جنگ پدیده‌ای است که صرفا از طریق تبعات آن شناخته می‌شود. تا جایی که به خاطرم هست، قبلاً در نوشته‌ای توضیح دادم چرا شر قابل استعلایی شدن نیست و آنچه استعلایی می‌شود خیر است. به عبارت دیگر، در هیچ متن فلسفی از دوره مصر و میانرودان باستان تا ایران و هند و تا قرون جدید ندیدم ادعا شده باشد که شر می‌تواند به امر استعلایی ارتقاء یابد. در نتیجه جنگ نه با ارتقاء به امر استعلایی، بلکه صرفا به میانجی تبعات آن بر امور انضمامی، اموری که می‌توان آنها را آشکارگی امر استعلایی نامید، قابل بازشناختن است. به عبارت دیگر، شر خود را به میانجی آشکارگی امر خیر در امور انضمامی آشکار می‌کند.
اگر جنگ نیز چنین باشد، در نتیجه باید از طریق تبعات آن قابل شناختن باشد، تبعاتی مانند نابودی زیرساخت‌ها، گسترش فلاکت، مهاجرت‌های سرزمینی و نابودی منابع طبیعی. اگر چنین مواردی از تبعات پدیده‌ای باشد که جنگ می‌نامبم، بیش از چند دهه است که آحاد ایرانی چنین تبعاتی را تجربه می‌کنند و در نتیجه جنگ واقعیت جدایی‌ناپذیر از زیست فردی و اجتماعی ایرانیان در بیش از چهار دهه اخیر بوده است.
اما این جنگ نه نبردی نه بین دو نیروی متخاصم یا دو آشکارگی امر خیر، بلکه به مثابه یک وضعیت ویژه است که شناخته می‌شود، وضعیتی که در ادبیات دینی، آن را با مدخلیت نیروی اهریمنی توصیف می‌کنند به این معنی که طرف مقابل نه یک نیروی آفریننده یا آشکارگی امر خیر، بلکه صرفا شر در نابودگی آن است. در نتیجه افراد ایرانی در چندین دهه گذشته در فلاکت جنگی گرفتار آمدند که نیروی متخاصم، نیروی اهریمنی و شر در نابودگی آن بوده است.
اما اهمیت چتین موضوعی در چیست؟ جامعه تنها آنگاه به امر اجتماعی ارتقاء می‌یابد که بتواند در نبردی چنین بر خود پیروز شود، از درخودبودگی خود بیرون آید تا بتواند بر خود آگاه گردد و در این آگاهی بر خود است که خود را به ساحت وجود می‌آورد و خود را متحقق می‌کند و در این تحقق‌پذیری است که شر عقب می‌نشیند.
این را به این منظور نوشتم که سر و صدای زیادی که اکنون در باره نوعی دیگر از جنگ بین حاکمیت ایران و برخی دول دیگر بر پا شده، تاثیر مستقیمی دارد بر آن نوع جنگی که در بالا گفتم. به نظر می‌رسد بخشی از ایرانیان برخورد نظامی محتمل بین ایران و امریکا را از این زاویه تحلیل می‌کنند که چنین برخوردی می‌تواند توازن قوا بین جامعه و حاکمیت سرکوب را به نفع جامعه تغییر دهد. اما از یاد می‌برند که در حال حاضر اصلا جامعه‌ای در ایران وجود ندارد. قبلاً در نوشته‌ای توضیح دادم چگونه فقدان جامعه در سال ۵۷ انتظار و توقع هرگونه توسعه‌ای را پس از انقلاب به محاق برد، واقعیتی که تقریبا از دید همه اندیشمندان، حداقل آنهایی که اندیشه‌های خود را منتشر می‌کردند، پنهان مانده بود. کسی توجه نکرده بود پروژه ملت‌سازی که از پهلوی اول شروع شده بود، هنوز به اتمام نرسیده است و در نتیجه در فقدان «مردم» انتظار توسعه سیاسی محلی از اعراب ندارد. پروسه‌ای را که از پهلوی اول شروع شد و در نهایت به انقلاب ۵۷ ختم شد را در چندین نوشته توضیح دادم. در پهلوی اول، ایرانیان برای اولین بار صاحب یک دولت مدرن یا ملی شدند (دولت ملی مترادف دولت دموکراتیک نیست) دولت مدرن سازمانی از دستگاه‌های بوروکراتیک است که وظیفه آن انتقال اقتدار authority از مرکز به دورترین نقاط سرزمینی است. اما چنین ساختاری برای ایفای این کارکرد، نیاز به یک وضع ویژه دارد: «قانون». قبلاً بارها در باره فلسفه قانون چه قانون طبیعی و چه قانون اجتماعی نوشتم. قوانین طبیعی و اجتماعی چیزی نیستند جز صورت‌هایی از عقل که عقل خود را در آن صورت‌ها بازمی‌شناسد. قانون طبیعی صورت‌هایی از عقل است که عقل در مواجهه با آنچه آن را طبیعت می‌نامد، باز می‌شناسد، در حالیکه قانون اجتماعی، بازشناسی عقل در صورت‌هایی است که از وجه اجتماعی برخوردار است یا آنچه عقل آن را وجه اجتماعی می‌نامد. اما دولت مدرن به مثابه عالی‌ترین صورت عقل، نیازمند بازشناختن خود است و این بازشناختن، نیازمند «دیگری» است و دیگری دولت «مردم» است. به این ضرورت بود که پروژه تاسیس مردم در پهلوی اول آغاز شد.

