روانکاوی، از بدو تأسیسش توسط زیگموند فروید تا بازخوانی‌های ژاک لاکان، عمدتاً در قلمرو فقدان، گسست و شکاف‌های بنیادی وجود سیر کرده است. در این سنت فکری، سوژه‌ی روانی موجودی است که در تمنای بازیابی چیزی گمشده، ابژه‌ای ازدست‌رفته یا پر کردن خلأیی ذاتی در خویشتن خویش سرگردان است. لاکان، با بهره‌گیری از زبان‌شناسی ساختارگرا و بازتعریف مفاهیم فرویدی، این شکاف را در قالب مفاهیمی چون نام‌پدر، نظام نمادین و فقدان صورت‌بندی کرد. فقدان در اندیشه‌ی لاکانی نه‌تنها یک وضعیت وجودی، بلکه موتور محرکه‌ی میل و هسته‌ی اصلی ساختار سوژه است. با این‌حال، ظهور ژیل دلوز و فلیکس گتاری در صحنه‌ی نظریه‌پردازی روانکاوی، افق‌های جدیدی را گشود. آن‌ها در آثار بنیادین خود، به‌ویژه ضد ادیپ و هزار فلات، با نقد صریح روانکاوی سنتی، مفهوم میل را از چارچوب فقدان و کمبود رها کردند و آن را به‌مثابه نیرویی مثبت، مولد و اتصال‌یابنده بازتعریف نمودند. روانکاوی اتصال‌محور یا “اسکیزوآنالیز”، به‌جای بازگرداندن سوژه به نظم نمادین یا قانون پدر، او را به‌سوی رهایی میل، تولید اتصال‌های نوین و خلق شیوه‌های تازه‌ی زیستن سوق می‌دهد.
این جستار در پی آن است که با آشتی دادن این دو سنت به‌ظاهر متضاد، رویکردی نوین پیشنهاد کند: روانکاوی اتصال‌محور به روایت گاتاری-لکان. این رویکرد نه‌تنها عمق تحلیل لاکانی از ساختار سوژه را حفظ می‌کند، بلکه انرژی خلاق و مولد اندیشه‌ی دلوزی-گتاریایی را نیز در خود می‌گنجاند. در این مسیر، پرسش اصلی این است: چگونه می‌توان فقدان و گسست لاکانی را با تولید و اتصال دلوزی درهم آمیخت تا روانکاوی‌ای پویا، رهایی‌بخش و معطوف به آینده خلق شود؟
اندیشه‌ی ژاک لاکان، نقطه‌ی عزیمتی است برای فهم سوژه‌ی مدرن در روانکاوی. لاکان سوژه را موجودی می‌داند که از طریق ورود به نظام نمادین، یعنی زبان و قانون اجتماعی، شکل می‌گیرد. این ورود اما به بهای گسستی عظیم تمام می‌شود: اختگی نمادین. اختگی در اینجا به معنای از دست دادن دسترسی مستقیم به ابژه‌ی میل یا همان ابژه کوچک a است، ابژه‌ای که هرگز به‌تمامی در دسترس نیست و میل سوژه را در چرخه‌ای بی‌پایان به حرکت وا می‌دارد.
در نگاه لاکان، میل همواره در سایه‌ی فقدان عمل می‌کند. سوژه‌ی روانی، به دلیل این گسست بنیادین، موجودی است ناقص که در پی پر کردن خلأ وجودی خود از طریق فانتزی‌ها و ساختارهای نمادین است. فانتزی در این‌جا نقشی دوگانه دارد: از سویی، شکاف وجودی را می‌پوشاند و به سوژه توهمی از تمامیت می‌بخشد؛ از سوی دیگر، همین فانتزی‌ها سوژه را در دام میل گرفتار نگه می‌دارند. هدف روانکاوی لاکانی، رمزگشایی از این فانتزی‌هاست تا سوژه به پذیرش گسست بنیادین خود نائل آید. در پایان فرایند تحلیل، سوژه نه به ابژه‌ی گمشده دست می‌یابد و نه خلأ را پر می‌کند، بلکه می‌آموزد که چگونه با این نقصان هم‌زیستی کند.
