
نکاتی در حاشیهی
خیز جمهوری اسلامی برای معامله با ترامپ
امین حصوری | ۸ فروردین ۱۴۰۴
مقدمه: نحوهی رویارویی دولتهای ایران و آمریکا در دورهی جدید ریاست جمهوری دونالد ترامپ، حتی پیش از آنکه کابینهی جدید رسما شروع به کار کند، موضوع گمانهزنیهای داغِ مفسران و رسانهها بوده است. نامهای که اخیرا ترامپ به خامنهای ارسال کرد، هیاهوی رسانهای و دیپلماتیک ببیشتری حول این موضوع برانگیخته است. سرانجام، شروع مذاکرات برای حصول یک معاملهی محتمل رسما در دستور کار دولتیانِ دو کشور قرار گرفت و اکنون همگان (هر کسی از ظن خود) منتظر نتایج کار هستند. با نظر به دلالتها و تاثیرات این مذاکرات بر شرایط آتی پیکارهای ستمدیدگانِِ جغرافیای ستم ایران، تأمل دربارهی چارچوب وقوع این رویداد و خصوصا بافتار تاریخی وسیعتر آن ضروری مینماید. با چنین دغدغهای، متن پیشِ رو به طرح نکاتی در حاشیهی همین موضوع میپردازد.
-
-
۱. معادلهای تاریحی بدون متغیر «مردم»
-
به اعتراف مقامات جمهوری اسلامی، دستکم از دورهی اوباما تاکنون، دو دولت ایران و آمریکا در چند مرحله «مذاکرات غیرمستقیم» داشتهاند. صفت «غیرمستقیم» بناست پیشاپیش به مخاطبان اطمینان دهد که بهرغم انجام این نوع مذاکرات، بنا نیست چیزی از بیاعتمادی و تخاصم میان دو دولت کاسته شود. گویا مخاطبان باید متقاعد شوند که نفس انجام این مذاکرات تناقضی با داعیههای مستمر و پرهیاهوی مخاصمه و تقابل این دولتها (پیش و پس از هر مذاکره) ندارد. چون هر یک از دو دولت، با دلایل خاص خود، لازم میداند این تقابل موهوم را همچون ستیزی آنتاگونیستی بازنمایی کند: بکی در قالب رسالت ستیز با «استکبار جهانی»؛ و دیگری در قالب رسالت مهار مهمترین کانون جهانی «محور شرارت».
دولتمردان جمهوری اسلامی تاکید دارند که هرگز اجازه نخواهند داد قدرتی خارجی، خصوصا دولت آمریکا، از موضع تهدید با «مردم» ایران برخورد کند، یا از موضعی بالا وارد مذاکرات شود. آنها تاکید دارند که هرگز اجازه نخواهند داد که چنین مذاکرهای بر «مردم» ایران تحمیل شود، و یا در روند یک «مذاکرهی غیرمستقیم» (با آمریکا) منافع «مردم» ایران به خطر بیافتد. تناقض ماجرا اینجاست که «مردم» ایران نهفقط هیچگاه از مضمون چنین مذاکراتی مطلع نشدهاند، بلکه تا چند هفتهی پیش اطلاع افکار عمومی ایران از انجام مذاکراتِ قبلی صرفا در حد اخبار غیرموثق و شایعات رسانهای بود؛ گزارههایی پراکنده که عمدتا بهطور قطرهچکانی از منابع خبری و دیپلماتیک آمریکایی درز میکردند. اینکه مقامات ارشد نظام اسلامی اکنون بدون پردهپوشی به آن مذاکرات ارجاع میدهند، برای القای این تصور است که مذاکرهی پیشِ رو هم اتفاق خاصی نیست یا «همهچیز تحت کنترل است».
