کوتاه نوشته‌ای است که قبلا هم در باره آن نوشته بودم و آن وضع انسدادی است که برای دموکراسی لیبرال پدید آمده و آن را دچار سترونی کرده که از تولید گفتمان‌های جدید در متن این روایت کلان عاجز آمده است. بخشی از این وضعیت مربوط به پیری تمدنی است که معمولا همه تمدن‌ها به آن دچار می‌شوند، و بخشی دیگر مربوط به خود روایت تمدنی و درگیری آن با چالش‌های نوپدید که در برابر تمدن بشری قرار گرفته است.

۱. گفتمان حقوق بشر در اجماع حداقلی بین‌المللی آن نوزادی است که در دامان روشنگری اروپا در سده شانزدهم متولد شد. این گفتمان در ضمن مصادف بود با انقلاب‌های گفتمانی در علوم جدید، در مکانیک، در ریاضیات و سپس‌تر در شیمی و زیست‌شناسی و صد البته علوم انسانی. محصول این انقلابات یک چیز منحصر به فرد بود که تا قبل از آن دیده نشده بود: موجودی به نام ‌«بشر». برای این موجود برساخته (به مانند حیوانات خانگی جوانان امروزی) ادعای «حق» شد و آنچنان حقوق این موجود توسعه پیدا کرد و اختیارات او افزایش یافت که از یاد رفت این برساخته آدمیان است و نه خدای آنان. این موجود اکنون تبدیل به خدایی شده که سرتاسر ساحت‌های اندیشه و عمل مردمان اروپایی را فراگرفته است. در لوای پرچم چنین خدایی بود که اروپائیان مدعی تمدن جدید شدند که در تاریخ بشر بی‌سابقه بود: تمدن غرب (چنین تمدنی تفاوت‌های آشکار و فاحشی با تمدن‌های باستانی یونان و روم دارد).

۲. اما این خدای جدید به گونه‌ای تربیت شده بود که به انسان اجازه می‌داد «طبیعت» را به میانجی تکنولوژی تحت استخدام خود درآورد (این در واقع رشوه‌ای بود که این خدا در جبران برساخته شدنش توسط دستان انسان به آنان می‌داد). در واقع خدای جدید، خدایی بود که در جامعه متولد شده بود و نه در طبیعت و در نتیجه طبیعت برای او «دیگری» بود که لازم بود برای اثبات و تثبیت خود آن را نفی کند، اما نه از آن گونه نفی که آن را مستحیل سازد. من در نوشته‌های بسیاری،‌ فرایندی که عقل از خود بیرون می‌رود تا طبیعت را بازآفریند و سپس آن را به عنوان موجودی مستقل فرض گیرد تا در نتیجه امکان یابد تلاش خود برای بازشناسی آن (در اصل بازشناختن خود تحت صورت‌های عقل) را سازمان دهد، توضیح دادم. به هر روی، چنین پیشرفت‌هایی برای ساکنین جغرافیای جهانی غیر غرب بسیار جذاب می‌نمود و به تدریج خود اروپائیان ذوق زده نیز، برای بزرگ کردن هرچه بیشتر خدای خودآفریده، یعنی بشر، تلاش‌های جهانی ساختن تمدن غرب را در پیش گرفتند.

۳. موضوع این است که که چنین بینشی نسبت به ‌«ذات» بشر از یکسو با میراث یونانی در ارتباط قرار می‌گرفت و از سوی دیگر با شفقت مسیحی. در واقع تلاش برای شناختن یا بازشناختن «ذات» انسانی، پروژه‌ای بود که از یونان آغاز شده بود (به ویژه پس از سقراط با اضمحلال سوفسطائیان) و یا بهتر است بگوئیم چنین ذاتی در ابتدا باید فرض گرفته می‌شد تا بتواند قابل شناختن گردد. منظور من در اینجا از فرض گرفتن چنین ‌«ذاتی» برای انسان دقیقا به معنی آفرینش آن است. چنین ذاتی در ابتدا باید آفریده می‌شد تا سپس امکان آن پدید می‌آید تا مورد شناخت قرار گیرد. اما با پیدایش انسان نصفه نیمه یونانی (از آن جهت که این بشر جهانی نبود و منشاء حقوق آن نیز تبیین نشده بود) الهیات مسیحی توانست بشری جهانی پدید آورد که اکنون برای آن منشاء حق الهی را تثبیت کند. من قبلا در تبیین فلسفه سیاسی پادشاهی در مصر و میانرودان باستان و ربط آن به حقوق الهی بارها نوشتم. اما تمدن غرب به ویژه بعد از الغاء برده‌داری، به دریافتی جدید از خود دست یافت: انسان غربی اکنون چنان قدرتمند شده بود که خود می‌توانست انسانی جهانی به نام بشر بیافریند و منشاء حق آن را نیز خود وضع کند و به این ترتیب، جای خداوند، امر مقدس یا پدر آسمانی را بگیرد. از این جهت، چنین تمدنی رابطه پارادوکسیکالی با مسیحیت برقرار کرده است که از یکسو نیاز به پدر آسمانی را از بین برده و از سوی دیگر شفقت پدر آسمانی در مورد انسان را بازتولید کرده است و پاداش آن برای چنین بازتولیدی نیز احساس سرخوشی است که به انسان غربی در متولد کردن انسان جهانی دست داده است. ملاحظه می‌کنیم که نقد نیچه بر نفوذ فرهنگ مسیحی در غرب باید از این زاویه دوباره بازخوانی شود زیرا این فرهنگ برای سالیان از این احساس خدایی در آفرینش انسان جهانی دلخوش بود و سپس در وضعیت بردگانی قرار نگرفته بود. تلاش برای انتساب یک «ذات» برای انسان جهانی صدالبته در دوره روشنگری نیز ادامه یافت و تلاش کانت برای تعریف مقولاتی که می‌توان آن را «کاراکتریستیک» (در معنای ریاضیاتی) خواند در این راستا واجد معنای تازه‌ای می‌شود. کاراکتریستیک از این نظر که در هر تبدیل غیر رادیکالی (که در ریاضیات دارای معنی روشنی ست و البته به نامی دیگر خوانده می‌شود)، این مقولات ثابت می‌مانند و عملا جزئی از آنچه اکنون می‌توان «ذات» بشر جهانی نامید، تلقی می‌شوند. شاید فقط فیشته بود که با طرح مهمترین گزاره‌ای که او خود گمان می‌کرد بنیاد تمام گزارهای علمی است، یعنی پیوستاری من در گزاره «من منم»، پرسشی را در برابر مقولات کانت پیش نهاد که البته زود فراموش شد.

