به‌سوی یک
آنتی‌امپریالیسم بدون احمق‌ها۱

نویسندگان: وانسا تامپسون – رائول زِلیک

ترجمه: امین حصوری | ۱۷ فروردین ۱۴۰۴

 

یادداشت مترجم: خاستگاه روایت اردوگاهی از دلالت‌های مقوله‌ی امپریالیسم و رویکرد قدرت‌مدار به آنتی‌امپریالیسم به کشاکش‌های جنگ سرد بازمی‌گردد؛ پیشینه‌ای که در ایرانِ حوالیِ ۱۳۵۷ هم نمودهای بارز و مخربی داشت. در فضای سیاسی متاخر ایران، احیای خوانشی اردوگاهی از امپریالیسم با برآمدن راهبرد دولتیِ «محور مقاومت» مقارن و مرتبط بود و به تکوین و تقویت لایه‌ای از چپ‌‌گرایان انجامید که رویکردهای تحلیلی و سیاسی‌شان (مصداق عبارت «چپ شبه‌آنتی‌امپریالیست» یا «چپ آنتی‌امپ۲») به‌سهم خود عاملی بود در تشدیدِ پراکندگی‌‌های درونی چپ و تضعیف امکانات بازیابیِ قوای اجتماعیسیاسیِ آن. اما این نوع متاخر از «بیماری چپ‌روی کودکانه» مختص چپ ایران نبوده است؛ بلکه در اتمسفر شکست تاریخی چپْ بذرهای آن در سراسر جهان در خاک استیصال ریشه دوانیده و تکثیر شده است.

متن پیشِ رو ضمن نقد برخی روایت‌های متناقض و بازدارنده از «آنتی‌امپریالیسم» در زمانه‌ی پرتلاطم معاصر، این پرسش بنیانی را پیش می‌کشد که در بافتار تاریخی «رژیم جهانیِ جنگ» (Global War Regime) و «انباشتِ نظامی‌شده» (Militarized Accumulation)، مبانی یک انترناسیونالیسم جدید «درجهت تدارک یک رهاییِ جهان‌شمول» چه می‌تواند باشد. مولفان، در پاسخ به این پرسش، ازجمله بر این نکته تأکید دارند که در شرایط کنونیْ رویکرد انترناسیونالیستی، به‌منزله‌ی کنش جمعیِ ضدسرمایه‌دارانه و فراسوی مرزهای ملی، به‌ویژه «می‌باید بر ضد ماشین‌های جنگیِ جهانی متمرکز شود»؛ و این‌که یک انترناسیونالیسمِ بدیل می‌باید مبارزه با نظامی‌گری را در پیوند با سیاست‌ورزی حول نیازهای اجتماعیِ فرودستان پیش ببرد.

با توجه به تشدید رویه‌های نئوفاشیستی در سطح جهانی، و خصوصا بسط نظامی‌گریِ امپریالیستی و غوغای جنگ‌طلبیِ دولت‌ها در جغرافیای ایران و خاورمیانه، انگیزه‌ی اصلیِ ترجمه‌ی مقاله‌ی حاضر این بوده است که به‌سهم خود جایگاه ضروریِ پیکار علیه نظامی‌گری را در متن پیکار عمومی برای رهاییِ اجتماعی برجسته کند؛ و اینکه چنین پیکارهایی تنها با اتخاذ چشم‌اندازی انترناسیونالیستی و ضدسرمایه‌دارانه قادر خواهند بود از گرایش‌های ساختاری به ادغام در نظم مسلط برهند.

نکاتی درباره‌ی ترجمه‌ی این مقاله و پیوست آن: حفظ عنوان‌ ظاهراً تحریک‌آمیز این مقاله در ترجمه‌ی فارسی، فارغ از وفاداری به متن اصلی، به‌دلیل ارجاع نویسندگان به‌ اصطلاح «آنتی‌امپریالیسم احمق‌ها»‌ست. این اصطلاح گویا نخستین‌بار توسط لیلا ال‌شامی، اکتیویست چپ سوری، در نوشتار کوتاهی۳ (آوریل ۲۰۱۸) در نقد رویکرد نارسا و مخربِ طیفی از چپ‌گرایان در مواجهه با بحران سوریه به‌کار گرفته شد (مخاطب علاقمند می‌تواند ترجمه‌ی فارسی نوشته‌ی لیلا ال‌شامی را نیز در پیوست مقاله‌ی حاضر ملاحظه کند). پس از آن، عبارت «آنتی‌امپریالیسم احمق‌ها»‌ در متون زیادی مورد استفاده قرار گرفت؛ ازجمله در عنوان و متن نامه‌ی جمعی سرگشاده‌ای۴ که چندی بعد ( مارس ۲۰۲۱) از سوی جمع بزرگی از نویسندگان و فعالان سیاسیِ سوری با همراهی فعالانی از سایر کشورها درباره‌ی رویکرد بخشی از چپ‌گرایان نسبت به تحولات سوریه منتشر شد. خوشبختانه این نامه به فارسی۵ هم ترجمه و منتشر شده است آنتی‌امپریالیسم احمق‌ها: امحاء مردم سوریه با دروغ‌پراکنی، ترجمه‌ی: سارا محمدی). برای سهولت دسترسی مخاطبان به این متونِ مرتبط، ترجمه‌ی فارسی این نامه‌ی سرگشاده را نیز عینا در پیوست دوم همین متن می‌آورم۶.

ا. ح.فروردین ۱۴۰۴

* * *.

 

۱. مقدمه

دولت ایالات متحد یک پیگرد جمعی علیه یازده میلیون کارگر غیرقانونی را آغازکرده است. اتحادیه‌ی اروپا گروه‌های تروریستی در لیبی را تأمین مالی می‌کند تا پناهندگان را از مرزهای بیرونی خود دور نگه دارد. در غزه پس از کشتار دسته‌جمعی با [بهره‌گیری از فناوریِ] هوش مصنوعی، خطر اخراج بیش از دو میلیون نفر وجود دارد تا به‌گفته‌ی دونالد ترامپ یک «ریویرای خاورمیانه۷» ایجاد شود. و سرزمین اوکراین، پس از کشته‌شدن ده‌ها هزار نفر در سنگرها و شهرها و روستاها، با انگیزه‌ی تصاحب منابعْ بین قدرت‌های بزرگ تقسیم می‌شود.

آنچه ما در این تحولات شاهد آن هستیم، آن‌گونه که بسیاری از لیبرال‌ها فرض می‌کنند، صرفاً نتیجه‌ی قدرت‌گرفتن راست‌گرایان و افول ارزش‌های متعارف در دموکراسی‌های غربی نیست. بلکه ما شاهد یک بازسازی امپریالیستیِ نظم جهانی هستیم که با حملات گسترده به توده‌ی فقیران جهانی – «جمعیت اضافی۸» – همراه است. ویلیام ای. رابینسون۹، تحلیل‌گر سیاسی، این رویه را به‌عنوان ویژگی اصلی «فاشیسم قرن بیست‌ویکم» معرفی کرده و از آن به‌عنوان «انباشت نظامی‌شده۱۰» یاد می‌کند. روث ویلسون گیلمور۱۱، یکی از اندیشمندان پی‌گیر ضدسیستم (Abolitionistin)، از بیش از بیست سالِ پیش به فرآیند دگرگونی نظم جهانی به‌سوی یک «نظامی‌گرایی پساکینزی۱۲» اشاره کرده است.

وضعیت خشونت‌بارِ در حال گسترشی که شاهد آن هستیم تنها از بالا [از سوی قدرت‌ها] ایجاد نمی‌شود. همچنین تحولات جاری در کنگو و سودان، در کلمبیا، مکزیک و یا هائیتی که معمولاً به‌عنوان هرج‌و‌مرجِ گسترش‌یافته گزارش می‌شوند، به‌طور ژرفی با منطق «انباشت نظامی‌شده» مرتبط‌اند. در یک سیستم اقتصادی که تمام جمعیت جهان را به قلمرو بازارهای خود وادار کرده است، ولی اکنون برای بسیاری از مردم بلااستفاده شده، بخشی از «افراد اضافی‌» (Überschüssigen)، در جستجوی امکانِ مشارکت مادی، به کارآفرینان خشونت بدل شده‌اند: غارت و خشونتِ جنسی همچون الگوهایی تجاریْ در کنار شدیدترین اَشکال رقابت انجام می‌شوند.

 

۲. تفکر ساده‌انگارانه‌ی اردوگاهی

بدون مفهوم‌پردازی‌ امپریالیسم نمی‌توان این تحولات را درک کرد. «امپریالیسم» در وهله‌ی نخست به‌سادگی به تفکیک سرزمینیِ حکمرانی بین یک مرکز و پیرامون‌های آن اشاره دارد. اما در سرمایه‌داری، که اجبار انباشتِ آن همیشه بر مبنای گسترش فضایی‌ست، تقسیم‌بندی فضاها دینامیک خاص خود را ایجاد می‌کند. زیرا سرمایه که همیشه به‌دنبال فرصت‌های سرمایه‌گذاری‌ست از مرزهای ملی فراتر می‌رود و لذا می‌باید با قدرت سیاسینظامیِ دولت‌ها پشتیبانی شود. و روشن است که رقابت‌های ملی همیشه به رویارویی‌های ژئوپولیتیکی منجر می‌شوند.

اما در مورد اینکه این رابطه به چه نحو رخ می‌دهد و چه تأثیراتی بر جای می‌گذارد تصورات بسیار متفاوتی وجود دارد. برای برخی هر آنچه که مخالفِ منافع ایالات متحد به‌سانِ بزرگ‌ترین قدرت سیاسی و نظامی باشد، پدیده‌ای ضدامپریالیستی‌ست – در مواردی خاص، حتی قدرت‌های دیکتاتوری منطقه‌ای یا شبه‌نظامیان اسلامی. لیلا ال‌شامی این رویکرد را به‌عنوان «آنتی‌امپریالیسم احمق‌ها۱۳» توصیف کرده است؛ رویکردی مبتنی بر تفکر اردوگاهیِ ساده‌انگارانه یا مشخصا در زبان انگلیسی – : «کمپیسم» (campism).

