چندگونه انسانی است.

آرنت، در برابر، با نگاه تیزبین و موشکاف خود، تک آوایی ایدئولوژی-بنیاد و خشونت برخاسته از آن را نه‌ صرفاً یک نیرو بلکه تهدیدی بزرگ برای نهادهای دفاع از آزادی انسانی می‌داند و آشکارا نشان می‌دهد که قدرت تنها از راه هماهنگی و همکاری  همگانی انسان‌ها پدید  می آید، نه از راه تک آوایی، سرکوب و اجبار.

آرنت هشدار می‌دهد که هرگونه توجیه خشونت و تک آوایی، در پایان کار، به ویرانی بنیادهای دادگری، آزادی و گفت‌وگو خواهد انجامید.

عبدالکریمی با تمرکز بر مفهوم “نیروی نفی”، گروه‌هایی چون سپاه پاسداران، حشد الشعبی، و حزب‌الله را نماد نیرویی می‌داند که در شرایط نبودن این نیرو، علیه آپاراتوس نظام سلطه جهانی، به پا خاسته اند و به دلیل همین خیزش، جایگاه آنها را در مناسبات جهانی موجه جلوه می دهد. اما این رهیافت، هم‌ جایگاه القاعده و طالبان و داعش را در مناسبات جهانی توجیه می کند و هم از نگرگاه آرنت، گسستی ژرف در فهم تفاوت بنیادین میان خشونت و قدرت را نشان می‌دهد.

آرنت، در آثار برجسته خود، آشکارا نشان می‌دهد که خشونت و قدرت نه تنها جایگزین یدیگر نیستند، بلکه در کشاکشی بنیادی با یکدیگر هستند. قدرت، زاده هماهنگی و همکاری انسان‌ها در سپهری آزاد و همگانی است، در حالی که خشونت، نیرویی زورآور است که  وادارسازی را جایگزین گفت‌وگو می‌کند. نیروهای نظامی مورد ستایش عبدالکریمی، نمودگار خشونت‌اند، نه قدرت.

آن‌ها به‌جای آنکه سپهری همگانی برای همراهی و هم‌افزایی بسازند، در زمین فرهنگ، با سرنیزه و سنان هماورد می جویند. همچون ورود باشکوه حداد عادل به همایش بین‌المللی کانت، با بادیگاردهایی مسلح به کلاشینکوف. البته سخنرانی‌اش چنانکه شنیده ام تهی از نکات نغز درباره کانت نبوده است، اما همین که یک همایش فلسفی باید با تهدیدات امنیتی همراه باشد، خود گویای کشمکشی ژرف و دردآور است. در سپهری که باید خرد و منطق  فرمان‌ برانند، چنین ورودهایی – هرچند برای «نگاهبانی» – تنها تصویری از تضاد عقلانیت و ترس آفرینی و خشونت را به نمایش می‌گذارد. این، نه تنها تهدیدی برای آزادی‌های فردی، بلکه توهینی به گوهر فلسفه است.

آرنت بر آن است که دگرگونی پایدار، تنها در سپهری از گفت‌وگو و همکاری همگانی رخ می‌دهد. ستایش نیروهایی که ابزار نفی‌شان خشونت و تک آوایی است، یعنی فروپاشی همین سپهر. عبدالکریمی با ستایش چنین نیروهایی، آفرینشگری انسانی و ارزش‌های همگانی را در برابر یک ایدئولوژی میثاقی و دیگر ستیز قربانی می کند.

عبدالکریمی، روشنفکران ایران را ابزار سلطه جهانی می‌داند و بحران های مدرنیته را به وادادگی و گوارده شدگی در آپاراتوس نظام سلطه نسبت می‌دهد. اما آرنت، در بررسی بحران‌های مدرنیته و نقش روشنفکران، روایتی پیچیده‌تر  فراپیش می نهد که تنک مایگی و سست پایگی این سنخ واکاوی ها را آشکار می سازد.

از دید آرنت، بحران مدرنیته ریشه در چرخشی ژرف و سرنوشت‌ساز دارد؛ دگرگونی‌ای که دانش و تکنولوژی در خودآگاهی انسان و شیوه رویارویی او با جهان پدید آورده اند. این بحران، زمین زیر پای انسان را به جنبش در آورده، و بنیادهای معنا و ارزش را به لرزه در آورده است.اما عبدالکریمی، با نگاهی تنک مایه از دیدن ژرفای این آشفتگی و پریشانی ناتوان است و همه چیز را به خیانت روشنفکران و گواردگی آنان در آپاراتوس نظام سلطه کاهش می دهد؛ روشنفکرانی که در روایت او، نه کنشگرانی در این دگرگونی بزرگ، بلکه ابزارهای سرکوب‌اند. با این فروکاست گرایی، او نه تنها از درک ریشه‌های بحران بازمی‌ماند، بلکه خود نیز به بخشی از سپهر فروبستگی اندیشه بدل می‌گردد و باچشمانی بسته به تماشای واقعیت می رود. از این رو، پرسش‌هایی که زاده درافتادگی انسان در این “وضعیت جدید” هستند، نزد او بی‌پاسخ و در آسمان اندیشه اندروا می‌مانند.

آرنت در آثارش روشنفکران را نگهبانان سپهر همگانی می‌داند؛ سپهری که در آن بذر معنا و فرهنگ از راه گفت‌وگو و بر هم کنش آزاد اندیشه ها جوانه می‌زند. این سپهر همگانی، که در آن حقیقت از دل خرد همگانی و آزادی اندیشه زاده می شود، اگر نادیده گرفته یا تهدید گردد، انسان به مغاک تیره ای از سرگشتگی و سرکوب فرو می‌افتد؛ جایی که سلطه و اجبار جایگزین بخردانگی و آزادی می‌شود. در برابر چنین ایده های ژرفکاوانه ای، عبدالکریمی به‌جای آنکه روشنفکران را نگهبانان این آزادی و گشایش فکری ببیند، آنان را سربازان فریب‌خورده‌ای می‌داند که در خدمت نظام سلطه جهانی و آپاراتوس آن به کار گماشته شده اند. روشنفکری که او به آن می‌اندیشد، نه روشنفکری منتقد و بر خود ایستا، بلکه روشنفکری پابسته و سرسپرده است؛ روشنفکری که نه تنها جسارت نقد و سنجش نهادهای قدرت را ندارد، بلکه در خدمت همین نهادها کنش می ورزد. در این رهیافت، روشنفکر ‌به جای آنکه در مسیر سنجش و واشکافی حقیقت گام بردارد، تبدیل به ابزاری می‌شود برای تایید و نیرو بخشیدن به سلطه. ناساز با این رهیافت، آرنت بر این باور است که روشنفکر باید در برابر قدرت‌ها بایستد و به نقدشان‌بکشد تا حقیقت در جریان این کشمکش‌ها آشکار شود. روشنفکری که در بند قدرت و سلطه گرفتار شود، نه تنها از رسالت راستین خود که ایستادن در زمین آزادی اندیشه و گفت‌وگو است دور می شود، بلکه تبدیل به ابزاری می شود  برای پابرجاکردن سلطه و وادارساختنی که انسان‌ها را از آزاداندیشی باز می دارد.

عبدالکریمی در بخشی از گفته ها و نوشته های خود، انتقاد را متوجه نبود دولت رفاه در خاورمیانه می‌کند و آن را زمینه ساز بحران های اجتماعی در این گستره می‌داند. اما آرنت، در بررسی بوروکراسی و نقش دولت، دیدگاهی دیگرسان و ژرف تر را فراپیش می نهد.

آرنت بر این باور است که دادگری و رفاه تنها در صورتی در جامعه  به بار می نشینند که شهروندان، کنشمندانه، در سپهر همگانی و فرآیندهای دموکراتیک همراهی و همکاری داشته باشند. دولت رفاه، بدون حضور و همراهی همگانی نه تنها مایه به بار نشستن دادگری نیست، بلکه به قفسی آهنین برای آزادی و برابری تبدیل می‌شود. عبدالکریمی، با چشم‌پوشی از این نکته سرنوشت ساز، نقد خود را به پایه نقد‌های بی‌رمق و کم مایه ای فرو می کشد که از دیدگاه فلسفی، بس بی‌ارزش و نابسنده اند.

آرنت، بوروکراسی را سیستمی می‌داند که انسان را از مسئولیت تهی و از کنش همگانی جدا می سازد. اگرچه دولت رفاه ممکن است ظاهراً دادگری اجتماعی را برقرار کند، اما می‌تواند ابزار ازخودبیگانگی و کنترل باشد. عبدالکریمی با چشم پوشی از این خطرات، دولت رفاه را راه‌چاری بی چند و چون و سنجش ناپذیر می‌پندارد.

آرنت بر آن است که دادگری نه از ساختارهای بوروکراتیک، بلکه از همرایی‌و همکاری آزاد و همگانی انسان‌ها زاده می‌شود. عبدالکریمی، با واکاوی سست مایه خود، این حقیقت را نادیده گرفته و راه‌چارهایی پیش می‌نهد که در خود بذر سنیزه و نابودی را می‌پرورند.

فردریش فون هایک نیز، از زاویه ای دیگرسان اما هم‌پوشان با آرنت، نقد عبدالکریمی به نظام سلطه جهانی را  به چالش می‌کشند. چنانکه دیدیم،  آرنت، دادگری و آزادی را در گرو همراهی کنشگرانه شهروندان می‌داند و هشدار می‌دهد که دولت رفاه، اگر با حضور کنشمندانه مردم همراه نباشد، به ابزاری برای سرکوب و ازخودبیگانگی بدل می‌شود. 

فردریش فون هایک نیز با تأکید بر نظم فرگشتی اجتماعی و اقتصادی، بر آن است که داد و رفاه نه از راه بوروکراسی یا نیروی نفی، بلکه از راه روندهای طبیعی و آهسته بازار آزاد و همکاری های خودجوش انسانی  فرا می بالد و به بار می نشینند. این دو نگاه، در حالی که تفاوت‌های بنیادینی دارند، بر کاستی رویکرد عبدالکریمی تأکید می ورزند؛ رویکردی که به‌جای تکیه بر آزادی و آفرینشگری، به راه‌چارهای بوروکراتیک و ایدئولوژیک چشم دوخته است.

واکاوی های عبدالکریمی، گرچه به بررسی بغرنج هایی چون نقش روشنفکران، بحران مدرنیته، و ساختارهای اجتماعی می‌پردازد، اما به دلیل نبود ژرفای فلسفی و پیچیدگی‌های اندیشگی، به دیدگاه‌هایی تنک مایه و تک‌سویه انجامیده است. آرنت، در برابر، با پافشاری بر همراهی و همکاری دموکراتیک، قدرت کنش جمعی، و سپهر همگانی، راه‌چارهایی بس بسیار ژرف تر و پیچیده‌تر از آنچه عبدالکریمی به دست داده، فراپیش  می‌نهد. ستایش خشونت، کاهش روشنفکران به ابزارهای بی‌اراده سلطه، و اتکا به دولت رفاه بدون همکاری همگانی، همگی نشانه‌های شکافی هولناک بین این دو دیدگاه هستند. در این نبرد اندیشگی، آرنت با تکیه بر آغازه های انسانی و آزادی‌خواهی، در برابر رویکردهای فروکاست گرایانه‌ای قرار دارد که  از حقیقت و دادگری به دست داده اند.

عبدالکریمی، به‌جای آنکه  بحران‌های خاورمیانه در ژرفایشان بپردازد و ریشه‌های تاریخی و ساختاری آن‌ها را با موشکافی و تیزبینی واکاوی کند،  به رونوشت‌برداری پوسته نگر از مدل‌های غربی و واکاوی هایی فروکاستگرایانه روی آورده است. او که با رویه و پوسته بغرنج ها دست به گریبان، به‌جای آنکه به بایستگی بازسازی سپهر همگانی و باززایی مشارکت دموکراتیک توجه کند، تنها به نفی و نقد وضعیت موجود می‌پردازد و همچون کسی که است که در شوره زار بذر می افشاند و چشم به راه روییدن گیاه و درخت است.

از دید هانا آرنت، چنین رویکردی نه‌تنها هیچ پاسخی به بحران‌های ژرف و بنیادی نمی‌دهد، بلکه به راستی از فهم ریشه‌های این بغرنج ها درمانده است . آرنت، ناساز با عبدالکریمی، بر آن است که بحران‌ها تنها در بستر کنش سیاسی همگانی، از درون بازتعریف سپهر همگانی و در فضای مشارکت دموکراتیک راه چاری خواهند یافت. او به‌جای دست یازیدن به نسخه‌های حاضر و آماده و به کارگیری گروه های دموکراسی ستیز، بر آن است که هر جامعه باید با تکیه بر توانمندی‌های مردمی خود، سپهر همگانی را باززایی کند و گفت‌وگوهای سازنده و آزادی‌بخش را در آن به جریان اندازد.

عبدالکریمی در دفاعی سربسته از دولت رفاه می نویسد:

در غرب نیز با ظهور دولت رفاه، روشنفکران به تکنوکرات‌ها و بروکرات‌هایی تبدیل شدند که در داخل نظام دولت رفاه کوشیدند به جامعه کمک کنند اما به دلیل شکاف عظیم دولت -ملت در جوامعی مثل جامعه ما، دولت رفاهی وجود ندارد که روشنفکر بتواند نقش ایفا کند. لذا روشنفکر خاورمیانه ای با بحران در عمیق ترین معنای کلمه مواجه است.

او زیرکانه و در همکاری با جمهوری اسلامی برای ارج زدایی از روشنفکران و سپهر همگانی و بی آنکه روشن کند که “بحران روشنفکری” در خاورمیانه چه نسبتی با آن ایدئولوژی هایی دارد که، خود از آنها دفاع می کند، دولت رفاه را ابزاری کارآمد برای زدودن نابرابری‌ها و پشتیبانی از لایه های آسیب‌پذیر می شناساند. اما این ادعا نه تنها موشکافانه نیست، بلکه ناساز با شواهد تاریخی و نظریه‌های اقتصادی نامدار است. فردریش فون هایک، در آثار خود به‌ویژه “راه بردگی”، نشان می‌دهد که دولت رفاه، ناساز با سیمای گیرایش، بنیان آزادی‌های فردی و شکوفایی اجتماعی را سست  می سازد.

عبدالکریمی ادعا می‌کند که دولت رفاه توانسته به جامعه کمک کند و در نتیجه برابری اجتماعی را افزایش دهد. اما شواهد تجربی از کشورهای غربی نشان می‌دهد که چنین سیستم‌هایی؛ وابستگی ساختاری پدید می آورند و کمک‌های دولتی به مردم، وابستگی آن‌ها به پشتوانه دولت را نیرو بخشیده  و نویابی و نوافرینی فردی را ناتوان می سازد.

دولت رفاه نیازمند سیستم‌های اداری گسترده است که خود بستری برای تباهی، ناکارآمدی و هدررفت منابع فراهم می آورند. دست اندرکاری دولت در اقتصاد و ایجاد قانون های دست‌وپاگیر، نوآوری و رشد اقتصادی را کاهش می‌دهد.

عبدالکریمی، از یک‌سو، دولت رفاه را ابزاری برای گسترش دادگری اجتماعی می‌داند و از سوی دیگر، روشنفکرانی را که در این نظام به‌سان بوروکرات یا تکنوکرات نقش بازی می‌کنند، نقد می‌کند. این تناقض آشکار است:

اگر دولت رفاه سازنده و بایسته است، چرا عبدالکریمی روشنفکران کوشا در این نظام را ابزار سلطه و بوروکراسی می‌خواند؟ اگر روشنفکران، برپایه تعریف او، ابزار نظام سلطه هستند، چگونه می‌توان به سازوکارهای دولتی که آن‌ها پی ریزی و مدیریت می‌کنند، پشتگرم بود؟

عبدالکریمی از یک‌سو با دولت رفاه به‌سان راه‌چاری برای بحران‌های اجتماعی و اقتصادی همدلی دارد و از سوی دیگر، روشنفکرانی را که در خدمت بوروکراسی این دولت قرار دارند، نقد می‌کند. این تناقض وقتی آشکارتر می‌شود که نقش پایه ای دولت رفاه و روشنفکران در پیشبرد آن را بررسی کنیم. دولت رفاه برای به بار نشاندن اهداف خود (مانند دادگری اجتماعی، کاهش نابرابری‌ها و پشتیبانی از لایه های کم توان) به همان روشنفکرانی نیاز دارد که عبدالکریمی آن‌ها را تکنوکرات‌های وابسته می‌خواند.

دولت رفاه به گوهر خود نیازمند روشنفکرانی است که:

سیاست‌های آن را تدوین کنند: روشنفکران به‌سان اندیشگران اجتماعی و اقتصادی، نقش بسزایی در نقشه پردازی برنامه‌های رفاهی و سیاست‌گذاری کلان دارند. مشروعیت آن را توجیه کنند: روشنفکران در جایگاه نظریه‌پردازان، وظیفه دارند که وجود و  دولت رفاه را از دید ایدئولوژیک و انسانی مشروع جلوه دهند. چشمداشت های مردم را مدیریت کنند: آن‌ها اغلب در رسانه‌ها و نهادهای آموزشی، نگاره ای از دولت رفاه فراپیش می نهند که با نیازها و چشمداشت های جامعه همساز باشد.

اما عبدالکریمی، در نقد خود، روشنفکران را “تکنوکرات‌های وابسته” می‌خواند که در عمل، بخشی از سازوکار بوروکراسی دولت هستند. این توصیف، به‌ریختی ناسرراست نشان می‌دهد که او بر آن است که این روشنفکران، به‌جای خدمت به مردم، در خدمت نظام قدرت قرار دارند. این دیدگاه، با همدلی او با دولت رفاه، در تناقضی بنیادین است.

اگر عبدالکریمی دولت رفاه را یک نظام دلخواه می‌داند، باید بپذیرد که روشنفکران نیز بخشی جدایی‌ناپذیر از این نظام هستند. از این رو، نقد او از روشنفکران، در واقع نقدی بر کارکرد خود دولت رفاه است. این تناقض را می‌توان از دو نگرگاه بررسی کرد:

۱. تناقض اخلاقی: اگر روشنفکران ابزار دولت رفاه برای به بار نشاندن دادگری اجتماعی هستند، چرا باید آن‌ها را وابسته و هم‌دست نظام قدرت دانست؟ آیا نقد روشنفکران، به‌معنای چون و چرا درباره مشروعیت دولت رفاه نیست؟

۲. تناقض کارکردی: اگر روشنفکران از سپهر عمومی برچیده شوند یا نقش آن‌ها کمرنگ شود، چه نهادی می‌تواند نقش های بنیادین آن‌ها را در دولت رفاه بازی کند؟ آیا این تهیگی به فروپاشی نظام رفاهی نمی‌انجامد؟

برای درک بهتر این تناقض، باید به دو فرض ناسازگار در اندیشه‌ی او توجه کنیم:

فرض اول: دولت رفاه می‌تواند برای گرفتاریهای اجتماعی و اقتصادی چاره جویی کند.

فرض دوم: روشنفکران در نظام دولت رفاه، بیشتر به قدرت خدمت می‌کنند تا به مردم.

این دو فرض نمی‌توانند همهنگام درست باشند، زیرا:

اگر دولت رفاه کارآمد و انسانی باشد، روشنفکرانی که در خدمت آن هستند، نقش سازنده ای بازی می‌کنند.

اگر روشنفکران تباه یا وابسته به قدرت باشند، کارآمدی و انسانی بودن دولت رفاه نیز با چون و چرا رویارو می شود.

این تناقض، چند کاستی ریشه ای واکاوی عبدالکریمی را آشکار می سازد:

۱. ناپایداری دیدگاه: از یک‌سو، او می‌خواهد دولت رفاه را به‌سان الگویی دلخواه بنماید؛ از سوی دیگر، با نقد روشنفکران، ساختارهای این الگو را سست می‌سازد.

۲. گنگ بودگی جایگاه روشنفکران: او نقش روشنفکران را در جامعه و دولت رفاه به‌درستی آشکار نمی سازد. آیا آن‌ها باید پشتیبان دولت باشند یا منتقد آن؟

۳. پیش ننهادن جایگزین: عبدالکریمی نه‌تنها جایگزینی برای نقش روشنفکران در دولت رفاه پیش نمی‌دهد، بلکه روشن نمی‌کند که در نبود آن‌ها، چه کسانی باید وظایف برنامه‌ریزی، واکاوی و پذیرفتنی نمایی را بر دوش بگیرند.

این تناقض آشکار می‌سازد که عبدالکریمی در واکاوی دولت رفاه و نقش روشنفکران،  پیامدهای منطقی دیدگاه‌های خود به فراموشی سپرده است.

دفاع از دولت رفاه، بدون پذیرش نقش سازنده روشنفکران، ایستاری ناپایدار و ناسازگون است. این مسئله، نیازمند بازنگری ژرفتر در دیدگاه او درباره‌ پیوند میان قدرت، ایدئولوژی و روشنفکری است.

هایک تأکید می‌کند که آزادی و پیشرفت، فرآورده نظم خودجوش و بازار آزاد است. در برابر، دولت رفاه:

سپهر رقابت آزاد را تنگ می‌کند: پدید آوردن سیستم‌های یارانه‌ای و قانون ها پشتیبانی کننده، فرصت‌های برابر را از میان می‌برد.

مسئولیت‌گریزی فردی را تشویق می‌کند: در حالی که اقتصاد بازار، بر توانمندی و مسئولیت‌پذیری افراد تأکید دارد، دولت رفاه، افراد را به اتکای بیش‌ازحد به ساختارهای دولتی سوق می‌دهد.

عبدالکریمی از دولت رفاه به‌سان یک دستاورد سازنده مدرن یاد می‌کند، اما همهنگام، نظام سرمایه‌داری و بازار آزاد را نقد می‌کند. این تناقض نشان‌دهنده درک نابسنده او از ریشه‌های دولت رفاه است.

دولت رفاه در بستر اقتصاد سرمایه‌داری و بازار آزاد و با نیروی بخشی هر چه بیشتر چندگانگی و چندگونگی در سپهر همگانی ریخت گرفته است. بدون تولید ثروت توسط بازار آزاد، دولت‌ها امکان عرضه خدمات رفاهی را نخواهند داشت.

عبدالکریمی، با انتقاد از سرمایه‌داری، بنیاد اقتصادی دولت رفاه را به پرسش می کشد، اما خود از آن به سان یک نظام یاری رسان دفاع می‌کند.

فیلسوفان لیبرال مانند هایک و میلتون فریدمن هشدار می‌دهند که گسترش دولت رفاه، آزادی‌های فردی را کاهش می‌دهد. آنان بر این باورند که هرچقدر دولت بزرگ‌تر شود، سپهر تصمیم‌گیری و آزادی شهروندان کوچک‌تر می‌شود. از دید آنان، تمرکز قدرت در نهادهای دولتی و سیاست‌گذاری از بالا به پایین، شهروندان را به وابستگانی واکنشگر بدل می‌کند که دیگر قدرت گزینش و آفرینندگی فردی خود را از دست می‌دهند. از این نگرگاه، یک دولت رفاه بیش از حد گسترده، نه‌تنها به دیده بانی بیش از حد زندگی افراد می‌انجامد، بلکه توان زایش و رشد سپهرهای خودگردان اجتماعی را نیز از میان برمی‌دارد.

با این همه، دولت رفاه در ریخت دموکراتیک خود، چیزی فراتر از صرف پشتیبانی از لایه های آسیب‌پذیر است. آغازه بنیادین آن، گسترش سپهر همگانی، پذیرش چندگانگی اجتماعی و سیاسی، و فراهم آوردن سپهری برای رشد گفت‌وگو و همکاری همگانی است. این مفهوم نه‌تنها با آزادی‌های فردی ناهمخوان نیست، بلکه بستری برای همیاری میان فرد و جامعه پدید می آورد و توانش به بار نشاندن دادگری اجتماعی را در چارچوبی دموکراتیک فراهم می‌سازد. دولت رفاه دموکراتیک، با محدود کردن تمرکز قدرت و نیروبخشیدن به نهادهای مردمی، به شهروندان اجازه می‌دهد تا در ساختارهای تصمیم‌گیری همراهی کنند.

ایدئولوژی مقاومت عبدالکریمی، اما بی بهره از این آغازه های بنیادین است. او با تکیه بر نقد وضعیت موجود، به جای تمرکز بر گسترش سپهر همگانی و چندگانگی دموکراتیک، انگاره ای از جامعه فراپیش می نهد  که در آن جایگاه گفت‌وگو و همیاری و هم آوازی اجتماعی نادیده گرفته شده است. این رویکرد نه‌تنها سازوکارهای بایسته برای پیدایش همترازی میان قدرت دولت و آزادی فردی را پیش نمی‌نهد، بلکه از شناسایی و نیروبخشی به سپهرهایی که شهروندان بتوانند در آن‌ها آزادانه به کنش و همراهی بپردازند نیز چشم می پوشد. از این‌ رو، ایدئولوژی او به جای نیروفزایی به همزیستی دموکراتیک، بر تضادهای قدرت و واکنشگری اجتماعی پای می فشرد.

با این حال، ایده دولت کوچک لیبرال در برابر ایدئولوژی دولت استوار بر “جبهه مقاومت” عبدالکریمی با تناقضی آشکار روبه‌رو می‌شود. عبدالکریمی از یک سو به نقد نظام‌های بزرگ و پیچیده‌ای می‌پردازد که از دید  او نماینده بیدادگری بین المللی هستند، اما از سوی دیگر، ایده مقاومت او به دولتی متمرکز و سنگین نیاز دارد که برای ایستادگی در برابر فشارهای خارجی، کنترل و تمرکز قدرت بیشتری را به کار گیرد. در این ایدئولوژی، نه سپهر همگانی وجود دارد، نه چندگانگی و پذیرش چندگونگی دموکراتیک، بلکه همه چیز به خدمت یک ایده یک‌دست و همگن درمی‌آید که هرگونه ناهمگونی یا انتقاد را به تهدید تعبیر می‌کند. این تناقض، ریشه در نادیده گرفتن پویایی میان آزادی فردی و قدرت دولتی دارد.

ایدئولوژی مقاومت عبدالکریمی از گسترش دولت رفاه فراتر می‌رود و به دولتی نیازمند است که نه‌تنها در حوزه اقتصاد، بلکه در سپهر اجتماعی و فرهنگی نیز قدرت بی هماورد داشته باشد. او با نقد وضعیت موجود جهانب، به جای آنکه سپهر همگانی و چندگانگی دموکراتیک را گسترش دهد، ساختاری متمرکز و تک‌آواز را پیشنهاد می‌کند که در آن شهروندان جایگاهی آزاد و خود-ایستا ندارند. دولت در این ساختار، به ابزاری برای به بار نشاندن ایدئولوژی مقاومت تبدیل می‌شود که به جای نیروبخشی به کنشگری و آزادی شهروندان، آنان را به وابستگان و سرسپردگانی تبدیل می‌کند که باید در خدمت یک هدف واحد قرار گیرند. در چنین چارچوبی، نه‌تنها آزادی فردی بلکه گنجایش جامعه برای گفت‌وگو و همزیستی دموکراتیک نیز از میان می‌رود. بدین سان، ایدئولوژی عبدالکریمی نه جایگزینی برای دولت رفاه دموکراتیک فراپیش می‌نهد و نه می‌تواند تناقض میان تمرکز قدرت و گفتمان آزادی را چاره ساز باشد.

هرچند هایک و آرنت از ایستارهایی سر به سر ناهمسان به دولت رفاه و ساختارهای قدرت می‌نگرند، اما در یک نکته هم بهره اند: هرگونه تمرکز قدرت، چه در کالبد دولت رفاه و چه در شکل ایدئولوژی‌های تک صدا و تمامیت‌خواه، آزادی فردی را تهدید می‌کند. هایک این مسئله را از زاویه اقتصادی واکاوی می‌کند و نشان می‌دهد که دولت‌های بزرگ با ایجاد وابستگی، مسئولیت‌پذیری فردی و نظم خودجوش را ناتوان می‌کنند. آرنت اما، از دیدگاهی فلسفی، بر آن است که تمرکز قدرت و مشروعیت‌بخشی به خشونت و تک صدایی، نه‌تنها آزادی، بلکه چندگانه گرایی را نیز از میان می‌برد.

هرچند این دو نقد از مسیرهای ناهمگونی بر عبدالکریمی وارد می‌شوند، اما در یک نکته همداستانند: او با نادیده گرفتن پیامدهای تمرکز قدرت، هم به آزادی آسیب می‌رساند و هم سپهر همگانی را دچار خدشه می‌کند. او با فراموش کردن پیامدهای تمرکز قدرت، هم به آزادی گزند می‌رساند و هم سپهر همگانی را محدود می‌کند. اما آرنت، ناساز  با هایک، راه برون‌رفت را در کنش همگانی و بازآفرینی گستره های همگانی می‌داند، جایی که آزادی و مسئولیت فردی می‌توانند به چهری راستین و پایدار نمود پیدا کنند.

از دیدگاه آرنت، هرگونه دگرگونی راستین و پایدار تنها در بستر آزادی، چندگانه گرایی، و کنش سیاسی همگانی ممکن است. بحران‌های جهان مدرن، چه در خاورمیانه و چه در دیگر نقاط جهان، نیازمند بازتعریف سپهرهای همگانی و نیرومندسازی ارزش‌های انسانی است، نه ایستادن زیر پرچم کسانی مانند اسماعیل هنیه، یحیی سنوار و قاسم سلیمانی که  به جای نیرومندسازی سپهر همگانی، ارزش‌های انسانی را تنها در زیر سایه ایدئولوژی‌های تک حزبی و خشونت‌گرا فهم می کنند. از دید آرنت، چنین رویکردهایی نه‌تنها آزادی و چندگانگی را سرکوب می‌کنند، بلکه توان هرگونه کنش سیاسی راستین را از میان برمی‌دارند. در جهانی که آکنده آشوب ها و آشفتگی هاست ، بازسازی سپهرهای همگانی باید بر پایه گفت‌وگو، همیاری آزادانه و پذیرش گونه گونگی   مردمان باشد نه با ستایش گزافگونه و  تقدیس رهبران و ایدئولوژی‌هایی که سرانجامی جز ویرانی و براندازی آزادی در سپهر همگانی ندارند.  عبدالکریمی، با نادیده گرفتن از این آغازه های بنیادین، از مسیر چاره اندیشی برای  بحران‌ها دور می شود  و در عمل به ژرفابخشی گرفتاری ها و بحران‌ها یاری می رساند.