بنا به تجارب خیزشهای تودهای در ایران (از ۱۳۸۸ تا ۱۴۰۱)، وقتی مردمان معترض در مقیاسی وسیع به خیابانها میآیند، حاکمان جمهوری اسلامی آنها را «مردم» بهحساب نمیآورند. حتی وقتی نادیدهگرفتن حضور چشمگیر معترضان برای حاکمان ناممکن بود، به سادگی آنها را شمار «معدودی از فریبخوردگانِ دشمن» قلمداد میکردند، نه بخشی از مردمان. این نحوهی بازنماییِ دولتی مبتنیست بر جداسازی «مردم مطلوب حاکمیت» از باقی مردمان، یا – بهواقع – جداسازی حاکمیت از «مردم نامطلوب». در همان حال، رویهی مرسوم دیگر در تاریخچهی جمهوری اسلامی این بوده که حاکمان تهدیدات متقابل دولتهای مقتدر در برابر سیاست خارجی ماجراجویانهی خود (که همواره مستقل از نیازها و نظراتِ «مردم» تدوین شده) را تهدیدی علیه تمامی «مردم» («ملت ایران») معرفی میکنند. در این نحوهی بازنمایی، نهفقط مفهوم «مردم» شمولی فراگیر مییابد، بلکه حاکمیت و مردمانِ همگنشده را در پیکری واحد وحدت میبخشد. تناقضات ژرف این قبض و بسط فرصتطلبانهی مفهوم مردم (از سوی حاکمیت) در موقعیتهای متعددی برملا میشود؛ ازجمله در این واقعیت متاخر که بهرغم همهی جنجالهای سیاسی–رسانهایِ اخیر پیرامون نامهی ترامپ، این تودهی فراگیر «مردم» هنوز نه میدانند ترامپ دقیقا چه نوشته است، و نه میدانند صاحبان قدرت در ایران چه پاسخی به آن دادهاند (و تا جایی که به حاکمان ایران مربوط است، حتی در آینده هم بنا نیست بدانند)؛ چه رسد به آنکه نظراتشان بهقدر خردل در تدوین این پاسخ اثرگذار بوده باشد. همچنان که مقامات عالیه اینبار هم بهصراحت بیان کردهاند، دغدغهی «امنیت ملی» که معنای واقعی آن «امنیت نظام حاکم» است، دستمایهی دورنگهداشتن «مردم» از روند تصمیمگیریهای کلان و راهبردیِ حاکمان است؛ بهرغم آنکه چنین تصمیماتی پیامدهای مستقیمی (عمدتا فاجعهبار) بر حیات و سرنوشت همگان دارند (نظیر اولویتدهی به فناوری هستهای تا سرحد تقدیس).
-
-
۲. فاز دیگری از بازسازی امپریالیستی نظم جهانی
-
اکنون که طبقهی حاکم ایالات متحده با رهبری سیاسی ترامپ سرآغاز گذارِ تاریخ معاصر به دورانی پرتلاطم (با مختصاتی نئوفاشیستی) را رسما کلید زده است، بهنظر میرسد که شکل بازی قدرتهای جهانی در پهنهی ایران هم دستخوش تغییر خواهد شد. اما پرسش این است که تغییرشکلِ احتمالیِِ قواعدِ بازی در زمین ایران چه نتایجی برای مردمان ستمدیده (اکثریت جامعه یا «پرولتاریای جدید») بهبار خواهد آورد؛ و اینکه این نتایج چه نسبتی با ملزومات و امکاناتِ حرکت بهسمت آزادی و عدالت اجتماعی دارند. با نظر به لفاظیهای معمولِ ترامپ دربارهی برخورد قاطعانه با دولت ایران و نیز تحولات غافلگیر کنندهی سوریه پس از پیروزی ترامپ در انتخابات آمریکا، شماری از ایرانیان امید دارند که تحت فشار دولت جدید آمریکا (ترامپ) دولت حاکم بر ایران هم (همانند دولت بشار اسد) سقوط کند، یا دستکم بهطور جدی تغییر رویه بدهد. ترامپ اکنون پس از ارسال آن نامهی کذایی به خامنهای بر شدت لفاظیهایش افزوده است و ظاهرا بهمنظور نشاندادن جدیت تهدیدهایش و کشاندن ایران به پای میز مذاکره، مهمترین ناوهای جنگی ایالات متحده را راهی آبهای منطقه کرده است. از طرفی، دولتهای چین و روسیه و ایران در اواخر اسفند (۱۴۰۳) یک رزمایش مشترک در آبهای جنوبی ایران (بندر چابهار و دریای عمان) برگزار کردند. با نظر به نزدیکی فزآیندهی ایران به رقبای شرقی دولت آمریکا و توافقات راهبردی بلندمدت میان دولت ایران و هر یک از دولتهای چین و روسیه (چین (پیمان ۲۵ ساله با چین و پیمان ۲۰ ساله با روسیه) که شامل برخی همکاریهای نظامی، امنیتی، و اطلاعاتی هم میشود، پرسش این است که دولت ایران تا چه حد در پیشبرد مذاکرات جاری و آتی با دولت آمریکا استقلال عمل و عاملیت دارد.