۴. اما آیا این برساخت از بشر جهانی، که کم کم فراموش شد انسان غربی آن را برای ارتقاء توانایی خود برساخته است، و به تدریج خود را در مسلخ آن قربانی کرده، نمی‌تواند مشکلاتی آنچنان برای تمدن غربی ایجاد کند که بنیان آن را در معرض نابودی قرار دهد؟ صورت‌های دیگری از چنین مشکلاتی برای تمدن بشری آشناست. گسترش ژرمن‌ها در قلمرو امپراتوری روم، نفوذ ایرانیان و سپس ترکان سلجوقی در دربار خلیفه عباسی، نفوذ ترکان و کردان در مصر از سده سیزدهم به بعد، و مانند آن. به نظر می‌رسد تمدن غرب هیولایی ساخته باشد که اکنون خود می‌تواند اسیر آن شود، هیولایی که می‌تواند با موج مهاجرت خود به سرزمین‌های مختلف، عملا همه تمدن‌ها را در معرض نابودی قرار دهد.
۵. از سوی دیگر، به تدریج چنین گفتمانی، مانند هر گفتمان دیگری تعارضات درونی خود را آشکار کرد. به ویژه با تشدید بحران‌های جهانی، سرعت در تصمیم‌‌گیری و پاسخ به آن به امری حیاتی تبدیل شد، و این پاشنه آشیل حکمرانی لیبرال جدید بود (نمونه اخیر آن را در نحوه مواجهه بی‌کفایت کشورهای غربی با همه‌گیری کرونا شاهد بودیم). نظام‌های بروکراتیک اروپایی در پاسخ به بحران‌های منطقه‌ای و بین‌المللی بسیار بسیار فشل نشان دادند. فرانسه که لبنان را بخشی از قلمرو فرهنگی و حوزه نفوذ خود می‌دانست، با وجود چند سفر ماکرون به این کشور عملا نتوانست بحران موجود در آن کشور را مهار کند و فقط این بمب‌های چندتنی اسرائیل بود که ورق را برگرداند. امریکا و اروپا متفقا بعد از صرف میلیاردها دلار نتوانستند سروسامانی به مسئله سوریه بدهند و این فقط فکر و مدیریت ترکیه بود که مشکل این کشور را به ساده‌ترین شکل ممکن و با کمترین هزینه حل کرد. پرسش مهمی که چندین بار طرح کردم این است که چرا غربیان به موجوداتی چنین کم‌توان از نظر ذهنی تبدیل شده‌اند. آیا دموکراسی لیبرال انسان‌ها را کندذهن می‌سازد؟ هر پاسخ دم‌دستی به این پرسش، فقط نشان از عمق اندیشه پاسخگو دارد. مسئله این است که سالیان متمادی است که آموزش دانشگاهی در غرب، نسل‌هایی را تربیت می‌کند که خالی از ذهن نقاد هستند، آنچنان که به ویژه در سالیان اخیر نسلی تربیت شدند که فاقد کمترین تفکر انتقادی‌اند. از سوی دیگر،‌ ارتقاء «پول» و تولید ثروت در این جوامع به مثابه امر مطلق، نتایج فاجعه‌باری در به محاق بردن اندیشه نقادانه داشته است. اینکه فرد کندذهنی مانند ترامپ به صورت مستمر بر هوش و ذکاوت افراد تاکید می‌کند، تصادفی نیست. مسئله‌ای که او به آن اشاره دارد چیزی است که قبلا رئیس جمهور اسبق فرانسه، سارکوزی هم به آن اشاره کرده بود: رژیم‌های سیاسی متمرکز در پاسخ به بحران‌ها سریع‌تر و موفق‌تر عمل می‌کنند تا نظام‌های دموکراتیک لیبرال.