این رویکرد، هرچند عمیق و روشنگرانه، گاه به بن‌بست‌هایی می‌رسد. تأکید بیش از حد بر فقدان و اختگی می‌تواند سوژه را در چرخه‌ای از ناامیدی و انفعال گرفتار کند. اینجا دقیقاً جایی است که دلوز و گتاری وارد گفتمان روانکاوی می‌شوند و پارادایمی کاملاً متفاوت پیشنهاد می‌کنند .ژیل دلوز و فلیکس گتاری در آثار خود، به‌ویژه ضد ادیپ، روانکاوی فرویدی-لاکانی را به چالش کشیدند. آن‌ها استدلال کردند که روانکاوی سنتی، با تأکید بر ادیپ، خانواده و قانون نمادین، میل را در چارچوبی محدود و سرکوبگر محصور کرده است. در مقابل، آن‌ها مفهوم میل را به‌مثابه نیرویی مولد، خودانگیخته و اتصال‌یابنده بازتعریف نمودند. میل در نگاه دلوز و گتاری، یک “ماشین” است: سیستمی پویا که پیوسته تولید می‌کند، پیوند می‌زند و جریان می‌یابد، بدون آن‌که به فقدان یا کمبود وابسته باشد.
در اسکیزوآنالیز، روانکاوی دیگر به‌دنبال بازگرداندن سوژه به نظم نمادین نیست. به‌جای آن، هدف این است که سوژه ماشین میل خود را بازیابد و آن را در مسیرهای نوین به کار اندازد. این ماشین‌های میل، به‌جای بازتولید ساختارهای کهن (خانواده، جامعه، قانون)، نقشه‌های جدیدی برای زیستن خلق می‌کنند. سوژه در این‌جا نه موجودی ناقص و گرفتار فقدان، بلکه عاملی خلاق است که از طریق اتصال با دیگر سوژه‌ها، اشیا و ایده‌ها، خود را بازآفرینی می‌کند.
این دیدگاه، هرچند رهایی‌بخش و الهام‌بخش، گاه از پیچیدگی‌های ساختار سوژه که لاکان به‌دقت تشریح کرده غفلت می‌ورزد. دلوز و گتاری کمتر به این پرسش می‌پردازند که چگونه سوژه می‌تواند از دام فانتزی‌ها و ساختارهای نمادین رها شود، در حالی که این ساختارها عمیقاً در روان او ریشه دوانده‌اند. اینجا نقطه‌ای است که پیوند گاتاری-لکان ضرورت می‌یابد. روانکاوی اتصال‌محور به روایت گاتاری-لکان، تلاشی است برای درهم‌آمیختن عمق تحلیلی لاکان با انرژی مولد دلوز و گتاری. این رویکرد نه یکی از این دو سنت را به‌کلی کنار می‌گذارد و نه آن‌ها را به‌صورت مکانیکی ترکیب می‌کند؛ بلکه در پی خلق فضایی دیالکتیکی است که در آن فقدان و تولید، گسست و اتصال، در گفت‌وگویی خلاق هم‌زیستی کنند. ویژگی‌های اصلی این رویکرد به شرح زیر است:
روانکاوی اتصال‌محور با تحلیل فانتزی‌های سوژه آغاز می‌شود، همان‌گونه که لاکان پیشنهاد می‌کرد. فانتزی‌ها پرده‌ای هستند که شکاف وجودی را می‌پوشانند و سوژه را در چرخه‌ی میل گرفتار نگه می‌دارند. اما برخلاف روانکاوی لاکانی که در پذیرش گسست متوقف می‌شود، این رویکرد فانتزی را به‌مثابه پلی برای اتصال‌های نوین می‌بیند. فانتزی نه پایان راه، بلکه نقطه‌ی عزیمتی است برای پیوند با دیگری، با جهان و با امکانات تازه.
اختگی در نگاه لاکان، سرنوشتی گریزناپذیر است که سوژه را برای همیشه در دام فقدان گرفتار می‌کند. اما در روانکاوی اتصال‌محور، اختگی یک رخداد است: لحظه‌ای از ناتوانی، شکست یا گسست که می‌تواند به‌سرعت به فرصتی برای اتصال جدید بدل شود. اختگی دیگر یک وضعیت ثابت نیست، بلکه لحظه‌ای گذرا در جریان پویای میل است.لاکان میل را ساختاری می‌داند که در نسبت با فقدان و ابژه‌ی گمشده تعریف می‌شود. اما در خوانش گاتاری-لکان، این ساختار می‌تواند مولد و خلاق باشد. میل نه‌تنها شکاف را نشان می‌دهد، بلکه انرژی‌ای است که سوژه را به‌سوی خلق معانی، روابط و امکانات تازه سوق می‌دهد. سوژه در این رویکرد، موجودی است در حال شدن. او نه در هویتی ثابت محصور می‌شود و نه در فقدان گم می‌گردد. سوژه‌ی اتصال‌یابنده پیوسته در حال پیوند، گسست و پیوند دوباره است. هر اتصال، لحظه‌ای از تثبیت موقتی است که به‌سرعت جای خود را به حرکت و شدن بعدی می‌دهد. فرایند درمان در روانکاوی اتصال‌محور، ترکیبی است از تحلیل عمیق لاکانی و رهایی خلاق دلوزی. این فرایند شامل مراحل زیر است:
گام نخست، همانند روانکاوی لاکانی، کشف فانتزی‌های سوژه است. روانکاو به سوژه کمک می‌کند تا ببیند چگونه از طریق فانتزی‌ها، فقدان را مدیریت کرده و خود را در چرخه‌ی میل گرفتار نگه داشته است. این آگاهی، به سوژه امکان می‌دهد که از فانتزی فاصله بگیرد و آن را به‌مثابه سازه‌ای نمادین ببیند. شکست‌ها، ناتوانی‌ها و لحظات اختگی در زندگی سوژه بررسی می‌شوند، اما نه برای تثبیت آن‌ها به‌مثابه سرنوشت. روانکاو این لحظات را به‌عنوان نقاط عطفی می‌بیند که می‌توانند به اتصال‌های جدید منجر شوند. اختگی دیگر پایان راه نیست، بلکه دریچه‌ای است به‌سوی امکانات نوین.