ماهیت فریبکارانهی داعیهی حاکمان جمهوری اسلامی درخصوص عاملیت مستقلشان در مذاکرات پیشِ رو با دولت آمریکا از جنس همان داعیههاشان در خلال جابجایی قدرت در سوریه است؛ داعیههایی سراسیمه و متناقض برای پنهانکردن این واقعیت که چگونه جمهوری اسلامی با اشارهی «ارباب شمالی»، زمینِ بهاصطلاح «مقاومت» در سوریه را بدون شلیک یک گلوله (و البته با طیارههای روسی) ترک کرد. بدیناعتبار، سرنوشت معاملهی کنونی دولتهای ایران و آمریکا بر سر مسالهی هستهای (و فراتر از آن) نهایتا به چگونگی پیشرفت مذاکرات دولتهای آمریکا و روسیه در خصوص جنگ اوکراین وابسته است؛ مذاکراتی که خاستگاهش ریشه در موقعیت منزوی و متزلزل روسیه در عرصهی جهانی و نیز درک تیم ترامپ و طبقهی حاکم آمریکا از ملزومات حفظ هژمونی جهانی ایالات متحد (و مقابله با خطر چین) داشت و بهلحاظ عملی با توافقات پنهانی این دو قطب امپریالیستی دربارهی شیوهی چینشِ سیاسی جدید در سوریه آغاز شد۱ [۱]. وانگهی، مقامات روسی هم رسما اذعان کردهاند که «مسالهی ایران» را بخشی جدانشدنی از «پکیج» مذاکرات جاری با آمریکا درخصوص آیندهی جنگ اوکراین تلقی میکنند. خواهیم دید (بند ۳) که خصلت شمولگرایِ این «پکیج» چگونه در جایگاه فرودستانهی دولت ایران در بهاصطلاح همپیمانی ایران و روسیه ریشه دارد.
بهطور کلی، بهنظر میرسد مذاکرات و توافقاتی که از چندی پیش میان دولتیانِ واشنگتن و مسکو در جریان است، تاثیرات ژرف و پردامنهای بر نظم سیاسی حاکم بر جهان یا مناسبات بینالمللی به جا خواهد گذاشت. اهمیت این تاثیرات برای جوامع و ملتهای خاورمیانه یحتمل کمتر از پیامدهای تاریخیِ معاهدهی پنهانی سایکس–پیکو (۱۹۱۶) نخواهد بود.
-
-
۳. آزادیخواهی و عدالتجویی در تنگنای مناسبات امپریالیستی
-
از جنبش مشروطهخواهی تا خیزش «ژن، ژیان، ئازادی» مبارزات مردمان جغرافیای ایران برای آزادی و عدالتِ اجتماعی همواره تحتالشعاع رقابتهای قدرتهای امپریالیستی در پهنهی ایران و خاورمیانه بوده است. حدود یکسال پس از امضای فرمان مشروطیت توسط مظفرالدین شاه (مرداد ۱۲۸۵ / اوت ۱۹۰۶)، دو امپراطوری بریتانیا و روسیه، بهموجبِ قراداد سنپترزبورگ (اوت ۱۹۰۷/شهریور ۱۲۸۶)، قلمرو وقت ایران را به دو منطقهی نفوذ تقسیم کردند. سپس، با بسط و تشدید مداخلات امپریالیستی در سپهرهای سیاسی و اقتصادی ایران، هر یک بهسهم خود در مسیر نابودیِ مازادهای انقلابی جنبش مشروطه کوشیدند. روشنترین (و نمادینترین) تجلی این سازوکارهای امپریالیستی در رویداد بهتوپبستن مجلسِ ملی و کشتار آزادیخواهان توسط قوای روسی (دوم تیر ۱۲۸۷ / ۲۳ ژوئن ۱۹۰۸) در حمایت از استبداد محمدعلیشاهی قابل رویت است. در پی آن، و از پس چندین سال بیثباتی سیاسی و آشفتگیها و ناامنیهای شدتیافتهی اجتماعی و اقتصادی، بسیاری از مردمان سرخورده از انقلاب مشروطه، مهیای پذیرش یک «منجی مقتدر» شدند که چندی بعد بهمیانجی کودتای انگلیسی «سیدضیاء – رضاخان» (اسفند ۱۲۹۹ / فوریهی ۱۹۲۱) از راه رسید.