اما رویکرد «آنتی‌امپریالیسمِ جدید۱۴» که توسط نویسنده‌ی بریتانیایی پل میسن (Paul Mason) یا تئوریسین حزب سبزهای آلمان، رالف فیکس (Ralf Fücks)، نمایندگی می‌شود و مفهوم «امپریالیسم» را صرفا مترادفی برای سیاست خارجی رژیم‌های اقتدارگرا می‌انگارد نیز نمی‌تواند کمتر از رویکرد قبلی احمقانه باشد. برای چپ‌های سابق مانند میسن و فیکس، روسیه‌ی پوتین، که نگران حیطه‌ی نفوذ تاریخی‌اش است، و جمهوری خلق چین، تحت حکومت استبدادیِ حزب کمونیست، خطرناک‌ترین قدرت‌های امپریالیستیِ معاصر هستند. بنابراین، چندان غیرمنتظره نیست که این تحلیل‌گران به‌نفعِ تسلیح بیشتر اوکراین و یا یک آنتی‌امپریالیسمِ هم‌سو با ناتو تبلیغ کنند – بی‌آنکه خود را با مناسبات واقعی قدرت‌های جهانی مشغول کنند: در حالی که ایالات متحد ۸۰۰ پایگاه نظامی در بیش از هشتاد کشور دارد، روسیه و چین به‌ترتیب فقط نُه و دو پایگاه نظامیِ خارجی دارند. مخارج نظامی ایالات متحد تقریباً سه‌برابر مجموع مخارج نظامیِ چین و روسیه است. همچنین، جنگ‌های غربِ «لیبرال دموکراتیک» به‌رغم تمام داعیه‌های خودتأییدگر رهبران غربی، نه «دقیق‌تر» و نه «انسانی‌تر» از جنگِ کنونیِ روسیه بوده‌اند. جوامع انسانی در افغانستان، لیبی یا عراق به‌وسیله جنگ‌های ایالات متحد به‌همان اندازه ویران شده‌اند که اوکراین به‌واسطه‌ی تهاجم روسیه.

برخلاف رویکردهایی که به جانب‌داری از یک طرف (یا طرفِ دیگرِ) ستیزهای ناسیونالیستی گرایش دارند، ما به تعریفی از امپریالیسم نیاز داریم که از فرآیندهای اقتصادی آغاز می‌شود و شباهت‌های ساختاریِ بازیگران امپریالیستیِ مختلف را بازشناسی می‌کند. سَندرو مِتزادرا و بِرت نیلسون در کتاب جدید خود، «مابقی و غرب: سرمایه و قدرت در یک جهان چندقطبی۱۵»، بدیلی برای به‌روزرسانیِ نظریه‌های مارکسیستی امپریالیسم پیشنهاد کرده‌اند. آن‌ها معتقدند که وحدت و گسستگی۱۶ (تکه‌پارگی) در سرمایه‌داری جهانی‌شده باید به‌طور [همزمان و] یکپارچه در نظر گرفته شوند. جهانی‌سازیِ اقتصادی هنوز هم به وحدت و یکسان‌سازی گرایش دارد. [ولی] به‌طور همزمان، رقابت چندقطبیِ بین دولت‌های سرمایه‌داری نیز به نیروهای مرکزگریز۱۷ و ایجاد شکاف‌ها [در ساختار قدرت جهانی] منجر می‌شود.

نظام جهانیِ «چندقطبی» به‌منزله‌ی محرکی برای دینامیک‌های جنگیِ جدید است: از یک‌سو، رقابت روزافزونِ کانون‌های جهانیِ سرمایه به رقابت‌های ژئوپولیتیکی برای تصاحب منابع منجر می‌شود؛ و از سوی دیگر، در خلأهای نظمِ جهانیِ در حال فروپاشی، فضاهایی برای پروژه‌های خُردهامپریالیستی۱۸ ایجاد می‌شود. قدرت‌های منطقه‌ای مانند روسیه، ترکیه یا ایران که از نظر اقتصادی چندان قابل‌توجه نیستند، طی چند سال گذشته به‌دلیل ضعف اقتصادی خود به بلند‌پروازی‌های نظامی تکیه کرده‌اند، با این امید که از طریق راهبرد نظامیِ تهاجمی، به‌لحاظ ژئوپولیتیکی قدرت بگیرند. ولی به‌رغم تنزلِ هژمونی ایالات متحد، این قدرت‌های منطقه‌ایِ خُردهامپریالیستی فقط به‌صورت محلی می‌توانند قدرت اقتصادینظامی ایالات متحد را به چالش بکشند.

وضعیت در مورد چین، که سال‌هاست در حال اشغال زمین در مناطق «جنوب جهانی» است، می‌توانست به‌گونه‌ی دیگری پیش برود. اما تاکنون، دومین قدرت اقتصادی جهان تلاش چندانی نکرده است تا این گسترش‌طلبی را با رویه‌ای نظامی پشتیبانی کند. همچنین این نکته قابل توجه است که منافع اقتصادی سرمایه‌ها، با وجود رقابت دولت‌های ملی آن‌ها، هنوز هم به‌شدت مرتبط و درهم‌تنیده‌اند. پرومیس لی۱۹، سوسیالیست هنگ‌کنگی، از این پدیده با عنوان «همکاری آنتاگونیستی۲۰» یاد می‌کند. امپریالیست‌های رو به‌رشد و در حال نزول، یا امپریالیست‌های منطقه‌ای و جهانیْ در همان حال که با یکدیگر می‌ستیزند، از آنجا که اشتراک‌هایی بنیادی دارند، هم‌چنین با یکدیگر هم‌کاری می‌کنند. برای مثال، در خلال جنگِ اوکراین کشورهای اروپایی ازطریق خرید نفتِ روسیه در هند و ترکیه رژیم مسکو را تأمین مالی کرده‌اند. برای هر دو طرف، ادامه‌ی تجارت مهم‌تر از نتیجه‌ی جنگ بوده است.

در این ساختار پیچیده، بی‌گمان بسیاری چیزها در حال تغییر است، اما درخصوص یک چیز می‌توان مطمئن بود: ایالات متحد و متحدانش هنوز هم قدرتمندترین بلوک امپریالیستی را تشکیل می‌دهند. زیرا اروپا به‌طور قابل‌توجهی از نظام اقتصادی جهانیِ تحت رهبری ایالات متحد سود می‌برد؛ نخبگان اروپایی همه‌ی تلاش خود را خواهند کرد تا از بروز شکاف در پیمان آتلانتیک (ناتو) جلوگیری کنند. طرح تازه‌ی مصوبِ اتحادیه‌ی اروپا برای آغاز پروژه‌های تسلیحاتی عظیمِ، که نزدیک به یک تریلیون یورو هزینه خواهد داشت و بخش قابل‌توجهی از آن به شرکت‌های تسلیحاتی ایالات متحد خواهد رسید، معطوف است به آرام‌کردن ترامپ ازطریق نشان‌دادنِ اینکه که اروپا همچنان شریک مهمی برای ایالات متحد است. به این ترتیب، در آینده نیز نخواهیم توانست درباره‌ی امپریالیسم صحبت کنیم، مگر اینکه پیش از همه به قدرت اقتصادی و نظامی «غرب» اشاره کنیم.

 

۳. فراسوی ملت۲۱

در سرمایه‌داری چندقطبی که هم‌اکنون در حال تکوین و گسترش است، هیچ سیاست چپ‌گرایانه‌ای در کنار حکومت‌گران قابل تصور نیست – چه در کنار ایالات متحد، چه در کنار چین، و چه در کنار روسیه یا اتحادیه اروپا. به‌جای چرخش‌های ژئوپولیتیکی، به برپایی یک انترناسیونالیسم نیاز داریم که گامی مهم‌تر از گذشته بردارد. برای انترناسیونالیسم ضداستعماریِ دهه‌های ۱۹۵۰ تا ۱۹۸۰، جنبش عدم‌تعهد۲۲، که به‌واسطه‌ی کنفرانس باندونگ۲۳ در ۱۹۵۵ شکل گرفت، مهم‌ترین مرجع بود. اما این پروژه، از آنجا که تحت تسلط نمایندگان دولت‌های تازه‌تأسیس بود، نه‌تنها خصلتی ناسیونالیستی/ملی‌گرایانه یافت (چه به‌دلایل عملی و چه ایدئولوژیک)، بلکه تحت تأثیر روابط طبقاتی قرار داشت.

جنبش‌های ملی ضداستعماری، همان‌طور که ناندیتا شارما۲۴ جامعه‌شناس خاطرنشان می‌کند، بر پایه‌ی اصل «برابریِ حاکمان۲۵» بنا شدند و به‌همین دلیلْ خود در ایجاد نظم جهانی پسااستعماریامپریالیستی سهیم بودند؛ نظمی که امروزه با آوارهای آن مواجهیم. به‌عنوان مثال، شارما می‌نویسد: «استعمارزُدایی به‌دلیل وجودِ رابطه‌های ایدئولوژیک و ساختاری میان سلطه‌ی طبقاتی و حاکمیت سرزمینی، به‌نوبه‌ی خود، به‌عنوان فرآیندی ضدانقلابی عمل کرده است». اگرچه امپراطوری‌های استعماری به‌طور رسمی/صوری شکست خوردند، اما جنبش‌های ضداستعماری با ارجاع به [مقوله‌ی] ملت، ملزوماتی را برای ظهور سرمایه‌داری مدرن فراهم کردند که پاگیریِ آن‌ها خود اساساً نیاز به فرم ملی‌گرایانه برای تنظیم بازارها و تضادهای اجتماعی داشته است. نظم پسااستعماری در واقع قواعد رقابت‌های جهانی و کارکردهای اجتماعیِ به‌شدت ویرانگر آن‌ها را به‌طور جدی برقرار کرده است. و می‌دانیم که در درون امپراطوری‌ها هم مناسبات استثمار همیشه به‌طور سیاسی میانجی‌گری می‌شدند. با شکل‌گیری نظم پسااستعماری، سرکوب بی‌سروصداتر شده است: «اجبارِ خاموشِ۲۶» بازارها به‌تمامیْ حاکم است.