هانا آرنت در اندیشه‌ خود، جهان مدرن را نه به‌سان ساختاری ایستا و تک‌سویه، بلکه به‌سان میدانی پیچیده، پویا و دگرگشت پذیر می‌بیند که در آن جهانی‌شدن و همکاری های بین‌المللی می‌توانند در مسیر گسترش آزادی و تفاهم به کار گرفته شوند.

هانا آرنت، ناساز با بسیاری از نظریه‌پردازان که مدرنیته را صرفاً به‌سان یک دوره تاریخی یا یک مجموعه از ساختارهای ایستا تفسیر می‌کنند، آن را به‌سان میدانی می‌نگرد که همواره در کار دگرگشت و دگرگونی است. از دید او، جهان مدرن با همه پیچیدگی‌ها و چالش‌هایش، بستری برای آفرینش فرصت‌های تازه است.

آرنت جهانی‌شدن را نه به‌سان نیرویی تهدیدکننده یا یک‌دست‌کننده، بلکه به‌سان امکانی برای آفریدن سپهر گفت‌وگو و درک چندسویه میان فرهنگ‌ها می‌بیند. او بر این باور است که همکاری های بین‌المللی می‌توانند کشورها را از گوشه گیری و تنها ماندگی بیرون کشیده و راه را برای گسترش آزادی‌های سیاسی و انسانی هموار سازند. در این میدان، آرنت آزادی را نه به‌معنای فردگرایی بیش خواهانه، بلکه به‌سان توانایی کنش جمعی و مسئولیت‌پذیری در سپهر همگانی تعریف می‌کند.

برای آرنت، پویایی و دگرگونی جهان مدرن تنها هنگامی می‌تواند به برآیندهایی سازنده بینجامد که جوامع بشری به چندگانگی فرهنگی و چندگونگی انسانی ارج بگذارند و به‌جای زدودن ناهمگونی ها، آن‌ها را به‌سان منبعی برای غنای اجتماعی بپذیرند. او بر ارزشمندی گفت‌وگوی آزاد و دموکراتیک پافشاری می کند، زیرا تنها از راه همراهی کنشگرانه همگان در تصمیم‌گیری‌های سیاسی و اجتماعی است که می‌توان از بحران‌ها گذر کرد. در نگاه آرنت، جهانی‌شدن و همکاری بین‌المللی باید بر پایه ارجگذاری دوسویه، پذیرش مسئولیت‌های مشترک و تلاش برای فهم ناهمگونی ها ریخت بگیرد. این دیدگاه، مدرنیته را نه به‌سان فرآیندی بحران‌زا، بلکه به‌سان میدانی برای رشد، نوآوری و بازیابی ارزش‌های انسانی تصویر می‌کند.

آرنت،  هم‌راستا با فردریش فون هایک، به جدایی بنیادین میان آزادی و سلطه باور داشت. هایک در اندیشه خود هشدار می‌دهد که هرگاه قدرت‌های متمرکز، چه اقتصادی و چه نظامی، عرصه‌های فردیت و خودفرمانی را نابود کنند، زمینه‌ای برای زوال آزادی فراهم می‌آید. هرچند آرنت بر کنش همگانی و هایک بر آزادی فردی تأکید دارند، هر دو بر این نکته هم‌داستان‌اند که آزادی، خواه در سپهر همگانی و خواه در اقتصاد، بدون جلوگیری از تمرکز قدرت و ایجاد فضای گوناگونی و گفت‌وگو، امکان‌پذیر نخواهد بود.

از چنین نگرگاه های لیبرالی، یکی از جدی‌ترین انتقادها به ایستار عبدالکریمی، انتقاد به ستایش گستاخانه و بی پروای او از نیروهای نظامی و ایدئولوژیک، مانند سپاه پاسداران و حزب‌الله، به‌سان تنها “نیروی نفی” در برابر آپاراتوس نظام سلطه جهانی است. این رهیافت که نظامیگری را به‌سان ابزاری مشروع برای دگرگونی در خاورمیانه می نمایاند، از نگرگاه آرنت، نه‌تنها چونان تهدیدی برای آزادی و مسئولیت انسانی، بلکه همچون دلیلی برای گسترش سلطه و سرکوب، به چندگانه گرایی و دموکراسی گزند می رساند. آرنت بر آن است  که مشروعیت‌بخشی به خشونت و نظامی‌گری، حتی با آهنگ پیکار با بی‌دادگری، به نابودی آهسته سپهر همگانی می‌انجامد، سپهری که شرط بنیادین آزادی، تفاوت‌پذیری، و گفت‌وگوی اجتماعی است. او هشدار می‌دهد که چنین رهیافتی، نه‌تنها ساختارهای قدرت را بازتولید می‌کند، بلکه جامعه را به سوی تک آوایی و دیکتاتوری سوق می‌دهد. در این میان، به جای فراهم‌آوردن بستری برای دگرگونی پایدار و انسانی، تک آوایی و نظامی‌گری ساختارهای اجتماعی را ویران کرده و به بحران‌های جدیدی دامن می‌زند.

آرنت آشکارا بیان می‌دارد که خشونت و قدرت مفاهیمی ناسازگون و گردنیامدنی هستند. قدرت از همکاری آزادانه و کنش همگانی انسان‌ها سرچشمه می‌گیرد، در حالی که نظامی گری یک نیروی ویرانگر و سرکوبگر است که برای دست یافتن به هدف های خود از هر گونه ابزار خشونت و سرکوبی بهره می جوید. گروه‌هایی که عبدالکریمی به‌سان نمادهای “نفی” از آن‌ها یاد می‌کند، نه‌تنها سپهر همگانی را ویران می‌کنند، بلکه به‌جای ساختن چیزی جدید، سد راه  هرگونه دگرگونی راستین و پایدار در جامعه می‌شوند.

افزون بر این، آرنت هشدار می‌دهد که ایدئولوژی‌های تمامیت‌خواه با ادعای درک بی چند و چون حقیقت، چندگانه گرایی را از میان بر می دارند و جامعه را به سوی سپهری یک‌صدا و بسته رهنمون می شوند. گروه‌های نظامی که عبدالکریمی از آن‌ها ستایش می‌کند، درست چنین کارکردی دارند: زدودن ناهمگونی ها و خاموش کردن آواز دگراندیشان.

از دیدگاه آرنت، مشروعیت‌بخشیدن به تک آوایی، حتی در برابر نظام‌های ظاهراً بیدادگرانه، به آهستگی به نابودی  آزادی و شکل‌گیری ساختاری سرکوب‌گر و دیکتاتوری خواهد انجامید. عبدالکریمی، با چشم برگرفتن از این نکته سرنوشت ساز، در عمل به نیروبخشی به ایدئولوژی خشونت و توتالیتاریسم یاری می رساند و به‌جای یافتن راهی برای گشودن دریچه‌های آزادی، خود زمینه‌ساز پدید آمدن استبدادی نوین می شود.

محور دیگر انتقاد عبدالکریمی، تاختن به “آپاراتوس نظام سلطه جهانی” و نمایاندن روشنفکران به‌سان ابزاری در خدمت این نظام است. او بحران مدرنیته و بغرنج های روشنفکران را نه به‌سان انتخاب‌های فردی و اجتماعی در اثر تغییر بنیادین ساختارهای فرهنگی و اقتصتدی ، بلکه به نیرویی برونزاد و قدرتمند نسبت می‌دهد.

بحران مدرنیته از دید بسیاری از اندیشمندان، نتیجه دگرگونی‌های بنیادی در ساختارهای فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی است که خود برآمده از گزینش های فردی و همگانی انسان‌ها بوده‌اند. این بحران‌ها، مانند گسترش مصرف‌گرایی، گسست از سنت‌های پیشین، و اولویت یافتن سودهای فردی بر ارزش‌های گروهی، فرآورده فرآیندهای درونی جوامع مدرن‌اند. دگرگونی هایی چون انقلاب صنعتی، پیشرفت‌های علمی، و جهانی‌شدن، نه تنها چشم‌اندازهای نوینی برای پیشرفت گشودند، بلکه با پیامدهایی همچون ازخودبیگانگی، شکاف‌های طبقاتی، و بحران هویت نیز همراه بودند. از این‌ رو، مدرنیته را نمی‌توان صرفاً به‌سان برآیند فشارهای خارجی یا توطئه نیروهای برون‌زاد تبیین کرد؛ بلکه این روند، بازتابی از گزینش ها و کنش‌های انسان‌ها در رویارویی با امکانات و محدودیت‌های جدید بوده است.

عبدالکریمی اما این بحران‌ها را از دیدگاهی دیگرسان می‌نگرد و آن‌ها را به “آپاراتوس نظام سلطه جهانی” و نیرویی برون‌زاد نسبت می‌دهد. از این چشم انداز، روشنفکران نیز به ابزارهایی در خدمت این نظام بدل شده‌اند و نقش آفریننده یا انتقادی خود را از دست داده‌اند. این دیدگاه، با تمرکز بر نیروهای خارجی و قدرتمند، سهم گزینش های فردی و اجتماعی را در شکل‌گیری بحران‌های مدرنیته نادیده می‌گیرد.

درحالی‌که از نگاه آرنت، کنش سیاسی و همکاری در سپهر همگانی می‌تواند پاسخی به این بحران‌ها باشد، عبدالکریمی بیشتر بر دوگانگی های دوقطبی و نیروی سلطه‌گر پای می فشرد، که این رویکرد، خود می‌تواند به بازتولید واکنشگری و بی‌کنشی در برابر چالش‌های مدرن می انجامد.

پس از دید آرنت، عبدالکریمی ، گونه ای دریافت ساده‌ و تنک مایه از مدرنیته دارد که از درک ریشه‌های ژرف و راستین بحران بازمی‌ماند. او پافشاری می‌کند که بحران‌های مدرن، بیش از آنکه بر آیند گونه ای آپاراتوس سلطه باشند، فرآورده دگرگونی بنیادین در نگرش انسان‌ها به جهان و زندگی اجتماعی هستتد. آرنت به‌جای به‌دنبال “دشمن فرضی” گشتن، بر نقش کوشای فرد در ریخت بخشیدن به شرایط اجتماعی و ساختارهای جدید پای می فشارد.

وی بر آن‌است که جهانی‌شدن و همکاری های بین‌المللی، اگر به‌درستی مدیریت شوند، می‌توانند به‌جای زاییدن سلطه، به گسترش آزادی و هم آوایی میان ملت‌ها کمک کنند. او این فرآیند را فرصتی برای بازآفرینی معنا و بازسازی ارزش‌های انسانی می‌داند، نه تهدیدی برای از دست‌دادن هویت یا خودفرمانی.

عبدالکریمی، با نمایاندن روشنفکران به‌سان قربانیان این “آپاراتوس”، در عمل مسئولیت فردی و اجتماعی آن‌ها را نادیده می‌گیرد. اما از دیدگاه آرنت، روشنفکران نه‌تنها نباید بهانه‌ای برای گریز از مسئولیت خود پیدا کنند، بلکه باید همچون پیشگامان بازسازی جامعه، در ساخت سپهرهای همگانی، باز زایش و آرایش فرهنگ، و پرمایه‌سازی گفت‌وگوهای اجتماعی نقشی پویا و سرنوشت ساز دارند.

ایستار عبدالکریمی، اگرچه در نگاه نخست سنجش‌گرانه و پرسش‌گرانه می‌نماید، در حقیقت رونوشت برداری ساده و بی‌مایه ای از واکاوی‌های کلیشه‌ای و مشروعیت‌بخشی به نگرش‌های خشونت‌آمیز است. او به‌جای پیشنهادهایی بر پایه همکاری جمعی، گفت‌وگو و بازسازی سپهر همگانی، به پشتیبانی از دیدگاهی بسته و خودکامانه می‌پردازد که نه تنها توان پاسخ‌گویی به گرفتاری‌های جهانی را ندارد، بلکه خود بر بغرنج ها و دشواری‌ها می‌افزاید.

بحران مدرنیته از دید بسیاری از اندیشمندان، نتیجه دگرگونی‌های بنیادی در ساختارهای فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی است که خود برآمده از گزینش های فردی و همگانی انسان‌ها بوده‌اند. این بحران‌ها، مانند گسترش مصرف‌گرایی، گسست از سنت‌های پیشین، و اولویت یافتن سودهای فردی بر ارزش‌های گروهی، فرآورده فرآیندهای درونی جوامع مدرن‌اند. دگرگونی هایی چون انقلاب صنعتی، پیشرفت‌های علمی، و جهانی‌شدن، نه تنها چشم‌اندازهای نوینی برای پیشرفت گشودند، بلکه با پیامدهایی همچون ازخودبیگانگی، شکاف‌های طبقاتی، و بحران هویت نیز همراه بودند. از این‌ رو، مدرنیته را نمی‌توان صرفاً به‌سان برآیند فشارهای خارجی یا توطئه نیروهای برون‌زاد تبیین کرد؛ بلکه این روند، بازتابی از گزینش ها و کنش‌های انسان‌ها در رویارویی با امکانات و محدودیت‌های جدید بوده است.

عبدالکریمی اما این بحران‌ها را از دیدگاهی دیگرسان می‌نگرد و آن‌ها را به “آپاراتوس نظام سلطه جهانی” و نیرویی برون‌زاد نسبت می‌دهد. از این چشم انداز، روشنفکران نیز به ابزارهایی در خدمت این نظام بدل شده‌اند و نقش آفریننده یا انتقادی خود را از دست داده‌اند. این دیدگاه، با تمرکز بر نیروهای برونزاد و قدرتمند، سهم گزینش های فردی و اجتماعی را در پیدایش بحران‌های مدرنیته نادیده می‌گیرد.

درحالی‌که از نگاه آرنت، کنش سیاسی و همکاری در سپهر همگانی می‌تواند پاسخی به این بحران‌ها باشد، عبدالکریمی بیشتر بر دوگانگی های دوقطبی و نیروی سلطه‌گر پای می فشرد، که این رویکرد، خود می‌تواند به بازتولید واکنشگری و بی‌کنشی در برابر چالش‌های مدرن می انجامد.

پس از دید آرنت، عبدالکریمی، گونه ای دریافت ساده‌ و تنک مایه از مدرنیته دارد که از درک ریشه‌های ژرف و راستین بحران بازمی‌ماند. او پافشاری می‌کند که بحران‌های مدرن، بیش از آنکه بر آیند گونه ای آپاراتوس سلطه باشند، فرآورده دگرگونی بنیادین در نگرش انسان‌ها به جهان و زندگی اجتماعی هستتد. آرنت به‌جای به‌دنبال “دشمن فرضی” گشتن، بر نقش کوشای فرد در ریخت بخشیدن به شرایط اجتماعی و ساختارهای جدید پای می فشارد.

وی بر آن‌است که جهانی‌شدن و همکاری های بین‌المللی، اگر به‌درستی مدیریت شوند، می‌توانند به‌جای زاییدن سلطه، به گسترش آزادی و هم آوایی میان ملت‌ها کمک کنند. او این فرآیند را فرصتی برای بازآفرینی معنا و بازسازی ارزش‌های انسانی می‌داند، نه تهدیدی برای از دست‌دادن هویت یا خودفرمانی.

عبدالکریمی، با نمایاندن روشنفکران به‌سان قربانیان این “آپاراتوس”، در عمل مسئولیت فردی و اجتماعی آن‌ها را نادیده می‌گیرد. اما از دیدگاه آرنت، روشنفکران نه‌تنها نباید بهانه‌ای برای گریز از مسئولیت خود پیدا کنند، بلکه باید همچون پیشگامان بازسازی جامعه، در ساخت سپهرهای همگانی، باز زایش و آرایش فرهنگ، و پرمایه‌سازی گفت‌وگوهای اجتماعی نقشی پویا و سرنوشت ساز دارند.

ایستار عبدالکریمی، اگرچه در نگاه نخست سنجش‌گرانه و پرسش‌گرانه می‌نماید، در حقیقت رونوشت برداری ساده و بی‌مایه ای از واکاوی‌های کلیشه‌ای و مشروعیت‌بخشی به نگرش‌های خشونت‌آمیز است. او به‌جای پیشنهادهایی بر پایه همکاری جمعی، گفت‌وگو و بازسازی سپهر همگانی، به پشتیبانی از دیدگاهی بسته و خودکامانه می‌پردازد که نه تنها توان پاسخ‌گویی به گرفتاری‌های جهانی را ندارد، بلکه خود بر بغرنج ها و دشواری‌ها می‌افزاید.

کشاکش میان نگرش‌های عبدالکریمی و آرنت به‌ویژه در شیوه واکاوی بحران‌های جهانی و فرآیندهای اجتماعی به‌آشکاری نمایان می‌شود. عبدالکریمی با رویکردی که پیچیدگی‌های تاریخی، فرهنگی و اجتماعی جهان مدرن نادیده  می گیرد است، بحران‌ها را به یک ساختار واحد و یک‌سویه کاهش می‌دهد که تنها از چشم اندازی پیکارجویانه و خشونت‌آمیز تبیین پذیر است. او نه تنها به گفت‌وگوی دموکراتیک و همکاری جمعی باوری ندارد، بلکه بر ساختارهای بسته و خودکامانه پافشاری می‌کند که توانایی چاره اندیشی برای گرفتاری های جهانی را ندارند. در برابر، آرنت بر بایستگی توجه به چندگانگی فرهنگی و اجتماعی و همچنین مسئولیت‌های همگانی پافشاری می کند و بر آن است که تنها در چنین سپهری است که بحران‌ها می‌توانند با همکاری و همگامی دموکراتیک به راه‌چاری پایدار برسند.

از این‌رو، واکاوی آرنت موشکافانه‌تر و بازتر است، زیرا به فرآیندها و پیچیدگی‌های واقعیت‌های اجتماعی و جهانی و ضرورت هم‌بهرگی و همیاری‌های انسانی در رویارویی با بحران‌ها توجه می‌کند. در نگاه آرنت، این فرآیندهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی تنها در صورتی می‌توانند برآیندی سازنده داشته باشند که بر همگامی دموکراتیک، ارج‌گذاری به چندگونگی فرهنگی و انسانی و پذیرش مسئولیت‌های همگانی پای فشاری شود.

در نگاه آرنت، این فرآیندها تنها در صورتی می‌توانند نتیجه‌ای سازنده به بار آورند که بر همراهی دموکراتیک، ارزجگذاری به چندگونگی فرهنگی و انسانی و پذیرش مسئولیت‌های مشترک تأکید شود. در برابر، عبدالکریمی تصویری پوسته نگر، ساده‌اندیشانه و فروکاست گرایانه از جهان مدرن فراپیش می نهد که در آن بحران‌ها به یک نیروی یگانه، “آپاراتوس نظام سلطه جهانی”، کاهش می‌یابد، بی‌آنکه به پیچیدگی‌های تاریخی، اجتماعی و فرهنگی آن توجه کند.

آرنت چنین واکاوی را نه تنها نابجا، بلکه خطرناک می‌داند. از نگاه او، جهان مدرن بافتاری از شبکه‌های پیچیده و  درهم‌تنیده و است که کاهش دادن آن به دو قطب فرادست و فرودست، نادیده‌گرفتن ژرفای راستین آن است.

واکاوی عبدالکریمی، به جای پرداختن به ساختار بحران‌ها، آن‌ها را به سادگی به نیروهای برونزاد و بدخواه فرو می‌کاهد. چنین نگرشی، راه را بر فهم ژرف‌تر و پذیرش مسئولیت‌های انسانی و اجتماعی می‌بندد و در پایان کار، زمینه‌ساز گسترش ناامیدی و بی‌کنشی در میان مردم می‌شود.

عبدالکریمی در واکاوی خود از بحران‌های مدرن، به نگرشی فروکاست‌گرایانه و دوقطبی دست می یازد که جهان را به رویارویی میان نیروهای “نظام سلطه” و نیروهای “نفی‌کننده” فرو می‌کاهد. این نگرش سرسری و خطرناک از دید آرنت، تنها به زدودن ناهمگونی ها  و سرکوب چندگونگی ها می‌انجامد. او پیوسته بر ارزشمندی پذیرش چندگانگی و چندگونگی و ناهمگونی در سیاست تأکید می ورزد و بر آن است که سیاست باید میدان بر هم کنش و گفت‌وگوی آزاد میان انسان های گونه گون باشد.

آرنت همچنین از خطرات ایدئولوژی‌های مطلق‌گرا سخن می‌گوید که با ساده‌سازی واقعیت و نادیده‌گرفتن پیچیدگی‌های اجتماعی و انسانی، راه را برای سرکوب و خشونت هموار می‌کنند. عبدالکریمی، با تأکید بر نیروهای ایدئولوژیک، در عمل به چنین نگرش‌های توتالیتری مشروعیت می‌بخشد و از این همین رو به شدت با  آغازه های بنیادین فلسفه آرنت بر سر ستیز است. رهیافت عبدالکریمی، از چند جهت با اندیشه آرنت ناسازگار است:

مشروعیت‌بخشی به خشونت: عبدالکریمی نیروهای نظامی و ایدئولوژی زده را ستایش می‌کند، در حالی که آرنت خشونت را تهدیدی برای آزادی و حقوق انسانی  می‌داند.

نادیده‌گرفتن همگامی همگانی: عبدالکریمی به جای پرداختن به گفتگو و دموکراسی، بر برجسته‌سازی نیروهای نظامی و باورهای ایدئولوژیک تمرکز دارد.

نبود امید: در حالی‌که آرنت بر امید و توانایی انسان‌ها برای دگرگونی تأکید دارد، عبدالکریمی تصویری نومید کننده و بسته از جهان مدرن فراپیش می‌نهد.

فروکاست گرایی ایدئولوژیک: آرنت با هرگونه نگرش ساده‌انگارانه و دوقطبی بر سر جنگ است، در حالی که واکاوی عبدالکریمی استوار بر همین مفاهیم است.

در پایان، فلسفه آرنت بر پیچیدگی، چندگونگی و امکان دگرگونی تأکید دارد، در حالی که رهیافت عبدالکریمی به ترویج نگرشی نومید کننده، ساده‌انگارانه و فروکاستگرایانه پرداخته که با آغازه های انسانی و سیاسی آرنت در کشاکش است.

تا بدین جا نقد‌ بر رهیافن بیژن عبدالکریمی  بر پایه‌ فلسفه سیاسی آرنت پیش رفت؛ رهیافتی که عبدالکریمی را به دلیل ساده‌سازی جهان مدرن و فروکاست آن به دوگانگی‌های تنک مایه به پرسش می کشید. آرنت، با تأکید بر فرآیندها و پیچیدگی‌های تاریخی و اجتماعی و سیاسی جهان مدرن، نشان داد که چگونه چنین دیدگاه‌هایی ره به ژرفای واقعیت نمی برند و تصویری کاریکاتور وار و کژ و کوژ از جهان مدرن و بحران های آن به دست می دهند. آرنت ارزش چندگونگی و ناهمگونی را به ما یادآور می شد و هشدار می‌داد که ساده‌سازی و دوقطبی‌سازی، تنها به تشدید خشونت و فروپاشی اندیشه‌های دموکراتیک می انجامد. از این چشم انداز، عبدالکریمی، نه تنها بحران‌های مدرن را به برابرنهش های کلیشه‌ای و فروکاسته میان سروران و  فرمانبرداران نفی‌کننده فرو می‌کاهد، بلکه با این کار، امکان فهم ژرف تر و دستیابی به راه‌چارهای سازنده را نیز از میان برمی‌دارد.

اما این تنها یک سوی ماجراست. عبدالکریمی نه‌ تنها از درک اندیشه های آرنت برای فهم مناسبات جهان‌ امروز درمانده است بلکه با وجود به کارگیری ایده‌های آلتوسر در سخنرانی بزرگداشت یحیی سنوار، نشان داده که اندیشه‌های این فیلسوف را نیز تحریف کرده و کژ فهمیده  است. او به جای درک ژرف  مفاهیمی چون ایدئولوژی، ساختارهای قدرت و بازتولید اجتماعی که از بنلادهای اندیشه آلتوسر هستند، این ایده‌ها را به‌گونه‌ای تنک مایه و گاه متناقض با بنیادهای اندیشه آلتوسر به‌کار برده است. این امر نه‌تنها به تحریف اندیشه‌های آلتوسر انجامیده، بلکه نشان‌دهنده گونه ای فروکاست گرایی است که ایده‌های فلسفی را ابزارگونه و تنها در راستای پیشبرد هدف های ویژه و ایدئولوژیک  به کار می گیرد و تحریف می کند.

از این رو، اکنون باید نقد دیگری را پیش ببریم؛ نقدی که  بر بنیاد ایده های آلتوسر  استوار است و نشان می‌دهد عبدالکریمی، نه تنها در درک مفاهیم بنیادین جهان مدرن و بحران های آن ناکام بوده، بلکه در برداشت از نظریه آپاراتوس ایدئولوژیک آلتوسر نیز دچار تحریف و کژفهمی شده است. او این مفهوم را به ریختی باژگونه به کار گرفته و آن را به ابزاری برای توجیه خشونت و مشروعیت‌بخشی به نهادهای ایدئولوژیک-نظامی تبدیل کرده است. از این پس، به بررسی موشکافانه تر این دژبرداشت‌ها خواهیم پرداخت و نشان خواهیم داد که چگونه این نگرش‌ها، به جای پیکار با سلطه، خود به بازتولید آن انجامیده‌اند.

عبدالکریمی نظریه آپاراتوس ایدئولوژیک دولت را به سیمایی تحریف شده بازگو کرده است. آلتوسر این نظریه را برای افشای نقش نهادهایی چون آموزش، دین و رسانه در بازتولید سلطه فراپیش نهاده بود، نه برای مشروعیت‌بخشی به خشونت یا تقدیس نهادهای ایدئولوژیک-نظامی. گروه‌های نظامی که عبدالکریمی از آن‌ها دفاع می‌کند، ناساز با ادعای پیکار با سلطه، خود بخشی از همان سازوکار سلطه هستند و به جای رهایی، سرسپردگی های نوبنیادی پی می افکنند.

عبدالکریمی برداشت آلتوسر از مقاومت را به خشونتی بی‌معنا کاهش داده است. در حالی که آلتوسر بر روشنگری و آگاهی به‌سان ابزار مقاومت تأکید داشت، عبدالکریمی از نهادهایی دفاع می‌کند (برای نمونه نیروهای سپاه قدس، نیروهای بسیج و … ) که نه تنها چرخه خشونت را بازتولید می‌کنند، بلکه خودشان به آپاراتوس‌های ایدئولوژیک تازه‌ای دگردیس شده‌اند. این گروه‌ها به جای گسترش آگاهی، فرمانبرداری، سرسپردگی و خشونت را ژرفا می‌بخشند.

عبدالکریمی مفهوم آپاراتوس ایدئولوژیک را برای توجیه خشونت و مشروعیت‌بخشی به گروه‌های نظامی دگرگون کرده است. اما آلتوسر این نظریه را برای نقد سلطه و سازوکارهای نگهبانی از آن فراپیش نهاد. دفاع عبدالکریمی از چنین نهادهایی، خود بازتولید همان سلطه‌ای است که آلتوسر بر سر آن بود که افشایش کند.

عبدالکریمی نظریه آلتوسر را در جهت توجیه نهادهایی به کار برده است که به بازتولید سلطه می‌پردازند. این گروه‌ها، با سرکوب آزادی بیان و اندیشه آزاد، به جای مقاومت در برابر نظم فرادست، سرسپردگی جدیدی می‌آفرینند که ناهمگون با هدف راستین نظریه آپاراتوس آلتوسر است.

عبدالکریمی با تحریف اهداف آلتوسر، نظریه او را به ابزاری برای توجیه خشونت تبدیل کرده است. آلتوسر به دنبال نقد ریشه‌ای سلطه بود، اما عبدالکریمی از این نظریه برای دفاع از گروه‌هایی بهره می‌گیرد که خود به بازتولید بردگی و سرسپردگی می‌پردازند.

عبدالکریمی، با دگرگون‌ساختن نظریه آلتوسر، از نهادهایی پشتیبانی می‌کند که نه آزادی، بلکه سرسپردگی، بندگی و خشونت را گسترش می‌دهند. این گروه‌ها، با زدودن اندیشه آزاد و تبدیل افراد به ابزارهای سرکوب، همان چرخه سلطه را در کالبدی تازه بازآفرینی می‌کنند.

برداشت عبدالکریمی از نگره آلتوسر، نه تنها سلطه را نقد نمی‌کند، بلکه آن را در ریختی نو استوار می‌سازد. ایستادگی راستین، همان‌گونه که آلتوسر باور داشت، نیازمند خودآگاهی و واکاوی های ژرف‌پایه است، نه توجیه آشوب یا پشتیبانی از ابزارهایی که خود بازآفرینی بندگی‌اند.

سلطه، آن سان که آلتوسر نشان می‌دهد، فرآیندی است که با ایدئولوژی، مردم را به پذیرش سازوکارهای ویژه اجتماعی و سیاسی وامی‌دارد.

این فرآیند نه تنها در گستره جهانی، که در گستره بومی نیز بررسیدنی است. برای نمونه، گروه‌هایی چون سپاه پاسداران یا حشد شعبی می‌توانند با بهره‌گیری از باورهای خود، سلطه ای بومی پدید آورند که همچون سلطه های جهانی، به بندگی و بازسازی سلطه بینجامد. عبدالکریمی، با برجسته‌سازی این گروه‌ها، از این نکته چشم  می‌پوشد که همین گروه‌ها نیز در چارچوب همین سازوکارهای ایدئولوژیک به سروری جویی دست می یازند.