رضاخان میرپنج پس از گذار از مقام سردارسپه به شاه پهلوی (آذر ۱۳۰۴ / دسامبر ۱۹۲۵ )، بهنام تأمین امنیت و بنای مدرنیزاسیونْ نظام استبدادی مخوفتری (در قیاس با خودکامگیِ سنتیِ سلطنت قاجار) را بر مردمان ایران تحمیل کرد که میراث جانسخت آن در نسخههایی جدیدتر تا امروز هم پابرجاست. از آن پس، تاریخ این سرزمین عمدتا رشتهای از تلاشهای تراژیک برای پیگیری آرمانهای رادیکال و ناکام انقلاب مشروطه بوده است که بر بستری از خفقان و سرکوب سیاسی تمامعیار جریان داشته است. اما روند تثبیت پایههای استبدادِ مدرن در دوران بهاصطلاح مدرنیزاسیون پهلویها همواره مقارن با رقابت–ستیزهای قدرتهای امپریالیستیِ زمان در خاورمیانه بوده است: اندکی پس از انقلاب روسیه و سقوط امپراطوری تزاری (۱۹۱۷)، رقابت میان دولتهای آلمان (قطب امپریالیستی نوظهور) و بریتانیا در خاورمیانه جایگزین کشمکشهای زوج امپریالیستی قبلی (روسیه–بریتانیا) شد و کمابیش تا انتهای جنگ دوم جهانی دوام یافت. با بدلشدن آمریکا به قدرت هژمون جهانی (بهجای بریتانیا) در دورهی پساجنگ، و نیز دگردیسیِ استالینیستی اتحاد جماهیر شوروی به یک قطب امپریالیستیِ جدید، رقابتهای آمریکا و شوروی طی جنگ سرد، صحنهگردانِ اصلیِ تاریخ جوامع خاورمیانه شد. در فضای تاریخی ایران (هم) ردپای شوم کشاکشهای جنگسردیِ امپریالیستها را میتوان در وقوع و سمتوسوی بسیاری از تحولات عمدهی تاریخی رصد کرد: از اشغال ایران (۱۳۲۰/۱۹۴۱)، جنبش ملیشدن صنعت نفت و کودتای ۲۸ مرداد؛ تا انقلاب ۵۷، جنگ هشتساله با عراق، راهبرد هستهای، و غیره.