اما فرآیندهای ضداستعماریِ ملی همچنین در ابعاد دیگری نیز با شکست مواجه شده‌اند. در درون قلمرو ملی، بسیج سیاسی تحت‌عنوان «ملت» به تحکیم روابط جنسیتیِ سلسله‌مراتبی و انقیاد گروه‌های حاشیه‌ای انجامید. منافع طبقاتی متفاوت [میان لایه‌های مختلف جامعه] از دیده‌ها پنهان‌سازی شدند؛ و در سطحی دیگر، اشتراکاتِ (گیریم با مراتبی از تفاوت) میان کارگران جنوب جهانی و کشورهای متروپل، رویت‌ناپذیر شدند.

با توجه به مناسبات واقعی حکمرانی در رژیم‌های استعماری، قابل درک است که چرا چپ‌‌گرایان در قرن بیستم به این ایده رسیدند که رهایی ملی و رهایی اجتماعی۲۷ از هم جدا نیستند. و به‌واقع، ترکیب رهایی ملی و رهایی اجتماعی قدرت اثربخشیِ۲۸ واقعی خود را نشان داده است. دهه‌های ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰ به‌احتمال زیاد انقلابی‌ترین دهه‌های تاریخ مدرن بودند. اما تصدیق دو واقعیت یادشده تغییری در این واقعیت نمی‌دهد که چشم‌انداز رهاسازیِ ملی۲۹ به بن‌بست رسیده است. اما نکته‌ی حتی مهم‌تر این است که امروزه پیگیریِ چشم‌انداز رهاسازیِ ملی [جنبش آزادی‌بخش ملی] – با توجه به جهانی‌سازی چندقطبی، فروپاشی اقلیمی، «سرمایه‌داری جنگی۳۰» و موج‌های مهاجرت انبوه – ما را با بدیل‌های نادرستی مواجه می‌کند. کسانی که از دولت رفاه ملی۳۱ در برابر تنظیم‌زُدایی نئولیبرالی دفاع می‌کنند، به‌طور ضمنی همچنین درجهت تقویت اقتصاد ملیِ کشورشان و اخراج افرادی که به آن کشور تعلق ندارند استدلال می‌کنند. به این ترتیب، به‌طور ناخواسته، همان مکانیزمی که فاشیسم را ترویج می‌کند، تقویت می‌شود.

فرانتس فانون، که به‌عنوان یک انترناسیونالیستِ سیاه به مبارزه‌ی آزادی‌بخش الجزایر پیوست، این دام‌ها را شناسایی کرده بود. او در کتاب «دوزخیان روی زمین» (۱۹۶۱) چنین می‌نویسد: «فقط آن نوع آگاهی ملی (Nationalbewusstsein) که از ناسیونالیسم (Nationalismus) متمایز باشد [ناسیونالیستی نباشد]، می‌تواند به ما یک بُعد انترناسیونالیستی بدهد». اگر جنبش استقلال‌خواهی در سطح ملت باقی بماند، تنها می‌تواند روابط طبقاتیِ اروپایی را کپی‌برداری کند، نه اینکه آن‌ها را مرتفع کند [از آن‌ها عبور کند].

همین درام است که امروزه در همه‌جا مشهود است: ملت در چنبره‌ی حاکمیتی‌ گرفتار است که امیدوار است از آن رهایی بیابد. ناسیونالیسمِ‌های ستم‌دیدگان۳۲، که بسیاری از چپ‌‌گرایان به آن امید می‌‌بندند، تقریباً در همه‌جا به پروژه‌های ارتجاعی تبدیل شده‌اند. این پدیده در اسرائیل و فلسطین شاید با وضوح بیشتری نمایان باشد. صهیونیسمِ چپ که بسیاری از یهودیان امید داشتند چشم‌اندازی برای رهایی از تروریسم ضدیهودیِ حاکم بر اروپا عرضه کند، در فلسطین همان سلسله‌مراتب نژادی و تسخیر استعماری‌ای را تولید کرد که ناسیونالیسم اروپایی پیش‌تر آن را تعریف و تجربه کرده بود. و با اینکه فلسطینی‌ها در نظام اشغال‌گری اسرائیل به‌صراحت ستم‌دیده و هدف پاک‌سازی قومی و خشونت‌های نسل‌کشی هستند، این پدیده همچنین درخصوص بخش‌ بزرگی از ناسیونالیسمِ آزادی‌بخش فلسطینی هم صادق است: درک رایج از «استعمارزُدایی۳۳»، همان‌طور که رالف لئونارد۳۴، نویسنده‌ی بریتانیایینیجریه‌ای، بیان می‌کند، عمدتا تحت تأثیر «ناسیونالیسمِ قومیِ/اتنیکیِ ارتجاعی۳۵ و بازسازیِ‌گراییِ بومی‌محور۳۶» قرار دارد، نه اینکه به‌دنبال ایجاد یک جامعه‌ی آزاد برای همگان باشد.

مشکل ملت همچنین در زمینه‌هایی که کمتر مورد مناقشه‌اند نمایان می‌شود – مثلاً در تاریخ دیاسپورای سیاه. از سال ۱۸۲۰ شماری از آمریکایی‌های سیاه‌پوست با حمایت «جامعه‌ی استعماری آمریکا»، که متشکل از اکثریت سفید بود، یک پروژه‌ی مهاجرتی را در سرزمین لیبریا بنا کردند که بر خاص‌گراییِ ملی‌۳۷ استوار بود و به‌دنبال بازگشت به «میهن اولیه۳۸» بود. پل گیلروی (Paul Gilroy)، جامعه‌شناس و فرهنگ‌شناس، در نقد رویکرد پان‌آفریقاگراییِ مارکوس گاروی (Marcus Garvey:۱۸۸۷۱۹۴۰) این‌دست پروژه‌های دولتیِ مبتنی‌ بر ناسیونالیسم قومی/اتنیکی را تحت عنوان «فاشیسم سیاه» (black fascism) توصیف کرده است. بسیاری از جنبش‌های بومیان۳۹ نیز بر درکی از حاکمیت سرزمینی۴۰ استوارند که جایگاه «خاستگاه‌ اولیه۴۱» را همچون مقوله‌ای هم‌بسته با مفهوم تعلق (Zugehörigkeit) مقدم می‌دارد. حال آن که در رویکرد فوق این نکته نادیده گرفته می‌شود که انسان‌ها همیشه مهاجرت کرده‌اند و خشونت ناشی از استثمار سرمایه‌داری همیشه انسان‌ها را فارغ از رنگ پوست «جابجا» کرده است. پدیده‌ای که برای مثال اریک ویلیامز (Eric Williams) در روایت خود از تجارت برده‌داری در اقیانوس اطلس نشان داده است. هیچ جنبش آزادی‌بخش ملی، از جمله جنبش‌های ستم‌دیدگان، از خطر به‌کارگرفتنِ منطق‌های حکمرانیِ (Herrschaftslogiken) دولتِ ملی (Nationalstaat) برکنار نیست. استدلال فوق نه‌تنها معطوف به تضعیف مبارزات ضداستعماری نیست، بلکه – برعکس – خواهان برجسته‌سازی این نکته است که این پیکارها برای اینکه بتوانند فرصتی برای تغییر واقعی ایجاد کنند باید به ریشه‌های شکست تاریخی خود توجه کنند.

 

۴. انترناسیونالیسم جدید

با این اوصاف، مبانی یک انترناسیونالیسم جدید، انترناسیونالیسمی که یک رهایی‌ رادیکال و جهان‌شمول را ممکن کند، چه خواهد بود؟ نمونه‌های تاریخی زیادی برای چنین انترناسیونالیسمی وجود دارد: حرکت کارگران نساجی انگلیسی که در سال ۱۸۶۲ از فرآوری پنبه از ایالت‌های جنوبی ایالات متحد امتناع کردند، چون آنان برده‌داری سیاهان را به‌عنوان یک معضل جهانی برای همه‌ی کارگران درک می‌کردند؛ و به‌همین سان، می‌توان از اعضای بین‌الملل اول کارگری (Erste Internationale) یاد کرد که مبارزات خود را از یک صندوق اعتصاب مشترک و فراملی تأمین مالی می‌کردند. افق جنبش کارگری تنها در اواخر قرن نوزدهم، زمانی که به‌طور فزاینده‌ای در سیاست ملی ادغام شد، تنگ و محدود شد: نخست گرایش‌های اصلاح‌طلبانه و خاص‌گرایانه تقویت شدند، تا درنهایت نوبت به گرایش‌های نژادپرستانه رسید.

این وظیفه بر عهده‌ی بخش‌های حاشیه‌ای چپ‌گرایان – فمینیست‌ها، پیکارگران ضدسیستم‌۴۲، کمونیست‌های انقلابی و آنارشیست‌ها – است که به‌طور مداوم یک رویکرد و پراتیک انترناسیونالیستی را فراسوی [مقوله‌ی] ملت زنده نگه دارند. کارزار فمینیستیِ مطالبه‌ی «دستمزد به‌ازای کار خانگی» در دهه‌ی۱۹۷۰، شمار زیادی از زنان خانه‌دار، کارگران، کارگران جنسی، کشاورزان و زنان بومی از جوامع «جهان‌سوم» را گرد هم آورد تا – به‌دور از درخواست «دستمزد برای کار خانگی» (در قلمرو دولتِ ملی) – یک دستور کار انترناسیونالیستی را پی بریزند و پیگیری کنند: غرامت برای برده‌داری، پایانِ اَبَراستثمارِ۴۳ زنان در مستعمرات، مبارزه‌ی مشترک علیه جنگ‌های امپریالیستی و غیره. اعتصابات جهانیِ زنان با این کارزار انترناسیونالیستی پیوند داشتند.