عبدالکریمی، خشونت گرایی را، برچسبی می داند که نظام سلطه بر این گروه ها زده است.  اما از دیدگاه آلتوسر، خشونت ابزاری است که از راه ایدئولوژی، پنهان یا بازتعریف می‌شود. گروه‌هایی که عبدالکریمی از آنها پشتیبانی می‌کند، حتی اگر خشونت خود را “مقاومت مشروع” بنامند، در عمل همانند سایر آپاراتوس‌های ایدئولوژیک از آن برای استوار سازی قدرت خود بهره می‌جویند. از این رو، ادعای عبدالکریمی استوار بر اینکه این گروه‌ها خشونت‌گرا نیستند، در حقیقت گونه ای بازتعریف ایدئولوژیک از خشونت است. این گروه‌ها خشونت را به سان ابزاری برای زورآور ساختن ایدئولوژی خود به کار می‌برند، نه برای آزادی.

عبدالکریمی این گروه‌ها را همچون “مقاومت‌کنندگان راستین” می نمایاند، اما آلتوسر بر آن است که این گروه‌ها خود بخشی از چرخه سلطه هستند. این گروه‌ها، حتی اگر در برابر سلطه جهانی ایستادگی کنند، سرانجام، آپاراتوس‌های نوی بنیان می نهند که افراد را تحت کنترل ایدئولوژیک خود می‌گیرند. از این رو، آنها نه تنها نیروی برانداختن سلطه نیستند، بلکه نیروی پایداری سلطه در لایه ای دیگرند.

عبدالکریمی بر آن است که گروه‌هایی مانند حشد شعبی، حوثی ها، فاطمیون، زینبیون یا سپاه پاسداران قربانی برچسب‌های ایدئولوژیک نظام سلطه جهانی هستند. اما از دیدگاه آلتوسر، این گروه‌ها خود از همان سازوکارهای ایدئولوژیک بهره می برند تا مشروعیت و قدرت و جایگاه خود را استوار کنند. ایدئولوژی این گروه‌ها، مانند ایدئولوژی هر نظام سلطه‌گر دیگری، با ساختن “دشمن” و بازتعریف مفاهیمی چون خشونت و ایستادگی، مشروعیت خود را بنیاد می نهند. از همین رو، عبدالکریمی با دفاع از این گروه‌ها، در واقع از بازتولید همان نظام سلطه‌ای پشتیبانی می‌کند که به آن می تازد.

ایستادگی راستین، از نگرگاه آلتوسر، به معنای افشای ایدئولوژی ها و پدید آوردن آگاهی است. گروه‌هایی که عبدالکریمی از آنها پشتیبانی می‌کند، به جای  آگاهی آفرینی، ایدئولوژی‌های نویی می سازند  که مردم  را در چارچوب‌های تازه به بندگی می‌کشند. این ایدئولوژی‌ها از ابزارهایی مانند قومگرایی، مذهب و دوگانه های همستیز بهره می گیرند تا قدرت خود را پابرجا نگاه دارند. این سازوکارها هیچ دگرسانی با سازوکار ایدئولوژیک نظام سلطه جهانی ندارند.

عبدالکریمی با بهره برداری ناشایست از نظریه آلتوسر، به دفاع از گروه‌هایی می‌پردازد که خود نمونه‌های تازه ای از آپاراتوس‌های ایدئولوژیک هستند. این گروه‌ها، حتی اگر در ظاهر دشمن سلطه جهانی باشند، در عمل به بازتولید سلطه در لایه ای دیگر می‌پردازند. آلتوسر بر این باور است که مقاومت راستین تنها از راه نقد ریشه‌ای ایدئولوژی و شکستن چرخه سلطه ممکن است، نه با جایگزینی یک آپاراتوس ایدئولوژیک با آپاراتوس ایدئولوژیک دیگر.

خشونت، از دیرباز ابزاری بنیادین برای برپایی، بازتولید و پایایی سلطه بوده است؛ سلطه ای که نه‌تنها در ساختارهای آشکار سلطه، بلکه در ژرفای همه مناسبات نیروها رخ می‌نهد. آلتوسر بر آن است که این نظم بر دو بنیاد استوار است: سازوبرگ سرکوبگر دولت و سازوبرگ ایدئوژیک آن. این دو، همچون دو ستون به هم‌پیوسته، در پیوندی ناگسستنی، افزون بر نگاهبانی از نظام سلطه، سازوکار پنهان دربندسازی را نمایندگی می‌کنند.

سازوکار سرکوبگر دولت، نمایانگر رویه آشکار و خشن سلطه است. این سازوکارها که در نیروهای نظامی، دژبانی ها، زندان‌ها و دیگر ابزارهای سرکوب خشن نمود پیدا می‌کنند، با زور و فشار، فرمان‌پذیری را بر همگان زورآور می سازند. این ابزارها تنها به وادارسازی آشکار بسنده نمی‌کنند؛ بلکه با درونی‌سازی ترس، جان‌ها را نیز در بند می‌کشد. ترسی که در دل‌ها رخنه می کند، زنجیری نادیدنی است که نیرومندتر از هر ابزار سرکوبی، اندیشه ها و کردارها را لگام می زند.

در سوی دیگر، سازوکار ایدئولوژیک دولت است که در پوششی نرم‌تر، به ژرفای جان‌ها رخنه می کند. نهادهایی چون آموزشگاه‌ها، باورگاه‌ها، رسانه‌ها و حتی هنر، نه‌تنها نقش آموزش یا پرورش را بازی می‌کنند، بلکه اندیشه‌ها و ارزش‌هایی را به کار می‌گیرند که همسو با پاسداری از سلطه و ناسازگار با آزادی درونی‌اند. اینجا، ابزارهای نرم‌تر، بی‌هیچ فشار آشکار، روان‌ها را به بند می‌کشند و فرمانبرداری را بی‌هیچ فشار فیزیکی زورآور می سازند.

آنچه این دو سازوکار را به هم پیوند می‌زند، درهم‌آمیختگی ژرف خشونت و اندیشه است. خشونت آشکار، همچون تیغی برنده، فرمانبرداری را بر تن‌ها تحمیل می‌کند؛ درحالی‌که اندیشه، چون زنجیری زرین، همان فرمانبرداری را در اندیشه‌ها حوشنما و گریزناپذیر جلوه می‌دهد. این دوگانگی، چرخه‌ای پدید می‌آورد که در آن سلطه هم پاس داشته می‌شود، هم در ریخت‌هایی نو بازتولید می‌شود.

گروه‌هایی همچون سپاه پاسداران و حماس، اگرچه در چهره، داوکارِ ستیز با نظام های سلطه بین المللی اند، در عمل گرم کار بازسازی سلطه هایی از همان گونه اند. این گروه‌ها، با بهره‌گیری از ابزارهای سرکوب خشن، خشونت را در ریختی دیگر به کار می‌گیرند؛ و در کنار آن، با ترفندهای ایدئولوژیک، ارزش‌ها و باورهایی را می‌پراکنند که تنها به تنگ شدن میدان آزادی می‌انجامد.

این گروه‌ها از خشونت، نه برای درهم‌شکستن زنجیرها، بلکه برای برپایی نظمی تازه بهره می‌برند که در بنیاد، همان الگوی سلطه دیرینه و دیریاز را بازآفرینی می‌کند. جنگ‌ها، ترورها و سرکوب‌ها، بازتاب‌هایی نوین از همان منطق پایدار سلطه هستند؛ منطقی که به جای گستردن افق‌ها، تنها مرزهای تازه‌ای برای بندگی می‌سازد.

ایدئولوژی این گروه‌ها نیز، به‌جای گشودن دریچه ای آزاد، دژهای باشکوهی برای بندگی برپای می‌دارند. روایت‌های دینی، قومی یا خیالی ضدسلطه، به‌جای آنکه در خدمت بیداری باشند، به ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به نیروهای سلطه تبدل می‌شوند. از این‌رو، سازوکار ایدئولوژیک آنان، نه برای گریز از سلطه، بلکه برای دگرسان‌سازی آن به‌کار گرفته می‌شود.

کارکرد چهره‌هایی چون قاسم سلیمانی و گروه‌هایی چون حماس، گواه آشکاری بر این چرخه است. قاسم سلیمانی، با تکیه بر توان و نیروی نظامی، گستره نفوذ ایران را در منطقه با خشونت گستراند؛ درحالی‌که سازوکارهای ایدئولوژیک این کردارها را در نقاب مقاومت و آزادگی پنهان می‌ساخت. حماس نیز، با هم آمیزی خشونت نظامی و تبلیغ مذهبی، به‌جای آزادسازی فلسطین، تنها نیروی سلطه خود را استوار ساخت.

خشونت، اگر نتواند از منطق سلطه فراتر رود، هیچ‌گاه ابزار رهایی نخواهد بود. گروه‌هایی که نقاب مقاومت بر چهره دارند اما چرخه سلطه را بازآفرینی می‌کنند، به‌جای گشودن دریچه های رادی، آزادی و آزادگی، درهای زندانی تازه را به روی مردمان می‌گشایند. رهایی راستین، در گسستن از این چرخه و بازنگری در بنیادهای سلطه و سروری نهفته است؛ کاری که این گروه‌ها، در سرشت خود، توان انجامش را ندارند.

عبدالکریمی، انسان را از جایگاه بلند سوژه ای ارزیاب به ابزاری در خدمت ایدئولوژی کاهش می‌دهد. گویی سوژه نه هدفی در خود، که ابزاری است در خدمت ایدئولوژی مقاومت. چنین دیدگاهی نه‌تنها انسان را جایگاه سوژگی فرو می کشد، که روح آزادی را با سود و سلطه سودا می کند.

با این رهیافت، عبدالکریمی و همپیالگانش در برابر ستارها و نداها و مهساها و نیکاهایی رده بر می کشند  که با ایستادگی در برابر بی‌دادگری، این پیام جاودانه را به ما یادآور شدند که؛ “ایدئولوژی مقاومت” خود می تواند به ابزاری تبدیل شود در دست سروری جویان، برای در هم شکستن مقاومت های راستین مردمان.

عبدالکریمی هم پا و همسخن با کسانی چون زیدآبادی، در همداستانی با سرکوبگران و با عادی سازی شر، تلاش دارد صدای آزادی‌خواهی مردم را خاموش کند. او جنبش‌های مردمی را، که با خویشتنداری و مقاومت آرام پیش می‌روند، در تریبون های خود به پایه خشونتی برابر با سروری جویان برمی کشد و بدین سان به جای ایستادن در کنار مقاومت گران راستین جامعه اش، با سرکوبگران آنان همدست می شود. سرکوبگرانی که در هم شکستن مقاومت های مردم را با “ایدئولوژی مقاومت” توجیه می کنند.عبدالکریمی، همدوش با کسانی چون زیدآبادی، نه‌تنها در عادی‌سازی شر شریک است، بلکه هم‌نوا با سرکوبگران، تلاشی آشکار دارد تا فریاد آزادی‌خواهی مردمی را که از دل زخم‌ها و زنجیرها برخاسته، در نطفه خفه کند. او جنبش‌هایی را که با آرامشی شکوهمند و مقاومتی استوار، اما بی‌خشونت، در برابر دستگاه سروری ایستاده‌اند، در تریبون‌های خود به خشونتی برابر با سرکوبگران فرو می‌کاهد. بدین‌گونه، به‌جای همدلی با شریف‌ترین فرزندان این خاک، در صف آنانی می‌ایستد که باتوم‌هایشان نام عدالت را بر پیشانی خود حک کرده‌اند، اما جان‌ها را در خاک فرو می‌کنند.

فراموش نکنیم‌ این داستان  گزنده، تلخ و زخم‌زننده را که درست در همان هنگامه‌ای که مزدوران نظام در خیابان‌های نازی‌آباد، با باتوم، شوکر، چکمه، گلوله، گاز اشک آور و دیگر ابزارهای سرکوب، حتی پیرمردان و پیرزنان رهگذر را در هم می کوبیدند، زیدآبادی در صداوسیمای‌ میلی جمهوری اسلامی، دادخواهان‌  را خشونت‌گرا خطاب می‌کرد؛ گویی آواز‌ نفرینی این “شرف اهل قلم”، نه آواز انسان، که صدای تازیانه دستگاه سرکوب نظام بود؛ زبانی که در پی تقدیس خشونت و سروری، حقیقت را به زنجیر می‌کشید و فریادهای دادخواهی را در برابر چشم‌های خیره تاریخ، تحریف می‌کرد. این است عریان‌ترین جلوه همدستی با شر، آن‌گاه که قلم و زبان به جای دلداری و غمخواری ، به سفیدشویی چکمه‌های آلوده به خون می‌پردازند!

ایدئولوژی‌ای که نمایندگانش در ایران، جنبش‌هایی را که با آرامش، اما با ژرف‌ترین شورها به پیش می‌روند و آواز رسای دادگری سر می‌دهند، با باتوم، شوکر، گاز اشک‌آور، گلوله، زندان و کشتار در هم می‌شکنند و بهای سروری‌اش، جان برخی از شریف‌ترین زنان و مردان ایران بوده است، نه تنها هیچ پاسخی برای خواسته‌های برحق و انسانی مردم ندارد، بلکه در برابر موج خروشان آگاهی و اراده همگانی، تنها به ابزار سرکوب و خاموش کردن آوازها و آوازها پناه می‌برد.

با این حال، عبدالکریمی به جای نقد چنین ایدئولوژی سرکوب‌گری و بازکاوی ساختار منکوب کننده آن، با شگفتی هر چه بیشتر  همین نظام سلطه و خشونت و خداوندان زور و زر و تزویر آن را نماد مقاومت و پایداری می نمایاند ؛ برداشتی که نه تنها در فهم واقعیت‌های اجتماعی به بیراهه می رود، بلکه به فرجام به استوارسازی همان ساختارهای خشونت‌باری می‌انجامد که بر سر راه جنبش‌های آزادی‌خواهانه ایستاده‌اند.

در بیان آلتوسر، ایدئولوژی عبدالکریمی، با تکیه بر ابزارهای نظامی گری، خود بخشی از چرخه بازتولید سلطه ای است که ادعای پیکار با آن را دارد. این ایدئولوژی نه تنها آزادی را سرکوب می‌کند، بلکه با بهره گیری از زور و زوبین، تلاش دارد جامعه را در دام سلطه نگاه دارد.

اما آیا می‌توان به نام مقاومت، همان زنجیرهایی را به کار گرفت که انسان را در بند نگاه می‌دارند؟

آیا این «مقاومت» که در سایه سرکوب دگراندیشان و نادیده گرفتن سوژگی انسان، با ابزار خشونت و زور کار خود را پیش می برد،  راهی به سوی رهایی و آزادی است، یا تنها بازسازی همان نظام بندگی است که به نام «الله» و به دستاویز «مقاومت»، همیشه و همه‌جا، سپهر همگانی را به میدان جولان چکمه‌پوشان خود تبدیل می‌کند یا خیابان‌ها را به تسخیر لشگریان رمه‌واری درمی‌آورد که در هر فرصتی، به فرمان رهبر پتیاره و کودک کش، مشت های گره کرده و پر از بادشان را بر سر ایده آزادی و والایی انسانی می‌کوبند؟

و عبدالکریمی با چنان ستایشی از چنین ایدئولوژی ای سخن می گوید که گویی ایدئولوژی دلخواه او نگاره ای از زیباترین و فریباترین چهره چندگانگی و چندگونگی بشری را نگاریده و به ایرانیان ارزانی داشته است.  گویی در ایران له شده در زیر پا و نعلین دستاربندان، نه تنها تک‌آوایی وجود ندارد، بلکه زمینه‌های همگامی کنشگرانه، همبستگی،  هم‌ آوایی، هم آزمایی و همدردی مردم به رسمیت شناخته شده است. گویی قدرت جمعی، گفت‌وگو و کنش همگانی، جای خشونت عریان را گرفته‌اند. اما واقعیت چیست؟ حکومت برای رسیدن به آماج های خود، همواره به زور دست یازیده، قدرت جمعی مردم را در هم شکسته و با سلاح و سرکوب، فریادهای آزادی‌خواهانه را خاموش کرده است.

جمهوری اسلامی، در معنای راستین واژه، هیچ‌گاه “جمهور” را، به معنای چندگونگی و حضور همه مردم با همه باورها و اندیشه های ناهمگون را، به رسمیت نشناخته است. آن‌چه همواره جمهور نامیده، چیزی نبوده است جز لشکرکشی فرومایگان به خیابانها با هزینه‌های گزافی که نظام از جیب سایر مردم دزدیده است، درحالی‌که دگراندیشان نه تنها از حق ابتدایی گردهمایی بی بهره  بوده‌اند بلکه حتی گور بزرگان شان نیز از تاخت و تاز این فرومایگان در امان نبوده است. و امکان همگامی کنشکرانه سیاسی،‌ برای آن‌ها که به ایدئولوژی نظام تن نداده‌اند، نه تنها فراهم نبوده، بلکه همواره با تهدید، زندان و حذف پاسخ داده شده است.

عبدالکریمی، با نادیده گرفتن این واقعیت‌ها، ایده مقاومت خود را در هم‌نوایی با نظامی تعریف می‌کند که سرکوب و خشونت را ابزار پایه ای کار خود قرار داده است. او، با نادیده انگاری آشکار مفهوم قدرت همگانی و چندگانه گرایی، چنان سخن می‌گوید که گویی مقصر این وضعیت، آنانی اند که نه به نظام پیوسته‌اند و نه به ایدئولوژی فاشیستی و ضددموکراتیک مقاومت تن داده‌اند. اما آیا می‌توان در سپهری که جهان مشترک، به معنای آرنتی آن، سرکوب شده و خیابان‌ها با لشکرکشی‌های فاشیستی و گله‌وار فرومایگان به تسخیر در آمده است، سخن از مقاومت راستین به میان آورد؟

آن‌چه در اینجا و در زیر پرچم سیاه ایدئولوژی مقاومت به بارنشسته، نه دموکراسی، که دیکتاتوری بس بسیارانی است که چندگونگی و گونه گونگی را نابود کرده و بر بیشنه جامعه خاموشی ناگزیر را  زور آور ساخته اند. در چنین ساختاری، اقلیتی زورگو با برنهادن قاعده هایی سودمند برای خود، اکثریتی هشتاد میلیونی را به اقلیتی بی آواز بدل کرده و از هر گونه امکان به کارگیری اراده بی بهره ساخته است. آیا عبدالکریمی، که خود را اندیشمندی رادیکال می‌نامد، ناهمگونی خشونت و قدرت، مقاومت و سرکوب، شهروند کنشگر و واکنشگر را نمی‌فهمد؟ یا آن‌که آگاهانه چشم بر این حقایق می‌بندد تا بتواند در زیر پرچم ایدئولوژی مقاومت، نظامی که صدای هشتاد میلیون انسان را در گلوی‌شان خفه کرده، نماد مقاومت راستین جلوه دهد؟

جنبش‌های راستین مقاومت، نه از راه ایستادن در کنار نمایندگان راستین خشونت، بلکه با برانداختن خشونت و پرورش امید به بار می نشینند. هر چهره‌ای از خشونت دولتی چندگانگی ستیز، خواه در پوشش مقاومت، خواه در جامه قدرت، بفرجام دادگری و آزادگی را  قربانی، و بیداد و ستم پیشگی را بر جامعه زورآور خواهد ساخت. 

در اندیشه عبدالکریمی، همه اقلیت‌های دینی و مذهبی، زنان، دانشجویان، کنشگران سیاسی، کارگران، روزنامه‌نگاران، نویسندگان، کنشگران محیط‌زیستی، جامعه LGBTQ+ و هر آن کس که بیرون از دایره‌ی ایدئولوژی رسمی گام بر می دارد، به حاشیه رانده می شود و ارزش وجودی و فرهنگی اش، به ویژه اگر از شمار روشنفکران باشد، با پایبندی و وادادگی در برابر “ایدئولوژی  مقاومت” سنجیده می شود.

یعنی همان آپاراتوسی که جمهوری اسلامی به یاری آن می‌کوشد مردمان ایران را به بندگانی فرمان‌بردار و سرسپرده بدل کند؛ دستگاهی که با سرکوب، دیده بانی و نبرد با کیستی شهروندی و فرهنگی انسان ایرانی و چنگ اندازی سراسری بر صدا و سیما و رسانه ها و آموزش و پروش، ایدئولوژی خود را بر مردم زورآور می سازد.

اما آیا نظامی که بیشتر مردم را زیر پرچم “مقاومت در برابر سلطه” به خاموشی واداشته و آنان را در برابر سروری جو یان “چفیه‌پوش” به اقلیتی هشتاد میلیونی تبدیل کرده، شایسته نام مقاومت است؟

آیا چنین دستگاهی که خون  می‌ریزد و دهان‌ می دوزد و به خودسوزی و خودکشی و خودفروشی وامی دارد، می‌تواند داو  دادگری داشته باشد؟

خون مهسا، آن خون سیاوش گونه ای که بی گناه بر زمبن ریخت، نه تنها شعله‌ خشم ملتی در بند را فروزان ساخت، بلکه نقاب از چهره‌ی دروغین داوکاران مقاومت برگرفت.

این خون، چهره‌ی دیوآسای کسانی را آشکار ساخت که زیر نقاب مقاومت، چرخ های ماشین سرکوب را به گردش در می آورند. اما عبدالکریمی، به‌جای درک  این حقیقت تلخ، همچنان بی شرمانه بر طبل پشتیبانی از “جبهه مقاومت” می‌کوبد. او سردمداران این نظام و دستگاه‌های سرکوبگر را که در ستمگری بر مردم از هیچ چیز فروگذار نکرده اند، سرداران راستین میهن و درفش دار راستین ایستادگی در برابر آپاراتوس سلطه جهانی می داند؛  کسانی که با داغ و درفش، آزادی را در بند کشیده‌اند و سلطه خود را با ترس و سرکوب استوار کرده‌اند.   آیا چنین مقاومتی سزاوار ستایش است، یا زخمی است بر جان ملت و زنجیری که ایران را از خیزش به‌سوی آزادی و شکوفایی بازداشته و در گرداب واپس‌ماندگی و سرافکندگی فروبرده است؟

عبدالکریمی، آزادی را در دام ایدئولوژی خود گرفتار می‌کند و می‌پندارد که شرط بهروزی ایران سر فرود آوردن در برابر “ایدئولوژی مقاومت” است. اما راستی آن است که آزادی تنها در پرورش چندگانگی و چندگونگی، ناهمسانی و ناهمگونی زاده می‌شود.

هیچ اندیشه‌ای، هرچند در پوشش مقاومت، نمی‌تواند حق گزینش را از انسان دریغ کند، مگر هنگامی که این گزینش،  حقوق دیگران را پایمال کند و راه را بر بالندگی آنان را سد کند. آزادی در گشودن راه‌ها و رهایی از سنگینی باورهای زوری معنا می‌یابد.

آزادی در رهایی از قید فرمان‌های بی‌چون و چرا و در پذیرش بی‌پایان امکان‌ها می‌بالد، نه در تنگنای قالب‌های بسته ای که اندیشه را به بند می‌کشند؛ آزادی زمانی به بار می نشیند که انسان خود را در گستره‌ گشوده ای از  گزینش ها بیابد و احساس کند.

عبدالکریمی، در توجیه خشونت به نام مقاومت، خود را در چاهی گرفتار می‌کند که مدعی رهایی از آن است. خشونت، حتی اگر با نام دادگری و آزادی به کار گرفته شود، هیچ‌گاه چیزی جز زخم‌های تازه و رنج‌های بی‌پایان برجای نمی گذارد. آیا می‌توان آزادی را با ایده های آزادی ستیز آشتی داد؟  آیا راه رهایی، از دل ایدئولوژیهایی که نشان شان تیغ و داغ و درفش است می‌گذرد؟

عبدالکریمی، در توجیه خشونت به نام مقاومت، خود را در چاهی گرفتار می‌کند که داو رهایی از آن را دارد. اگرچه برخی خشونت را ابزاری برای پیکار با ستم و سلطه می‌شمارند (نیک پیداست که در این‌جا آهنگ من دفاع مشروع ملت از خودش در برابر آدمکشان نیست)، اما حقیقت این است که هیچ ایده  آزادی ستیزی (ستیزنده با چندگانگی و چندگونگی شهروندان و کشوروندان و جهان وندان)، نمی‌تواند آزادی راستین به ارمغان آورد. راه آزادی، در رهایی از زورگویی‌ها و گشایش افق‌های نوین است، نه در تکرار رنج‌های گذشته یا  گرفتار ساختن دیگر باره ایرانیان آدمیان در تور ایده های  آزادی ستیز نوسازی شده و ملت برانداز خمینی ها و خامنه ای ها و سلیمانی ها.آیا می‌توان آزادی را با ایده ها و  ابزارهایی که در گوهر خود ستم‌آمیزند، به‌دست آورد؟ آیا راه رهایی از دل خونریزی و ویرانی می‌گذرد یا از مسیر اندیشه و همبستگی انسانی؟

خاموشی مهسا، به بلندترین فریاد نیم قرن اخیر ایران تبدیل شد. و جنبش “زن، زندگی، آزادی” جنبشی بود که یک بار دیگر به ایرانی خودباوری آموخت و  سویه های شکوهمند و سرفرازانه ملت ایران را آشکار ساخت. این جنبش، مقاومتی راستین بود، که ایده راهنمای آن‌ نه‌ خون و خشونت، که رهایی از زور و اجبار و دفاع از انسانیت لگدمال شده بود.

مهسا، به نماد این خیزش تبدیل؛ خونی پاک که ناحق بر زمین ریخت اما ستونهای  پوسیده یک نظام تا دندان مسلح را به لرزه در آورد و شکوه نهان در ایستادگی راستین را به صحنه آورد و نمایان ساخت. پایداری‌ای که ایده راهنمای آن سرود و پایکوبی و یگانگی در چندگانگی بود، نه خاموش‌کردن بانگ یک ملت در زیر پرچم فریب‌آمیز “وحدت کلمه” و نابودکردن رنگارنگی‌ها در پای یکسانی ای پوشالی و ساختگی.

این یکسانی، چیزی نیست مگر بانگ زور و فرمان؛ فریاد هراس افکنی گروهی خودکامه که خواهان خاموش‌کردن خروش ملتی هستند که با چندگونگی خود معنا می یابد.

شعار «یا روسری یا توسری»، که  از سوی گروهی از مزدوران و گماردگان‌ آزادی‌ستیز، با  ابزار سلطه و وادارندگی، بر مردم ایران زورآور شد چیزی جز نمایشی تراژیک از تبلور این ایدئولوژی ضد انسانی، در خیابان ها نبود.

ایدئولوژی ای که تا دیروز کارش تاخت و تاز ددمنشانه به زنان و دختران در خیابان بود (و میوه اش قتل حکومتی مهسا) و امروز تصویب لایحه ای ضد بشری برای تاراج ملت ایران تحت ایده دفاع از حجاب و عفاف!

این شعار، نفیری اهریمنی بود. پژواک خفقان و صدای تازیانه‌ای که بر پیکر آرمان آزادی فرود می‌آمد. نقابی بود بر چهره زشت و ریاکار خودکامگان؛ آنان که به بهانه دشمنی با «استکبار جهانی» جان مردمان را به بند کشیدند و آزادی را به کشتارگاه ستم و بیداد بردند.

ایدئولوژی مقاومت عبدالکریمی، در واقع صورت دیگری از همان شعار دشمنی با استکبار جهانی است؛ با کاربست زبانی شبه فلسفی و اصطلاحاتی که نمود و نمایی پیچیده‌تر دارند.  او به جای واژه‌ «استکبار جهانی»، از عبارت «پیکار با آپاراتوس سلطه» بهره می‌برد، اما آنچه سرانجام فراپیش می نهد هیچ چیز جز همان شعار خمینی نیست. شعار همان شعار و ایده همان ایده است. آنچه عبدالکریمی بر زبان جاری می سازد هیچ نیست جز همان ایدئولوژی هستی سوز و نیستی خواه خمینی که با تحریف و کژسازی اندیشه های آلتوسر بازگو شده است. این نهاد نفرینی خمینی است که از دهان عبدالکریمی خودفیلسوف پندار نفیر بر می کشد. این نهاد نفرینی خمینی است که از دهان عبدالکریمی خودفیلسوف پندار نفیر بر می‌کشد، نفیری که تنها زبانی شبه‌فلسفی به خود گرفته است، در حالی که در نهفت خود همان شعار دشمنی با استکبار جهانی است که هیچ تغییری نکرده، بلکه به‌گونه‌ای جدید در کالبد «پیکار با آپاراتوس سلطه» آرایش شده است. با چنین رویه ای آیا کسی بیشتر از این “رادیکال ترین” اندیشمند امروزین ایران، می تواند فلسفه را به کنیز و نوکر ایدئولوژی ای انسان ستیز تبدیل کند؟

فیلسوفی که باید نابهنگام باشد و در برابر جریان‌های چیره ور زمانه ایستادگی کند، اکنون به سخنگوی ایدئولوژی‌های واپس‌گرا و انسان‌ستیز بدل شده است و به‌جای آن که در دل بحران‌های فکری و اجتماعی، اندیشه‌ای نو و رهایی‌بخش فراپیش نهد، به ابزار سلطه و سرکوب تبدیل شده است.

او که باید از زمانه خود و چارچوب های آن  فراروی کند، اکنون چونان ابزار‌ پوسیده یک ایدئولوژی تباه، در خدمت گفتمان‌های چیره و واپسگرا قرار گرفته است.

او نه سخنگوی فلسفه که سخنگوی پلیدی و پتیارگی و سخنگوی زورگوها و قلدرهای گستره فرهنگ و سیاست‌ است. او نه فیلسوف که یک آلت دست و مایه  ننگ فلسفه است.

