
هجران*
ای من گرفته بوی تو! تا عالم ِ جان آمدم
از خوی طراری چنین؛ پیشت پریشان آمدم
اول کشانَد دست را ؛ وآخر گدازَد مست را
مستم؛ خمار و سرگران ، پر درد و پیچان آمدم
باریکه راهی پر خطر؛ تاریک و من بی پا و سر
حیران و از خود بی خبر ؛ افتان و خیزان آمدم
ای من فدای روی او؛ غرقم میان ِ جوی او
چون سنگ ریزه بر کفَش؛ گِلخوار و غلطان آمدم
دل تا برش زاری کند؛ او بیش بیزاری کند
هجران کشید ام سوی تو؛ گم کرده کاشان آمدم
***
«باش اینچنین بی خانمان ؛ از خانه داران بی نشان
تا من رفیق و همدم ِ این خانه ویران آمدم
آن دل ستان جادوی من؛ سحرش ز سرّ ِ روی من
نازش نیاز ِ کوی من ؛ اینک به سامان آمدم
بی روی او عاقل بدی؛ بنشسته و کاهل بدی
در سیل و طوفان بردمت؛ پیش ات شتابان آمدم
خود درغمش جاهل شدی؛ کافرشدی؛کامل شدی؛
وآوردت آخر سوی من ؛ بنگر چه تابان آمدم !! »
بینش چه بینایی کند، تا سینه سینایی کند؟
عشق است و با گام ِ ازل تا کفر و ایمان آمدم
محمد بینش (م ــ زیبا روز)
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.