در شبکه‌های سندیکایی چپ نیز پراکسیسِ فراملی۴۴ همیشه جایگاه قابل توجهی داشته‌ است. اما اکنون ما به سطح به‌مراتب بیشتری از این‌دست اقدامات نیاز داریم؛ به زیرساخت‌های مادی انترناسیونالیستی، نظیر: «فُروم اجتماعی جهانی۴۵»، «اقدام جهانی خلق‌ها۴۶» یا «سازمان جهانی خُرده‌کشاورزان» (Via Campesina). همچنین به سازمان‌های غیردولتی انتقادی مانند «مدیکو اینترنشنال»، یا پروژه‌هایی که به مبارزات اتحادیه‌ای در صنایع نساجی در جنوب شرقی آسیا رویکردی فراملی می‌دهند؛ با وجود تمامی انتقادات موجهی که می‌باید نسبت به منطق‌ِ کار سازمان‌های غیردولتی (NGOs) درنظر داشته باشیم. این‌ها نقاط عطف مهمی برای یک انترناسیونالیسم جدید هستند. ائتلاف «بدهی برای اقلیم۴۷» که برای لغو بدهی‌های کشورهای جنوب جهانی مبارزه می‌کند، نمایندگان دیگری از چنین انترناسیونالیسمی هستند؛ همین‌طور شبکه‌های فمینیستی علیه خشونت، مانند شبکه‌ی «زن زندگی آزادی»، که مبارزه برای حقوق فلسطینی‌ها را با جنبش ایرانیِ «زن، زندگی، آزادی» مرتبط می‌کند و تأکید دارد که «آزادیِ جمعی نمی‌تواند ازطریق تن‌دادن به دوگانگی‌های نادرستی مثل «امپریالیسم جهانی / جمهوری اسلامی» یا «حکومت استعماری اسرائیل / نیروی ارتجاعی حماس» به‌دست بیاید.

مایکل هارت و سَندرو متزادرا می‌نویسند۴۸ (رجوع کنید به شماره‌۲۳/۲۴ نشریه‌ی WOZ) که یک انترناسیونالیسم جدید باید بر مبانیِ «انضمامی‌تر، مادی‌تر و محلی‌تر»ی پایه‌ریزی شود. و اینکه چنین انترناسیونالیسمی همچنین می‌باید همواره مبارزات محلی را تقویت کند تا از شکل‌گیری روابط پدرسالارانه بین جوامع متروپل و جوامع پیرامونی جلوگیری کند؛ رویه‌ی مخربی که همیشه در کنش‌های رایجِ همبستگی و فعالیت‌های سازمان‌های غیر دولتی مشهود بوده است.

با توجه به سرمایه‌داری جنگی، ما [مولفان این متن] نیز مفهوم ترک/گریز۴۹ (Desertion) را که هارت و متزادرا مطرح می‌کنند، مفهومی بنیادی می‌دانیم. اما معتقدیم که باید بسیار فراتر برویم. مقاومت در برابر ماشین‌های جنگی باید جایگاهی مرکزی در سیاست انترناسیونالیستی بیابد. چپ‌‌گرایان به‌جای اینکه به انگاره‌ی «قابلیت نظامی خود اروپا» فکر کنند، رویکردی که در نهایت منجر به تقویت ارتجاعی‌ترین لایه‌های جامعه‌ی اروپایی خواهد شد، باید سیاستی را ترویج کنند که قدرتِ رو به افزایشِ مجتمع‌های نظامیصنعتی را به‌شیوه‌ای فرامرزی محدود کند. ماشین‌های جنگی هیچ‌گاه و در هیچ جای جهان، در هیچ چارچوب سرمایه‌دارانه‌ی مبتنی بر دولت ملی، برای دفاع از آزادی‌ها تقویت نشده‌اند. بلکه وظیفه‌ی اصلیِ آن‌ها تضمینِ دسترسی نخبگان کشورها به منابعِ رو به کاهشِ جهان است. این حقیقت چه بسا در اوکراین بیشتر عیان شده است: مقاومت بسیاری از مردم اوکراین در برابر اشغال روسیه مشروع و درست بود، اما اتحاد با ناتو برای دفاع از آزادی‌ها از همان ابتدا رویکردی نامناسب بود. چون رقبای امپریالیستِ روسیه هم دغدغه‌ی ارزش‌های انسانی را ندارند، بلکه به‌دنبال منافع خود هستند.

طی جنگ ویتنام، و نیز در حین تهاجم ایالات متحد به عراق در سال ۲۰۰۳، برای مدتی نیرویی وجود داشت که انترناسیونالیسم و ضدنظامی‌گری را به‌هم پیوند می‌زد. همچنین موج اعتراضات به تهاجم دولت اسرائیل به غزه نیز، دست‌کم در آمریکای شمالی و بخش‌هایی از جنوب جهانی، حاکی از چنین پیوندی بود. اما امروزه برپایی شکل گسترده‌تری از یک انترناسیونالیسم ضدنظامی‌گری۵۰ ضرورت یافته است؛ رویکردی که فقط به یک زمینه‌ و رویداد معین محدود نشود. هدف این انترناسیونالیسم باید آسیب‌زدن به سرمایه‌داری جنگی به‌منزله‌ی یک کل باشد: طوری که مجاری لجستیک و امکانات تولید ماشین‌های نظامی مختل شوند. از زمان آغاز جنگ غزه، شماری از کارگران بندری در هند، ایتالیا، بریتانیا و اسپانیا از جابجایی مصالح جنگی برای انتقال به اسرائیل امتناع کرده‌اند. اما چرا فقط در مورد اسرائیل؟ هیچ نمونه‌ی خوبی از یک نیروی مسلح دولتی وجود ندارد؛ نظامی‌گراییِ حاکمان باید در همه‌جا به‌عنوان دشمن اصلی بازشناسی شود. امروزه، در حالی که سیاست‌مداران از ضرورت برپایی «اقتصاد جنگی۵۱» صحبت می‌کنند و برخی صنایع غیرنظامی به تولید تسلیحات تغییر کاربری می‌یابند، زمان مناسبی‌ست که در درون اتحادیه‌های کارگری و در کنار آنانْ به بسیج مقاومت مردمی بپردازیم و پیکارهای عملی [علیه اقتصاد نظامی‌شده] را گسترش دهیم.

هم‌اینک اگر [به‌فرض] در میان طبقات پایینی جوامع تنها یک نفع مشترک وجود داشته باشد، چیزی نیست جز نابودی مجتمع‌های نظامیصنعتی؛ پدیده‌ای که رشد سریع آن به‌طور همزمان با نظم جهانی چندقطبی، «انباشت نظامی‌شده»، و سرکوب‌های داخلی پیوند دارد. پس از تهاجم روسیه به اوکراین، بسیاری از مفسران و فعالان سیاسی امیدوار بودند که شکست روسیه بتواند موج فاشیسم را در هم بشکند. اما حالا دیگر نمی‌توان پنهان کرد که تقویت نیروهای مسلح دولتی تنها فاشیسم را در سطح داخلی تغذیه کرده و هر فرصتی برای سیاست‌های اجتماعی و زیست‌محیطی را نابود می‌کند.

مَسکن بیشتر، خدمات بهداشتی بهتر، دستمزدهای عادلانه و زیرساخت‌های عمومی مناسب به‌جای بمب و تسلیحات؛ این‌ها مطالباتی هستند که بسیج سیاسی بر مبنای مسائل اجتماعی، و نه «دغدغه‌های ملی۵۲»، را ممکن می‌کنند. مارپیچ جهانی رشد نظامی‌گری و گسترش تسلیحات، که روند صعود‌ی‌اش با برآمدن امپریالیسم چندقطبی پیوند دارد، شالوده‌های زیستی همگان را در سراسر جهان به‌طور جدی تهدید می‌کند. ماشین‌های جنگی و تسلیحاتی دشمن مشترک همه‌ی ما هستند. با ایستادن در کنار حاکمان هیچ دستاوردی نخواهیم داشت.

* * *

پی‌نوشت:

عکس صفحه‌ی عنوانِ مقاله (برگرفته از وبسایت نشریه‌ی WOZ) مربوط است به تظاهرات ضدجنگ در برن (سوئیس) علیه تهاجم به عراق، در مارس ۲۰۰۳. (منبع: رویترز)

* * *

kaargaah.net

پیوست ۱

سوریه و «آنتی‌امپریالیسمِ» احمق‌ها

نویسنده: لیلا ال‌شامی | ۱۸ آوریل ۲۰۱۸

مترجم: امین حصوری | ۱۷ فروردین ۱۴۰۴

یک بار دیگر، جنبش «ضد جنگ» غربی بیدار شده است تا [مردم را] حول مساله‌ی سوریه بسیج کند [به‌حرکت درآورد]. این سومین‌بار پس از [خیزش] سال ۲۰۱۱ است. اولین‌بار در سال ۲۰۱۳ بود، زمانی که باراک اوباما پس از حملات شیمیایی [توسط ارتش اسد] – که «خط قرمز» تلقی می‌شد در صدد حمله به توان نظامی رژیم سوریه برآمد (اما سرانجام این کار را نکرد). بار دوم زمانی بود که دونالد ترامپ در پاسخ به حملات شیمیاییِ رژیم اسد به خان شیخون (Khan Sheikhoun) در سال ۲۰۱۷، دستور یک حمله‌ی هوایی را صادر کرد که نهایتاً یک پایگاه نظامی خالی را آماج خود قرار داد. بار سوم در ۱۴ آوریل امسال (۲۰۱۸) بود، زمانی که آمریکا، بریتانیا و فرانسه اقدام نظامی محدودی (حملات هدفمند به برخی مواضع نظامی رژیم اسد و تأسیسات تسلیحات شیمیاییِ آن) را انجام دادند که پاسخی بود به تهاجم شیمیایی ارتش اسد در دوما (Douma)، که در اثر آن دست‌کم ۳۴ نفر، از جمله شماری از کودکانی که برای فرار از بمباران در پناهگاه‌ها جای گرفته بودند، کشته شدند.

نکته‌ای که در این سه بسیج عمده‌ی «ضد جنگِ» غربی قابل‌توجه است این است که هیچ یک از آنها ارتباطی با پایان‌دادن به جنگ ندارد. از سال ۲۰۱۱ تاکنون [۲۰۱۸] بیش از نیم میلیون سوری کشته شده‌اند. اکثریت قریب به اتفاق مرگ‌های غیرنظامیان به‌واسطه‌ی استفاده از سلاح‌های متعارف بوده است. به‌گزارش شبکه‌ی سوری حقوق بشر، در ششمین سالِ ادامه‌ی جنگ، ۹۴ درصد از این قربانیان به‌دست ائتلاف سوریروسیایرانی کشته شده‌اند. نسبت به تداوم این جنگ، که در پی سرکوب بی‌رحمانه‌ی معترضان صلح‌طلب و خواهان دموکراسی از سوی رژیم اسد آغاز شد، هیچ نمایشی از فوران خشم یا نگرانی در کار نبوده است.