این مایه ننگ فلسفه، در تلاش برای توجیه ساختارهای سرکوبگر از فلسفه به سان ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به ساختارهای سروری بهره می جوید. اما فلسفه، در گوهر خود، هیچ‌گاه نمی‌تواند به ابزاری برای سرکوب تبدیل شود. فلسفه‌ای که در جست‌وجوی حقیقت است، همواره راهی به سوی آزادی می‌گشاید، نه به سوی بندگی و اسارت. اندیشه‌ای که به حقیقت چشم می‌دوزد، نمی‌تواند سروری بر انسان‌ها را مشروع بداند.

فلسفه‌ای که با حقیقت هم‌داستان است، به گفته نیچه، همان گستره آزادی است که جان‌های آزاد را می‌پرورد. این آزادی، نه تنها  زنجیرهای  نادانی و خودکامگی را از هم‌ می گسلد، بلکه با هر گام خود، راه های تازه ای برای رهایی می جوید و  می‌یابد. با این آزادی، انسان‌ها از بندهای زور و سروری رها می‌شوند و به سپهری فرا می روند که در آن می‌توانند حقیقت را بازشناسند و به سرنوشت خویش را سامان بخشند.

آزادی بی‌ایستادگی در برابر زور و نادانی و کوششی پیوسته برای برچیدن بنیادی آن‌ها بی‌معناست. ستارها، نداها و نیکاها، نمادهای استوار این پایداری اند، رخسارهایی که اراده‌ شکست‌ناپذیرشان در دل شب‌های تاریک خودکامگی درخشیدن گرفت. آنگاه که زور و سرکوب بر مردمان تاخت می آورد، این اراده‌ها از زهدان فرهنگ آزادمنشی و پهلوانی مردم ایران سر برآوردند و آوای آزادی سر دادند. این پایداری، در هر گام خود، بانگ رهایی است، در برابر سرکوب‌های جان‌سوز، در برابر هر نیرویی که می خواهد اراده‌ی آدمی را در هم شکند. آزادی، زاده زهدان یک ملت نیرومند است و از همین مردم است که نیروی رهایی و دگرگونی به جریان می‌افتد و به‌جای سر خم کردن در برابر ستم، به سوی شکوفایی و بزرگی خویش گام برمی‌دارد.

در برابر این ایدئولوژی های واپس‌گرا و سروری‌خواه که همانندان عبدالکریمی سخنگوی آنند، یگانه راه رسیدن به آزادی، همبستگی مردمان این سرزمین است؛ همبستگی‌ای که از زهدان زاینده مردم ایران سرچشمه می‌گیرد و از دل همین مردم، راهی برای رهایی  از بندهای ستم می‌گشاید. در روزگاری که  عبدالکریمی ها و همانندان‌ او در آستان قدرت‌های ستمگر سر بندگی بر زمین می سایند، آزادی راستین تنها در پرتو تکیه بر توان  و نیروی برخاسته از درون ملت میسر می‌شود. این همبستگی باید هم‌پای جنبش‌های مردمی، اندیشگی و فرهنگی به پیش رود و هیچ‌گاه در دام فریب و همدستی با فرمانروایان بیدادگر گرفتار نگردد.

در جهانی که در آن‌‌ هیچ کس با ایران بر سر مهر نیست. و در گیروداری که “فیلسوفان” ایران یا در پی توجیه سلطه‌اند یا در پی تئوریزه کردن اندیشه عدل الهی برای “عذاب” نامیدن رویدادهایی مانند آتش سوزی لس آنجلس، تنها راه آزادی، “زهدان زاینده ملت” است. در این دوران سیاه سرکوب سیستماتیک جمهوری اسلامی با همکاری سیاهی پرستانی چون عبدالکریمی‌ و زیدآبادی تنها نیروی درونی ملت ایران است که می تواند سرنوشت را دگرگون  کند و تاریکی را به روشنایی تبدیل کند. در سخت‌ترین لحظات، زمانی که سرتاسر جهان به ملت ایران پشت کرده اند ، این ملت است که می تواند با مقاومت خود، کمر خودکامگان را خم کند و راه را برای رهایی هموارتر سازد‌. کمک‌های جهانی، که بیشتر به شعارهای توخالی شباهت دارند، هرگز نتوانسته‌اند در سرنوشت ملت ایران تأثیر کارسازی داشته باشند.

آزادی و رهایی تنها از راه همبستگی ملی و اتکای به نیروی درونی مردم ایران ممکن است. برای دستیابی به آزادی راستین، تنها باید به توانمندی و اراده همگانب ملت ایران ایمان داشت. از دل همین ملت است که راهی برای رهایی از زنجیرهای بیداد و پتیادگی گشوده می‌شود. به‌جای چشم‌داشت به امدادهای جهانی، باید به نیروی درونی خود تکیه کنیم، زیرا این ملت است که می‌تواند مسیر جدیدی بسازد و در برابر همه چالش‌ها ایستادگی کند. تنها در این مسیر است که آزادی راستین در ایران به حقیقت خواهد پیوست و شعله‌ور خواهد شد.

به باور آلتوسر، سازوکارهای ایدئولوژیک سلطه، چون رشته‌هایی نادیدنی، در تار و پود زیست همگانی تنیده‌ شده اند.  این سازوکارها، با بهره گیری از نهادهایی چون آموزش و پرورش، دین ها، آیین‌های مردمی، دستگاه‌های دادگستری، رسانه‌ها، گویش ها و آموزه های فرهنگی، رفتار و پندار مردم را چنان سامان می‌دهند که بندگی و فرمان‌برداری، به کاری خودپیدا و بی‌چون‌وچرا دگرگون شود.

بدین‌سان، هر تلاشی برای رهایی، اگر در چارچوب همان دستگاه‌ها و چارچوب‌های ایدئولوژیک باشد، به فرجام، تنها به بازسازی و استواری همان بندها می‌انجامد. نام‌هایی چون ستار بهشتی، ندا آقا سلطان، مهسا امینی و آرمیتا گراوند، گواه زنده این سازوکارهای سلطه اند. دستگاه‌هایی که با شعار رویارویی با سلطه جهانی، خود آزادگی و ارجمندی آدمی را به ابزاری برای پیشبرد آرمان‌های خودساخته فرومی‌کاهند.

چنین دستگاه‌هایی، نه تنها راه بر ایستادگی راستین می‌بندند، که با بهره گیری از خشونت، فریب‌پراکنی و گزینش‌های زورآورانه، همان چرخه سلطه را در جامه ای نو بازتولید می کنند.

عبدالکریمی، که خود از پاسداران چنین دستگاه‌هایی است، به دوگانگی‌ای آشکار گرفتار  است. او از ایستادگی در برابر سلطه جهانی سخن می‌گوید و همهنگام، خواسته یا ناخواسته، دست اندکار  بازتولید  همان بنیادهای سلطه گرانه است. ابزارهایی که او برگزیده است، چیزی جز خشونت، انکار و زور نیستند. این‌ها، به جای ایستادگی راستین، چرخه ستم را در کالبدی نو بازآفرینی می کنند.

نگرش عبدالکریمی، جایگاه یگانه آدمی را فرو می‌کاهد و او را به پیچ چرخ‌دنده‌ یک دستگاه بزرگ تبدیل می کند. آدمی، از  دید او، نه فردی با ارزش و ارجمندی ویژه، که تنها ابزاری در خدمت‌ آرمان‌های از پیش ساخته است. سرگذشت کسانی چون مهسا امینی و دیگران، گواهی است از این که چگونه یکتایی آدمیان در زیر لوای چنین دستگاه‌هایی نادیده گرفته و به هیچ و پوچ تبدیل می شود.

به باور آلتوسر، هر اندیشه‌ای که انسان را به چیزی بیرون از خودش وابسته کند، نه تنها آزادی او را نابود می کند، بلکه او را به ابزاری در خدمت سلطه تبدیل می کند.

افزون بر این، عبدالکریمی، با چنین دیدی، جنبش‌های مردمی را خوار و بی‌ارج می‌سازد. او این جنبش‌ها را به آشوب و نابسامانی فرو می‌کاهد و سرچشمه‌های راستین آن‌ها را انکار می‌کند. در حالی که تاریخ نشان داده است دگرگونی‌های بنیادین، همواره از دل خیزش‌های آرام و مردم‌نهاد برخاسته‌اند، عبدالکریمی با نادیده گرفتن این جنبش ها، در راستای استواری همان دستگاه‌های سلطه ای گام برمی دارد که ضمن پشتیبانی، خود را منتقد رادیکال آنها جلوه می دهد.

یکی دیگر از کاستی‌های بنیادین دیدگاه عبدالکریمی، بی‌توجهی به حقوق زنان و گروه‌های تارانده شده است. او، با نادیده‌انگاری سرگذشت کسانی چون مهسا امینی و ندا آقاسلطان، نشان می‌دهد که چگونه از سهش ژرف آزادی، دادگری و آزادگی درمانده است. این بی‌پروایی در برابر حقوق آدمیان، هر گونه ادعای ایستادگی و آرمان‌گرایی او را بی‌پایه می‌سازد.

سلطه، چه در پوشش ایستادگی باشد و چه در جامه ستم، همواره آزادی را به پیکار فراخوانده است. عبدالکریمی، با پشتیبانی از چنین دستگاه‌هایی، به‌جای پیشبرد آزادی و ارج نهادن به ارجمندی آدمیان، به اسارت و نابرابری دامن می‌زند. چنین نگرشی، ناساز با هر ادعای پاسداری از انسانیت، انسان را به چیزی چون ابزاری برای هدف‌های دیگر فرو می‌کاهد. آلتوسر به ما یادآور می‌شود که فلسفه باید پرده از این ستم‌ها بردارد و به‌جای توجیه‌بخشی، راه را بر آزادی بگشاید. اما عبدالکریمی، با وارونه کردن حقیقت، در کار استوار ساختن همان خشونتی است که وانمود می‌کند به رویارویی با آن برخاسته است. از دید آلتوسر، روشن‌اندیشان باید فلسفه را به سرچشمه والای آن بازگردانند: چراغی برای نمایاندن راه دادگری، آزادگی و ارجمندی.

در سرزمینی که سازوکارهای پنهان سلطه، هر روز در جامه‌ای نو رخ می‌نمایند، رسالت اندیشه آن است که نه تنها این تارهای نادیدنی در زندگی ایرانیان را آشکار کند، بلکه راهی برای گسستن از آن‌ها بجوید. فلسفه‌ای که از این کاروان بازماند، چیزی جز ابزاری در خدمت همان دستگاه‌های سرکوبگر نخواهد بود. از این رو، هر اندیشمندی که به جای افشای این بندها، به بازتولید آن‌ها یاری رساند، از رسالت راستین خویش دور افتاده است. عبدالکریمی، که در نگاه نخست ادعای ایستادگی در برابر سلطه درونمرزی و جهانی را دارد، بی‌بهره از این رسالت است؛ چرا که نه تنها به افشای سازوکارهای بومی و فرهنگی این سلطه نمی‌پردازد، بلکه در هم‌آوایی با همان دستگاه‌ها، به استواری بنیادهای ستم یاری می‌رساند. بازنگری و پرسشگری ژرف، که چراغ راه آزادی در ایران است، در نگرش او جایی ندارد. تنها با تکیه بر چنین پرسشگری‌ای است که می‌توان مردم این خاک را از زنجیرهای پیدا و نهان بندگی رهانید و راه را برای رادی، ارجمندی، دادگری و آزادگی هموار ساخت.

نگرش عبدالکریمی بر دشمن‌پنداری نظام جهانی استوار است؛ دیدگاهی که به‌جای جست‌وجوی راه های همکاری، تنها دوگانه‌های همستیز و دشمن ساز را برجسته می سازد.

هرچند این رویکرد ادعای ایستادگی در برابر نظام‌ سلطه را دارد، اما در عمل بستری برای خشونت و بازتولید همان منطق سلطه فراهم می‌آورد.

تاریخ نشان داده است که دگرگونی های پایدار در کشورهای گوناگون، از دل همکاری‌های جهانی و جنبش‌های مردمی سر بر آورده است، نه از دل درگیری و ستیزه‌خویی. برجسته سازی  دشمنی خویی این راه‌ها را فرومی بندد و به‌جای گشودن افق‌های نو، تنها چرخه خشونت را بازتولید می کند. همکاری جهانی و تلاش برای بهبود نهادهای بین المللی، گزینه‌ای کارآمد برای رسیدن به آزادی و دادگری است که عبدالکریمی آن را نادیده می‌گیرد.

جانباختگانی چون سعیدی سیرجانی، محمد مختاری، ستار بهشتی، ندا آقاسلطان، مهسا امینی و آرمیتا گراوند، فقط قربانیان خشونت نبوده‌اند؛ آنان نمادهای زنده‌ای از حقیقتی ژرف‌تر هستند: ایستادگی شرافتمندانه در برابر سازوکارهای سلطه‌ نظامی سرکوب گر، مرگ پرست و زندگی ستیز! عبدالکریمی با بی‌اعتنایی به این قربانیان، معنای ایستادگی را به گونه دلخراشی تحریف کرده و خواسته یا ناخواسته در کنار همان سازوکارهای سرکوب ایستاده است. در حالی که ایستادگی راستین تنها ایستادن در کنار جنبش‌های مردمی و کنش‌های شرافتمندانه‌ای است که  ایده راهنمایشان رادی، آزادی و ارزش‌های انسانی است. این قربانیان، درفشداران راستین رادی، شرافت و ایستادگی هستند. مقاومتی که سوداگری خودفروش و فلسفه فروش چون عبدالکریمی، نه درک کرده است و نه توان درک آن را دارد،  چرا که در دام تعریف فروکاسته ای  از انسانیت گرفتار آمده است، که هیچ پیوندی با حقیقت ندارد.

از  واکاوی های بالا  چنین برمی‌آید که هر رویکردی که “ایدئولوژی جبهه مقاومت” را به‌سان راهبردی برای ایستادگی برگزیند، خود بخشی از همان چرخه بازتولید سلطه خواهد بود. رهایی راستین بر پایه‌ ایستادگی مدنی، همکاری جهانی و گفت‌وگوهای سازنده بنیان می‌شود. نام‌هایی چون مهسا امینی و دیگر جانباختگان راه آزادی در ایران،  چهره‌ی چنین رهایی‌ای را روشن می‌کنند: آزادی‌ای که نه بر درگیری و ستیزه خویی، بلکه بر رادی، دیگری پذیری و دادگری استوار است. عبدالکریمی که به نظام سلطه انتقاد می‌کند، خود در دام همان نگرشی گرفتار شده است که رهایی را در کالبدی ایدئولوژیک و دیگرستیز اسیر می‌کند. سلطه نه‌تنها می تواند بعدی جهانی‌ داشته باشد بلکه می تواند در سازوکارهای بومی و فرهنگی نیز ریشه داشته باشد.  هر تلاش برای دادگری در این سرزمین نیازمند گسیختن تارهای نادیدنی ایدئولوژی مقاومت برای استوارسازی نظام سلطه است. در این نقطه است که عبدالکریمی با نادیده‌گرفتن این سازوکارها، از رسالت فلسفه دور می‌شود. ایران، بیش از هر زمان دیگری، به فلسفه‌ای نیاز دارد که استوار بر ایده رادی در فرهنگ ایران، راه  آزادی و یگانگی انسان‌ها را هموار سازد.

ایران امروز، بیش از هر زمان دیگری، تشنه فلسفه‌ای است که بر رگه‌ رادی فرهنگ ایرانی استوار باشد؛ رگه‌ای که درخشش جهانی‌اش از ایده‌های آشتی‌جویی، دیگری‌پذیری، و مهمان‌نوازی سرچشمه می‌گیرد. این رگه از فرهنگ ایران، نه در خدمت جدایی و بیزاری، بلکه در خدمت پیوند دادن انسان‌هاست. در درازنای تاریخ، همین روحیه تیمارداری و پذیرش دیگری بوده که دیوارهای جدایی را فرو ریخته و در تاریک‌ترین روزگاران، چراغ امید و پیوند افروخته است.

تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید

تو یکی نه‌ای هزاری، تو چراغ خود برافروز

که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر

که به است یک قد خوش ز هزار قامت کوز.

چو شاید گرفتن بنرمی دیار

به پیکار خون از مشامی میار.

بمردی که ملک سراسر زمین

نیرزد که خونی چکد بر زمین.

درخت دوستی بنشان که کام دل ببار آرد،

نهال دشمنی برکن که رنج بی‌شمار آرد.

چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان،

که دردسر کشی جانا گرت مستی خمار آرد

اما آنچه فلسفه در ایران امروز بدان نیاز دارد، چیزی فراتر از یادآوری این ارزش‌هاست؛ فلسفه نیازمند بازشناسی و بازآفرینی این‌ ارزش هاست، به گونه‌ای که بتوانند در جهان مدرن، آینه‌ای از امید و یگانگی باشند. این رگه از فرهنگ ایران، در والاترین نمود خود، تنها آشتی‌جو نیست، بلکه زخم‌های بشریت را تیمار می‌کند؛ نه‌تنها پذیرای دیگری است، بلکه با آغوشی گشوده، مرهمی بر زخم‌های رنج‌دیدگان می‌نهد.

این فرهنگ که در پیوندی میان ریشه‌های کهن و بینش‌های نوین، جان تازه‌ای می‌گیرد، توان آن را دارد که دیوارهای سلطه و جدایی را فرو بریزد. این رگه از فرهنگ ایرانی می‌تواند ما را از مرزهای کوته‌ نگرانه  فراتر برده و به روی بشریت گشوده نگاه دارد.

در این چشم‌انداز، فلسفه‌ای که از این میراث سرچشمه می‌گیرد، تنها یک اندیشه بومی نیست؛ بلکه پژواکی جهانی دارد. فلسفه‌ای که در جان هر انسان، خواه ایرانی، خواه از هر گوشه جهان، بذر همبستگی، همزیستی و آزادگی می‌نشاند. چنین فلسفه‌ای، پلی می‌سازد میان دل‌های گسسته و جهانی می‌آفریند که در آن، هیچ انسانی از دایره انسانیت بیرون نماند. این، اوج شکوه تفکری است که از دل فرهنگ ایرانی برمی‌خیزد و جهانی را به سوی آشتی و یگانگی فرا می‌خواند.

مقاومت، وقتی راستین است که بر پایه رادی و  آغازه های انسانی استوار باشد. این آغازه ها نه تنها ارزش‌هایی چون آزادی و دادگری را دربرمی‌گیرند، بلکه بر ارجگذاری به والایی انسانی و حقوق فردی تاکید دارند. در برابر منطق خشونت که سلطه را بازتولید می‌کند، مقاومت رادمنشانه می‌تواند گسستی بنیادی در ساختارهای سرکوب پدید  آورد.

ستیز با چندگانگی و چندگونگی، حتی اگر به‌نام دادگری انجام شود، نه‌تنها این ارزش‌ها را نابود می‌کند، بلکه خود به بهانه‌ای برای بازتولید سرکوب و ستم بدل می‌شود. مقاومت راستین باید به‌گونه‌ای باشد که حقوق فردی و ارزش‌های بنیادین بشری را قربانی نکند.

برای گسستن از چرخه خشونت، باید راهکارهایی پایدار و کارساز  فراپیش نهاد که استوار بر خرد و رادمنشی باشند.

جنبش‌های مدنی تاریخ، از جنبش حقوق مدنی مارتین لوتر کینگ در آمریکا گرفته تا پیکارهای مهاتما گاندی در هند، نشان داده‌اند که ایده راهنما در پیکار نباید فرقه گرایانه و چندگانگی ستیز و استوار بر “وحدت کلمه” باشند. این جنبش‌ها با تکیه بر نیروهای انسانی و آغازه های فضیلت مدار، اندیشه های همگانی را بسیج کرده و سلطه‌گران را وادار به واپس نشینی کرده‌اند. چنین رویکردی، نه‌تنها شمار قربانیان را کاهش می‌دهد، بلکه مشروعیت بیشتری به مقاومت می‌بخشد.

در دنیای امروز، رسانه‌های اجتماعی به ابزاری قدرتمند برای ایستادگی بدل شده‌اند. این سپهر گشوده و بیرون از توان بازرسی سر به سری نهادهای دولتی امکان می‌دهد که بی‌دادگری ها در سطح جهانی برملا شوند و پستیبانی های بین‌المللی جلب شود. صدای قربانیان از این راه می‌تواند به گوش جهانیان برسد و فشارهای اجتماعی و سیاسی علیه سرکوبگران افزایش یابد.

نهادهایی چون سازمان ملل و دادگاه لاهه، اگرچه تهی از کاستی نیستند، اما گنجایش بهبود و پیشبرد دادگری را دارند. به‌جای رد یکسره این نهادها، باید شفافیت آن‌ها افزایش یابد، نفوذ قدرت‌های بزرگ محدود شود، و بسترهایی برای شنیدن صدای قربانیان فراهم گردد.

عبدالکریمی با تاکید بر ناکارآمدی و سلطه‌پذیری نهادهای بین‌المللی، آن‌ها را بیهوده جلوه می‌دهد. اما چنین دیدگاهی را می توان از چند جهت بازبینی کرد.

۱. حتی اگر نهادهای بین‌المللی در مواردی ابزار قدرت‌های بزرگ بوده باشند، این به معنای نادیده گرفتن نقش های کارساز آن‌ها نیست. این نهادها با استانداردسازی حقوق بشر،  کمک‌های بشردوستانه، و میانجی‌گری در بحران‌ها، نقشی کلیدی بازی کرده‌اند.

۲. هرچند این نهادها گاه تحت تأثیر سیاست‌های قدرت‌های بزرگ‌اند، اما برچیدن آن‌ها تنها   افزایش هرج‌ومرج و درگیری‌ها را به دنبال دارد. به همین دلیل، پیراستن آن‌ها به‌جای رد یکسره، راه‌چاری واقع‌بینانه‌تر است.

دیدگاه عبدالکریمی که ایدئولوژی “جبهه مقاومت” را جایگزین نهادهای بین‌المللی می‌داند، با تناقض‌های بنیادینی روبه‌روست:

الف) خشونت، به‌ویژه در جوامعی که زیر فشارهای اقتصادی و اجتماعی هستند، تنها مایه قربانی شدن افراد بی‌گناه می‌شود و خشونت های بیشتری را دامن می‌زند. این روند، چرخ بیزاری  و کین ستانی را تشدید می‌کند.

ب) اگر عبدالکریمی نهادهای بین‌المللی را ناکارآمد می‌داند، چرا به‌جای پیشنهاد پیرایش آن‌ها، بر راهکارهایی پافشاری می‌کند که خود خطرناک‌تر از کاستی های این نهادهاست؟

نهادهای بین‌المللی، حتی با کاستی‌هایشان، می‌توانند به ابزاری برای دگرگونی بدل شوند:

شفاف‌سازی عملکرد این نهادها و بهره گیری از قدرت جنبش‌های مردمی، می‌تواند این سازمان‌ها را به راستای دادمداری بیشتر سوق دهد. نمونه‌هایی از این فشارها، دگرگشتهایی در سیاست‌های سازمان ملل و دیگر نهادها پدید آورده اند.

برچیدن این نهادها تنها راه را برای سلطه سرراست قدرت‌های بزرگ باز می‌کند. به‌جای این کار، باید از آن‌ها به‌سان ابزاری برای دگرگونی و بهبود به کار گرفت.

مقاومت راستین، فراتر از چرخه خشونت و سلطه است و باید بر آغازه های انسانی و حقوقی استوار باشد. عبدالکریمی، با دفاع از ایدئولوژی های خشونت گرا و رد نهادهای بین‌المللی، راه‌چاری پایدار فراپیش نمی‌نهد. در برابر، باید بر پیرایش نهادهای بین‌المللی، نیروبخشی جنبش‌های مدنی، و بهره گیری از ابزارهای رسانه‌ای تمرکز کرد. این راهکارها، نه‌تنها انسانی ترند، بلکه در مسیر پیشبرد دادگری و آزادی، واقع‌بینانه‌تر و کارآمدترند.

قدرت نرم به توانمندی‌هایی اشاره دارد که بدون بهره‌گیری از زور و دفاع از ایدئولوژی‌های چندگانگی‌ستیز، یاراست رفتارها و دگرگونی های اجتماعی و سیاسی را راهبر باشد. این گونه قدرت، ناساز با قدرت‌های سخت، با بهره گیری از فریبایی و تأثیرگذاری فرهنگی، اقتصادی یا اجتماعی، دگرگونی های دلخواه را در کشورها پدید می آورد. نهادهای بین‌المللی مانند سازمان ملل، یکی از نمایندگان بنیادی این گونه قدرت به شمار می‌آیند. این نهادها نه تنها به دنبال ایجاد نظم جهانی هستند، بلکه در پی آنند که از راه گفت‌وگو و همکاری، راه‌چارهایی برای گرفتاری های جهانی پیدا کنند. با آنکه این نهادها کاستی ها و مرزمندی های ساختاری دارند ، حضور آنها در گستره جهانی، گونه ای هماهنگی و سامانمندی نسبی را فراهم می‌آورد که می‌تواند از بی‌قانونی و هرج و مرج بی رویه جلوگیری کند.

نهادهای بین‌المللی، به‌ویژه در زمینه حقوق بشر و دادگری جهانی، توانسته‌اند سنجیداری همگانی برای رفتار کشورها و دولت‌ها پدید آورند. این سنجیدارها، هر چند همه جا و همه گاه به درستی به کار گرفته نمی شوند ، همچنان نقشی بسزا در کاهش تباهی و ناروایی دارند. برای نمونه، کنوانسیون‌ها و پیمان نامه های بین‌المللی، حتی زمانی که نهادهای ویژه یارای کاربست فشار سر به سری نیستند، می‌توانند زمینه‌ساز جلوگیری از فروپاشی یکسره نظام‌های حقوقی شوند و دست کم کشورهای ناتوان تر  را از آسیب‌های بیشتر در امان نگه دارند.

بودن این نهادها زمینه‌ای برای پیوند و هم‌سخنی میان کشورها پدید می‌آورد. در جهان پیچیده و پرتنش کنونی، گفت‌وگوهای میان کشورها از ابزارهای کارساز برای لگام‌ زدن بر آشوب‌ها و کاهش ستیزهاست. بی‌این نهادها، بیم افزایش درگیری‌ها و جنگ‌ها بسیار بیشتر می‌شد. ازاین‌رو، گاه این نهادها همچون سوپاپی ایمنی کار می‌کنند که می‌تواند از دگرگونی بحران‌ها به جنگ‌های گسترده پیشگیری کند.

جنبش‌های مردمی نیز می‌توانند با بهره‌گیری از این ساختارها، دادخواهی خود را جهانی سازند. این جنبش‌ها، با یاری  گرفتن از نهادهای بین‌المللی، توان رساندن بانگ دادخواهی به جهان و جلب پشتیبانی جهانی را دارند. افزون بر این، آن‌ها می‌توانند نه‌تنها برای دادگری  پیکار کنند، بلکه با بهره‌گیری از این فرصت‌ها، در گسترش حقوق مردمان در گستره گیتی نیز نقش‌آفرینی کنند.

با همه کاستی‌ها و مرزمندی‌ها، نهادهای جهانی همچنان ابزاری برای دادگری و زمینه‌ساز دگرگونی‌های اجتماعی‌اند. به‌جای فروپاشی، باید این نهادها را پالوده و کارآمدتر ساخت.

در برابر، عبدالکریمی با کنار نهادن نهادهای جهانی و پیشنهاد ایستادگی بر بنیاد ایدئولوژی‌های چندگانگی‌ستیز، به‌جای راه‌کارهای سازنده، تنها بر آشوب و ستیزه می‌افزاید. این نگرش، با ناسازگاری‌های ژرف همراه است و فرجامی وارونه در پی دارد. او ایستادگی چندگانگی‌ستیز را راه چاره می‌پندارد، ولی گذشت زمان آشکار ساخته که چنین باورهایی، به‌جای رامش و داد، بیشتر به ساختارهای نوی از سرکوب و زنجیره‌ای از کشمکش‌های بی‌پایان می‌انجامند. این رهیافت توان برپایی داد و آرامش ماندگار را ندارد.

همچنین، کنار گذاشتن نهادهای بین المللی، به معنای نابودی چارچوب‌هایی است که سال‌ها پیوندهای جهانی را سامان داده‌اند. با نبود این چارچوب‌ها، زورمندان، لگام‌ گسیخته خواهند تاخت و سرزمین‌های ناتوان‌تر آسیب‌های سنگین‌تری خواهند دید. به‌جای برچیدن این نهادها، باید آن‌ها را پالود و کاستی‌هایشان را زدود.

اگر عبدالکریمی این نهادها را پیکره‌ای درون تهی می‌داند، بایسته است جایگزینی کارآمد و شایسته پیش نهد. اما رهیافت او، که بر “ایدئولوژی مقاومت”، “جنگ”  و آشفتگی استوار است، تنها بر ژرفای بحران‌ها می‌افزاید و ویرانی گسترده‌تری در پی خواهد داشت. رویارویی با چندگونگی، نه‌تنها راهی خردمندانه برای بهبود نهادهای بین المللی نیست، که خود مایه‌ افزایش نابسامانی‌های تازه تر خواهد شد.

برچیدن سر به سری نهادهای جهانی برابر است با کنار گذاشتن هرگونه سامان و استاندارد در پهنه‌ جهان. در چنین گیرو داری، آشفتگی و ستیزه‌های بی‌پایان جای پیشرفت و دگرگونی را خواهند گرفت. ازاین‌رو، چنین رویکردی نه‌تنها خردپذیر نیست، که تهدیدی سخت برای آینده‌ جهان است.