با فروپاشی شوروی اما تاریخ مداخلات امپریالیستی در ایران (و خاورمیانه) بهپایان نرسید، بلکه صرفاً مدتی به تعویق افتاد؛ گشایش فاز جدید آن مقارن بود با زمانی که «رسالت تاریخی» ولادیمیر پوتین برای احیای امپراطوری روسیه (با نسخهی روسی ایدئولوژی «راست جدید»: نو–اورآسیاگرایی۲) وارد مرحلهی جدیتری شد و روند تنشهای بین روسیهی پوتین و قدرتهای غربی سیری صعودی یافت. مشخصاً وقتی رویای هستهای حاکمان ایران (یا همان اکسیر عُمر جمهوری اسلامی) زیر چتر حمایتهای روسیه پروبال گرفت، تا بهقدر پتانسیلش سهمی در تحقق رویای امپراطوری روسیه ایفا کند، چرخش استراتژیک دولت ایران بهسمت نو–امپراطوریِ روسیه قطعیت یافت؛ و همزمان، رقابتهای امپریالیستها در پهنهی ایران (بازی با کارت ایران) وارد فاز تازهای شد (پس از مدتی پای دولت چین هم – بهمنزلهی بازیگری تازهنفس – به این میدان باز شد و بر پیچیدگیهای آن افزود). علاوه بر پاسفتکردنِ حاکمان جمهوری اسلامی بر قمار هستهای با غرب، گسترش آماج و دامنهی راهبرد ژئوپولتیکی دولت ایران در خاورمیانه و صورتبندی نهایی آن در قالب «محور مقاومت» نیز – بیگمان – بدونِ پشتوانهی همپیمانی با روسیه و در چارچوب تنازعات فزآیندهی روسیهی جدید و قدرتهای غربی امکانپذیر نبود. افزایش روزافزون تمرکز راهبردیِ دولت ایران بر برنامهی هستهای و توسعهی نظامیگری و صنایع نظامی (ازجمله صنایع موشکی، و بعدها پهپادی) و نیز فعالیتهای نظامیِ فرامرزی (با رشد سریع ابعاد سپاه قدس) در تحلیل نهاییْ ثمرات این «چرخش به شرق» بودند. این راهبرد، که خود در بیثباتیِهای فزآیندهی داخلی و بینالمللی دولت ایران ریشه داشت، در یک ارزیابیِ اجمالی واجد مولفههای زیر است:
-
الف) زمینهی توجیه و بازتولید این راهبرد همواره با تشدید تقابل و مخاصمهجویی با دولتهای اسرائیل و آمریکا و پیامدهای بینالمللی آن فراهم شده است؛
-
ب) این راهبرد عمدتا با گفتمان ناسیونالیستیِ تامین مقتدرانهی «امنیت ملی» فراسوی مرزها (عمق استراتژیک) مفصلبندی و عادیسازی شده است؛ و
-
ج) این راهبرد ازطریق «ژئوپولتیزهکردن شیعهگری۳» [۲] در پهنهی منازعات سیاسی و ایدئولوژیک خاورمیانه پیگیری و اجرا شده است/میشود.
از این منظر، حضور نظامیِ مشترک دولتهای روسیه و ایران در سوریه (بر پایهی تقسیمکاری مشخص و سلسلهمراتبی) نه زادهی تصادف بود، و نه ماهیتا رویدادی موردی و موقتی بود. بلکه پیامد و نمودی بود از همراهیِ حاکمان ایران با دولت روسیه در متن تنازعات امپریالیستی روسیه با غرب. هرچند دستگاه پروپاگاندای رژیم ایران این همراهی فرودستانه را چنان با حماسهپردازی دربارهی «محور مقاومت» درآمیخت که تو گویی این روسیهی پوتین بود که بهدنبال تأمین منافع استراتژیک جمهوری اسلامی میدوید۴. حال آنکه شواهد متعددی بر ماهیت نو–استعماری بهاصطلاح همپیمانی ژئوپولتیکی ایران و روسیه دلالت دارند (ازجمله پایمالشدن حقوق متعارف کشور ایران در بهرهبرداری از منابع عظیم انرژی دریای خزر۵). در هر حال، چندی بعد، رویدادهای جنگ اوکراین بهنوبهی خود نشان داد که تعهدات دولت ایران به دولت روسیه چنان عمیق است که حاکمان جمهوری اسلامی، بهرغم همهی عواقب بیناللملیِ بدیهی و مشهود، خود را موظف به حمایتهای موشکی و پهپادی از قوایِ نظامیِ روسیه میدانند؛ یعنی الزامات پنهانِ این همراهی و چشمداشتهای حاکمان ایران از آن وزنی فراتر از دغدغهی عقلانیِ تشدید انزوا در نظام بینالمللی داشته است (فارغ از هزینههای فاجعهبار مستقیم و غیرمستقیم آن برای مردمانِ اوکراین و ایران).
شاید این مرور تاریخیِِ فشرده تا حدی نشان داده باشد که چگونه پیکارها درجهت تحقق آزادی و عدالت اجتماعی در فضای ایران همواره تحتالشعاع رقابتهای امپریالیستی در خاورمیانه و ایران قرار داشتهاند. با درنظر داشتن این زمینهی تاریخی، بخش بعدی مشخصاً برخی دلالتهای مذاکرات جاری بین رژیم ایران و ایالات متحده را مورد بحث قرار میدهد و در پرتو آنْ استدلالی در نقد انتظارات غیرواقعی عرضه میکند.