زمانی که بمب‌های بشکه‌ای، سلاح‌های شیمیایی و ناپالم بر جماعت‌های خودسازمان‌یافته‌ی دموکراتیک ریخته می‌شوند یا بیمارستان‌ها و امدادگران را هدف قرار می‌دهند، هیچ واکنش خشم‌آمیزی وجود ندارد. غیرنظامیان قابل تعویض‌اند؛ اما توان نظامی یک رژیم فاشیستی که دست به نسل‌کشی می‌زند این‌گونه نیست. شعار «دست از سوریه بردارید!» (Hands off Syria) در حقیقت به معنای «دست از اسد بردارید» است؛ و حمایت‌هایی که ابراز می‌شوند اغلب به‌نفع مداخله‌ی نظامی روسیه بوده‌اند. این پدیده در حین یک تظاهرات ضدجنگ در آخرهفته‌ی گذشته که از سوی انجمن «بریتانیا، جنگ را تمام کن» (Stop the War UK) سازمان‌ یافته بود، کاملاً مشهود بود؛ جایی که تعدادی از پرچم‌های رژیم اسد و روسیه به‌طرز شرم‌آوری به‌نمایش گذاشته شدند.

این بخش از طیف چپ یک گرایش عمیقاً اقتدارگرایانه (authoritarian tendency) را به نمایش گذاشته است؛ گرایشی که خود را در مرکز تحلیل سیاسی قرار می‌دهد. بنابراین، کنش همبستگی به ابراز همبستگی با دولت‌ها (که همچون بازیگر اصلی در مبارزه برای آزادی تلقی می‌شوند) امتداد می‌یابد، فارغ از مشی استبدادی آنها؛ به‌جای آنکه [همبستگی] معطوف باشد به گروه‌های سرکوب‌شده یا محروم‌شده‌ی این جوامع. گرایش یاشده، در حالی که نسبت به جنگ اجتماعیِ در حال وقوع در درون خود سوریه کور است، مردم سوریه (در هر جایی که هستند) را همچون مهره‌هایی در یک بازی شطرنج ژئوپولیتیکی تلقی می‌کند.

آنها مرتبا وِردِ (mantra) «اسد حاکم مشروع یک کشور مستقل است» را تکرار می‌کنند. همان اسدی که مقام دیکتاتوری را از پدرش به ارث برده و هرگز انتخابات آزاد و عادلانه‌ای برگزار نکرده است. اسدی که به‌اصطلاح «ارتش عرب سوری» او تنها با حمایت دسته‌ی ناهمگونی از مزدوران خارجی و بمباران‌های خارجی قادر بوده است سرزمین‌هایی را که از دست داده بود دوباره به‌دست آورد؛ کسی که عمدتا و درمجموع علیه شورشیان و غیرنظامیان متولدِ سوریه می‌جنگند. چند نفر از این قماش جماعت «ضدجنگ» دولت منتخب خود را مشروع تلقی خواهند کرد اگر آن دولت به کارزارهای تجاوز دسته‌جمعی علیه مخالفان خود برپا کند؟ تنها انسان‌زِدایی تمام‌عیار از مردمان سوریه است که چنین موضع متناقضی را ممکن می‌سازد. این رویکرد، نوعی نژادپرستی است که سوری‌ها را حتی ناتوان از دستیابی به چیزی بهتر از یکی از وحشیانه‌ترین دیکتاتوری‌های زمانه‌ی حاضر می‌بیند؛ لایق چیزی بهتر، که جای خود دارد.

این چپ اقتدارگرا، در پس داعیه‌ی «آنتی‌امپریالیسم» حمایت‌های خود را به رژیم اسد تقدیم می‌کند. چون بشار اسد را به‌سان بخشی از «محور مقاومت» در برابر امپراتوری آمریکا و دولت صهیونیستی [اسرائیل] می‌انگارد. برای آنان مهم نیست که رژیم اسد خود از جنگ اول خلیج پشتیبانی کرده بود؛ یا در برنامه‌ی غیرقانونی انتقال ایالات متحد۵۳ مشارکت داشت؛ برنامه‌ای که طی آن مظنونین تروریستی به‌نیابت از سازمان سیا در سوریه تحت شکنجه قرار می‌گرفتند. حقیقت این است که رژیم اسد احتمالاً این افتخار ننگین را داشته است که از سال ۲۰۱۱ تاکنون، در مقایسه با دولت اسرائیل، شمار بیشتری از فلسطینی‌ها را کشتار کرده است؛‌ و اینکه این رژیم بیشتر مایل است نیروهای مسلح‌اش را برای سرکوب نارضایتی‌های داخلی‌ به‌کار گیرد، تا درجهت آزادسازی جولانِ اشغال‌شده توسط اسرائیل.

این «آنتی‌امپریالیسم» احمق‌ها، امپریالیسم را فقط با اقدامات ایالات متحد معادل می‌سازد. در عین حال، به‌نظر می‌رسد که آنها از این واقعیت بی‌خبرندکه ایالات متحد از سال ۲۰۱۴ در حال بمباران سوریه بوده است. ارتش ایالات متحد در کارزار آزادسازی رقه از نیروهای داعش، تمام هنجارهای جنگی و ملاحظات تناسب را کنار گذاشت. بیش از ۱۰۰۰ غیرنظامی کشته شدند و سازمان ملل تخمین می‌زند که ۸۰ درصد شهر غیرقابل سکونت شده است. سازمان‌های عمده‌ی «ضد جنگ» هیچ تظاهرات اعتراضی‌ای علیه این مداخله‌ی نظامی سازماندهی نکردند؛ و هیچ درخواستی برای تضمین محافظت از غیرنظامیان و زیرساخت‌های غیرنظامی مطرح نشد. در عوض، آنها گفتمان «جنگ علیه ترور» را، که روزگاری منحصر به نئوکان‌های ایالات متحد بود و اکنون توسط رژیم سوریه تکرار می‌شود، اقتباس کردند؛ بازگویی این داعیه که تمام مخالفان اسد تروریست‌های جهادی هستند.

آنها چشمان خود را به این واقعیت که زندان‌های مخوف گولاگ‌وار بشار اسد با هزاران معترض سکولار، صلح‌طلب و خواهانِ دموکراسی پر شده است، جایی که مخالفان تا سرحد مرگ شکنجه می‌شوند؛ حال آن‌که اسلام‌گرایان و جهادیان ستیزه‌جو از زندان آزاد می‌شوند. به‌همین ترتیب، آنان اعتراضات مستمر در مناطق آزاد‌شده علیه گروه‌های افراطی و خودکامه مانند داعش، النصره و احرار الشام را نادیده می‌گیرند و به سوری‌ها همچون کسانی که توانایی داشتن نظرات متنوع را ندارند می‌نگرند. در نظر آنها، فعالان جامعه‌ی مدنی (از جمله بسیاری از زنان دلیر)، شهروندروزنامه‌نگاران، فعالان حوزه‌ی خدمات‌ بشردوستانه بی‌اهمیت تلقی می‌شوند. مطابق دیدگاه آنان، تمام اپوزیسیون سوریه به عناصر مستبد خود یا همچون مجرای ساده‌ای برای تأمین منافع قدرت‌های خارجی تقلیل می‌یابد.

دیدگان این چپ‌گرایانِ هوادار فاشیسم نسبت به هر نوع امپریالیسمی که منشأ غیرغربی داشته باشد نابیناست. این چپ، سیاست هویت را با خودخواهی (egoism) ترکیب می‌کند. هر چیزی که [در جهان] اتفاق می‌افتد از دریچه‌ی آنچه برای غربی‌ها معنی دارد دیده می‌شود – [یادآور اینکه] تنها مردان سفید قادرند تاریخ را بسازند. به‌گفته‌ی پنتاگون، هم‌اکنون حدود ۲۰۰۰ سرباز آمریکایی در سوریه حضور دارند. ایالات متحد، برای اولین‌بار در تاریخِ سوریهِ، تعدادی پایگاه نظامی در منطقه‌ی تحت کنترل کُردها در شمال سوریه تأسیس کرده است. این رویداد باید هر کسی را که از خودمختاریِ [استقلال] سوریه حمایت می‌کند نگران کند؛ اما این واقعیتْ در مقایسه با حضور ده‌ها هزار سرباز ایرانی و شبه‌نظامیان شیعه‌ی تحت حمایت دولت ایران که اکنون بخش‌های بزرگی از کشور [سوریه] را اشغال کرده‌اند؛ و یا در مقایسه‌ با کشتارهای جمعی‌ ازطریق بمباران، که نیروی هوایی روسیه در پشتیبانی از دیکتاتوری فاشیستی اسد انجام داده است، رنگ می‌بازد. روسیه اکنون پایگاه‌های نظامی دائمی در سوریه تأسیس کرده و به‌عنوان پاداش خدمات حمایتی‌اش، حقوقی انحصاری در تصاحب نفت و گاز سوریه کسب کرده است.

نوام چامسکی استدلال کرده است که مداخله‌ی روسیه نمی‌تواند به‌منزله‌ی اقدامی امپریالیستی در نظر گرفته شود، زیرا بمباران کشور توسط روسیه به‌دعوت رژیم سوریه انجام شده است. بر اساس این تحلیل، مداخله‌ی ایالات متحده در ویتنام نیز مصداق اقدامی امپریالیستی نبوده است، زیرا ارتش آمریکا از سوی دولت ویتنام جنوبی برای انجام این‌ کار دعوت شده بود.