سرانجام، آنچه عبدالکریمی پیشنهاد می‌دهد، به‌جای ساختن بنیادهایی نو و کارآمد، بیشتر به نابودی می‌گراید. ولی حقیقت این است که بهبود وضعیت جهان با ویران‌سازی این نهادها شدنی نیست. بر وارونه، باید بر پالایش و بهسازی آن‌ها پافشاری کرد تا بتوانند در راه دادگری جهانی کارآمدتر باشند.

نهادهای بین المللی، با همه کاستی‌هایشان، ابزارهایی برای دادخواهی و زمینه‌ای برای گفت‌وگو هستند. می‌توان از این توان برای نیروگیری خیزش‌های مردمی و گسترش حقوق مردمی بهره برد. روشن‌سازی، افزایش دیده‌بانی همگانی، و بهبود سازوکارهای اجرایی این نهادها می‌تواند آن‌ها را به ابزارهایی توانمندتر برای برپایی داد جهانی بدل کند.

سرانجام، این نهادها، هرچند نابسنده و نارسا، بازتاب کوشندگی آدمیان برای ساختن چارچوب‌هایی همگانی در جهانی پیچیده و پرآشوب‌اند. به‌جای روی‌آوردن به ایده وحدت کلمه یا نابودی این ساختارها، باید آن‌ها را پالود و فرهیخت. تنها از این راه است که می‌توان به ایستادگی‌ای راستین و مردم‌گرایانه دست یافت که بر پایه‌ ارزش‌های مردمی، هم‌بستگی اجتماعی، و گفت‌وگوی جهانی استوار باشد.

قدرت نرم، ناساز با قدرت سخت که استوار بر  وادارسازی، زور و هراس افکنی است، بر توانایی تأثیرگذاری از راه باورپذیرسازی،  خشنودسازی و الگوسازی استوار است. این نگره، به‌ویژه در دنیای کنونی، ارزشی ویژه یافته است، زیرا ابزارهایی مانند رسانه‌ها، فرهنگ، و دیپلماسی می‌توانند راهی برای دگرگونی های سازنده بگشایند.

نهادهای بین‌المللی مانند سازمان ملل متحد، اتحادیه اروپا، یا حتی سازمان‌هایی چون سازمان بهداشت جهانی، نمودهای آشکار قدرت نرم هستند. این نهادها سپهری فراهم می‌آورند که در آن کشورها بتوانند از راه گفت‌وگو، همسخنی، همکاری، همسازی و دمسازی، تنش‌ها را کاهش دهند و در راستای هدف های همگانی گام بر دارند.

هر چند این نهادها از کاستی‌ها و نارسایی تهی نیستند، نمی‌توان از ارج و ارز آنها در فراهم آوردن بستری برای به بار نشاندن داد و حقوق چشم پوشید. آن‌ها توانسته‌اند چارچوب‌هایی برای گفت‌وگو و دادخواهی در سطح جهانی پدید آورند که از آشوب و بی سامانی فراگیر جلوگیری می کنند.

سازمان های بین المللی، با برنهشتن استانداردهای جهانی، نه‌تنها زمینه گفت‌وگو و سازش میان ملت‌ها را فراهم می‌کنند، بلکه توان ایستادگی در برابر ستم را به ملت‌ها می‌دهند. این سازمان ها، هرچند گاه در کارکرد خود کند نارسا یا ناکارآمد هستند، ولی در میانجی‌گری و کاهش ستیزهای سیاسی و اجتماعی، کارکردی سزاوار دارند.

در نبود این سازمان ها، زورمندان جهانی می‌توانند لگام گسیخته، خواست خود را بر ملت ها زورآور سازند. این نهادها، با پدید آوردن استانداردها و چارچوب‌های حقوقی، نقشی بازدارنده در برابر خودکامگی قدرت‌های بزرگ بازی می‌کنند.

از کارکردهای برجسته این نهادها، فراهم آوردن بستری برای دادخواهی ستمدیدگان است. نهادهایی همچون دادگاه جهانی کیفری یا کمیسیون‌های حقوق بشر، به گروه‌های زیر فشار کمک می‌کنند تا صدای خود را به گوش جهانیان برسانند و پشتیبانی همگانی بجویند.

عبدالکریمی، در نگرش خود به نهادهای جهانی، این سازمان‌ها را “ماکتی” از دادگری می‌داند و به‌جای بهره‌گیری از توانایی‌ها یا بهبودبخشی آن‌ها، خواستار برچیده شدن آنهاست. این دیدگاه، هرچند با نکته‌سنجی‌هایی همراه است، ولی به‌دلیل نداشتن جانشین کارآمد، دچار تناقض هایی ژرف و پیامدهای خطرناک است.

به‌جای کوشش برای بهترسازی این نهادها، عبدالکریمی، سربسته، خواهان برچیده شدن ساختارهای کنونی است. ولی تاریخ نشان داده است که جایگزینی ساختارهای ناکارآمد با راه‌چارهای جنگ مدار، تنها به بازآفرینی سرکوب و بیداد می‌انجامد.

کنار گذاشتن نهادهای جهانی به‌معنای فروپاشی نظم‌ نسبی جهانی است. این فروپاشی، خودکامگی قدرت‌های بزرگ را افزون می‌کند و ستیزها و آشفتگی‌ها را شدت می‌بخشد. چنین دیدگاهی، به‌جای دادگری، به بی‌سامانی و ناامنی بیشتر دامن می‌زند.

اگر عبدالکریمی به نهادهای بین‌المللی نقد وارد می‌کند، نیک پیداست که باید در برابر، راه‌چاری کارگشا و کارساز برای جایگزینی آن‌ها فراپیش نهد. اما سرانجام، پیشنهاد او که بر مقاومت‌های جنگ مدارانه تأکید دارد، نه‌تنها ناکارا و بی سود است، بلکه از نگرگاه انسانی و منطقی نیز  بی پایه، نادرست و نااستوار است.

جنگ‌پیشگی، هرچند شاید در کوتاه‌زمانی دگرگونی پدید آورد، سرانجام به بازسازی بندهای بیدادگری و نابرابری می‌انجامد. بهره‌گیری از جنگ‌‌پیشگی برای ایستادگی، نه‌تنها بحران‌ها را ژرف‌تر می‌کند، بلکه بر شمار جان‌باختگان نیز می افزاید. بدین سان، گره‌گشایی از دشواری‌ها با خشونت، تنها به چرخه‌ای بی‌پایان و رو به گسترش می‌انجامد که هرگز به دادگری راستین نزدیک نمی‌شود. هر دگرگونی‌ای که با ویرانی و خونریزی همراه باشد، به‌جای بهبود زندگی، تنها کینه‌توزی‌ها و کشاکش‌ها را فزون‌تر می‌سازد.

برچیدن نهادهای بین المللی به معنای نابودی نظم و کنار گذاشتن استانداردهای همگانی است. این کار، نه‌تنها مایه آشوب و آشفتگی بیشتر در پیوندهای میان کشورهاست، که میدان را برای چیرگی کشاکش‌ها و هماوردی قدرت‌های بزرگ باز می‌کند. در این میان، کشورهای کوچک‌تر و ناتوان‌تر آسان‌تر به تاراج می‌روند و حقوق و سودها و بهره‌های آنها به آسانی تباه می شود. زدودن سازوکارهای جهانی، جهان را به میدان هماوردی‌های روزافزون دگرگون کرده و تنها بر پیچیدگی و آشوب‌های جهانی می‌افزاید.

سرانجام، چاره‌ سربسته عبدالکریمی برای برچیدن نهادهای بین المللی نه‌تنها بی‌کارکرد، که ویرانگر و پرآسیب است. به‌جای ویرانی این ساختارها، باید نیرو و تمرکز را بر بازسازی و بهبود آن‌ها نهاد.

با همه کاستی‌ها و نارسایی‌هایی که این نهادها دارند، همچنان ابزارهایی کارآمد برای دگرگونی‌های اجتماعی و سیاسی به شمار می‌آیند. این نهادها با افزایش شفافیت، بهبود سازوکارهای اجرایی، و استوارسازی دیده‌بانی همگانی، می‌توانند به ابزارهایی شایسته‌تر برای برپایی دادگری جهانی بدل شوند. به‌جای کنار گذاشتن آن‌ها، باید این ساختارها را با سازوکارهای نو و کارسازتر آراست و از آن‌ها به‌سان پلی برای رسیدن به جهانی دادگرانه‌تر بهره برد.

دگرگونی‌های پایدار و سازنده تنها با هم‌کاری، گفت‌وگو، و توانمندسازی خیزش‌های مردمی شدنی است. خشونت و ویرانی نه‌تنها به بهبود اوضاع نمی‌انجامد، که دستاوردهای کنونی را نیز نابود می‌کند. در جهان امروز، که آشفتگی و ناپایداری می‌تواند همه‌چیز را فراگیرد، هم‌کاری و گفت‌وگو بیش از هر زمان دیگر، راه رسیدن به هم‌داستانی جهانی و چاره‌گری بحران‌ها است.

راه دادگری، بهبودبخشی است. نهادهای بین المللی، با همه کاستی‌هایشان، بازتابنده کوششی انسانی برای ساختن سامان و دادگری در جهان پرآشوب و پیچیده امروزند. در روزگاری که بحران‌ها و چالش‌های جهانی پیوسته فزونی می‌گیرند و دگرگون می‌شوند، این نهادها توان آن را دارند که پیوندهای میان کشورها را بیشتر و بسامان تر کنند و میان نیروهای همستیز، هم آوایی پدید آورند. به‌جای ویرانی این ساختارها، باید بر پالودن و بهبود آن‌ها همت گماشت. دیدگاه‌های عبدالکریمی، که بر جنگ‌مداری و ویرانی تکیه دارند، نه‌تنها بی‌کارکرد، که زیان‌بار و پرآسیب‌اند. تنها از راه هم‌کاری و بهبود می‌توان به دادگری جهانی نزدیک شد و جهانی استوارتر و دادگرانه‌تر آفرید.

عبدالکریمی، نه‌تنها در درک درست آماج فلسفه آلتوسر ناتوان است، بلکه از نگاه روش‌شناختی نیز، در بکارگیری مفاهیم بنیادین فلسفه او به بیراهه می‌رود. آلتوسر، با تکیه بر ماتریالیسم تاریخی، ایدئولوژی را در پیوندی ناگسستنی با زیرساخت اقتصادی و آپاراتوس‌های قدرت واکاوی می‌کند و روش او استوار  بر بررسی ساختاری و نظام‌مند روابط تولید و بازتولید سلطه طبقاتی است.

عبدالکریمی اما، با رها کردن این چارچوب، ایدئولوژی را به بحران‌های معنوی و ارزشی کاهش داده و از روش دیالکتیکی آلتوسر دور می‌شود.

این ناتوانی در بهره‌گیری از روش‌شناسی علمی آلتوسر، پیامدهای جدی دارد. عبدالکریمی، به‌جای بازشناسی نقش آپاراتوس‌های ایدئولوژیک در بازتولید سلطه، این مفهوم را در هاله‌ای از معنویت و ارزش گرایی پنهان می‌سازد. چنین نگرشی، افزون بر کم‌رنگ‌کردن بنیان‌های مادی و طبقاتی سلطه، واکاوی های اجتماعی را از کارکرد نقد قدرت تهی کرده و آن‌ها را در دام چم و خم های مه آلود  معنویت  و تفسیر گرفتار می سازد. این کژروی، نشان‌دهنده دژکاربرد او، از رویکردهای ماتریالیستی و دیالکتیکی برای واکاوی سازوکارهای سلطه است، که آلتوسر به‌روشنی از آن‌ها بهره برده و آنها را به یکی از ستون‌های تفکر انتقادی خود تبدیل کرده است.

آلتوسر، در بستر ماتریالیسم تاریخی مارکس، ایدئولوژی را نه تنها یک پدیده ذهنی یا فرهنگی، بلکه بخشی از روساخت جامعه می نمایاند که نقشی کلیدی در بازتولید روابط تولید و استوارساری سلطه طبقاتی بازی  می‌کند. از دید او، ایدئولوژی ابزاری پایه ای در دست آپاراتوس‌های ایدئولوژیک مانند مذهب، نظام آموزشی، رسانه‌ها و حتی خانواده است که به چهری ناسهیدنی، اما سامانمند، ارزش‌ها و هنجارهای طبقه فرداست را به طبقات فرودست القا می‌کند. این دیدگاه، در زهدان خود، بر پیوند دیالکتیکی میان زیرساخت (اقتصاد) و روساخت (ایدئولوژی) استوار است؛ پیوندی که در آن، اقتصاد به‌کردار زیرساخت سلطه، نقشی بنیادین بازی می‌کند، اما ایدئولوژی نیز به سان ابزار مشروعیت‌بخشی به سلطه طبقاتی، نقشی چشم‌پوشی ناپذیر دارد.

آلتوسر  دو گونه آپاراتوس را از یکدیگر جدا می شناسد: آپاراتوس‌های سرکوبگر دولت (مانند ارتش، سپاه، بسیج پلیس، و دستگاه دادگستری) که از زور برای کاربست سلطه بهره می‌برند، و آپاراتوس‌های ایدئولوژیک دولت که با سازوکارهایی نرم‌تر، اما به همان اندازه قدرتمند، سلطه را بازتولید می‌کنند. او تاکید دارد که این دو نوع آپاراتوس در همکاری دوسویه، نه تنها ساختارهای موجود را نگاهبانی می‌کنند، بلکه از راه بازتولید ارزش‌های طبقه فرادست، پایایی سلطه خود را پایندانی می‌کنند.

عبدالکریمی با دور شدن از این بنیان ماتریالیستی در اندیشه آلتوسر، ایدئولوژی را از پیوند تاریخی‌اش با اقتصاد جدا کرده و آن را در کالبد بحران‌های معنوی و ارزشی واکاوی می‌کند. این رهیافت، ناساز با آلتوسر، ایدئولوژی را به گستره ای فرهنگی-ایدئالیستی محدود می‌کند و ایده واکاوی طبقاتی روابط سلطه در اندیشه آلتوسر را فرومی گذارد.  عبدالکریمی، به‌جای تکیه بر سازوکارهای اقتصادی و اجتماعی که زیرساخت ایدئولوژی را ریخت می بخشند، به ابعاد معنوی، ارزشی و حتی یزدان شناختی مفهوم ایدئولوژی گرایش پیدا کرده است.

این چرخش نگاه، هرچند در آغاز ژرف و فراگیر می‌نماید، در عمل، سویه های ساختاری و طبقاتی سلطه را می‌پوشاند و فرو می نهد و راه را برای بازتولید همان روابط سلطه ای که می‌بایست کنکاش و کاویده شوند، هموار می‌سازد.

رویکرد عبدالکریمی به ایدئولوژی در گفتمان مقاومت جمهوری اسلامی، بازتابی گسترده و بسزا دارد. این گفتار، که بر ستیز ارزشی و معنوی میان “مستضعفین” و “مستکبرین” استوار است، از واکاوی دیالکتیکی و طبقاتی آلتوسر دور شده و نگرشی دوگانه‌نگر (حق و باطل) را برمی‌گزیند. در این چارچوب، ایدئولوژی نه ابزاری برای استوارسازی سلطه طبقاتی، بلکه سازوکاری برای ستیز معنوی و ارزشی-امتی انگاشته می‌شود.

عبدالکریمی با برجسته کردن معنویت و ارزش‌های بومی و خودی، به سخنگوی شبه فلسفی این گفتمان تبدیل می شود و ایدئولوژی مقاومت را، پاس دارنده حقیقتی مینوی و آسمانی می نمایاند. این رهیافت، ناساز با آلتوسر، دستگاه‌های ایدئولوژیک را از پایه‌های اقتصادی و مادی‌شان جدا کرده و به ابزارهایی صرفا معنوی فرو می‌کاهد.

در این رهیافت، عبدالکریمی پیوند میان ابزارهای ایدئولوژیک و سرکوبگر را نادیده می‌گیرد. در حالی که آلتوسر بر هم‌افزایی این دو ابزار پافشاری می کند، عبدالکریمی با تمرکز بر دوگانه های ارزشی و معنوی، از واکاوی های ساختاری و مادی فاصله می گیرد و به واکاویهایی یزدانشناختی از تاریخ روی می‌آورد.

این رویکرد، که بر دوگانه حق و باطل استوار است، به فرجام، با ماتریالیسم تاریخی در ستیز است.  از این رو، ایدئولوژی نه به‌سان ابزار سلطه طبقاتی، بلکه به‌سان مفهومی فراتر از طبقات اجتماعی نمایانده می‌شود.

این رهیافت، به‌جای گشودن افق های پنهان و بازکاوی واقعیت ها، در تقدیس ایدئولوژیک گرفتار است که خود جزئی از حلقه‌های پیچیده و درنده سلطه است. در همین جاست که عبدالکریمی در نقش ایدئولوگ جمهوری اسلامی نمودار می شود و به‌جای آن که حقیقت را در جست‌وجویی ژرف و آزاد فلسفی بجوید و بیابد، در مسیر استوارسازی و گسترش ایدئولوژی این نظام گام برمی‌دارد. او با در هم‌آمیختن دوگانه‌های معنوی و ارزشی، با  نمودی فریبنده از فضیلت‌های انسانی، از واشکافی ساختاری و مادی قدرت چشم می‌پوشد.

عبدالکریمی با پافشردن بر سویه های ارزشی ایدئولوژی مقاومت، خود را از گستره واکاوی های علمی و طبقاتی روابط سلطه دور می‌کند. این رهیافت که ایدئولوژی را پاس دارنده حقیقتی آسمانی تبدیل می‌سازد، قدرت نقد مادی و طبقاتی را سست می سازد و واکاوی های اجتماعی را به دالان گمگشتگی و سردرگمی راهبر می شود.

این گنگ بودگی، توان روشنگری درباره روابط قدرت و سلطه را به‌ شیوه ای شگرف کاهش می‌دهد و به‌جای آنکه به جست‌وجوی ساختارهای نهفته و واشکافی ریشه‌ای قدرت پرداخته شود، به گونه ای سفیدشویی و تقدیس معنوی ایدئولوژی تبدیل می شود. از این رو،  ایدئولوژی جمهوری اسلامی نه تنها از نقد و کاوش بی‌پرده عبدالکریمی برکنار می‌ماند، بلکه با تکیه بر واژگان ارزشی و معنوی، لباسی از مشروعیت و حقانیت بر تن می‌پوشد و در این راه، نگاه‌های تیزبین حقیقت‌جویان را از کشف واقعیت‌های پنهان در لایه‌های سلطه باز می‌دارد.

در پایان کار، رهیافت عبدالکریمی به ایدئولوژی، با دور شدن از آغازه های ماتریالیستی و طبقاتی اندیشه آلتوسر، به بازتولید همان ساختارهایی می‌انجامد که هدف آلتوسر، چیزی جز بازکاوی و بازسنجی آنها نبوده است. این کناره‌گیری از واکاویهای مادی و دیالکتیکی، نه تنها بنیادهای سلطه طبقاتی را در مهی از سردرگمی فرو می‌برد، بلکه از قدرت نقد علمی می‌کاهد و واکاوی های اجتماعی را به سوی رویکردی ایدئالیستی رهنمون می گردد که نه کمترین پیوندی با بازکاوی ساختارهای طبقاتی دارد و نه کمترین پیوندی با اندیشه های آلتوسر!

برای دستیابی به نقدی ژرف و کارساز، بایسته است که ایدئولوژی به‌سان ابزار واکاوی روابط قدرت در بستر زیرساخت‌های مادی و اقتصادی در شمار آید و از هرگونه تفسیر ارزشی که این بنیان‌ها را کمرنگ می‌سازد، پرهیز گردد. چرا که هرگونه کژروی از این مسیر، نه تنها سرشت راستین ساختارهای سلطه را مخدوش می‌کند، بلکه به بازتولید همان روابط قدرت و سلطه‌ای می‌انجامد که هدف کلیدی آلتوسر، نقد و بررسی آن‌ها بوده است. از این رو، تنها با پایبندی به این آغازه، می‌توان به واشکافی و واکاوی بنیادی و ریشه‌ای دست یافت و از پرده‌پوشی‌های ارزشی که تنها در خدمت استوارسازی و پابرجاسازی وضعیت موجود هستند، رهایی یافت.

رهیافت آلتوسر در نقد عبدالکریمی، ما را به درک ژرفی از بازتولید قدرت در نظام‌های ایدئولوژیک رهنمون می شود. عبدالکریمی، اما در نقد خود بر آپارتتوس سلطه، نه تنها از بنیان‌های اندیشه آلتوسر فاصله می‌گیرد، بلکه در دام تفسیرهای ارزشی و کلیشه‌ای از ایدئولوژی گرفتار می‌شود که همچون پرده‌ای نازک، ساختارهای سلطه را پنهان می کنند و نقش سرنوشت ساز آن‌ها را در بازتولید وضعیت موجود توجیه می‌کنند. عبدالکریمی  سوژه‌ای آگاه در نقد و سنجشگری  سلطه و ایدئولوژی جمهوری اسلامی نیست، بلکه خود ابزاری است در خدمت همان سلطه. در این مسیر، عبدالکریمی نه تنها نقدی کارساز از سلطه فراپیش نمی‌نهد، بلکه در بازتولید همان ساختارهای سلطه، هم‌آواز می‌شود و با سوخت‌رسانی به ایدئولوژی فرادست در ایران، خود به بخشی از ماشین سلطه و تولید بندگی  تبدیل می‌شود.

در این گام بر سر آنیم که پرده از حقیقتی تلخ و دردناک برداریم که از دیدگاه فردوسی، بزرگ‌ترین سخنگوی فرهنگ و فرزانگی ایران‌زمین نیز‌، عبدالکریمی از جاده‌ی فرهنگ راستین ایرانی به بیراهه‌ای خطرناک گام نهاده است. فرزانه توس، درفشدار والاترین آرمان‌های فرهنگ ایران، که شاهنامه‌اش شرار همیشه فروزان راستی، آزادگی، خرد، و دادخواهی است، هیچ‌گاه درس خاکبوسی آستان شهریاران خونریز را نیاموخت و هیچ گاه آب به آسیاب تباهی و پییارگی نریخت. شاهنامه، این گنجینه‌ جاودانه‌ فرهنگ بشری، به ایرانیان جز نبرد بی‌پایان با ستم و تاریکی نیاموخت و پیامش جز ایستادگی در برابر بند و زنجیر‌ وستم و‌ زشتی نبود.

عبدالکریمی، با داو وفاداری به فرهنگ ایرانی، در رویه‌ای متناقض و با چشم پوشی از والاترین ارزش های این فرهنگ، در برابر  همان ساختارهای سلطه‌ای سر فرود آورده است که فردوسی سی سال رنج برد تا سویه های تباه  ویرانگر و گیتی‌سوز آن‌ها را برملا کند. عبدالکریمی، نه تنها نشانی از فرهیختگی و پیکریافتگی این میراث بزرگ با خود ندارد، بلکه مردی تباهی زده است که تایید از جانب ضحاک را به نشانه‌ای از فضیلت و نیکویی خود می‌پندارد.

آنچه عبدالکریمی می‌کند، نه تنها تهی از آرمان‌های شاهنامه است، بلکه همچون نغمه‌ای است که برای لالایی سلطه‌گران سروده می‌شود نه برای بیدارساختن مردمان. فردوسی، اگر امروز بر ما می‌نگریست، بی‌گمان این کژروی را خیانتی به خون‌های بر زمین چکیده هزاران جان آزادی‌خواه می‌دانست که در آتش ستم سوختند و برای فردایی روشن، مشعل مقاومت افروختند.

این سه نقد، آرنت، آلتوسر ‌و فردوسی، در یک پیوندگاه به هم می‌رسند: هرگونه توجیه‌گری سلطه، چه از راه تفسیرهای ارزشی و چه به‌نام وفاداری به فرزانگی ایرانی، خیانتی به مردم و آرمان‌های انسانی است. عبدالکریمی، به‌جای ایستادن در کنار مردم، در برابر آنان قرار گرفته است و به‌نام مقاومت، چون بندگان فرومایه، سر بر آستان ضحاک فرود آورده و در هر بزنگاهی محضر خونین او را امضا کرده و بر ظلم و ستم او گواهی داده است.

بر پایه، شاهنامه، عبدالکریمی نه یک اندیشمند، که از پایمردان دیو است. فردی که نه تنها در کنار  مردم نایستاده، بلکه با دیو همپیمان شده و خاکبوس آستان اوست؛ و زبان او نه در خدمت روشنگری، که در خدمت خاموش کردن آتش دادخواهی است. عبدالکریمی، مردی است که نه تنها در صف دادخواهان نیست، بلکه در صف گزمگان دیو، قلم را در خدمت توجیه محضر ستمگرانه ضحاک به کار گرفته است. 

ا‌و با سخنان خود نه تنها پرده دری نمی کند، بلکه می کوشد بار گناه وضعیت هولناک موجود را بر دوش کسانی بگذارد که در برابر تاریکی رده برکشیده اند و هیچ گاه نکوشیده اند خود را به خامنه‌ای نزدیک کنند و پیکر اژدهافش او را در آغوش بکشند و در جنایات او انباز باشند؛ مار خوار اهریمن چهره ای که پاسخش به “نحواهای نجیبانه” روشنفکران و همه دادخواهان و آزادی خواهان همواره زندان و شکنجه و کشتن بوده است!

چنانکه گویی روشنفکرانی که از ایستادن در صف مداحان خودداری کرده‌اند، همان مقصران اصلی‌اند؛ همان‌ها که به دیده او، نه قربانی جنایت، که مسئول همه خون‌های ریخته‌شده‌اند. این‌گونه، او فلسفه را از بلندای آزاداندیشی به ژرفای سرفکندگی و خواری مشروعیت‌بخشی به ستم فرو می‌کشد و روح حقیقت‌جویی را در برابر ضحاک زمانه قربانی می‌کند.

عبدالکریمی با خودرادیکال انگاری و در همدلی با سیاست های  گیتی سوز و اندیشه سوز خامنه ای،  در شرایطی روشنفکران را مقصر اصلی وضع موجود می نمایاند که می‌داند دستان پلید این دیو، به خون شریف‌ترین و فرهیخته ترین مردمان این سرزمین آغشته است. در شرایطی که می‌داند در زیر رایت خونفام خامنه‌ای همواره پاسخ قلم و اندیشه گلوله و طناب دار، همزمان با صدای اذان بوده است و آتش بیداد را، به گفته  شاملو، همواره به سوختبار سرود و شعر فروزان داشته‌اند. آنجا که اندیشیدن، خطر کردن بوده است و ابلیس پیروز مست سور عزای مردمان را به سفره نشسته است.

کاوه آهنگر در تاریخ ایرانزمین نماد خروش انسان در برابر بیداد و برافراختن درفش آزادی‌ از ستم است. اما عبدالکریمی و همکیشان او نه مصلحت شناسان، که پیمانداران و پایمردان دیو پتیاره اند. کسانی که گوش شان برای شنیدن صدای مردم کر‌ است و هنری ندارند جز محضر آراستن، برای کسانی که ایران را به ویرانسرا تبدیل کرده اند.

روشنفکران راستین، آنانند که  فرانک سان، در برابر قدرت های تباهکار بیرق برافراشته اند و زهدان زاینده آینده بوده اند.  اما عبدالکریمی و همپیالگان او، نه پشتیبان مردم، که مداحان کسانی اند همواره زنجیر بیداد بر دست و پای این ملت را استوار تر کرده اند‌.

اگر روزگاری خامنه‌ای را با روشنفکران نسبتی بوده  باشد – که  این نیز افسانه ای بیش نیست و “پیپ کشیدن” نمی تواند نشان فرهیختگی باشد!!– این نزدیکی چه بهره ای برای ایران به بار آورده است؟ او در کدامین بزنگاه‌ها به پاسداری از حقیقت برخاسته و از آزادی و دادگری سخن رانده است؟‌ در کدام دوره از زمامداری اش نشانی از همبستگی ملی برافراشته و چندگانگی و چندگونگی این  ملت را به رسمیت شناحته  و به مردم “تمرین مدارا”،  آموخته است؟ آیا پاسخ او در برابر جان های آزادی که به مردم “تمرین مدارا” می آموختند، کارد آجین کردن ایشان و گلوله سربی نبود؟ آیا خامنه ای همیشه و همواره در صف کسانی نبود که  با گلوله و زندان رو در روی ملت ایستاده اند؟

روشنفکری دادخواهانه به معنای ایستادگی و پایداری در برابر سپاه بیداد است، نه شستن دستان جنایتکارانی که آلوده به هزاران خون بی گناهند.

تاریخ ایران آکنده از پیکارهایی است که مردمان این سرزمین در راه داد و آزادی از ستم انجام داده‌اند. امروز نیز خیابان‌های ایران یادآور همان نبردهای کهن‌اند، و پیشگامان این میدان همانا جوانان و  روشنفکران راستین این دیارند.

فریادهای «زن، زندگی، آزادی» پژواک آرمان‌ها و رویاهایی است که در ژرفای جان کاوه‌ها و فریدون‌های این روزگار طنین‌انداز است، آوایی که ریشه در  روح پهلوانی ایران‌زمین نیز دارد و  شاخه‌هایش به سوی فردایی روشن فرامی بالند.

ناساز با پندار عبدالکریمی، جنبش روشنفکری همچنان زنده و پویاست، چرا که روشنفکری راستین، وارث همان روح پهلوانی، هرگز با دیوان قدرت و توجیه‌گران بیداد هم‌پیمان و همداستان نبوده و نخواهد بود. روشنفکر راستین، نه در سایه‌سار بیت‌ها و شیره کش خانه ها و  درگاه‌های قدرت که در میان مردم می‌ایستد، با آنان نفس می‌کشد و برای ساختن فردایی آزاد و بهتر، بی‌هراس از تندبادهای زمانه، به پیش می‌تازد.