۶. غرب هم در زمینه زیرساخت‌ها و هم در زمینه تربیت نیروی انسانی خلاق و هم در زمینه تعهد کاری (dedication) و همچنین رضایت‌مندی عمومی از بسیاری کشورهای دیگر عقب افتاده است و به نظر نمی‌رسد این عقب‌افتادگی بتواند جبران شود. شاید نیازمند بازخوانی مجدد فراز معروف کارل مارکس از مقدمه نقد فلسفه حق هگل او باشیم که گفت:

Religious suffering is at the same time the expression of real suffering and a protest against real suffering. Religion is the sigh of the oppressed creature, the heart of a heartless world, and the soul of soulless conditions. It is the opium of the people.

یک گرایش عمومی در این باره به ویژه نزد نسل جوان‌تر امریکائیان و اروپائیان دیده می‌شود که غرب را با چالشی تمدنی مواجه می‌بینند که ریشه آن را در نوعی فقدان نوعی «روح» برای جهان باید جستجو نمود (البته چنین گرایش‌هایی در مقاطع مختلفی از تمدن غرب و صد البته از دوره باستان دیده می‌شود. فرصتی نیست تا به ادبیات‌های مختلفی که چه در مصر باستان و چه در میانرودان باستان بسیار پیش از نوشتن کتاب «جامعه» از کتب مقدس تولید شده، بپردازیم) این فقدان روح عموما اشاره به مکانیکی شدن روابط در قالب قوانین مدنی و جزائی دارد که نوعی حس تعلق و دلبستگی خارج از قانون را تضعیف می‌کند. نشانه‌های چنین وضعیتی را می‌توان در به محاق رفتن نظام‌های دموکراتیک در چند ساله اخیر دید. در اینجا شاید بی‌مناسبت نباشد به پدید ترامپ اشاره کنیم. همانگونه که از دور اول ریاست جمهوری او نوشتم، انتخاب ترامپ نه انتخاب یک رئیس جمهور بلکه گفتن یک «نه» به سیاست و امر سیاسی بود. من امر سیاسی را به مثابه تظاهر عقل در پولیس به کار می‌برم. «نه» به سیاست عملا به معنی بازگشت به دوره اسطوره‌ای در جامعه است و بستن دستان عقل، عقلی خود به معنی بستن است (عقال در عربی به بندی اشاره می‌کند که شتر را با آن مهار می‌کنند. در زبان بربری آمازیغی در شمال افریقا نیز عقل دقیقا به همین معنی به کار می‌رود). به این ترتیب، دیده می‌شود جامعه‌ای مانند امریکای امروز عملا به عقل که بنیان روشنگری تمدن غربی است، پشت کرده است. کافی است به ادبیات ترامپ در گفتگوهایش دقت شود تا این طنین ضدعقلگرایی روشن شود، همان شیوه‌ای از سخن گفتن که خمینی نیز در دوره زمامداری خود از آن استفاده می‌کرد و عملا شیوه‌ای ضدعقل بود که داعیه آشکارگی امری قدسی را در سخنان او بازتاب می‌داد، امری قدسی که همانگونه که بارها نوشتم با «انسان» در تضادی آشکار قرار دارد (در نوشته‌های زیادی از تحلیل اساطیر مصر باستان تا بنیاد باور به امر قدسی در ادیان ابراهیمی به چنین موضوعی اشاره کردم). این ضدیت با «انسان» در فرم امریکای ترامپی، خود را در ضدیت با اروپایی نشان می‌دهد که هنوز به فرزند خود یعنی «بشر جهانی» وفادار مانده است (نقد‌های بی‌پروای معان او ونس بر اروپا را از این زاویه باید نگریست). بخشی از تقابل دستگاه دیپلماسی ترامپ با غرب دقیقا از این وجه سرچشمه می‌گیرد که چنین روایتی از بشر جهانی و حقوق متساوی انسان‌ها، چنین «ذاتی» از انسان را نمی‌تواند بپذیرد و در این عدم پذیرش البته با حکومت‌های خودکامه‌ای مانند چین و روسیه و کره شمالی در یک جبهه قرار می‌گیرد (تردید کمی دارم که ترامپ دلبسته حکمرانی مطلقه ایران و نظام جمهوری اسلامی نباشد. مشکل او این است که چرا چنین قدرت محبوبی را در کنار و همراه خود نداشته باشد) توجه کنیم که ترامپ خود یک عارضه بیماری یا نشان مبتذلی از آن است. این جامعه اکنون دچار گسستی شده که عمق آن به باور به بنیان‌های تمدن غربی در حقوق متساوی بشر جهانی می‌رسد. شعار اول امریکا، در اصل روشن‌ترین شعار علیه پرچم حقوق بشر جهانی است که اروپا آن را در سرزمین خود افراشته نگه داشته است، پرچمی که می‌رود، نشانی از اضمحلال چنین تمدنی نیز باشد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)