چندین سازمان ضدجنگ سکوت خود را در مورد مداخلات روسیه و ایران توجیه کرده‌اند، با این استدلال که «دشمنِ اصلی در داخل است۵۴». [گویا] این استدلال آنها را از هرگونه تحلیل جدیِ مناسبات قدرت برای شناسایی بازیگران اصلی جنگ سوریه معاف می‌کند. برای سوری‌ها، دشمن اصلی واقعاً در داخل است. چون این رژیم اسد است که عامل آن چیزی‌ست که سازمان ملل آن را «جنایت نابودسازی۵۵» نامیده است. بسیاری از همان صداها، بدون اینکه از تناقضات خود آگاه باشند، به‌حقْ علیه تهاجم کنونی اسرائیل به معترضانِ صلح‌طلب در غزه با صدای رسا اعتراض کرده‌اند. در عین حال، سازمان‌های شاخصِ ضدجنگ در غرب کنفرانس‌هایی درباره‌ی سوریه برگزار می‌کنند، بی‌آنکه از هیچ سخنران سوری دعوت به‌عمل آورند. و البته یکی از شیوه‌های اصلی کارکرد امپریالیسم نیز انکار صداهای مردمان بومی‌ست.

جریان سیاسی عمده‌ی دیگری که آشکارا از رژیم اسد پشتیبانی می‌کند و علیه حملات ایالات متحد، بریتانیا و فرانسه به سوریه سازماندهی می‌کند، جریان راست افراطی‌ست. از این نظر، امروزه گفتمان فاشیست‌ها و گفتمان نحله‌ی یادشده از «چپ آنتی‌امپریالیست» تقریباً غیرقابل تفکیک شده است. در ایالات متحد، ریچارد اسپنسر، مدافع برتری‌طلبِی سفید؛ مایک اِنوک، پادکستر راست [افراطیِ] بدیل (alt-right)؛ و آن کولتر۵۶، فعال ضد مهاجرتْ به عملیات نظامی اخیر ایالات متحد [در سوریه] اعتراض کرده‌اند. در بریتانیا، نیک گریفین، رهبر سابق «حزب ملی بریتانیا۵۷» (BNP) و کتی هاپکینز۵۸، چهره‌ی شاخص اسلام‌هراس، به صفوف معترضان [علیه مداخله‌ی نظامی آمریکا] پیوسته‌اند.

جایی که جریانات راست افراطیِ بدیل (alt-right) و چپ افراطیِ بدیل (alt-left) به‌طور مکرر به‌هم می‌رسند، ترویج نظریه‌های توطئه مختلف برای تبرئه‌ی رژیم اسد از جنایاتش است. آنها ادعا می‌کنند که کشتارهای شیمیاییْ داعیه‌های کاذبی هستند یا اینکه امدادگران کشته‌شده، اعضای القاعده، و بنابراین هدف‌های مشروعی برای حمله، بوده‌اند. کسانی که چنین گزارش‌هایی را منتشر می‌کنند، پایی در زمین سوریه ندارند و نمی‌توانند درستی ادعاهای خود را به‌طور مستقل ثابت کنند. بلکه اغلب به رسانه‌های دولتی روسیه یا رژیم اسد وابسته‌اند، زیرا به «رسانه‌های جریان اصلی اعتماد ندارند»، یا به سوری‌هایی که مستقیما تحت تاثیر وقایع سوریه بوده‌اند. گاهی اوقات هم‌پوشانی این دو سرِ ظاهراً متضاد طیف سیاسیْ به یک همکاری تمام‌عیار تبدیل می‌شود. ائتلاف «پاسخ۵۹» (ANSWER)، که در ایالات متحد بسیاری از تظاهرات‌ها علیه تهاجم به رژیم اسد را سازماندهی می‌کند، چنین تاریخچه‌ای داشته است. هر دوی این جریان‌های ظاهراً متضاد، اغلب روایت‌های اسلام‌ستیزانه و یهودستیزانه را تکثیر و ترویج می‌کنند. هر دو عبارت‌های یکسانی به‌کار می‌برند و کُدهای رفتاریفرهنگیِ یکسانی را [در فضای رسانه‌ای رسانه‌ای] تکثیر می‌کنند.

دلایل معتبر بسیاری برای مخالفت با مداخله‌ی نظامی خارجی در سوریه وجود دارد، چه توسط ایالات متحد، و چه توسط روسیه، ایران یا ترکیه. هیچ‌یک از این دولت‌ها در راستای منافع مردم سوریه، دموکراسی یا حقوق بشر عمل نمی‌کنند. هر یک از آنها تنها بر اساس منافع خود عمل می‌کند. مداخله‌ی ایالات متحد، بریتانیا و فرانسه بیش از اینکه معطوف به محافظت از سوری‌ها در برابر جنایات دسته‌جمعی رژیم اسد باشد، اِعمال یک هنجار بین‌المللی را مد نظر دارد که همانا عدم استفاده از سلاح‌های شیمیاییِ نامتعارف است، تا مبادا یک روز چنین تسلیحاتی علیه خود غربی‌ها نیز استفاده شود.

بمب‌های خارجیِ بیشتر، صلح و ثبات به‌بار نخواهند آورد. در حال حاضر، تمایل اندکی برای اِعمال فشار بر اسد درجهت برکناری وی از قدرت وجود دارد؛ اتفاقی که می‌تواند کمکی باشد برای پایاندادن به بدترین جنایات. با این حال، در کنار مخالفت با مداخله‌ی خارجی، توامان نیاز داریم بدیلی برای حفاظت از جان سوری‌ها در برابر کشتارها ارائه دهیم. کمترین چیزی که می‌توان گفت این است که به‌لحاظ اخلاقی این انتظار کاملاً غیرقابل قبول است که سوری‌ها باید فقط ساکت بمانند و برای حفظ اصل والاتر «ضد امپریالیسم» بمیرند. تاکنون بدیل‌های متعددی در برابر مداخله‌ی نظامیِ خارجی بارها و بارها توسط سوری‌ها پیشنهاد شده‌اند و البته همواره نادیده گرفته شده‌اند. و بنابراین، این پرسش باقی می‌ماند که: وقتی گزینه‌های دیپلماتیک شکست خورده‌اند، وقتی یک رژیم عاملِِ نسل‌کشیْ توسط نهادهای قدرتمند بین‌المللی در برابر انتقادات محافظت می‌شود، وقتی هیچ پیشرفتی در متوقف‌سازیِ بمباران‌های روزانه، پایان‌دادن به محاصره‌های منجر به گرسنگی جمعی، یا آزادکردن زندانیانی که به‌طور سیستماتیک (در مقیاس صنعتی) مورد شکنجه قرار می‌گیرند، رخ نمی‌دهد، چه می‌توان کرد؟

من شخصاً دیگر پاسخی ندارم. من به‌طور مداوم با هرگونه مداخله‌ی نظامی خارجی در سوریه مخالفت کرده‌ام و از روندهای تحت هدایتِ سوری‌ها برای رهایی کشورشان از سلطه، و از فرآیندهای بین‌المللیِ معطوف به تلاش برای محافظت از غیرنظامیان و حقوق بشر و پاسخ‌گوکردنِ همه‌ی عواملِِ جنایت‌های جنگی حمایت کرده‌ام. مذاکره برای حصول یک توافق تنها راه باقی‌مانده برای پایان‌دادن به این جنگ است و به‌نظر می‌رسد که همچنان به‌همان اندازه هم دور از دسترس است. بشار اسد (و حامیانش) مصمم به ناکام‌گذاشتن هر گونه فرآیند صلح هستند و درعوضِ به‌دنبال پیروزیِ کامل نظامی‌اند؛ و به‌همین دلیل هر گزینه‌ی دموکراتیکِ باقی‌مانده را سرکوب می‌کنند. صدها سوری هر هفته به بدترین شیوه‌های قابل‌تصور کشته می‌شوند. جریانات و ایدئولوژی‌های افراطی در هرج‌و‌مرجِ ایجاد شده توسط دولت در حال نشو‌ونما هستند. غیرنظامیان همچنان در دسته‌های هزاران نفری آواره می‌شوند و فرار می‌کنند، در همان حال که رژیم اسد با اجرای برخی رویه‌های [ظاهرا]‌ قانونی مانند قانون شماره ۱۰ می‌کوشد اطمینان حاصل کند که آنان هرگز به خانه‌های خود باز نخواهند گشت. خود نظام بین‌المللی زیر بار سنگین نابِخردی و ناتوانی‌اش در حال فروپاشی است.

حرف‌ها و شعارهای ناظر بر «دوباره هرگز» (Never Again) توخالی به‌نظر می‌رسند. هیچ جنبش مردمی بزرگی وجود ندارد که در همبستگی با قربانیان سوری ایستاده باشد. در عوض، قربانیان مورد تهمت و افترا قرار می‌گیرند، رنج‌های آنان مورد تمسخر یا انکار قرار می‌گیرد، و صداهای‌شان یا در بحث‌های جاری غایب است یا [مشاهدات و نظرات‌شان] از سوی افرادی که هیچ اطلاعی از سوریه، انقلاب یا جنگ ندارند، متکبرانه و از منظر دانای کلْ مورد تردید قرار می‌گیرد. همین وضعیت ناامیدکننده‌ بسیاری از سوری‌ها را ترغیب کرده است تا از مداخلات و اقدامات احتمالی ایالات متحد، بریتانیا و فرانسه استقبال کنند؛ کسانی که اکنون مداخله‌ی خارجی را تنها امید خود می‌دانند، با وجود آگاهی از خطرات آن.

یک چیز برای من مسلم است: من درخصوص حملات [محتملِ] هدف‌مند به پایگاه‌های نظامی رژیم و کارخانه‌های سلاح‌های شیمیایی، که ممکن است به سوری‌ها فرصت تنفسی در برابر کشتار روزانه بدهد، چندان نگران نخواهم بود. [ولی] هرگز افرادی را که روایت‌های کلی [ایدئولوژیک] را بر واقعیت‌های زیسته‌ی مردم مقدم می‌دارند و از رژیم‌های بی‌رحم در کشورهای دوردست حمایت می‌کنند، و یا نژادپرستی، نظریه‌های توطئه و انکار جنایت‌ها را ترویج می‌کنند، به‌عنوان همراه و هم‌پیمان نخواهم دید.