فردوسی، آنگاه که از دشنه‌ آبگون ضحاک و تشنگی این دیو پلید برای ریختن خون پریچهرگان سخن می‌گوید، گویی تاریخ ایران امروز را فراروی ما به تصویر می کشد: تاریخ خونخواری و درندگی یک دیو پتیاره را. دشنه‌ خامنه‌ای، این دیو زشت‌اندیش و ستم‌پرور، نیز چون‌ دشنه‌ ضحاک، از خون بهترین و شجاع‌ترین فرزندان این سرزمین سیراب می شود. تیغی آبگون که  نمادی از قدرتی است، که از ریختن خون دادخواهان، آزادی‌خواهان و بی‌گناهان، نیرو می‌گیرد.

خامنه‌ای از آغازین روزهای نشستن بر سریر قدرت، همواره در پی ریختن خون شریف‌ترین و آزاده‌ترین مردمان این دیار بوده است. از نخستین لحظات سرکردگی اش تا به امروز، در برابر هر اعتراض و نقدی به خون‌ریزی دست یازیده‌، و عطش او به خون، هر روز بیشتر شده است.

خامنه‌ ای رهبُر، در هر بزنگاهی از رهبَری خود، از هر فرصتی برای سرکوب و نابودی دگراندیشان و منتقدان و حتی یاران و همرزمان خونریز خود بهره جسته است. خون آزادی‌خواهان، معترضان و کسانی که در پی تغییر وضعیت موجود بوده‌اند، بهای سنگینی است که برای ماندگاری او بر اورنگ خودکامگی پرداخت شده است. هر قطره خون که بر خاک این سرزمین می‌ریزد، نه تنها عطش او را فرو نمی‌نشاند، بلکه تشنگی او را بیشتر می‌کند و عطش خونخواری او را افزایش می دهد. در این راه، جان‌های شریف و بی‌گناه بسیاری قربانی شده‌اند. چه کسی می‌تواند نام‌هایی چون علی دشتی، سعیدی سیرجانی، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده را فراموش کند؟ بزرگمردانی که تنها جرمشان اندیشیدن و نوشتن و قلم‌فرسودن در راه گسترش اندیشه مدارا و آزادی بیان بود.  آنان که بی باکانه به تبیین اندیشه های نو و نقد شرایط موجود پرداختند، بی آنکه در بند مصلحت‌های پوچ  باشند یا هراسان از تهمت ها و  تهدیدها و فشارهای سیاسی هول آفرین.

نیز چه کس می تواند ستار بهشتی، ندا آقا سلطان، مهسا امینی، نیکا شاکرمی، سارینا اسماعیل‌زاده، خدانور لجه‌ای و مجیدرضا رهنورد را از یاد ببرد؟ آنان که جرمشان ایستادگی در برابر خودکامگی و اعتراض به انسان‌کشان و انسان بیزاران بود. کسانی که در برابر نظامی فاسد و سرکوبگر به جای خاموشی و وادادگی، درفش حق‌خواهی برافراشتند، و با مرگی گزاف جان بر سر آرمان های انسانی نهادند.

اکنون، پرسشی  جدی پیش می‌آید‌ که عبدالکریمی و هم‌کیشان او بایدپاسخ دهند: این پاسخ‌های مرگبار به اندیشه داد و مدارا، چه معنا و مفهومی دارد؟ آیا این قتل‌های ناجوانمردانه و این سرکوب‌های ددمنشانه، نشان‌دهنده نزدیکی خامنه‌ای به روشنفکران و مردم ایران است؟ آیا این خون‌ها که بر خاک دردمند میهن ریخته می‌شود، نشانه‌ای از تلاش برای نزدیکی به مردم است؟ آیا معنای نزدیکی به مردم سرکوب ددمنشانه، خودکامگی و خشونت هولناک است؟

این قتل‌ها و سرکوب‌ها تنها نمایانگر یک حقیقت تلخ و همهنگام هراسناک هستند:

در رژیمی که به‌جای پاسخگویی به ندای انسانیت، تنها با داس خشونت و سرکوب به خواسته های بشری پاسخ می‌دهد، هر صدای مخالف، حتی اگر سرود داد و آزادی سروده باشد، فرجامش زندان یا مرگ ددمنشانه است.

شگفت‌انگیز است که عبدالکریمی، که خود از قربانیان سرکوب سیستماتیک آزادی بیان و اخراج از دانشگاه بوده، امروز در پایگاهی ایستاده که به توجیه پلشتی های می پردازد  که خود روزگاری از آنها در رنج بوده است. او که روزی برای بیان آزادانه اندیشه‌هایش به دست گزمگان دیو سرکوب شده، همان پتیاره‌هایی که اکنون به دفاع از آن‌ها برخاسته، چگونه می‌تواند این روش‌های ددمنشانه را توجیه کند و به جای ایستادن در کنار اندیشمندان، درگیر نزاع با همان روشنفکرانی شود که خود را برتر از آنان می شمارد؟

آیا عبدالکریمی، نمی‌بیند که زمینه ساز بیزاری خامنه‌ای از روشنفکران روان خونخوار خود اوست که تنها به استوار کردن پایه های سلطه و خودکامگی خود می‌اندیشد؟ آیا نمی‌داند که مسئولیت این نفرت و سرکوب‌ها، نه بر دوش روشنفکران دادجو و آزادی خواه که بر دوش هموست  همه چیز را فدای سروری جویی و پایداری سلطه خود می خواهد؟ عبدالکریمی که خود مزه تلخ سرکوب و ستم را چشیده، چگونه می تواند مسئولیت بیزاری خامنه ای از سعیدی سیرجانی ها و مختاری ها و پوینده ها را بر دوش این قربانیان بیندازد؟

جمهوری اسلامی همواره بزرگ‌ترین زندان نویسندگان، روزنامه‌نگاران و خداوندان رای  بوده است؛ این‌ رژیم از همان آغاز، تیغ بر گلوی آزادی نهاد، به جنگ با قلم، دانشگاه و دانشجو رفت و رهبر آفتابه به دستش خطر دانشگاه را از خطر بمب خوشه ای هم بیشتر دانست. حبس، حصر، توقیف، بند و شکنجه نه تنها برای نویسندگان و روزنامه‌نگاران، بلکه برای هر کسی که به دفاع از آزادی بیان  برخاست، سرنوشتی گریزناپذیر بود.

کارگر، زن، معلم، دانشجو؛ هر که خواست از داد و حقیقت و آزادی دفاع کند، در این چرخه سرکوب گرفتار آمد و هر کس را که در برابر این ماشین سرکوب ایستادگی کرد یا در بند کشیدند، یا تبعید کردند، یا بی آبرو کردند یا با مرگی هولبار در هم شکستند.

کار روشنفکر تنها محدود به اندیشیدن نیست؛ روشنفکر بودن با مسئولیتپذیری توانکاهی پیوند خورده است، مسئولیتی که همواره بر دوش همه کسانی است که به نام دادگری، آزادی و راستی سخن می‌گویند. اما نیک پیداست که ستیز عبدالکریمی با روشنفکران، جز راهی برای گریز از این مسئولیت نیست. او با پناه گرفتن در پشت سنگر روشنفکرستیزی، بی‌مسئولیتی و تباهکاری خود در همداستانی با یک رژیم روشنفکرکش، کودک‌کش و نوجوان‌کش را توجیه می‌کند.

تنها راه، برای در امان ماندن از نقد منتقدانِ تزویرشکن، بی‌آبرو کردن آنان است؛ یعنی همان کاری که جمهوری اسلامی در آن بر هر رژیم دیگری پیشی گرفته است. و عبدالکریمی این باب، یعنی باب “مباهته” را از “ایشان”، یعنی “رهبر انقلاب” و “رهبُر ملت ایران”، خوب آموخته است.

عبدالکریمی از آنجا که دلیری درگیری با پتیارگان و مردم آزاران را ندارد و همهنگام در بند آزِ دیده شدن و ترس از پریشانی و شوم بختیِ خانه به دوشی در سال‌های پیرانه سری است، به جای ایستادن در کنار حقیقت و مردم، به روشنفکران یورش می برد. او با نیرنگی سربسته، در همدلی با مردم آزاران کشورپریش، روشنفکرانی چون محمد مختاری را که به مردم درس مدارا می‌آموختند، مسئول وضع موجود می نمایاند. پیکار با خامنه‌ای و دوستاق بانان او کاری است دشوار و پرهزینه،  اما ایستادن در برابر  شریف ترین و فرهیخته ترین قربانیان نظام او ساده ترین کار است و پاداش آن تریبون داشتن همیشگی برای آزوران پرستنده تریبون است. این تاخت و تازها چیزی نیست جز تلاشی زیرکانه برای تن زدن از مسئولیت پیکار با ستمکاران. این تاخت و تازها، جز تلاشی زیرکانه برای گریز از مسئولیت پیکار با ستمکاران نیست؛ تلاشی برای گریز از رویارویی با حقیقتی که‌ فراروی او ایستاده است اما “مصلحت” نیست که به پیشنیازهای اقرار بدان تن در دهد. آسانترین کار انداختن تقصیر همه تباهی ها بر گردن مردم و پیشاپیش آنها روشنفکران است. این سان، اندیشمند “رادیکال”ی که روشنفکران‌ را کوتوله می خواند خود همچون کوتوله های خوار و سرافکنده به خدمت خودکامگان در می آید و آگاهانه به آتش بیار معرکه آدمسوزی و ستمکاری  آنان تبدیل می شود.

عبدالکریمی،  به‌جای آن‌که در برابر ستم پیشگان قد برافرازد، مردمان دادخواه و منتقد و روشنفکران را مقصر وضع موجود جلوه می‌دهد – با سخنان آشکارا ستایش آمیزی درباره خامنه ای- تا خود را از گناه خاموشی و بی‌کنشی، پاک و بی زنگار بنماید. اما تاریخ داوری سخت‌گیرانه‌ای دارد؛ آنان که در روزگار ستم، از میدان رادی و جوانمردی می گریزند، در حافظه مردم نه به‌سان روشنفکر، بلکه به‌سان تن آسانان و دردسر-پرهیزانی که تیغ های ستم را آبداده کردند، ثبت خواهند شد.

از این‌روست که بیژن عبدالکریمی، حتی در خور  نامی که مادرش بر او نهاده، نیست. بیژن شاهنامه، پهلوانی بود که در بند دژخیمان نیز از بلندمنشی و مردانگی خود پا پس  نکشید؛ حتی در بارگاه افراسیاب، یک‌تنه نعره می‌زد و با دلاوری هماورد می جست. اما عبدالکریمی، این بیژنِ دوران، بزدلی است که به‌جای ایستادگی در برابر بیداد و ستم، در برابر قدرت زانو زده و در پس چهره‌ای به ظاهر اندیشمند، با لحنی هایدگری، بدین خرسند است که خود را رادیکال ترین اندیشمند ایران و برجسته تر از همه روشنفکران بداند‌. بی آنکه بداند رادیکالیسم، خود به تنهایی نه گونه ای ارجمندی است و نه پایندانی برای درست اندیشیدن. رادیکالیسم تنها هنگامی که بر بستر آغازه های انسانی و خردمندانه استوار شود، می‌تواند از ارز و ارجی برخوردار گردد.

و  رادیکالیسمی که به ابزاری برای ستایش دیکتاتورها و سرکوبگران تبدیل شود، نه‌تنها برای مردم و میهن سودمند نخواهد بود، بلکه همانند آتشی است که بر خرمن برترین ارزش های انسانی و مردمی می افت.  هرچقدر هم که فردی خود را رادیکال و طاووس علیین شده بداند، اگر در مسیر  کرنش در برابر  خودکامگان و انسان بیزاران و  پایمال‌کنندگان حقوق انسانی مردمام گام بردارد، نخواهد توانست در شمار اندیشمندان راستین و برجسته قرار گیرد. چرا که حقیقت، در پرتو آزادی و عدالت می‌درخشد، نه در زیر سایه‌ سنگین و سهمگین سرکوب!

عبدالکریمی، به‌جای آنکه در میدان راستی و دادخواهی، سوار بر سمند دلیری، در کنار آزادی‌خواهان بر صف ستم‌ پیشگان بزند، ضحاک زمانه را در آغوش می‌کشد و بر دستان خون‌ آلود افراسیاب‌های‌ سیاوش کش، بوسه‌ می زند.  همان ضحاکی که سعیدی سیرجانی، با قلمی آتشین و دلی بی باک، در کتاب «ضحاک ماردوش» رسوایش می‌کند. سیرجانی، در اوج خفقان و اختناق،  رستم وار و  بی‌هیچ هراسی بر سپاه ستم می زد و فریاد حقیقت بر می آورد.  درحالی‌که عبدالکریمی، برای توجیه خاموشی و بی کنشی خود، بر سر آن است که با ریا و دغا  کسانی چون سیرجانی را مقصر منش اهریمنی و سرکوبگر خامنه ای می نمایاند.

عبدالکریمی نه اندیشمندی بلنداندیش است و نه پهلوانی سرفراز در  میدان‌های نبرد؛ او انسان ترسخورده ای است که بزرگترین هنرش توجیه جنایات و بوسیدن دستان به خون آلوده مردم کشان‌ است.

او از تبار دلگان، بزدلان و سست مایگان است نه از تبار پهلوان و مردانِ مرد و زنان زن؛ یعنی سیرجانی‌ها و مختاری‌ها، فاطمه سپهری ها و گوهر عشقی ها، که همچون کاوه‌ها و رستم‌ها، فرانک ها و گردافریدها، پیکریافتگی ابدی شرافت و ایستادگی در برابر تباهکاری و پتیارگی هستند؛ آنان که در سخت ترین روزگاران، درفش آزادگی برافراشتند و  هیچ گاه در برابر جانیان و جلادان سر فرود نیاوردند.

بیژن عبدالکریمی با این سخن که:

“روشنفکران خود باعث شدند آقای خامنه‌ای از آنها دور شود وگرنه ایشان از چهره‌های نزدیک به جریان روشنفکری بودند.”

سربسته اذعان می دارد که کسانی چون سعیدی سیرجانی، محمد مختاری، محمدجعفر پوینده و مجید شریف باید از پیکار با بیداد و خودکامگی دست دست می شستند و خاموش می نشستند. به باور او، این بزرگان نباید در برابر سانسور و سرکوب و تباهی ایستادگی می‌کردند، بلکه می‌بایست در برابر خامنه‌ای سر کرنش فرو می‌آوردند و جنایات رژیم را با زبان چاپلوسی و ستایش توجیه می کردند.

به دیده او، سیرجانی، نه تنها نباید به خمیر شدن کتاب‌هایش اعتراض نمی‌کرد، بلکه می‌بایست از اینکه “رهبری فرزانه” کفرنامه‌های او را نابود کرده، شادمان می‌شد و فرمانبردارانه، ستایشنامه می‌سرود و خامنه ای را لبیک می گفت. مختاری و پوینده نیز، از نگاه او، نباید درفشدار حق‌جویی و آزادی‌خواهی می‌بودند، بلکه می‌بایست قلم‌های خویش را، چون دست نشاندگانی چاکرمنش و خودفروخته، در خدمت فرمان های ضحاک ماردوش به گردش درمی‌آوردند؛ قلم‌هایی که جز برای خوشایند ستم پیشگان نمی‌نوشتند و روح حق گویی را با دروغ‌پردازی سودا می کردند.

اما تاریخ، دفتر توجیهات پست و فرومایه نیست. سیرجانی‌ها و مختاری‌ها، کاوه‌های زمانه ما بودند؛  درفشداران رادی و راستی، که جان خویش را در راه شرافت قلم فدا کردند. عبدالکریمی، با چنین سخنانی چنین‌تهی و بی مغز، تنها پرده از بزدلی و فرومایگی خود برمی‌دارد. او نه تنها شایسته نام بیژن نیست، بلکه در پیشگاه بزرگان، نمادی از فرومایگی، تباهی و تبهگنی است.

عبدالکریمی واژه “مصلحت” را به‌سان ابزاری فریبنده به‌کار می‌برد تا حقیقت را در پس پرده‌ای از توجیهات پنهان‌ کند و چهره رژیمی را که یکی از نابهنجارترین و ستیزه‌خوترین نظام‌های تاریخ ایران است، چهره ای  زیبا و خوش نما جلوه دهد. اما این “مصلحت شناسی”، در واقعیت چیزی نیست،  جز نقابی مزورانه برای مشاطه چهره زشت حکومتی که موتور پیشران آن یک ایدئولوژی‌ای هستی‌سوز و نیستی‌خواه و انسان ستیز است؛ ایدئولوژی‌ای که با هر آنچه رنگ زندگی و شادمانگی دارد، دشمنی‌ای بنیادی دارد. ایدئولوژی که در آن مردم و زندگی شان نه پایه که همواره آویزه است و از همین روست که این رژیم را نه تنها هیچ باوری به رفاه، بلکه آزادی، در معنای مدرن و انسانی آن، برایش “کلمه قبیحه” است؛ درست همان‌گونه که شیخ فضل‌الله نوری و معلم خامنه ای، یعنی مصباح یزدی، آزادی را دشمن اسلام و انسان می‌دانستند.

عبدالکریمی با تکرار ژاژخایانه واژه “مصلحت”، نه‌تنها به جایگاهی که یک روشنفکر باید ایستاده باشد خیانت می‌کند، بلکه در تلاش است تا آنانی را که در برابر استبداد، اختناق و خفقان به پا خاستند، بی‌خرد و زمینه ساز دوری از خامنه ای جلوه دهد که این نیز معنایی ندارد جز اینکه او جمهوری اسلامی را یک رژیم مشروع، مردمی و عادی و بهنجار می داند.

به باور او، روشنفکرانی چون سعیدی سیرجانی، محمد مختاری، محمدجعفر پوینده و مجید شریف باید به پابوسی ضحاک زمانه می‌رفتند و به‌جای اعتراض به جنایات و خفقان، به پیشواز سرکوب و بستن دهان‌ های خود می شتافتند. برای عبدالکریمی، اعتراض سیرجانی به خمیر شدن کتاب‌هایش یا فریاد مختاری و پوینده در برابر سرکوب و بیداد، نه نماد شجاعت، بلکه  نماد حماقت و خطایی استراتژیک بوده است. او سربسته اذعان می دارد که این بزرگان باید با شور و شراری کودکانه، سر بر آستان رهبر فرزانه فرود می آوردند و به‌جای نوشتن حقیقت، آنچه هایی را می نوشتند که مایه خرسندی ضحاک ماردوش باشد. سعیدی سیرجانی باید به جای ضحاک ماردوش، چون پایمردان دیو در بارگاه ضحاک، از ضحاک دادگر و دادمنش سخن می گفت.

اما واقعیت چیز دیگری است. روشنفکر بودن، مسئولیت دارد. مسئولیتی که عبدالکریمی به‌سادگی از آن  می‌گریزد. او نه‌تنها دلیری ایستادن در برابر ستم ورزان را ندارد، بلکه با تاختن به روشنفکران، به‌ویژه آنانی که جان خود را در این راه گذاشتند، می‌کوشد تا نگاره ای نیکنما از خود در برابر اندیشه های همگانی بنگارد. او با لحنی هایدگری و ادعای اندیشمند بودن، خود را فراتر از روشنفکران زمانه جلوه می‌دهد، اما در عمل کاری نمی‌کند جز در آغوش کشیدن ضحاک و بوسه زدن بر دستان افراسیابِ روزگار.

رژیمی که عبدالکریمی می‌کوشد با ستایش از پیپ کشیدن رهبر جنایتکارش ، خوشنما سازد و  پذیرفتنی جلوه دهد (به ویژه با ستایش از دستاوردهای نظامی و صرف دارایی های عمومی در راستای تشکیل نیروهای  نیابتی)، رژیمی است که از همان آغاز، جنگی فراگیر و همه سویه علیه خداوندان رای و قلم، علیه دادگری، آزادی و راستی آغاز کرده است. از سرکوب دانشجویان و دانشگاه‌ها، تا تبدیل کردن ایران به بزرگ‌ترین زندان روزنامه‌نگاران، از شکستن قلم‌ها و خمیر کردن کتاب‌ها، تا شکنجه و اعدام بزرگ‌ترین اندیشمندان و روشنفکران این سرزمین؛ همه و همه نشان از آن دارند که “مصلحت” در قاموس این رژیم چیزی نیست جز سرپوشی بر نابود کردن حقیقت.

عبدالکریمی، اگر به‌راستی اندکی از مسئولیت روشنفکری آگاه بود، به جای تاختن به بزرگانی چون سعیدی سیرجانی، مختاری و پوینده، از دلیری آن‌ها درس می‌گرفت و می‌آموخت که روشنفکری همانا رزمیدن بر سر حقیقت است، نه همداستان شدن با دروغ و پتیارگی و زندگی سوزی و زندگی ستیزی به بهانه جنگ با نظام سلطه!

روشنفکری، اگر ریشه داشته باشد، چیزی جز ایستادگی بر سر حقیقت نیست، حقیقتی که گاه تلخ است و پرهزینه. دلیرانی چون سعیدی سیرجانی، مختاری و پوینده، نه به خاطر همداستانی با نظام سلطه، بلکه به سبب شوریدن بر هرگونه ستم و زندگی‌ستیزی، جان بر سر قلم خود نهادند. آن‌ها به ما آموختند که روشنفکری یعنی برافروختن چراغی در تاریکی، نه همراهی با پتیارگان و همدمی با‌ تیرگی پرستان. آن هم به بهانه «جنگ با نظام سلطه»، در حالی که در عمل، این تنها توجیهی برای همداستانی با همان سلطه‌ای است که داو جنگ با آن‌ را دارند. اینان با این بهانه، نه تنها از حقیقت فاصله می‌گیرند، بلکه به نیرویی بدل می‌شوند در خدمت پاسداری از  سلطه موجود . به همین دلیل است که عبدالکریمی، بسیجیان سرکوبگر و نیروهای انقلاب را بهترین آلترناتیو وضع موجود می نماید؛ همان کسانی که هرگاه فرصتی یافته‌اند، نشان داده‌اند که به چیزی کمتر از ریختن خون جوانان این سرزمین خرسند نیستند.

اما عبدالکریمی، که شعار “جنگ با نظام سلطه” سر می‌دهد، چه می‌کند؟ آیا او به‌راستی با سلطه‌ای که به گمانش لیبرالیسم و سرمایه‌داری نمایندگی می‌کنند، می‌جنگد؟ یا این واژه‌های های و هو، نقابی است برای فروپوشاندن همدستی‌ و همداستانی اش با پلشتی، سست مایگی و فراموشی حقیقت؟ یعنی این حقیقت که جمهوری اسلامی یک نظام سروری جو و آزادی ستیز و خونریز و خونخوار است.

نقد لیبرالیسم و کاپیتالیسم، اگر از جایگاه انسانی و روشنفکرانه صورت گیرد، ستودنی است؛ اما آیا عبدالکریمی چیزی از این حقیقت درک کرده است؟ یا نقد او بر نظام سلطه، بهانه‌ای است برای توجیه همدستی و همداستانی با یکی از خونخوار ترین رژیم های سلطه جوی جهان امروز که بنیاد کارش بر  زندگی‌ستیزی و زندگی‌سوزی‌ است.

فرزانگانی چون فردوسی، که نامشان بر تارک تاریخ می درخشد به ما نشان دادند که پیکار با سلطه و سروری جویان بیدادگر، پیش و بیش از هر چیز، رزم بر سر حقیقت است.

  عبدالکریمی اگر از بار سنگین مسئولیت روشنفکری آگاه بود، به جای تاختن به روشنفکران، باید در آوردگاه آزمون دلیری، خود را به محک می‌زد. روشنفکری یعنی ایستادن در برابر سلطه و دروغ، نه سنگر گرفتن در پشت شعارهای رادیکال  و گریختن از نقد راستین ساختارها و نظام های گفتار توجیه کننده سرکوب و شرارت. روشنفکری راستین پنهان شدن پشت واژه‌های پر هیاهو نیست، گذشتن از آتش سیاوش است.

روشنفکری، در حقیقت، پروازی است بی پروا به ژرفنای مغاک‌ها؛ پروازی که هیچ پایندانی برای بازگشت‌ سالم از آن در کار نیست. روشنفکر راستین کسی است که با درک این خطر، چراغ حقیقت برمی‌افروزد و از زخم‌های راه نمی‌هراسد. سعیدی سیرجانی، مختاری و پوینده، از جمله آنانی بودند که راه این سفر را برگزیدند. آن‌ها نشان دادند که روشنفکری تنها در میدان رزم با دروغ و زندگی‌ستیزی معنا می‌یابد، نه در سکوت و سازش با سیاهی و تباهی.

اما در برابر اینان، عبدالکریمی و همپیالگان او چه می‌کنند؟ آن‌ها با شعار پرهیاهوی “جنگ علیه نظام سلطه”، به ظاهر نقاب شورش بر چهره زده‌اند، اما در عمل، به ابزار بازتولید همان سلطه‌ای بدل شده‌اند که داو ستیهندگی با آن را دارند. عبدالکریمی به جای آنکه از دلاوری و ایستادگی بزرگانی چون مختاری و سیرجانی درس بیاموزد، تیغ نقد را متوجه روشنفکران و مردم‌ منتقد می کند. او  فراموش کرده است که روشنفکری، پیش از هر چیز، ایستادن بر زمین حقیقت است، نه خسبیدن بر بستر بهانه و توجیه.

او از نقد “نظام سلطه” سخن می‌گوید، از نقد‌ لیبرالیسم و کاپیتالیسم. اما آیا عبدالکریمی به‌راستی این نظام‌ها را از ایستاری روشنفکرانه و انسانی نقد می‌کند؟ یا آنکه از مفاهیمی چون “نقد نظام سلطه” تنها به‌سان ابزاری بهره می گیرد برای توجیه سازش با نظام‌هایی که خود آینه تمام‌نمای زندگی‌سوزی و زندگی‌ستیزی‌اند؟

نقد لیبرالیسم، اگر راستین باشد، در جهت گشودن سپهری انسانی‌تر و رادمنشانه تر است. اما نقدی که خود بهانه‌ای برای همدستی با دروغ و خاموشی در برابر ستم باشد، نه نقد است و نه روشنفکری. عبدالکریمی، به‌جای اینکه در برابر کاستی‌های لیبرالیسم، از حقیقت دفاع کند، به پیکار با کسانی می‌پردازد که زندگی خود را در راه همین حقیقت نهاده اند.

بدین‌سان، او نه تنها روشنفکر نیست، بلکه یکی از دندان‌های خون‌آلود همان دستگاه سلطه ای است که از جویدن استخوان‌های پریچهرگان ایران‌زمین نیرو می‌گیرد.

روشنفکری یعنی ایستادن در میدان حقیقت، هرچند که تاوانش سنگین باشد؛ و عبدالکریمی، با همه ادعاهای نخبه‌گرایانه و فرهیخته‌نمایی‌اش، همچنان از درک و پذیرش مسئولیت راستین روشنفکری درمانده است و  مرد میدان این پیکار نیست.

رویکرد عبدالکریمی در رویارویی با حقیقت و مسئولیت اجتماعی، چیزی  نیست جز چاکری در بارگاه خودکامگی، خاک پاشیدن به چهره حقیقت، شبهه‌افکنی و تلاش برای بهنجارنمایی یک رژیم  نابهنجار. همانندان او،  به‌جای آنکه رهرو راه آزادگانی چون سعیدی سیرجانی، محمد مختاری، جعفر پوینده، و دیگر دلیران این سرزمین باشند، برتر آن دانسته اند که در کنار خداوندان زر و زود بایستند و جنایات آشکار آنان را توجیه کنند.

روشنفکری، گام‌ نهادنی سیاوش گونه، در آتش حقیقت است؛ سوختنی که تنها دلیران آن را تاب می‌آورند. اما عبدالکریمی، با همه‌ داوهای پوچش، نه مرد این میدان است و نه سزاوار این نام. او، به‌جای افروختن چراغ آگاهی، در خدمت سیاهی است و خاک بر چشم حقیقت می‌پاشد.

                                                          “ایشان، به روشنفکران نزدیک بود … پیپ می کشید”

رویکرد او، چیزی نیست جز خدمت به درگاه خودکامگی، زدودن مرزهای نیکی و پلیدی، و هموار ساختن راه برای عادی‌نمایی یک نظام بی‌ نظام و بهنجار نمایی یک نظام نابهنجار. عبدالکریمی و همپیالگان او نه از تبار پهلوانان و آزادگان بلکه از تبار ترسخوردگان همدست با بیداد و ستم اند. از جرگه انباز شدگان در جرم خاموشی در برابر خون‌هایی که بر سنگفرش خیابان ریخته‌اند.

عبدالکریمی، در نقاب روشنفکری، نمادی از تباهی اندیشه است؛ آینه‌ای کژتاب که حقیقت را در سیمای دروغ و دروغ را در چهره حقیقت بازمی‌تاباند. او گشاینده راهی به سوی روشنایی نیست، بلکه فانوس خاموش و فرسوده ای در دستان خودکامگان است که نه نوری از خود می‌تاباند و نه راهی به سوی آزادی می‌گشاید. او استمرارخواهی است که به پایایی وضعیت هولناک موجود یاری می‌رساند؛  دست‌افزار خودکامگی که هر اخگر دگرگونی را به خاموشی می‌کشاند.

او، با واژگانی فریبنده و چهره‌ ای آبرومند،  خطابه گویی است که با افسون واژگان، هیولای خفقان را به قامت فرشته‌ای رهایی بخش درمی‌آورد. عبدالکریمی، به‌جای پذیرش رسالت سنگین روشنفکری—که چیزی جز جستجوی بی‌امان حقیقت و ایستادگی در برابر ستم و بیداد نیست—به طراح صحنه‌ای بدل شده است که در آن، آزادی‌خواهان در چهره بی خردانی بی‌مسئولیت نگاریده می‌شوند و سرکوبگران، تاج افتخار و بزرگی بر سر می‌نهند.