اما ایرانیان در نبرد اهریمنی که بین نظام اسلامی و آحاد ایرانی در جریان است، مغلوب شدند و نتوانستند خود را به مثابه هویتی ضرور و غیرتصادفی ارتقاء دهند. ایرانیان در اسارت بردگی، در تصادفی و غیر ضرور بودن آنچنان گرفتار آمدند که به نظر می‌رسد اکنون هیچ جنگ جدی بین آحاد ایرانی و حاکمیت سیاسی وجود ندارد که جنگ نظامی بتواند توازن قوا را به نفع جامعه تغییر دهد، همانگونه که جامعه‌ای در سال ۵۷ وجود نداشت که تغییر توازن قوا بین آفراد ایرانی و نظام سیاسی وقت منجر به توسعه سیاسی شود. در تمام دوره پیش از پهلوی اول، جامعه ایرانی فاقد مردم بود و همانگونه که قبلاً هم توضیح دادم، انقلاب ۵۷ ایران از اساس اختلالی در پروژه ساخت ملتی بود که از پهلوی اول شروع شده بود و در پهلوی دوم ادامه پیدا کرده بود. در. نتیجه در غیاب مردم، آن تغییر توازن قوا بین دستگاه سرکوب و افراد ایرانی امکان نداشت به توسعه سیاسی منجر شود زیرا مردم ایران غایب بزرگ در این میانه بود. به همین ترتیب، وقوع جنگ نظامی بین نظام سیاسی ایران و دول غربی که منجر به تغییر «نظم» سیاسی مستقر شود نیز امکانی برای توسعه سیاسی ایجاد نمی‌کند. توسعه سیاسی در ایران و کلا جوامع فاقد مردم از یک مسیر پارادوکسیکال می‌تواند صورت گیرد، یعنی استقرار یک دولت مدرن آمره. اگر نظم سیاسی در ایران به نفع یک دولت آمره مدرن تغییر کند، دولتی که بتواند در مدت محدودی همه صداهای مختلف را خاموش کند و همه نیروهای معترض را سرکوب نماید، شاید شانسی برای توسعه سیاسی در آینده ایجاد شود. آحاد ایرانی اکنون «انسان» نیستند که صاحب حقی باشند، بلکه صرفا بردگانی هستند که در بهترین حالت از حقوق بردگانی برخوردارند. آنها موجوداتی تصادفی و غیر ضرورند آنچنانکه بردگان در فردیت خود (و نه به مثابه یک نیروی اجتماعی) غیر ضرور و تصادفی و فاقد حق هستند. اروپائیان و امریکائیان با بازشناسی حقوق بردگانی و الغاء آن، نه صرفا بردگان را صاحب حق کردند و آنها را تبدیل به انسان نمودند بلکه در این فرایند، یک اروپایی و آمریکایی جدید خلق کردند، خودی را خلق کردند که توان این را داشت که انسان جدیدی را خلق کند. صرفا در این فرایند است که ایرانی می‌تواند از وضعیت بردگی رهایی یابد و خود را تبدیل به موجودی ضرور کند. ایرانی در بازشناسی خود، در آگاهی به خود هست که خود را می‌آفریند و خود را ضروری می‌سازد و این آگاهی بر خود به نظر می‌رسد اکنون به میانجی یک دولت آمره‌ای مقدور باشد که پروژه تاسیس ملتی که با انقلاب ۵۷ مختل شد، دوباره احیاء نماید.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)