در این مرحله، روانکاو به سوژه کمک می‌کند تا میل خود را از بازسازی گذشته (مانند بازگشت به ابژه‌ی گمشده) به‌سوی اختراع آینده هدایت کند. این اختراع می‌تواند شامل پیوند با افراد جدید، فضاهای نوین، یا معانی تازه باشد. سوژه می‌آموزد که چگونه ماشین میل خود را به کار اندازد و نقشه‌های جدیدی برای زیستن بکشد. هدف نهایی، پذیرش پویایی وجود است. سوژه می‌آموزد که هستی‌اش نه در هویتی ثابت، بلکه در جریان مداوم اتصال‌ها و گسست‌ها تعریف می‌شود. او به‌جای جست‌وجوی تمامیت یا پر کردن خلأ، زیستن در میدان میل‌ها و امکانات را درمی‌یابد.
روانکاوی اتصال‌محور، هرچند نویدبخش، با چالش‌هایی نیز روبه‌روست. نخست، ترکیب دو سنت فکری به‌ظاهر متضاد (لاکان و دلوز-گتاری) نیازمند دقت نظری بسیار است. خطر اینجاست که این رویکرد به تلفیقی سطحی یا التقاطی بدل شود که نه عمق لاکانی را حفظ کند و نه انرژی دلوزی را. برای پرهیز از این خطر، روانکاو باید به‌دقت میان تحلیل ساختارهای نمادین و رهایی خلاق تعادل برقرار کند .دوم، تأکید بر اتصال و تولید می‌تواند گاه به ساده‌سازی پیچیدگی‌های روان سوژه منجر شود. فقدان و گسست، چنان‌که لاکان نشان داد، واقعیتی عمیق در تجربه‌ی انسانی است. نادیده گرفتن این واقعیت به بهانه‌ی تولید و اتصال، ممکن است به خوش‌بینی کاذب یا انکار رنج سوژه بینجامد. سوم، عملی کردن این رویکرد در فضای بالینی چالش‌برانگیز است. روانکاو باید نه‌تنها به تحلیل فانتزی‌ها مسلط باشد، بلکه توانایی هدایت سوژه به‌سوی اتصال‌های خلاق را نیز داشته باشد. این امر مستلزم آموزش و انعطاف‌پذیری بالایی است که ممکن است برای همه‌ی روانکاوان میسر نباشد. روانکاوی اتصال‌محور به روایت گاتاری-لکان، پیشنهادی است برای برون‌رفت از بن‌بست‌های روانکاوی سنتی و در عین حال بهره‌مندی از انرژی رهایی‌بخش اندیشه‌ی دلوزی-گتاریایی. این رویکرد، شکاف و فقدان را نه به‌مثابه تقدیر سوژه، بلکه به‌عنوان لحظه‌هایی گذرا در جریان پویای میل می‌بیند. سوژه دیگر قربانی گسست‌های وجودی نیست؛ او سازنده‌ی ماشین‌های میل خویش است که از طریق اتصال‌های نوین، زندگی را بازمی‌آفریند.
این روانکاوی، پروژه‌ای است برای روان‌هایی که می‌خواهند شکاف‌ها را ببینند، اما در آن‌ها متوقف نشوند. آن‌ها که نه در فقدان گم می‌شوند و نه در توهم تمامیت گرفتار می‌گردند، بلکه از میان گسست‌ها عبور می‌کنند و با هر اتصال، جهانی نو می‌سازند. روانکاوی اتصال‌محور، دعوتی است به زیستن در حرکت، به خلق معنا در میانه‌ی ناتمامی، و به آفرینش زندگی از دل میل‌های رها شده.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)