او، استاد «اما»های بزرگ است؛ سپرهایی فریبنده که تیغ حقیقت را کند می‌سازند: «اما جایگزین کجاست؟»، «اما اگر اوضاع بدتر شود چه؟»، «اما آیا این دگراندیشان همان ویرانگران ایران نیستند؟» این «اما»ها، زنجیرهایی آهنین‌اند که بر دست و پای دگرگونی افکنده شده‌اند، نه از سر دلسوزی، که از هراسِ رهایی از وضع موجود.

آسایشی که او می‌ستاید، همان‌گونه که منتسکیو هشدار داده است، همچون خاک مرگ است بر سرزمینی که در چنگ خودکامگی گرفتار آمده. خاکی که نه جوانه‌ای در خود می‌پرورد، نه بویی از زندگی دارد، تنها خمودگی و خاموشی‌ای سنگین به ارمغان می‌آورد. چنین آسایشی، نه امید می‌آفریند، نه روشنایی، بلکه تاریکی را دیریازتر و زنجیرهای بیداد را درازتر و سنگین‌تر می‌سازد.

در ساحت اندیشه عبدالکریمی، بسیجیان و نیروهای وفادار به نظام و انقلاب، “بهترین فرزندان ایران” خوانده می‌شوند، در حالی که هر صدای دگراندیش، به‌سان بانگ نومیدانه‌ای که به گسترش شر می‌انجامد، محکوم می‌شود. این وارونه‌نمایی حقیقت چیزی جز تلاشی برای آراستن چهره خودکامگی و به زنجیر کشیدن آزادی نیست؛ تلاشی برای دمیدن جان در کالبدی در حال مرگ که با اکسیر توجیه، توش و توانی دوباره می‌یابد.

در این دوران سرنوشت‌ساز و پرآشوب از تاریخ ایران، عبدالکریمی به‌جای آنکه در کنار روشنفکران و کنشگرانی قرار گیرد که با اراده‌ای استوار در پی دگرگشت و بهبود بنیادی در ساختارهای اجتماعی و سیاسی این سرزمین هستند، خود را در صف کسانی می‌یابد که تنها در کالبد تفکری اقتدارگرایانه، میلیتاریستی و سرکوبگرانه به پیشرفت کشور می‌اندیشند. در نگاه عبدالکریمی، همراستا با خودکامگان فرمانروا بر ایران، سوژه‌ ایرانی نه شهروندی آگاه، آفریننده و دگرگونی‌خواه، بلکه سربازی سرسپرده است که در میدان جنگی همیشگی با “نظام سلطه” قرار دارد.

این ایده ای کلیدی است که عبدالکریمی و نظام خودکامه را به یکدیگر پیوند می‌دهد و همان بستر ایدئولوژیکی است که جمهوری اسلامی همه جنایات خود علیه شهروندان دادخواه و آزادی‌خواه را بر بنیان آن‌توجیه می‌کند. هم بهرگی در همین اندیشه است که در پایان، زمینه ساز همکاری عبدالکریمی با نظام و بی مسئولیتی و کرنش او در برابر  کارگزاران ستم و بیداد می شود. زبان و اندیشه او، که می‌بایست چراغی در دل تیرگی تاریخی و اجتماعی مردم باشد، به ابزاری خوارشمارنده و واکنشگر تبدیل شده است که نه تنها راه به سوی افق‌های آزادی نمی‌گشاید، بلکه به استوارسازی و نیرومندسازی وضع موجود می پردازد. هر واژه‌ای که از دهان او بیرون می آید، به‌جای آنکه شراری از امید و آزادی در دل مردم برافروزد، به خوارشماری و سرزنش جنبش‌ها و اندیشه‌های آزادی‌خواهانه‌ای می‌پردازد که در پی شکستن زنجیرهای خودکامگی و گذار از جمهوری تباه و ناکارآمد اسلامی هستند.

عبدالکریمی، که می‌توانست صدای مردم و نماینده‌ رنج‌ها و آرزوهای آزادی‌خواهانه‌ آنان باشد، به‌جای آنکه در قامت یک “متفکر رادیکال” و پیشرو، با درکی ژرف از پیچیدگی‌های تاریخی و اجتماعی، گام در مسیر دگرگونی‌های اساسی و تغییرات بنیادین نهد، به تبلیغ سخنانی بی‌اثر و سست پایه پرداخته است که نه تنها نور امید را در دل مردم فرو می‌کشد، بلکه آنان را به وادادگی در برابر بیداد و ستم سوق می‌دهد. خطابه‌های او، به‌جای گشودن درهای نوین و بیدارکردن مردم از خواب خمودگی و رکود، آنان را به پذیرش وضع موجود و تن دادن به خودکامگی و نادانی فرامی‌خواند. در نگاه او، هیچ‌چیز جز بی کنشی و وادادگی در برابر نظام فرادست ممکن نیست و هرگونه تلاش برای دگرگونی و گذار از جمهوری اسلامی، توهمی بی‌پایه است.

در رویارویی با روشنفکران و کنشگران اجتماعی، عبدالکریمی نه از در جایگانه نقد دادورانه و سازنده، بلکه از جایگاهی آکنده از ناچیزانگاری و خوارشماری و ایدئولوژی‌زدگی سخن می‌گوید. او نه تنها هیچ تلاشی برای گشودن راه‌های نوین و به بار نشاندن آزادی و دادگری نمی‌کند، بلکه با همه نیروی خود در تلاش است که نیروهای ستیهنده با رژیم را از آرمان‌های دگرگونیخواهانه‌ی خود بازدارد و آنان را به بی کنشی و سازشگری فرابخواند. او با فریب و نیرنگ، می‌کوشد نشان دهد که تراز اندیشه‌ روشنفکران و نیروهای دگرگونی‌خواه، در واپسین بازکاوی از گزمگان و دوستاق‌بانان رژیم – یعنی همان کسانی که نیروهای اصیل انقلابی می‌نامد – پایین‌تر است، کسانی که خود عبدالکریمی به‌خوبی از تباهی و ناکارآمدی آنان باخبر است و بارها بدان اقرار کرده است. از همین روست که می‌توان نشان داد که عبدالکریمی در یک بازی نیرنگ‌آمیز، به تحریف واقعیت‌ها می‌پردازد و با فراپیش‌نهادن نگاره  سست و شکننده از اندیشه‌ها و نیروهای دگرگونیخواه، آنان را به توهماتی بی‌پایه و بی‌ بنیاد کاهش می دهد.  اینگونه است که عبدالکریمی به کمک نیروی اصیل انقلاب اسلامی، در تحریف چهره کنشگران آزادی‌خواه می‌شتابد و با نگاریدن نظام گفتاری برای “تاراندن” آنان، زمینه را برای سرکوب آنها فراهم می‌سازد. چرا که پیش‌درآمد هرگونه سرکوب سیاسی، همین تاراندن و زشت‌سازی فرهنگی و اجتماعی  است. اگر عبدالکریمی روزی آزادی‌خواهان و دادخواهان را توهم‌زده و نادان بنمایاند، روزی دیگر ستیزندگان با “نظام سلطه”، در فرصت مناسب این گمراهان و از حق برگشتگان را در هم می‌شکنند و در این سرکوب‌ها که به آهنگ “خداترسی” انجام می‌گیرد، هم پشتوانه اندیشگی رهبری رهبُر راهبر آنهاست و هم اندیشه‌های اندیشمندی که خود را برترین  رادیکال‌ترین اندیشمند حال حاضر ایران ویران  می شناساند!

عبدالکریمی، به‌جای آنکه در کنار روشنفکران و کنشگران اجتماعی بایستد و در پی گشودن درهای نو به سوی آزادی‌های فردی، اجتماعی و سیاسی باشد، خود را در کنار کسانی می‌یابد که هیچ انگیره ای برای دگرگونی و دگرگشت در ساختارهای تباه و خودکامه موجود ندارند. او با بهره گیری از ترس و تهدید، مردم را از قدرت بزرگنمایی شده رژیم می‌ترساند و همهنگام، با تحریف واقعیت، توان اجتماعی مردم را به‌شیوه ای گزاف‌گویانه و نادرست، کوچک‌تر از آنچه که در حقیقت هست، به تصویر می‌کشد.

او با گونه ای خشنودی که چندان هم پنهان نیست، دگرگونی و گذار از رژیم را غیرممکن می‌داند و بر این باور است که تنها راه گذا  از وضعیت کنونی،  بهبود از درون و با همکاری و همیاری نیروهایی است که خود او معترف به خودکامگی و تباه زدگی آنهاست.  نیروهایی که خود او جسته‌گریخته تباهی ها و تباهکاری ها و گفتگو ناپذیری آنها اشاره کرده است.

در چنین سپهری، مفهوم “مصلحت ایران” که عبدالکریمی ژاژخایانه به کار می برد، در واقع ابزاری است برای سرپوش گذاشتن بر هواداری پیدا و پنهانش از جمهوری نخبه کش و نوجوان کش اسلامی. مفهومی زیبا که به کمک آن بی کنشی را تقدیس و خاموشی را به  فضیلت تبدیل می کند.

از این رو، واژه مصلحت در خطابه های   عبدالکریمی،  همچون نقابی است بر چهره او تا آنچه را که در رهیافت او مایه خشنودی خداوندان قدرت است از دیده ها نهان‌ بدارد. چنین است که او، در چرخشی تلخ و گزنده، به بازوی ایدئولوژیک نظامی بدل می‌شود که با دستار و نعلین، ستم و سرکوب و پلیدی و پتیارگی را بر این سرزمین فرمانفرما کرده است؛ نظامی که هنری ندارد جز زندگی سوزی و زندگی ستیزی و آرمان هایش تنها با سوختن و بر باد دادن خاکستر آرزوهای مردمی به بار می نشیند که ایران را به گوررستان آرزوها تبدیل کرده است و اگر قدرت داشته باشد به جای هر درخت، یک سنگ گور در این سرزمین می نشاند.

نظامی که آماجگاه برترین ایده هایش، نه در آزادی و آبادانی، بلکه در گورستان‌ها و بهشت‌های زهراست؛ جایی که آرامگاه ابدی همه  همه آرزوهاست!

پی آیند این مصلحت‌بازی قدرت‌پرستانه، در برابر مصلحت‌گرایی مردم‌گرایانه چیزی نیست جز تلاشی برای  گناهکاهی از سرکوبگران و به ریشخند گرفتن رنج ها و دردهای راستین مردمان.

چنانکه دیدیم، عبدالکریمی برای خوش‌خدمتی به خداوندان قدرت، از کشتن ناجوانمردانه مهسا امینی چنان سخن گفت که گویی روایت وارونه و فریبکارانه جمهوری اسلامی، که دستش به خون مهساها‌ و آرمیتاها آلوده است، از حقیقت بهره‌ای بیشتر دارد تا روایت ملت سوگوار و خشمگینی که برای پاسداشت ارج و والایی او، جان خود را فدا کردند.

عبدالکریمی در هر تریبونی که به دست می‌آورد، نه تنها جنایت‌های جمهوری اسلامی را به خاموشی برگزار می کند، بلکه با زیرکی بی‌شرمانه ای همه آن‌ها را توجیه و عادی‌سازی می کند. او در برخورد با این فجایع، به گونه‌ای با واژگان بازی می‌کند که جنایت‌ها و پلیدی های رژیم، در مقایسه با دیگر فجایع بشری دیگر کوچک بنماید و در نتیجه خُرد و بی ارج‌ بنماید.. او دانسته و آگاهانه، کشتن مهسا امینی به سان یک شهروند بس عادی و بی آزار و بی گناه، به دست نیروهای گشت ارشاد، را در کنار کشتار مردم غزه در شرایط جنگ با اسرائیل قرار می دهد تا با یک تیر دو نشان بزند از یک سو این فاجعه را کوچک جلوه دهد و از سوی دیگر  اپوزیسیون را رسوا کند. چرا؟ چون آنان با فلسطینیزه کردن سپهر سیاست در ایران، که سیاست رسمی و ایرانسوز جمهوری اسلامی است، سر آشتی ندارند و این بهترین فرصت برای رسوا سازی آنان در جهت پشتیبانی از سیاست های فراگیر نظام جمهوری اسلامی است. آن هم در شرایطی که به خوبی می داند مسئله مردم ایران نه سنگدلی نسبت به مردم غزه و فلسطین بلکه ستیهندگی با این سیاست رسمی و ایران برانداز جمهوری اسلامی است. از همین روست که در این بزنگاه حساس، درست همسو و همداستان با رژیم  اپوزیسیون را در کلیت آن، نادان و متوهم جلوه می دهد که معنای آن جز این نیست که خون فرزندان شریف این سرزمین نیز به دلیل نادانی و توهم زدگی بر زمین ریخته است. او ناگفته اذعان می دارد که  عمل جان‌باختگان این سرزمین (به سان بخشی از اپوزیسیون ج.ا، در معنای فراگیر آن که بیشینه ملت ایرانند)  در ستیره با این رژیم‌‌ و سیاست های ایرانسوز آن نه گونه ای  مقاومت و ایستادگی در برابر بیداد، بلکه در اصل نوعی  “کودنی” و “فریب‌خوردگی” است؛ چون عبدالکریمی اپوزیسیون را که همه ما هستیم نه به حساب می آورد و نه دارای قدرت می داند و رهیافت فراگیر این اپوزیسیون برای گذار از نظام را گونه ای کودنی و نادانی می داند. از همین روست که سربسته اذعان می دارد که خون دختران و پسران شریف ایران نه در راه آزادی بلکه در اثر بی‌خردی و نادان بر زمین ریخته است. آیا بیش از این می توان یار غمخوار جمهوری اسلامی بود و مواضع تئوریک او را نیرو بخشید؟ بر بستر  همین اندیشه است که عبدالکریمی به سادگی حقیقت را  مسخ می کند، و  “مهسا امینی” را که نزد ملت ایران، “مهسای ما” و “مهسای ایران” است، به “دختری به‌نام مهسا” فرو می کاهد و می نویسد؛

چطور ممکن است من خشونتی را که مثلا نسبت به دختری به نام مهسا روا شد– البته می‌دانم که قصه چنین نبود- محکوم کنم، اما کشته شدن چندین هزار انسان و کودک را، نسل‌کشی اسرائیل را نادیده بگیرم؟

این صدای خش‌دار و لحن سرد مردی است که درد مشترک ملتی را که برای دفاع از مهسا به پا خاستند، درک نمی‌کند و انگیزه‌ای هم برای درک آن ندارد. چون او درد مهسا، که نمودگار درد یک ملت در بند است، را نمی تواند بفهمد و برایش فهم پذیر  نیست که یک ملت چگونه می تواند با یک دختر همذات‌پنداری کند و در زیر پرچم او علیه پلیدی، پتیارگی و ستم هم‌آواز، یگانه‌ و یکپارچه شود. از همین روست که داستان درد مهسا که داستان درد یک ملت است نزد او به یک قصه “تردید آمیز” تبدیل می شود و معنای سخن او چیزی جز این نیست که قصه ای که یک ملت از درد خود می گوید نیز “تردید آمیز” است‌.  او با نوشتن جمله‌ “البته می‌دانم که قصه چنین نبود”، سربسته،‌ ملتی را که در راه دفاع از مهسا و در پیکار با کشندگان‌ او‌ جان فشانی کردند، محکوم می‌کند. با این سخن کوتاه، عبدالکریمی همدلی خود را با آدمکشان کارکشته و یک نظام سر به سر ضد مردمی و یک دستگاه دادگستری پنهانکار و دروغپرداز آشکار می سازد و نشان میدهد با حکومتی که از یک سو دخترانی بیگناهی مانند مهسا امینی و آرمیتا گراوند را می کشد و از سوی دیگر خانواده ها و بازماندگان آنها را تهدید و وادار به خاموشی می کند بر سر پیوند و پیمانی نانوشته است.

روشنفکر راستین، در نمونه سعیدی سیرجانی، نه تنها مشعل‌دار حقیقت بلکه نمودگاه اراده انسانی در برابر زور و بیداد است.

چنین روشنفکرانی سرمشق‌اند؛ سرمشقی از آزادی‌خواهی، از زندگی‌پرستی و از بیدادستیزی بی‌باکانه. شهاب‌هایی که دل شب را می‌شکافند، و اخترانی که آسمان انسانیت را فروزان می‌دارند، جان‌هایی آزاد و نافرمان که پهلوانانه در برابر نادانی و خودکامگی سینه سپر می‌کنند و گرامی‌دارندگان زندگی و آزادی‌اند در برابر مرگ پرستان و مرگ‌ستایان.

میرزا آقاخان‌ها، کسروی‌ها، سعیدی‌ها، مختاری‌ها و همه کسانی که جان بر سر آرمان آزادی و راستی نهادند، بی‌آنکه مرگ‌پرست باشند یا ستاینده جانباختگی، نه جانبازندگان که سیاووش‌های زمانه‌اند و در برابر گروی‌ها و گرسیوزها و افراسیاب‌های زمانه نه قربانیان، بلکه بنیان‌گذاران جهانی تازه‌اند؛جهانی از جنس جان که در آن، انسان نه در سایه ترس،بلکه در روشنای شرافت و آزادگی زیست می‌کند.

آنان با نهادن جان خویش بر سر آزادی و داد، برگی بر برگ‌های دفتر آزادی و آزادگی افزودند و نه تنها واژه آزادی را بر این دفتر نقش کردند، بلکه ایرانیان را به بیداری از خواب سنگین جهل فراخواندند. مرگشان پایان نبود؛ بلکه سپیده‌دمی نو بود، آغاز جنبشی برای رهایی از بندهای ستم و پیروزی بر کام دیوانگانی که هنر را خوار می‌دارند و جادویی را ارجمند. مرگشان نه خاموشی، بلکه فروغی بود که راه نسل‌های آینده را فروزان ساخت.

سعیدی سیرجانی، با قلمی آتشین و اراده‌ای نافرمان و شکست ناپذیر، یکی از روشن‌ترین چراغ‌های این میدان بود. راهی که او گشود، مسیری برای شکستن زنجیرهای ترس و آفرینش روشنایی برای نسل‌های پسین بود.

قلم او گواه اراده‌ای آهنین بود؛ اراده‌ای که در برابر ترس‌آفرینان و اغوای خداوندان قدرت که:  “با ما باش و بر ما مباش”، سر فرود نیاورد. او با ایستادگی و آزادگی خویش، شراری از آزادی و شرافت افروخت که همچنان بر شب تاریک و دیریاز میهن پرتو افشان است و راه ایرانیان را به سوی آزادی از ستم و بیداد روشن می‌سازد.

مرگ او نه وادادگی در برابر جبر زمانه بود و نه سودای خام شهادت‌خواهی، بلکه چکاد آگاهی و آزادگی و زندگیخواهی بود. او واپسین دم خویش را به فروزنده ترین دم زندگی خویش  تبدیل کرد؛ سپنداری که با فشاندن جان خویش معنا  و گرما و روشنا را به نسل های پس از خویش ارزانی داشت.

سعیدی‌ها و مختاری‌ها، نه ستایندگان مرگ، که سازندگان فردایی آبستن سرود ستایش زندگی بودند؛ زندگی‌ای که با اراده‌ای انسانی و آفریننده، چونان فرزندی نیک پی و فرخنده از زهدان تاریک نادانی و خودکامگی سر برمی‌آورد.

آنان مرگ را پر تپش تر از دل دریا به بزرگترین سرود زندگی تبدیل گردند.؛ نه نمادی از پایان، که آغازی برای یک پایان؛ پایان سرود زنده باد مرگ‌ و مرده باد زندگی! آنان زندگی را پاس داشتند، نه مرگ را، و هرگز با پرستندگان مرگ و سوگ همداستان نشدند. مرگشان گریزی از پلیدی و گزینشی از سر آگاهی و عشق به زندگی بود، نه سر نهادن در برابر تقدیری سیاه یا آرمانی مرگ‌ستا. آنان بذر جان خویش را بر خاک آزادی افشاندند، تا نسل‌های آینده بتوانند در روشنای شرافت و آزادگی نفس بکشند.

این ایستادگی، پاسخی تراژیک به دیو تاریکی بود؛ پاسخی از جنس زندگی، از جنس امید و از جنس نور و فروغ. مرگشان، نه پرستش نیست شدگی، بلکه آفرینش جاودانگی بود؛ جاودانگی‌ای که نه در سایه شهیدپروری، بلکه در زیر درفش انسانیت و آزادی معنا می‌یابد. آنان به ما آموختند که مرگ، اگر برای زندگی باشد و برای تن ندادن به پستی و پتیارگی، می‌تواند سازنده‌ترین بخش زندگانی انسان باشد؛ مشعلی که راه را برای فرداهای روشن‌تر فروزان می‌دارد.

ناساز با این‌ بزرگان، آنان که به نام اندیشیدن، بر دستان آلوده بوسه می‌زنند و بیدادگران را ارجمند می‌شمارند، نه چراغ‌داران روشنگری، که تاریک‌اندیشانی‌اند که سر بر آستان بیداد فرود آورده‌اند. عبدالکریمی‌و هم‌پیالگان اش، نه تنها پنجه بر چهره ستم نمی‌کشند، که هم‌سفره با شب‌پرستان و هم‌آواز و همداستان با  شریعتمداری‌، خداوندگار کیهان ولایت فقیه، بر خوان استبداد نشسته‌اند. دهان شان به خایه خایی و قلمشان به زهر آلوده است و حقیقت را به بهانه مصلحت، به کشتارگاه قدرت برده‌اند.

آنان نه فقط این نظام را دیواری گذارناپذیر تصویر می‌کنند، بلکه شرارت‌هایش را ستوده و جنایات هولناکش را توجیه می‌کنند. برای نمونه، انبازی این رژیم در آوارگی و در‌ به دری میلیون‌ها انسان سوری و حتی گورهای دسته جمعی را نه‌تنها نکوهش نمی‌کنند، بلکه آن را حمل بر “قدرتمندی” نظام می‌کنند. این توجیه، چهره دیگری  است از همان استدلال‌های زهرآگین مداحان هیتلر، که جنایات او را نه از سر شومی و ناپاک منشی، بلکه به‌خاطر قدرت نظامی و دیوان‌سالاری‌اش توجیه می‌کردند. همان‌گونه که آنان، اردوگاه‌های مرگ و ویرانی اروپا را دستاورد نظمی مقتدر می‌خواندند، اینان نیز شرارت‌های رژیم را در منطقه و ایران، زیر درفش “اقتدار ملی” خوش نما می‌سازند.

عبدالکریمی و هم‌پیالگانش، در این همریختی تاریخی، از همان الگوی توجیهی پیروی می‌کنند که تاریخ پیش از این بارها و بارها از آن پرده برداشته است. اینان، نه‌تنها کشتار بی‌گناهان را نادیده می‌گیرند، بلکه آن را همچون بهایی ناگزیر برای استواری قدرت نظامی رژیم می‌ستایند. همان‌گونه که ستایشگران هیتلر، ویرانی‌ها و خون‌ریزی‌های بی‌شمار او را با این بهانه که “نظم و اقتدار” اروپا را بازسازی می‌کند، ستودند، این گروه نیز، به همان شیوه، قربانیان این رژیم را فراموش کرده و قدرت‌مداری آن ارج می نهند.

با این توجیه، عبدالکریمی‌ها به سان همانانی‌اند که شعله‌های آتش آشویتس را نشانه‌ای از استواری و سربلندی دانسته و میلیون‌ها جان ازدست‌رفته را همچون اعدادی بی‌معنا در پای قدرت قربانی کردند. آنان که امروزه در توجیه رژیم سخن می‌گویند، در واقع ادامه‌دهنده همان روایت‌های تاریخی‌اند که به بهانه قدرت، از رادمنشی و انسانیت چشم پوشیدند. اینان نیز، مانند ستایندگان هیتلر، نه تنها در کنار  ستمدیدگان  نیستند، بلکه در صف ستمگران ایستاده‌اند و شرارت را با اقتدار یکی می‌گیرند و جنایت را با واژه مصلحت زیباسازی می‌کنند.

با این توجیهات فریبنده و مصلحت‌شناسانه که همانندان عبدالکریمی در مدح و ستایش از سیاست‌های قاسم سلیمانی فراپیش می نهند، می‌توان آشکار ساخت که چگونه جنایت و شرارت، ردای فضیلت و اقتدار می پوشد، با واژه هایی چون اقتدار ملی و ضرورت استراتژیک آراسته و توجیه می شود. به همام همان‌ سان‌ که ستایش کنندگان آتش‌افروز آشویتس، جنایات هولناک خود را در ردای افزایش اقتدار و قدرت سیاسی آراسته و تقدیس می‌کردند، عبدالکریمی‌ها نیز می کوشند جنایات سپاه قدس و بسیج و کنش های هستی سوز قاسم سلیمانی آدمکش  را توجیه کنند. این توجیهات که تاریخ پیش از این بارها گواه آنها بوده، حقیقت را به بند تسبیح تزویر تبدیل می کنند و جنایت‌ها را به ابزاری برای استواری و پایداری یک “نظام سلطه”  تبدیل می‌کنند. به همان سان که مداحان هیتلر جنایات او را در راستای “اقتدار” و “نظم” توجیه می‌کردند، عبدالکریمی‌ها نیز در تلاش‌اند تا خون‌ریزی‌ها و تباهکاری های جمهوری اسلامی را در زرورق نیکخواهی مصلحت‌شناسانه پنهان کنند. در فرجام، این توجیهات همچون نقابی بر چهره حقیقت است که نه‌تنها به مشروعیت‌بخشی به قدرت رژیم کمک می‌کند، بلکه شرارت‌های آن را در کالبد ضرورت های استراتژیک توجیه می کند.

در دنیای پر چم و خم و ناسازگون ایدئولوژی‌ها، حقیقت گاه چنان در زرورق مصلحت و توجیهات فریبنده پیچیده می‌شود که حتی جنایات و خیانت‌ها در قالب فضیلت‌ها و ادعاهای نیکخواهانه، ستایش و آذین‌ بندی می شود.

در چاله میدان اندیشه در ایران امروز، عبدالکریمی و هم‌پیالگان او، از تبار همین نیکخواهان ریاکار هستند؛ آنانی که به‌جای نقد سیاست‌های فاجعه‌بار و هولناک رژیم، در تلاشی هوشمندانه برای سفیدشویی و زیبانمایی کردارهای ویرانگر شخصیت‌هایی چون قاسم سلیمانی، در حال مشروعیت‌بخشی به سیاست‌هایی هستند که به نابودی منابع ملی و تباه‌سازی ثروت‌های این سرزمین انجامیده اند. آنان در واقع نقشی بی‌همتا در استوارسازی جنایات جمهوری اسلامی بازی می‌کنند؛ سیاست‌هایی که خود می‌بایست مورد انتقاد قرار گیرند، اما در پس نقاب نیکخواهی و مصلحت شناسی، از آنها دفاع می‌شود.

قاسم سلیمانی، که امروز از سوی دستگاه تبلیغاتی رژیم به‌سان “قهرمان ملی” شناسانده  می‌شود و رژیم می کوشد که گورگاه او را به زیارتگاه راهیان فریب خورده یا زوری نور تبدیل کند، در حقیقت یکی از بزرگ‌ترین زمینه سازان نابودی سرمایه‌های ملی ایران بود. میلیاردها دلار از ثروت‌های این کشور، که می‌توانست به بهبود زیرساخت‌ها، کاهش تیره روزی و بینوایی و توسعه اقتصادی ویژگی یابد، به پروژه‌هایی ویرانگر چون پشتیبانی از بشار اسد و دست اندر کاری در جنگ‌های سوریه، عراق و یمن ویژگی داده شد.

اما برآیند این سیاست‌ها چه بود؟ از یک سو، سرمایه ملی ایران در خدمت استوارسازی دیکتاتوری‌ای قرار گرفت که سقوط آن پرهیزناپذیر می نمود، از سوی دیگر، بحران‌های اقتصادی درونمرزی اوج گرفت و گرفتاری های مردم ایران به‌ویژه در زمینه‌های آب، خاک، آلودگی هوا و بیکاری هیچ پاسخ درخوری دریافت نکرد.

دست اندازی و دست اندرکاری  قاسم سلیمانی در سوریه به فجایعی کم‌پیشینه انجامید. میلیون‌ها انسان بی‌گناه، از جمله زنان و کودکان، آواره شدند. زیرساخت‌های سرنوشت ساز، از جمله شهر حلب، به ویرانه تبدیل شد. بشار اسد، که سلیمانی به دستور سرراست خامنه ای تا آخرین نفس از او پشتیبانی کرد، نه تنها مشروعیتی نداشت، بلکه با سیاست‌های خود سوریه را به میدان جنگی پیویته بدل کرد. اما آیا این دست اندازی ها تنها برای پایایی رژیم اسد بودند؟ حقیقت این است که ایران با دست اندازی در سوریه نه‌تنها ثباتی در منطقه به بار نیاورد، بلکه زمینه‌ساز تقویت گروه‌های افراطی شد که هزینه‌های سنگینی برای مردم ایران و منطقه در پی داشت.

و اکنون،در حالی که بشار اسد سقوط کرده،به روسیه پناهنده شده و سخن از سرطان زن او مسمومیت خودش در میان است این پرسش دردناک فراروی ماست که نتیجه  و دستاورد میلیاردها دلار هزینه‌ از جیب ملت رنج زده ایران چه بوده است؟پاسخ عبدالکریمی و هم‌اندیشان او، به این فاجعه همه سویه اقتصادی و اجتماعی و سیاسی،که هیچ دستاوردی برای مردم ایران نداشته‌است، چیست آیا از دید اینان،چنین پیمانسوزی و خیانتی به مردم ایران امروز و به نسل‌های آینده توجیه پذیر است؟

مردم ایران، به‌ویژه نسل جوان، امروز با بحران‌هایی دست و پنجه نرم می‌کنند که ریشه در سیاست‌های ویرانگر دهه‌های گذشته دارد. سیاست‌هایی که در آن، اولویت با “صدور انقلاب” و ایجاد “عمق استراتژیک” برای نظام بود، نه رفاه و پیشرفت ملت. قاسم سلیمانی نماد این رهیافت بود که منابع ملی را نه برای ملت، بلکه برای به بار نشاندن ایدئولوژی مرگ پرست و سوگ ستای رژیم  به کار می‌برد. آیا اگر تنها بخشی از این سرمایه‌ها در راستای بهبود آموزش، دانش یا چاره سازی برای بحران‌های زیست‌محیطی هزینه می‌شد، امروز ایران وضعیت بهتری نداشت؟

اما این، تنها نقش عبدالکریمی و همپالگی های او نیست. آنان به‌جای همراهی با مردم برای پرسش از پاسخداری و مسئولیت‌های رژیم، در تلاش‌اند تا کردارهای قاسم سلیمانی را توجیه کنند. این دفاع، در حقیقت، مشروعیت‌بخشی به سیاست‌هایی است که نه تنها سرمایه‌های ملی را نابود کردند، بلکه منطقه را به آتش کشیدند. این سفیدشویی، هیچ‌چیز جز تایید خیانت به منافع ملی و همگامی، همدستی و همداستانی با جنایات رژیم نیست.