-
-
۴. چشماندازِ محتملِ مذاکراتِ جاری بین «نیروهای شر»
-
در بافتار تاریخی ترسیمشده (در دو بخش قبل)، این دریافتْ موجه بهنظر میرسد که سرنوشت معاملهی هستهای جمهوری اسلامی با ترامپ به سرنوشت مذاکرات/توافقات جاریِ پوتین و ترامپ گره خورده است؛ خصوصا که در بافتار تشدید تنشهای میان دولت ایران و قدرتهای غربی بر سر مسالهی هستهای که به تحریمهای اقتصادی و منزویترشدن ایران در عرصهی جهانی منجر شد، دولت ایران بهطور فزآینده بر حمایتهای دولت روسیه تکیه کرد، و متعاقباً وابستگی هرچه بیشتری به این حمایتها یافت و در جایگاهی تماما فرودست قرار گرفت. حتی فراتر از مسالهی هستهای، میتوان انتظار داشت که دستکم در میانمدت، شکل آتی مواجهات جمهوری اسلامی با قدرتهای غربی (ادامهی تقابل خصمانه یا همنوایی) وابسته به آن است که دولتهای آمریکا و روسیه به چه نوع توافقات و تصمیماتی برسند. اما چیزی که پیشاپیش و مستقل از این نتایجِ محتملْ روشن است آن است که حاکمان جمهوری اسلامی در مذاکرات «مقتدرانه»ی فعلیشان با دولت آمریکا بهدنبال همان گمشدهای هستند که طی دهههای گذشته ازطریق بسیاری از سیاستهای فاجعهبارشان در جستجوی آن بودهاند: «اکسیر عمر» یا تضمین ماندگاری؛ چیزی که اکثر نظامهای خودکامه و ضدمردمی بهشیوههای خاص خود طالب آناند. و این همان اکسیریست که در تحلیل نهایی رانهی همپیمانی فرودستانه با دولت روسیه (و سپس چین)، پیگیری فاجعهبار فناوری هستهای (تا مرحلهی «گریز هستهای»)، برپاکردن کابوس–مضحکهی «محور مقاومت» و دامنزدن مستمر (و پرتناقض) به تقابل با غرب و اسرائیل، و نظایر آن بوده است. و اگر انگیزهی اول و آخر حاکمان ایران تضمین ماندگاریست، از آنجا که موقعیت شکنندهی نظام جمهوری اسلامی عمدتا ریشه در تعارض آنتاگونیستیاش با حیات و ارادهی مردمان ستمدیده دارد، باز پیشاپیش جای تردیدی نخواهد بود که هر توافق/معاملهی مطلوب حاکمان ایران با ترامپ، تعارضی بنیادی با منافع و مطالبات حیاتیِ ستمدیدگانِ این سرزمین خواهد داشت.
حال نگاهی اجمالی به طرف دیگر این مذاکرات بیاندازیم: ترامپ همواره در کلام و عمل صراحتا نشان داده است که در پهنهی سیاسی هم «اهل معامله» است. در همین راستا، او بهروشنی نشان داده است که حتی بهشیوهای صوری هم به پرنسیپهای متعارف اخلاقی–سیاسی در مقام رئیسجمهور ایالات متحد وقعی نمیگذارد. همسازیِ جنجالی ولی قاطعانهی ترامپ با دولت اقتدارگرای پوتین (درکنار حمایتش از رژیمها و احزاب راست افراطیِ معاصر) جای تردیدی باقی نمیگذارد که او مطلقا «اهل معامله» است. این فاکتها جای تردیدی باقی نمیگذارند که برای طرف آمریکاییِ مذاکرات جاری (بین دولتهای ایران و آمریکا) هم سنجهی مطلوبیتْ آمال و منافع مردمان ستمدیدهی ایران نیست. وانگهی، ترامپ بهرغم تهدیدهای مکرر، بارها و علناً اعلام کرده است که «ترجیح میدهد با حاکمان ایران به توافق برسد». در منظری وسیعتر، بیارتباطی و مغایرتِ ایندست مذاکرات با آمال و منافع مردمان ایران ریشهای عمیقتر (فراتر از خصلتها و آرزوهای ترامپ) در ساختار نظم جهانیِ مسلط دارد؛ در این اصل و رویهی دیرینِ امپریالیستی که لازمهی بازتولید جهانیِ نظم سرمایهدارانه، «حفظ ثبات سیاسی» در جوامع خودکامهی پیرامونیست. وابستگی ساختاری همهی قدرتهای جهانی به بازتولید جهانی سرمایهداری، موجب شده است که – بهرغم همهی رقابتها و ستیزهایشان – در مناسبات خود با «جوامع پیرامونی» به این اصل پایبند بمانند. بدینترتیب، در عمل، جایی برای پایبندی قدرتهای جهانی به پرنسیپهای صوریِ اخلاقی–سیاسی در مناسبات بینالمللی باقی نمیماند. مورد ترامپ هم اساساً استثنایی بر این قاعده نیست. در عین حال، او بهدلیل بیپرواییاش (عدم نگرانی از داوریهای اخلاقی جهانیان) صرفا پردههای تظاهر و فریبکاری رایج در پهنهی دیپلماسی، که محوریت بیچونوچرای این اصل را پنهان میکردند، دریده است.