* * *

پی‌نوشت:

لیلا ال‌شامی یکی از نویسندگان کتاب «کشوری که می‌سوزد: سوری‌ها در انقلاب و جنگ*» است. مقاله‌ی فوق در ابتدا در وبلاگ نویسنده منتشر شد و سپس در وبسایت‌های دیگر بازنشر شده است.

* Yassin-Kassab, Robin & Al-Shami, Leila (2016): Burning Country: Syrians in Revolution and War. Pluto Press.

درباره‌ی این کتاب و دیدگاه‌های لیلا ال‌شامی، برای مثال، نگاه کنید به متون (فارسی) زیر:

فریدا آفاری: درس‌های انقلاب سوریه برای ایرانیان بررسی کتاب «کشوری که می‌سوزد: سوری‌ها در انقلاب و جنگ»؛ رادیو زمانه، ۲۱ تیر ۱۳۹۵.

سیاوش شهابی: سوریه: انقلاب، جنگ، و چشم‌انداز دموکراسی در سایه بحران؛ ترجمه و تالیف: سیاوش شهابی،‌رادیو زمانه، ۱۷ آذر ۱۴۰۳.

همچنین، پادکست «رادیو تغییر» (Radio Change) در مرداد ۱۴۰۲ گفتگویی با لیلا ال‌شامی انجام داده است با عنوان: «انقلاب سوریه در گفتگو با لیلا الشامی»، که نسخه‌ی فارسیِ آن (دست‌کم دو اپیزود از اپیزودِهای سه‌گانه‌ی انگلیسی) نیز در همین پادکست منتشر شده است:

Revolution in Syria with Leila Alshami: Farsi Version-Part 1 ؛ Farsi Version-Part 2

* * *

پیوست ۲

 

نامه‌ی سرگشاده‌ی جمعی

آنتی‌امپریالیسم احمق‌ها:

امحاء مردم سوریه با دروغ‌پراکنی

جمع نویسندگان | مارس ۲۰۲۱

مترجم : سارا محمدی | ۱۴ آبان ۱۴۰۱

سخن مترجم: نامه‌ی سرگشاده‌ای زیر را جمعی چندصد نفره از نویسندگان و روشنفکران سوری، با همکاری افرادی از دیگر کشورها، درباره اتفاقات انقلاب سوریه و شیوه‌ی بازنمایی آن، در مارس ۲۰۲۱، یعنی همین سال گذشته، نوشته‌اند و آن را بلافاصله به چند زبان دنیا ترجمه کرده‌اند. نامه از موضعی چپ و در مخالفت با دیدگاه گروهی دیگر از چپ‌ها، که در متن تحت‌عنوان «آنتی‌امپریالیست‌های احمق» نامیده شده‌اند، نوشته شده است، افرادی که تحت‌لوای مبارزه با امپریالیسم به‌حمایت از رژیم فاسد و مستبد اسد در سوریه می‌پردازند و انسداد موجود در مناسبات بین‌المللی را دوچندان می‌کنند. آن‌ها امپریالیسم را صرفاً محدود به مداخله‌گری غرب می‌سازند و نسبت به اقدامات نظامی و سیاسی چین و روسیه بی‌تفاوتند و در حقیقت، به‌طرز علنی یا تلویحی، از آن ستایش می‌کنند. نویسندگان نامه به‌درستی دیدگاه این دسته را، برخلاف چیزی که خودشان ادعا می‌کنند، دیدگاهی امپریالیستی، و هم‌سو با نگاه راست‌های افراطی موافق امپریالیسم، می‌دانند. چراکه برای آن‌ها در نهایت فقط امپریالیسم غرب اجازه و حق دارند که جهان را اداره کنند و مردم کشورهای دیگر هیچ عاملیت یا خواسته‌ی سیاسی‌ای ندارند. به‌بیان دیگر، برای پروامپریالیست‌ها و آنتی‌امپریالیست‌های احمق فقط یک نیروی واقعی در جهان حکمرفاست: ناتو و آمریکا. با این‌که مناسبات سیاسی داخلی در سوریه و ایران تفاوت‌هایی اساسی دارد و تاکید بر شباهت این دو کشور بیشتر از زبان همین آنتی‌امپریالیست‌های احمق شنیده می‌شود، اما به‌هرحال خواندن نامه‌ی زیر در شرایط فعلی ایران می‌تواند تداعی‌های جالبی در ذهن خوانندگان ایرانی برانگیزد و توجه‌شان را به مشابهت‌های شگفت‌انگیز میان نسخه‌ی ایرانی و سوری افراد موردبحث جلب کند. در واقع، این‌گونه می‌توان گفت: مبارزات مردم در هر جایی با یکدیگر متفاوت‌اند، اما آنتی‌امپریالیست‌های احمق در تمام دنیا به یکدیگر شباهت دارند. / سارا محمدی

* * *

از شروع قیام ده سال پیش در سوریه، و به‌خصوص بعد از این‌که روسیه در حمایت از بشار اسد وارد جنگ شد، شاهد تحولی عجیب و شوم بوده‌ایم: پاگیری و رشد حمایت از بشار اسد تحت پوشش «ضدامپریالیسم» نزد عده‌ای که عموماً خود را «پیشرو» یا «چپ» می‌دانند و با انتشار دروغ‌پراکنی‌های دستکاری‌شده، مدام توجهات را از سوء رفتارهای مستندشده‌ی دولت اسد و متحدانش منحرف می‌سازند. این افراد، که خود را تحت عنوان مخالفان امپریالیسم معرفی می‌کنند، نگاهی مشخصاً «گزینشی» به بحث مداخله‌ی خارجی و تجاوز به حقوق بشر دارند؛ نگاه گزینشی‌ای که در اکثر مواقع با مواضع دولت چین و روسیه کاملاً همسو است. کسانی هم که در این بین با دیدگاه مطلق و آمرانه‌شان موافق نباشند، اغلب (و البته به‌‌اشتباه) برچسپ‌هایی همچون «شیفتگان رژیم چنج» و یا «بازیچه‌های منافع سیاسی غرب» می‌خورند.

این گروه، به‌واسطه‌ی رویکرد ساده‌انگارانه‌اش، بی‌تردید نقشی تفرقه‌فراکن و فرقه‌گرایانه دارد. برای آن‌ها، هر جنبشی در راستای دموکراسی و کرامت بشری که با منافع دول روسیه و چین در تضاد باشد، همواره کار دشمن غربی است و همچون نتیجه‌ی نفوذ غرب تصویر می‌شود. هیچ کدام از این جنبش‌ها بومی و داخلی تلقی نمی‌شوند، هیچ کدام در حکم مبارزه‌ی مستقل ملی علیه دیکتاتوری وحشیانه (مانند سوریه) نیستند و هیچ کدام آرزوهای مردمی که، به‌جای زندگی در ستم و سرکوب، طالب حق زندگی با کرامت‌ند را بازنمایی نمی‌کنند. در واقع، آن‌چه تمام این جریان‌های به‌اصطلاح ضدامپریالیسم را به‌هم وصل می‌کند، امتناع از مواجهه با جنایات اسد و حتی خودداری از تایید وقوع سرکوب شدید خیزش مردمی به‌دست دیکتاتور سوریه است.

چنین مواضعی از جانب نویسندگان و رسانه‌ها در سالیان اخیر رشد چشمگیری داشته‌ و مساله‌ی سوریه را در پیشانی انتقادات‌شان نسبت به امپریالیسم و مداخله‌ی خارجی قرار داده است، امپریالیسمی که مشخصاً محدود به غرب است و مداخله‌ی ایران و روسیه در سوریه را معمولاً در بر نمی‌گیرد. مروجان این نگاه با پنهان‌شدن پشت نقاب مخالفت با امپریالیسم سعی کرده‌اند خود را ادامه‌ی سنت طولانی و قابل‌احترامِ مبارزه‌ی داخلی با سواستفاده قدرت‌های امپریالیستی خارجی جا بزنند، سنتی که در طول تاریخ اکثراً، و نه همیشه، از دل چپ برآمده است.

اما آن‌ها مشروعیت کافی برای تعلق به این سنت را ندارند. هیچ کدام از کسانی که به‌صورت علنی یا تلویحی با حکومت پلید اسد همسویند در این سنت قرار نمی‌گیرند. ایضاً کسانی که، طبق نسخه‌ای خاص از سیاست «چپ»، ایده‌ی مبارزه با «امپریالیسم» را به‌شکلی گزینشی و فرصت‌طلبانه پیش می‌برند، به‌جای این‌که با این پدیده به‌طرزی منسجم در تمام دنیا به مقابله برخیزند و مداخله‌ی امپریالیستی روسیه، چین و ایران را هم، در کنار مداخله‌ی غرب، پذیرفته و محکوم کنند.

این خبرنگاران و رسانه‌های رنگارنگ‌شان، گاهی تحت‌پوشش فعالیت «خبرنگاری مستقل»، به‌عنوان منابع اصلی دروغ‌پراکنی و پروپاگاندا درباب فجایع حال‌حاضر سوریه عمل کرده‌اند. دیدگاه سیاسی آن‌ها ذیل دسته‌ی رئال‌پولتیک ارتجاعی جای می‌گیرد و در واقع همان «پاورپولتیکس»ِ ضددموکراتیک و سلسله‌مراتبی هنری کیسنجر و ساموئل هانتیگتون است که سروته شده. رتوریک احمقانه‌ی موجود در این ساده‌سازی وهن‌آمیز (و یا طبق گفته‌ی یکی از خودشان: «برعکس‌کردن فیلمنامه») می‌تواند به مذاق کسانی که می‌خواهند «آدم خوب‌ها» و «آدم بد‌ها» را در هر جایی از کره‌ی زمین تشخیص دهند، خوش بیاید و ابزاری برای بازتولید و ترویج نظرات عامه‌ی مردم درباب سرشت «قدرت‌های واقعی حاکم بر جهان»باشد، امری که در نهایت در خدمت تعمیق بن‌بست اسف‌بار موجود و مانع از شکل‌گیری و رشد رویکردی پیشرو و بین‌المللی به سیاست‌های جهانی باشد، رویکردی که، باتوجه به چالش‌های سیاره در پاسخ به مسائلی مانند گرمایش جهانی، به‌شدت به آن نیازمندیم.