عبدالکریمی و دیگرانی چون او، در ظاهر از “ضرورت‌”، “امنیت” و “مصلحت” سخن می‌گویند. اما آیا امنیتی که بر خون بی‌گناهان و نابودی سرمایه های ملی استوار می شود، امنیت است؟ آیا مشروعیت‌بخشی به سیاست‌های ویرانگر چیزی جز همراهی با ستم و خیانت و پیمان سوزی است؟

در میان همه نیرنگ ها و سازوکارهایی که نظام جمهوری اسلامی برای پایندانی پایداری خود به کار می‌بندد، یکی از کارآمدترین هایشان، بهره‌گیری از چهره‌هایی است که زیر نقاب حقیقت‌جویی و دعوی نیکخواهی، نه تنها به پایداری وضع موجود یاری می‌رسانند، که با منطقی پر آب و تاب و لحنی خطابه گون، چهره تاریک سیاست‌های درونمرزی و منطقه‌ای نظام را سفیدنمایی می‌کنند. اینان، همچون عبدالکریمی، از یک سو با لفاظی‌  درباره همداستانی با «سرنگونی نظام» نقش منتقدان را بازی می‌کنند، و از سوی دیگر، با ستایش از شخصیت‌هایی چون قاسم سلیمانی و سیاست‌هایش، به پشتیبانانی وفادار بدل می‌شوند.

اما چگونه می‌توان این دوگانگی و فریب را افشا کرد؟ چگونه می‌توان از ورای سخنان پر از زیب و زیور و دروغین این افراد، به سودای راستین و راستای راستین تکاپویشان  دست یافت؟ پاسخ ما بازبرد به سنجیداری به اسم   «قاسم-تست» است؛ سنجیداری که با سادگی و بی‌پیرایگی، پرده از این حقیقت برمی‌دارد که آیا فردی به راستی خواهان دگرگونی است، یا تنها در پوشش حقیقت‌جویی، ستون‌های همان سازه پوسیده را استوارتر می‌کند.

قاسم-تست، بر شالوده‌ای روشن استوار است: هر آن که داو حقیقت‌جویی و نقادی ریشه ای سیاست‌های نظام جمهوری اسلامی را دارد، باید توان و دلیری نقد آشکار قاسم سلیمانی را، که نماد سیاست‌های ویرانگر این نظام در منطقه است – به ویژه پس از دود شدن سرمایه های ایرانیان با فروریزی نظام اسد- داشته باشد. هر  گونه خاموشی، توجیه یا پرهیز از چنین نقدی، چیزی جز ریاکاری و نشان همگامی و همداستانی پیدا پنهان با سیاست های  ضد ملی و ویرانگر رژیم  نیست. این سنجیدار بر سه آغازه بنیادین استوار شده است:

یک) سلیمانی تندیسیدگی و پیکریافتگی همه‌سویه سیاست‌های جنگ‌ خواهانه، تنش زا و ثبات زدای جمهوری اسلامی در منطقه است. او با فرماندهی سپاه قدس، میلیاردها دلار از دارایی ملت ایران را به پای دیکتاتورهایی چون بشار اسد و گروه‌های شبه‌نظامی‌ای چون حزب‌الله و حشد الشعبی ریخت. سیاست‌هایی که نه تنها برای ایران سود و  بهره ای به دنبال نداشتند، که آتش تندروی گری و آشفتگی را در سراسر خاورمیانه افروخته تر ساختند.

دو) هر کس که به راستی منتقد سیاست‌های ویرانگر جمهوری اسلامی باشد، نمی‌تواند از چهره‌ای چون قاسم سلیمانی، که کارگزار مزدور و نماد پایه ای این سیاست‌هاست، دفاع کند. این دو رهیافت، با یکدیگر سازگار نیستند چون امنیت ملی با بر دادن سرمایه های ملی در سیاست های ماجراجویانه و نیندیشیده همخوان نیست.

سه) پرهیز از نقد سلیمانی، سند همراهی با نظام است. هر کس که از نقد بی‌پرده سلیمانی به ویژه پس از شکست فاجعه بار سیاست های متطقه‌ ای رژیم سر باز زند یا کردارهای تنش آفرین و دیکتاتور پرور او را توجیه کند، خواه‌ناخواه، مشروعیت سیاست‌های رژیم را تایید کرده است. چنین کسی، حتی اگر در ظاهر از همدلی با  سرنگونی رژیم  سخن بگوید، در نهفت خود هیچ خواسته‌ای برای دگرگونی ندارد.

عبدالکریمی نمونه برجسته و بی پیرایه این گونه فریبکاری است. او از یک سو، با عباراتی همچون «اگر آلترناتیوی وجود داشته باشد، با سرنگونی  نظام همداستانم»، خود را در صف منتقدان و ستیهندگان می‌نشاند، اما از سوی دیگر، با ستایش از قاسم سلیمانی و سیاست‌های منطقه‌ای او، نقش یک پشتیبان وفادار را بازی می‌کند.

این تناقض، در ظاهر پیچیده و گنگ می‌نماید، اما در واقع، سازوکاری هوشمندانه برای فریب و دستکاری اندیشه های همگان است. عبدالکریمی و همپالگی هایش، در حالی که وانمود به حقیقت‌جویی و نیکخواهی می‌کنند، از نقد ریشه‌ای و بنیادی سیاست‌های نظام پرهیز  دارند. آنان با ستایش از خامنه ای و  از قاسم سلیمانی و سفیدشویی کردارهای اینان، سیاست‌های جمهوری اسلامی را در ردایی آراسته به مردم می‌فروشند.

یکی از ابزارهای پایه ای این گروه، سیاست سفیدشویی و زیبانمایی است. آنان کنش های ویرانگر سلیمانی را به‌سان «ضرورت استراتژیک» یا «پاسخ به تهدیدات برونمرزی» جلوه می‌دهند، با چشم پوشی از اینکه:

هیچ‌یک از کردارهای خامنه ای و سلیمانی، نه تنها به مصلحت مردم ایران نبوده است بلکه بیشترین حد تارانده شدگی بین المللی را برای ایران ارمغان آورده است.

همه سرمایه‌گذاری‌های سلیمانی در سوریه، عراق، یمن و دیگر نقاط، صرفاً در راستای پیشبرد منافع ایدئولوژیک جمهوری اسلامی بوده است، و دستاورد آن برای ملت ایران، چیزی جز تیره روزی و بینوایی، تحریم، و فروپاشی اقتصادی نبوده است.

بی‌ثباتی منطقه نیز  از دستاوردهای سیاست‌های ایران برانداز اوست:

سلیمانی، نه تنها از پدیدآوردن ثبات درمانده بود، بلکه با پشتیبانی از دیکتاتورها و شبه‌نظامیان، آتش بی‌ثباتی را در منطقه افروخته تر ساخت. این بی‌ثباتی، حتی در تامین منافع کوتاه‌مدت رژیم نیز ناتوان بوده است.

قاسم-تست، نه تنها سنجیداری برای هویداساختن دروغ های عبدالکریمی‌ و همانندان اوست، سنجیداری است برای شفاف‌سازی ایستار منتقدان. هر کس که از این آزمون، سربلند بیرون نیاید، سزاوار هیچ اعتمادی نیست.

در میان هزاران نقاب رنگارنگ و پرده‌هایی که واقعیت را مخدوش می کنند و می‌پوشانند، عبدالکریمی و همپالگی های او  بازیگرانی‌ را می مانند  که در پس نقاب  نیکخواهی و حقیقت‌پویی، صحنه‌ای از وفاداری به نظام را به نمایش گذاشته اند. آنان نه‌تنها انگیزه‌ای برای نقد سیاست‌های نظام ندارند، بلکه با ژست‌های فریبنده و تکیه بر توجیه آنچه قاسم سلیمانی نمایندگی می‌کرد، در حقیقت به استواری همان بنیانی کمک می‌کنند که داوکار ستبهندگی با آن‌اند.

قاسم-تست، درخشش تیز و برنده‌ حقیقت است که تارهای تناقض را می‌شکافد و ریاکاری، دورویی و نایکرنگی گفتار و کردار را آشکار می‌سازد. این ابزار، به‌سادگی، اما بی‌هیچ گذشت و کوتاه آمدنی، چهره‌ ریاکاری را برهنه می‌کند.

عبدالکریمی و هم‌اندیشان او، هرچند در ظاهر، شعار انتقاد از نظام را سر می‌دهند و خود را رادیکال ترین منتقدهای حال حاضر ایران جلوه می دهند، اما هیچ‌گاه پا از دایره‌ای که نقد ریشه‌ای نظام را ممکن می‌سازد، فراتر نمی‌گذارند.

به‌جای آن‌که در پوسته بماند و به زخم‌های رویه ای بپردازد، قاسم-تست سرراست به قلب سیاست‌های نظام جمهوری اسلامی می‌زند؛ سیاست‌هایی که در قاسم سلیمانی و کردار ویرانگر او، تمام‌قد به تصویر کشیده شدند.

هیچ داو حقیقت‌جویی و نیکخواهی نمی‌تواند بدون نقد نمادهای سیاست‌های نظام، یعنی خامنه ای زنده و  قاسم سلیمانی مرده، ارج و ارزی داشته باشد. این تناقض چنان روشن است که حتی خود داوکاران نیز توان انکارش را ندارند.

از این رو، سنجیدار نقد قاسم سلیمانی،  فراتر از ابزاری ساده،و  مرزی میان حقیقت و فریب است. با این سنجیدار  می‌توان نقاب از چهره‌ کسانی برداشت که با ژستی نیکخواهانه و حقیقت‌جویانه، در حقیقت،  در راستای نگهداشت و ماندگاری  همان نظم کهنه گام بر می دارند. عبدالکریمی، که گاه از همدلی با سرنگونی نظام سخن می‌گوید، هیچ گاه  در ستایش از خامنه ای، قاسم سلیمانی و سیاست‌های فرا-مرزی ایشان کوتاه نمی آید، نمونه‌ای برجسته از این ریاکاری شبه مدرن است.

در وضعیتی که ایدئولوژی‌ها و تبلیغات، حقیقت را در هاله‌ای از تیرگی می‌پیچند، چنین سنجیداری، همچون پرتوی برنده، تاریکی را می‌شکافد و واقعیت را برهنه می‌سازد. عبدالکریمی و همانندان او، با خاموشی یا حتی دفاع از سیاست های تنش زا و  میلیتاریستی رژیم، آشکارا نشان داده‌اند که داو نیکخواهی شان چیزی جز سرپوشی بر  سیاست های آشکارا ایران براندازی نیست که قلب شان، برایشان می تپد. 

قاسم-تست، سرانجام، فراخوانی است برای رویارویی با حقیقت بی‌پرده: آیا این داوکاران دگرگونی، آماده نقد قاسم سلیمانی و سیاست‌های او هستند یا قاسم کتلت برای ایشان نیز چنان که نظام می خواهد از تبار مقدسان است؟ اگر آمادگی  چنین  نقدهایی را ندارند، آنان چیزی نیستند جز یاوران پنهان نظم کهنه، که  حقیقت‌جویی تنها نقابی است بر چهره آنها، برای ایستادن در رده کسانی که خواهان پایداری وضع موجودند و در کردار و پندار نیز در راستای استواری این نظم کهنه گام بر می دارند  و قلم می فرسایند.

قاسم-تست سنجه ای است دروغ سوز و ریاشکن، اما با وجود آشکار بودگی همه چیز، قاسم پرستانی چون بیژن عبدالکریمی چنان از گفت‌وگوپذیری این نظام داد سخن می‌دهند که گویی بر دل ها و گوش هایشان مهر نهاده و بر چشم هایشان پرده ای، تا واقعیت هولناک و استخوان‌سوز را نه درک و فهم کنند و نه ببینند و بشنوند؛ گویی از شدت خردسوختگی و شرف باختگی نمی‌دانند که این نظام، خاک ایران را با خون بی‌گناهان و آسمانش را با آه مادران داغدار سرخ‌فام کرده است.

گویی کورند و کرند و نمی بینند و نمی شنوند  که امروز نیز چون دیروز، خانه ها و خیابان ها و دانشگاه ها، میدان تاخت و تاز  مزدوران و گزمگان  و قصابان این رژیم است و روزی نیست که این “نمایندگان نعلین پوش الله بر زمین”با دستار و اذان جوانی را بر دار نکشد.

رژیمی که بنیادش استوار است  بر ستون‌های؛  زورگویی، ستم پیشگی، تباهی، سرکوبگری، خشونت گروی، خودکامگی، ترس آفرینی، بیدادگری، تبعیض، ویرانی، خودرایی، انحصارگرایی، نابرابری، بینوایی، آشوب زایی، ناامیدی، سنگدلی، ، ارج شکنی، ناخرسندی، ناامنی، بهره کشی، شکنجه، ناپایایی، ناشایستگی، فریبکاری، بی شفافیتی، بی‌توجهی به حقوق بشر، خوارانگاری، حقیقت ستیزی، سرکوبی فرهنگی، ویرانی اقتصادی، خفقان سیاسی، سانسور رسانه‌ای، انحصار قدرت، جنگ‌خواهی، دسته دسته سازی، دورویی، ریاکاری سیاسی، تاراج سرمایه های ملی، خیانت به مردم، اختناق اجتماعی، نابودی امیدها، ویرانسازی اخلاق عمومی، آزادی‌ ستیزی، کشتن اندیشه‌ها، حذف دیگران اندیشان، دشمنی با آزادی بیان، پایمال کردن ارجمندی انسانی، نابودی اعتماد عمومی، چپاولگری، سیاست‌های انسان ستیزانه، دروغ‌پردازی، زورآور سازی باورها، سرقت حقوق مردم، بی‌مسئولیتی، تباهی اجتماعی، تحریف واقعیت‌ها، اندیشه‌کشی، دهشت آفرینی،  تفرقه افکنی قومی، نفرت‌پراکنی مذهبی، ناتوان سازی ارزش‌های انسانی، نوسازی نادانی، درماندگی فرهنگی،  ایجاد شکاف طبقاتی، نابودی زیرساخت‌ها، بی‌اعتنایی به قانون، رنج افزایی، گسترش ناامنی روانی، دشمنی با حقوق زنان، سرکوب آزادی‌های مدنی، تخریب محیط زیست، سوءمدیریت کلان، نادیده گرفتن دادگری اجتماعی، گسترش بیزاری و دشمنی، ویرانسازی سرمایه‌های ملی، هراس زایی و بیم افکنی، درگیری با آزادی‌های فردی، پایمال کردن حقوق کارگران، بهره‌کشی از مردم، گسترش ستم ساختاری، تاراج منابع طبیعی، پیکار با کیستی ملی، نابودی همبستگی اجتماعی، زور آوری سیاست‌های بیدادگرانه، ناتوان سازی نهادهای مردمی، پشتیبانی از تباهی سیستمی، گسترش فرهنگ چاپلوسی،  شایستگی‌ ستیزی، تضعیف امید به آینده، نابودی نخبه کشی، پخمه پروری، گسترش سیاست‌های تبعیض‌آمیز، پایمال کردن آرزوهای جوانان‌ و هرگز چیزی جز ویرانی، رنج، و سرکوب در دفتر نیستی آفرینی خود ننگاشته است. کارنامه این نظام، چونان دفتری سیاه است که هر برگ آن با اشک مادران، خون جوانان، و بغض فروخورده آزادی‌خواهان آغشته شده است. آیا می‌توان روزهای تاریک، اندوه بار و پر رنج و شکنج این نظام را از یاد برد؟ آیا می‌توان از گفت‌وگو با دیو سرکوب سخن گفت، در حالی که این دد هول آفرین، حقیقت را در سیاه‌چال انکار به زنجیر کشیده است و هر ندای اعتراضی را با چکمه‌های خشونت لگدمال می‌کند؟

امروز نیز، این رژیم به سنت دیرین خویش وفادار است: سرکوب آزادی و فرونشاندن صدای اعتراض به هر بها و به هر بهانه ای. اینک، در برابر جنبش ” زن، زندگی، آزادی” نیز که صدای اعتراض مردم بود پاسخی جز خشم، ترس آفرینی، هراس افکنی، و قانون‌سازی‌های ستم‌کارانه ندارد؛ یعنی پاسخی به اسم لایحه‌ حجاب، که تنها نقابی است بر چهره سیاستی که هدفش چیزی جز  یکدنگی و پافشاری در برابر خواست مردم، کم کردن روی ملت و به زنجیر کشیدن روح او نیست.

این لایحه، که نظام آن را چونان ابزاری برای چاره سازی گرفتاری های اجتماعی جلوه می دهد، بیش از هر چیز پرده از ژرفای خشونت و خودکامگی، خودستایی و خودرایی نظام در برابر رای مردم بر می دارد، نظامی که گفتگوپذیر است، و بنیاد کارش به گفته  عبدالکریمی گشودگی به روی گفتگوگری است نه استوار بر زور و ترس افکنی، چرا همواره در تلاش است اراده خود را بر مردمی که می‌خواهند سبک زندگی خویش را خود برگزینند و آزادی را چونان حقی بنیادین به آغوش کشند، زور آور سازد؟ شعار زن، زندگی، آزادی نماد همین خواسته انسانی و طبیعی است؛ خواسته‌ای که هیچ رژیم بهنجاری در برابر آن ایستادگی نمی کند. اما نظامی، که خود را در برابر این جنبش و خواست مردم‌ ناتوان می‌بیند، با نقشه های پلید و  مردم ستیزی همچون لایحه حجاب می‌کوشد این جنبش را به کژراهه ببرد.

اما مردم به خوبی می‌دانند که این ابزارها، چیزی جز بهانه‌هایی برای دیده بانی همگانی و چپاول و تاراج اقتصادی از جامعه نیستند؛ جامعه ای که درست به دلیل سیاست های ماجراجویانه  جمهوری اسلامی در منطقه و جهان به بدترین تیره روزی ها و نگون بختی های اقتصادی و اجتماعی و سیاسی دچار شده است. این لایحه ای است که هر چند، می کوشند قانونی بودن آن را به اثبات برسانند، در نهفت خود چیزی نیست جز تلاشی است برای زورآور ساختن اراده رژیم بر ملت و بازتولید سلطه ای  که هیچ نسبتی با آزادی و دادگری  ندارد و اوج آفرینندگی اش در سپهر اجتماع بنیان گذاری کلینیک های ترک حجاب است (مایه ژرف اندیشی های ویژه محمد دغدغوی فاضلی) و پیش کش داشتن کفن و آگهی ترحیم به پیران میوه خویش بخشیده!

حق مردم برای تعیین سرنوشت و سبک زندگی خویش، حقی طبیعی است که در تار و پود هستی‌شان تنیده شده است؛ حقی که هیچ قدرتی، هرچند سنگدل و خودکامه، نمی‌تواند از آنان بگیرد. این حق، همان رویای ساده  “یک زندگی معمولی” است؛ زندگی‌ای که در آن انسان‌ها بتوانند به دور از بیم و خواداشت، بیندیشند، برگزینند و سخن بگویند. اما رژیم، این خواسته انسانی را خطری بزرگ برای پایایی خود می‌داند. چرا که اگر مردم بتوانند خود بر زندگی خویش فرمان برانند، دیگر جایی برای چنین حاکمیت زندگی ستیز و اندوه پرستی برجای نخواهد ماند.

کسانی چون عبدالکریمی که امروز از گفت‌وگوپذیری این رژیم سخن می‌گویند، و روشنفکران را سرزنش می کنند که چرا با بچه های بسیج، حزب الله، سپاه و اطلاعات برای مصلحت ایران، همدل و همسخن نمی شوند یا شوکران نادانی و فرومایگی سر کشیده اند یا آگاهانه اما ریاکارانه و دروغ پردازانه از روشنایی حقیقت روی برگردانده‌اند. آنان نمی‌خواهند بپذیرند که گفت‌وگو زمانی معنا می‌یابد که هر دو سو‌ی یعنی مردم‌ و حکومت، آماده شنیدن و دگرگون شدن باشند.

اما چگونه می‌توان با نظامی که هیچ گوش شنوایی برای حقیقت ندارد و هیچ صدای اعتراضی را تاب نمی‌آورد، سخن گفت؟ چگونه می‌توان چشمداشت گفت و گو، از رژیمی داشت که کارنامه‌ اش، تنها آینه‌ای از زن کشی، مردکشی،   کودک کشی، نوجوان کشی، جوان کشی، پیرکشی، دانشجوکشی،‌ روشنفکر کشی و‌ زدارکامگی زندگی سوزانه است؟

رژیم ایران، در برابر ندای آزادی‌خواهانه مردم، جز زورآور ساختن اراده خویش و ابزارهای قانون‌ نمای بیدادگرانه، چیزی برای فراپیش نهادن ندارد. این رژیم، حتی در برابر ساده ترین و پایه ای ترین خواسته‌های انسانی، چونان حق زنان برای  پوشش گزینی، ابزارهایی برای سرکوب می‌تراشد و به نام قانون، سرکوب را تقدیس می‌کند.

در چنین سپهری، خاموشی در برابر چنین رویه های مردم ستیزانه آشکاری و بهنجارنمایی این رژیم، خیانتی آشکار به روح ملت و آرمان آزادی است. مردم ایران، با جنبش “زن، زندگی، آزادی”، نشان دادند که با ایده های بنیادی این رژیم که استوار بر زندگی ستیزی و رفاه ستیزی است، ستیز بنیادی دارند، و راه گذار از این وضعیت را نیز دوگانه های فرمایشی این رژیم (اصولگرایی و اصلاحطلبی) نمی دانند. و آنچه این جنبش به نمایش گذاشت نیز، پژواکی است از ایده ها و آرزوهای مردمی است که بیش از چهار دهه است که به گونه ای سیستماتیک سرکوب شده اند و اراده و خواست شان در گستره کشورداری به هیچ گرفته شده است. این جنبش، خروش ایرانیانی است که به چیزی کمتر آزادی، ارجمندی انسانی، و حق گزینش خویش‌ خرسند نیستند، چرا که انسانی که آزاد نیست و به معنای راستین واژه حقوق ندارد، به معنای راستین این واژه نیز انسان نیست.

رژیم ایران، با همه ابزارهای سرکوب و بیم آفرینی، می‌کوشد این فریاد را خاموش کند. اما ملت، با هوشیاری و همبستگی و به ویژه به نیروی ورز آورنده درونی خود، هر روز روشن‌تر از دیروز  می کوشد، در برابر این ماشین جنگی آدمکش، ماشین فرهنگی خود را بسیج کند و کار را هر روز بیشتر از دیروز بر پتیارگان زندگی ستیز دشوار سازد. برآیند این فرآیند ورزآورنده هیچ نیست جز مشروعیت زدایی هر چه بیشتر از نظام نامشروعی که ایدئولوگ هایی همچون عبدالکریمی در واپسین واکاوی می کوشند مشروعیت آن را استوار بدارند و نشان دهند‌.

تاریخ، شاهدی است بی‌طرف، اما سخنگوی حقیقت. و این تاریخ، به روشنی نشان داده است که این رژیمی، هرچند هم‌ به گفته عبدالکریمی  نیرومند  و به گفته ما خشونت مدار، از مردمی که مشروعیت آن را پذیرا نیستند بیمناک است. در زیر نقشه های پلیدی مانند لایحه حجاب می توان صدای تپش قلب ترسزده جمهوری اسلامی را شنید لایحه‌هایی مانند حجاب، هرچند در ظاهر تلاشی برای حفظ قدرت حاکمان است، اما در حقیقت گواهی است بر درماندگی و هراس آنان. چرا که حقیقت آزادی، چونان رودی خروشان، راه خود را حتی از دل سخت‌ترین سنگ‌ها می‌یابد.

آنچه امروز در ایران می‌گذرد، تصویری است زنده از پیکار میان آزادی و خودکامگی؛ پیکاری که بیش از خیابان در قلب‌ها، ذهن‌ها و باورها جریان دارد. این نبرد، تنها پیکاری برای امروز نیست؛ بلکه تلاشی است برای ساختن آینده‌ای که در آن، هیچ انسانی به پادافره آزادی‌خواهی سرکوب نشود و هیچ ملتی از برای ایده و آرزوی ارجمندی، به زنجیر کشیده نشود.

رژیم ایران، هرچند می‌کوشد خود را پایدار و استوار جلوه دهد، اما زخم‌های هولباری که بر روح ملت وارد کرده، به زودی به کابوس نابودی‌اش بدل خواهد شد. مردم ایران، با نیروی ورزآورنده درونی خود نشان داده‌اند که آزادی، آرمانی نیست که بتوان آن را در زنجیر نگاه داشت.

جنبش زن، زندگی، آزادی، جلوه ای از نیروی ایده ای است که ایده مردم ایران است و آن را کمترین پیوندی با ایده سوگ بنیاد جمهوری اسلامی نیست‌. سرکوب مردم در خیابان به معنی شکست نیروی ایده های زندگی خواهانه شان نیست و در چنین سپهری جمهوری اسلامی سال هاست که نبرد را باخته است و از همین روست که به خوبی می داند در برابر مردم هیچ پشتیبانی جز زور و خشونت ندارد و تاریخ نیز نشان داده است که هیچ نظامی نمی تواند به پشتوانه زور و یر نیزه بر مردم فرمان براند سپیده‌دم آزادی در راه است؛ و  چرا که مردم ایران، به جهانیان نشان داده‌اند که امید، مهر به آزادی، و دلیری در برابر خودکامگی، سرانجام پیروز میدان است.

آزادی، از مسیر خایه‌خایی نمی‌گذرد؛ توجیه ستم، راهی به رهایی نیست. آزادی، تنها با استواری و ایستادگی برابر ستم به بار می نشیند. کسانی چون عبدالکریمی که به‌جای همگامی با ستمدیدگان، در کنار ستمگران می‌ایستند و از دود پیپ‌ ایشان ستایش می‌کنند – بی‌آنکه گوشه چشمی به وافور و منقل تریاک‌شان نیز داشته باشند! – نه‌تنها به شرافت انسان خیانت می‌کنند، بلکه شعله حقیقت را نیز فرومی میرانند.

آزادی، اخگری از آتش است که با اراده و خشم از پتیارگی روشن می ماند، نه با سازش و خاموشی. هیچ زنجیری با ملیجک‌گونگی گسیخته نشده و هیچ ستمی با کرنش درهم نشکسته است. آزادی، بانگ فریادی است که دیوارهای ستم را به لرزه درمی‌آورد، جان های فسرده را گرما می بخشد و اراده های در هم کوبیده‌ را به تکاپو‌ می انگیزد. رزمگاه آزادی، میدان نبرد با ترس‌آفرینان است، نه تریاک‌خانه توجیه‌گران و ترس‌زدگان.

هر توجیهی، در روزهای نبرد خیانت  و هر چشم‌فروبستنی در زمان پیکار، نشانی از پستی و فرومایگی است. تاریخ تنها یاد پهلوانانی را گرامی می‌دارد که با دست‌های تهی به رزم تباهی‌آفرینان می‌روند، کسانی که نیکاوار، روسری‌ها را درفش می‌کنند، خدانور وار، در برابر سوگ‌پرستان می‌رقصند و نعره مستانه می‌زنند و رزم‌زنانه چون مجیدرضا، به میدان جنگ با گزمگان دیو می شتابند و نه از گلوله می‌هراسند و نه از زخم های زنجیر می‌گریزند. اما عبدالکریمی‌هایی که سر فرود می‌آورند و به سودایی پوچ خاک در چشم حقیقت می‌پاشند، رسوایان تاریخ‌اند؛ آنان که نان آلوده ستم را می جوند و درد و دود دل پدران و مادران دادخواه را به هیچ می‌گیرند.

آنان که سر خم می‌کنند و خاک می‌بوسند، نه‌تنها شرافت خویش را سودا می‌کنند، بلکه روح خود را به بهایی ناچیز به اهریمن می فروشند و نام‌شان نه نشان سربلندی، که نشان خواری و سرافکندگی است.

هر زخمِ‌ پیکر ستمدیدگان، گواه خیانت اینان است، و هر مروارید اشک پدران و مادران دادخواه، نشان‌گر همدستی و همداستانی آنان با تباهی‌آفرینان.

آزادی از بستر ایستادگی و پیکار سر بر می‌آورد، نه از بستر خاموشی و سازش. کسانی که در کنار دادجویان و آزادی‌خواهان می‌ایستند، اخگر حقیقت را فروزان می‌دارند و راه پیشرفت انسانیت را روشن می‌سازند. اما توجیه‌گران، با هر گام خود، تاریکی را گسترش می‌دهند و در پی فروکشتن سپندار حقیقت‌اند. تاریخ، گستره داوری درباره دو گروه از مردمان است: گروه استواران و سرافرازان و گروه وادادگان و سرافکندگان!

در این داوری، هر کدام بر سریری سزوار خویش جای می گیرند؛ نام فرومایگان مایه ننگ بشریت است و نام سرافرازان چونان اختران بر تارک آسمان انسانیت می‌درخشد.

پایان

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)