با توجه به آنچه در این بند گفته شد، این پرسش مهم (و قدیمی) بهمیان میآید که دامنهی تعیینکنندگیِ این سازوکارهای امپریالیستی در تحولات تاریخی در بافتارهای ملی–محلی تا چه حد است؟ آیا توافقات پنهان (یا نیمهپنهان) قدرتهای جهانی، و همنواییِ ناگزیر و محافظتطلبانهی خودکامگان محلیْ با «بزرگان»، سرنوشت تاریخی مردمان جوامع پیرامونی (نظیر ایران) را تعیین میکند؟ بهبیان دیگر، پیکارهای طبقاتی یا جنبشهای اجتماعی برای آزادی و عدالت اجتماعی (سوژگی ستمدیدگان) چه سهمی در رقمزدن تاریخ مردمان ستمدیده دارند؟
-
-
بهجای جمعبندی
-
تمرکز متن حاضر بر بافتار تاریخیِ مناسبات قدرتِ امپریالیستی (در کنار محدودیتها و نارساییهای متن) ممکن است به این تصور دامن بزند که قدرتهای جهانی در تبانی با خودکامگان محلیْ – بهشیوهای انحصاری – تاریخ مردمان جوامع پیرامونی را رقم میزنند. این تصور، که فاصلهی چندانی با جبرگرایی تاریخی ندارد، با گنجاندن فاکتور مبارزات ستمدیدگان بهمنزلهی دیگر فاکتور تعیینکنندهی پویش تاریخی قابل اصلاح است. در عین حال، باید خاطرنشان کرد که با اینکه مسیر پویش تحولات تاریخی در کشاکشهای سیال این دو دسته نیرو شکل میگیرد، کل این کشاکشها خود در بافتار نظم سرمایهدارانهی مسلط بر جهان شکل میگیرند و همزمان بر مسیر بازتولید آتی آن تاثیر میگذارند. یعنی هم نحوهی تجلی مناسبات قدرت امپریالیستی و هم نحوهی تکوین و سمتگیریِ سوژگی و پیکارهای ستمدیدگان – در پیوندی تنگاتنگ با یکدیگر و نیز با مختصات حیات سرمایهدارانه و پویش تاریخیِ آن– محصولاتِ سیالِ این کشاکش تاریخی هستند. از این منظر، روشی جبری برای تعیین سهم هر یک از این دسته نیروهای دوگانه در رقمزدنِ تاریخِ پیشِ رو وجود ندارد. برآورد عامی که با حدی از اطمینان میتوان بیان کرد آن است که در موقعیت تاریخیِ حاضر تشدید بحرانهای مزمن و درهمتنیدهی سرمایهداری (و بهتبع آن، شکنندگیهای نظم مسلط) به مناسبات قدرت امپریالیستی خصلت تهاجمیتر و پیشبینیناپذیرتری داده است. و اینکه تا زمانی که دستهی دوم نیروها (پیکارهای ستمدیدگان) قویتر و منسجمتر نشود، مناسبات قدرت امپریالیستی در کشاکش یادشده دستِ بالا را خواهند داشت؛ یعنی پیشرویِ این دستهنیرو، بهمعنای عقبنشینی ناگزیر (گیریم موقتیِ) دستهنیروی دوم خواهد بود.