شکی نیست که در اقصی نقاط جهان، از ویتنام و اندونزی و ایران گرفته تا کنگو و آمریکای جنوبی و مرکزی، شواهدی بسیار روشن و متعدد دارد که نشان می‌دهد قدرت ایالات متحد، به‌ویژه در دوران جنگ سرد و بعد از آن، به‌طرز وحشتناکی ویرانگر و مخرب بوده است. سابقه‌ی طولانی آمریکایی‌ها در نقص گسترده‌ی حقوق‌بشر، به اسم مبارزه با کمونیست در دوران جنگ سرد، همچون روز روشن است. در دوران پس از جنگ سرد، دوران به‌اصطلاح «جنگ علیه تروریسم»، هم مداخلات نظامی آمریکایی در افغانستان و عراق هیچ‌گونه دگرگونی اساسی‌ای در این کشورها به بار نیاورده است.

همه‌ی این‌ها صحیح، اما، برخلاف آن‌چه این افراد می‌گویند، آمریکا این بار عامل اصلی اتفاقات رخ‌داده در سوریه نیست. چنین فرضیه‌ای، به‌رغم تمام شواهدی که در ردش وجود دارد، محصول یک فرهنگ سیاسی کوته‌اندیشانه است که هم‌ بر مرکزیت قدرت آمریکا در سطح جهانی و هم بر حق مسلم امپریالیسم در تشخیص طرفین خیر و شر، در هر زمینه‌ و مکانی، صحه می‌گذارد.

همسویی ایدئولوژیک میان راست پروامپریالیسم و چپ پرواستبداد در حمایت از رژیم اسد دردنمون و علامت این وضعیت بحرانی است و نشان می‌دهد مشکل بسیار مهم و جدی در جایی دیگر قرار دارد. پرسش اساسی این‌جاست: وقتی مردمی به‌مانند سوریه‌ای‌ها مورد بدرفتاری حکومت قرار می‌گیرند و به زندان ظالمانی می‌افتند که، به‌بهانه‌ی کوچک‌ترین مخالفتی با قدرت خود، سریعاً دست به شکنجه، امحا و کشتار معترضین فکر می‌زنند، چه کاری می‌توانند بکنند؟

در زمانه‌ای که بسیاری کشورها روزبه‌روز از دموکراسی دورتر و به اقتدارگرایی نزدیک می‌شوند، این یک پرسش سیاسی اضطراری است، پرسشی که هم‌چنان پاسخی برای آن وجود ندارد. و چون هنوز پاسخی مناسب به آن داده نشده، مصونیت جنایی ستم‌گران و آسیب‌پذیری ستم‌دیدگان در سرتاسر جهان روز به روز بیشتر می‌شود.

در این زمینه، این «ضد امپریالیست‌ها» هیچ حرف مفید و به‌دردبخوری ندارند.آیا درباره‌ی خشونت سیاسی‌ای که اسد، ایرانی‌ها، روس‌ها بر مردم سوریه اعمال کردند سخنی می‌گویند؟ دریغ از یک کلمه. اگر اجازه بدهید بایید بگوییم این امحا زندگی و تجربه‌ی مردم سوریه به‌نظر ما چیزی جز تجسد ذات تبعیض‌ امپریالیستی و نژادپرستانه نیست. شگفت آن‌که این نویسندگان و وبلاگ‌نویسان به حضور بعضی از ما سوری‌ها که در دوران جنگ جان‌مان را به‌خطر انداختیم، در زندان‌های اسد تحت شکنجه بودیم (گاهی برای چندین سال)، عزیزان، دوستان و اعضای خانواده‌مان را از دست داده‌ایم و به‌ناچار از کشورمان گریختیم هیچ اعتنایی نمی‌کنند و متاسفانه ما را از اساس به‌حساب نمی‌آورند، در حالی‌که بسیاری از ما از چند سال پیش راجع‌به این اتفاقات و اهمیت آن‌ها حرف زده و نوشته‌ایم. تجربه‌ی جمعی مقاومت مردان و زنان سوری، از روزهای انقلاب تا امروز، در جهان فرض‌گرفته‌شده‌ی این افراد خللی بنیادین وارد می‌کند. اگر بعضی از ما مستقیماً با حکومت اسد به‌مخالفت برخاستیم (اغلب به بهایی گزاف)، برای مبارزه با توطئه‌ی امپریالیسم غربی نبود، بلکه می‌خواستیم با چندین دهه ستم، وحشی‌گری و فساد تحمل‌ناپذیر حکومت سوریه، که هنوز هم برقرار است، مقابله کنیم. استدلالی غیر از این و حمایت از اسد، چیزی نیست جز تلاش برای سلب هرگونه عاملیت سیاسی از مردم سوریه و تایید سیاست جنایتکارانه‌ی اسد در داخل کشور، سیاستی که از دیرباز تا کنون سوری‌ها را از حق تعیین تکلیف برای حکومت و شرایط زندگی‌شان محروم کرده است.

ما این تلاش‌ها برای «امحای» مردم سوریه از دنیای سیاست، همبستگی و اتحاد را دقیقاً مطابق با سرشت رژیمی می‌دانیم که به‌شدت مورد تحسین نویسندگان موردبحث است. این آنتی‌امپریالیسم و چپ‌گرایی، آنتی‌امپریالیسم و چپ‌گرایی بی‌پرنسیب‌ها، تنبل‌ها و احمق‌هاست و فقط انسدادها و بن‌بست‌هایی که در نهادهایی همچون شورای امنیت سازمان ملل وجود دارد را عمیق‌تر می‌کند. امیدواریم خوانندگانِ این نامه، در مبارزه با چنین دیدگاهی، به ما ملحق شوند.

* * *

پانویس‌ها:

۱ متن حاضر ترجمه‌ای‌ست از زبان آلمانی از مقاله‌ی زیر:

Vanessa E. Thompson und Raul Zelik: Ein Antiimperialismus ohne Idioten, WOZ, Die Wochenzeitung,
Nr. 13 – ۲۷. März 2025.

2 نگاه کنید به:

امین حصوری: انکار خیزش دی ماهدرباره رویکرد چپ آنتی امپ به خطرات عبور از نظام سیاسی حاکم بر ایران. منجنیق ۹۸.

۳Leila Al Shami: Syria and the ‘Anti-Imperialism’ of Idiots. April 18. 2018. Vice.

5 «آنتی‌امپریالیسم احمق‌ها: امحاء مردم سوریه با دروغ‌پراکنی»، جمعی از نویسندگان، ترجمه‌ی: سارا محمدی،۱۴ آبان ۱۴۰۱.

۶ امیدوارم مترجم گرامی این نامه‌ی سرگشادهْ بازنشرِ بدون هماهنگیِ آن (به‌دلیل عدم آشنایی و دسترسی) در پرونده‌ی حاضر را روا بدارد و آن را نوعی ارج‌گذاری به ابتکارعمل خود تلقی کند.

۷Riviera of the Middle East

8Überschussbevölkerung

9William I. Robinson

10militarisierter Akkumulation

11Ruth Wilson Gilmore

12post-Keynesian militarism

13Leila Al-Shami: «anti-imperialism of idiots»

۱۴New Anti-Imperialism

15 Mezzadra, Sandro & Neilson, Brett (2024): The Rest and the West. Capital and Power in a Multipolar World, Verso.

16Einheit und Fragmentierung

17Zentrifugalkräfte

18subimperialistische Projekte

19Promise Li

20antagonistische Kooperation

21Jenseits der Nation

22Blockfreienbewegung (Non-Aligned Movement)

23Bandung-Konferenz 1955

24Nandita Sharma

25Gleichheit der Souveräne

26stumme Zwang der Märkte

27 nationale und soziale Emanzipation

28Wirkungsmacht

29nationale Befreiungsperspektive

30Kriegskapitalismus

31nationalen Wohlfahrtsstaat

32Nationalismen der Unterdrückten

33Dekolonisierung

34Ralph Leonard

35reaktionärer Ethnonationalismus

36nativistischem Restaurationismus

37nationaler Partikularismus

38ursprüngliche Heimat

39 indigene Bewegungen

40territorialer Souveränität

41Ursprünglichkeit

42Abolitionisten

43Überausbeutung

44transnationale Praxis

45Weltsozialforum

46Peoples Global Action

47Debt for Climate

48Hardt, Michael & Mezzadra, Sandro (2024): Globales Kriegsregime: Das Desertieren neu denken. WOZ, Nr. 23 – ۶. Juni 2024.

49مفهوم «ترک/گریز» (Desertion)، که توسط مایکل هارت و آنتونیو نگری و سَندرو متزادرا پرورش یافته است، با به‌کارگیری استعاره‌ی نظامیِ «ترک خدمت» یا تن‌زدن از خدمت، ایده‌ی گریز یا گسست از سازوکارها و نظام‌های اجتماعی و اقتصادی کنترلی را برجسته می‌کند؛ و در مقابل، بر ضرورت ایجاد اشکال بدیلِ زندگی و مقاومت در برابر سرمایه‌داری و اقتدار دولتی تاکید دارد. ترک/گریز را می‌توان در معنای کُنشِ جمعیِ ردکردن سازوکارها و معیارهای مسلط و تن‌ندادن به آنها تعبیر کرد؛ جایی که افراد و گروه‌های اجتماعی هویت‌ها و محدودیت‌های تحمیل‌شده از سوی نظام مسلط را رد می‌کنند و برای مقابله با «وضع موجود» در پی ایجاد مسیرهای جدید به سوی خودمختاری و آزادی می‌کوشند. /م.

۵۰antimilitaristischer Internationalismus

51Kriegswirtschaft

52nationale Anliegen

53US illegal rendition programme

54the main enemy is at home

55the crime of extermination

56Richard Spencer – Mike Enoch – Ann Coulter

57«حزب ملی بریتانیا» (British National Partz: BNP) بزرگ‌ترین حزب راست‌ افراطی در قلمرو بریتانیا. /م.

۵۸Nick Griffin – Katie Hopkins

59 ANSWER Coalition:Act Now to Stop War and End Racism

 

 

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)