در روزهای پرتنش جنگ ۱۲ روزهی اسراییل علیه ایران، ذهنم آشفته و پریشان بود. اخبار، تصویرها و سکوت جهان و ابهام آینده، لحظهای مرا آرام نمیگذاشت. بهخودم گفتم برای مراقبت از روانم باید سراغ کتابی بروم که خنده بر لبم بیاورد،کتابی که آشنا و سبکبال باشد و”داییجان ناپلئون” را انتخاب کردم، رمان طنز مشهور ایرج پزشکزاد.
در هیاهوی جنگ به توهمات ضد انگلیسی و دروغبافیهای داییجان و مشقاسم خندیدم، به سرهنگ و پرویز و کارهای اسدالله میرزا و به ماجراهای عاشقانه راوی و لیلی اما میان این لبخندها، چیزی شروع به خراش انداختن در ذهنم کرد. انگار چیزی را نمیدیدم، چیزی که باید باشد اما نبود. کمکم متوجه شدم که زنان این داستان یا نیستند یا تحقیر شدهاند.
در روایت پزشکزاد، زنان در دو قطب کلیشهای ظاهر میشوند:
یا «فرشتهخو»ی معصوماند، همچون لیلی یا «لکاته» و «هوسانگیز».
این دوگانهی خطرناک که بارها در ادبیات کلاسیک مردانه ایرانی تکرار شده، زنان را یا ابژهی پرستش قرار میدهد یا ابژهی طرد شدن و تنفر. لیلی، دختر معشوق، خاموش است؛ هیچ کنشی ندارد. فقط نگاه میکند، اشک میریزد، دل میدهد. عزیزالسلطنه نیز زنی به تصویر کشیده می شود با هیجانهایی که قادر به کنترل آن نیست.
در این بزم مردانه، حتی مادر راوی نیز حضوری شبحوار دارد. صدایش را نمیشنویم، نمیدانیم کجاست و به چه میاندیشد، تنها از شوهرش می خواهد که رابطه فامیلی را تباه نکند. گویی تمام زنانی که حضورشان مزاحم روایت قهرمانانه و کمیک مردان است، از داستان حذف شدهاند. آنانی هم که باقی ماندهاند، یا فضولاند یا ناقصالعقل، یا صرفاً ابزاری برای شوخی و میل مردانه.
از سوی دیگر “زن فرنگی” گرچه در حاشیهاست اما همواره با نوعی کنجکاوی جنسی یا فرهنگی مردان ایرانی روبروست.
اما آنچه این بازخوانی را تلختر میکند، پرداخت داستان به موضوع تجاوز است آنهم نه از منظر قربانی تجاوز.
در واقع یکی از تکاندهندهترین بخشهای داستان، ماجرای تجاوز شوهر عزیزالسلطنه به دختر او قمر است که به وضوح توان درک و دفاع از خود ندارد. دختر باردار میشود. اما واکنش خانواده چیست؟ “حفظ آبرو” یعنی” او را به مردی شوهر دادن”.
نه عدالتی خواسته میشود، نه صحبتی از خطای مرد هوس باز میرود. انگار همه چیز باید به خاطر «مصلحت» خانوادگی ماستمالی شود. تاثربرانگیزترین نقطه داستان ،بیاهمیت بودن” تجاوز به یک کودک “در فرهنگ ماست.
در اینجاست که طنز پزشکزاد، گرچه هوشمند و ساختاری ولی بیرحم و زنستیز میشود. مخاطب میخندد اما در حاشیه این خنده، بدن زن و رنج او خاموش میماند.
این بازخوانی قصد ندارد ارزش ادبی و مهارت کمیک ایرج پزشکزاد را نادیده بگیرد اما نمیتوان چشم بر آن بست که ادبیات کلاسیک مدرن ما، حتی در طنزترین شکلش هم تنها روایت مردانهای از جهان است که در آن زن یا سوژه نیست یا صرفا موجودی بیصدا در پسزمینه است و قربانی قدرت، شهوت یا ترس مردانه.
خواندن «داییجان ناپلئون» در میانهی جنگ، تجربهای دوگانه شد:
از یکسو خندهای بر حماقت دایی جان و تلاشش برای حفظ ابروی خانوادگی بر اساس سنتهای پوسیده و عقب مانده و از دیگر سو تأملی عمیق و تلخ بر عدم حضور واقعی زنان. در این داستان زنان یا نیستند، یا اگر هستند، دیگران دربارهشان حرف میزنند. گویی بدن، صدا و اختیار زن، هیچگاه به خودش تعلق ندارد.
زمان آن رسیده که ادبیات محبوبمان را نه فقط از سر نوستالژی، که با نگاهی پرسشگرانه از منظر غایبانش بخوانیم.
کانال علمی مطالعات زنان
✍️مریم رحمانی| فعال زنان| مهر ۱۴۰۴

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.