اما قصد اصلی این متن نشاندادن این نکته بود که نه در ستیزهای قدرتهای جهانی و نه در همسازیهای موقتی و ناگزیر آنها، و ازجمله در توافقات و معاهدات میان قدرتها و «پاسدارانِ» محلیِ نظم جهانی، نفع و توشهای برای آمال و مبارزات مردمان ستمدیده قابل تصور نیست. و اینکه پشتوانهی موفقیت مبارزات ستمدیدگان نه هیچیک از دولتهای بزرگ و متوسط و خُرد، بلکه ملتها و مردمانی هستند که شرایط مادی و دلایل مشابهی دارند برای ادامهی پیکار علیه تعینات متنوعِ نظم مسلط. لذا انتطار انفعالی برای توجهات و الطافِ فرضیِ قدرتها (یا فرصتهای تصادفیِ برآمده از تعاملاتشان) حاصلی جز سرخوردگی و تشدید استیصال ندارد. لذا تا جایی که به موقعیت کنونی و نیازها و آمالِ ستمدیدگانِ جغرافیای ستم ایران مربوط است، این انتطار انفعالی میباید با همبستگی فعال با مبارزات مترقی دیگر مردمان تحتستم جایگزین شود؛ از آن جمله است همبستگی با مبارزات جاری مردم ترکیه علیه نئوفاشیسم پرداختهی دولت اردوغان. اگر از منظر مازادهای جنبشیِ خیزش «ژن، ژیان، ئازادی» به هیاهوی مذاکرات حاکمانِ سیاسیِ ایران و آمریکا بنگریم، بدیل ستمدیدگان در برابر این سناریویِ جدیدِ «بازی بزرگان» چیزی نمیتواند باشد جز مفصلبندی مبارزه علیه سیاست هستهای، جنگطلبی–نظامیگری، استبداد و مداخلات امپریالیستی با مضامین اصلی این جنبش (دفاع از زندگی و بازشناسی «دیگری» بر مدار برابری)، و بیان روشن و صریح آنها در متن مطالبات مردمی و پیکارهای جاری.
* * *
پانویسها:
۱تحریریهی کارگاه دیالکتیک: نگاهی مقدماتی به جابجایی قدرت در سوریه، کارگاه دیالکتیک، آذر ۱۴۰۳.
۲پیتر بومن: «نو-اورآسیاگرایی در روسیه: دربارهی مبانی فکری پوپولیسم آنتیامپریالیستی»؛ بههمراه پیوست تکمیلی: «خاستگاههای وسیعتر نو–اورآسیاگرایی»؛ ترجمه و تدوین: امین حصوری، کارگاه دیالکتیک، مرداد ۱۴۰۱.
۳امین حصوری: مارش اربعین آنها و راه انقلابی ما – دربارهی دلالتهای فربهسازیِ دولتی شیعهگری؛ نشریهی نقد، آبان ۱۴۰۲.
۴پافشاری دولت ایران بر سیاست هستهای و بهطور کلی تشدید تنشهای ایران و غرب و تحریمهای اقتصادیِ پیامد آن، همانقدر که برای مردمان ایران پرهزینه و فاجعهبار بود، برای دولت روسیه غنیمتی نعمتساز بود.
۵برای مثال نگاه کنید به:
Watkins, Simon: Iran’s Huge Caspian Gas Find Is A Geopolitical Gamechanger. Aug 19, 2021. OilPrice.
Ilya Arkhipov & Henry Meyer: Russia Says Iran Breaks Sanctions With Caspian Port Takeover, Bloomberg,
July 31, 2012.
Sakhri, Mohamed: Russia’s Geopolitical Role in the Caspian Sea and Its Repercussions on Regional Security,
WorldPolicyHub, Sep. 23, 2023.
Davar, Faramarz: Russia Won’t Let Us Extract Gas From Our Territory, IranWire, Nov. 2, 2021.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.