بهانه (و صرفا بهانه) این نوشته گفتگویی است که اخیرا بین دو نفر از اساتید سابق و لاحق دانشگاه‌های ایران برگزار شد و گویی به نتیجه‌ای که مورد انتظار بود نرسید و کمی با تنش همراه بود. این نوشته ناظر بر داوری محتوایی این گفتگو نیست بلکه چیزی است که اکنون معروف شده آن را فرامتن بخوانند، و سابقین آن را متافیزیک نام گذاشته بودند و می‌توان آن را متافیزیک متن هم خواند.

به هر روی، قبل از اشاره به نکته اصلی، نکته فرعی اما مرتبط با آن را عرض کنم. بنا به سنت فرهنگی- دینی که ریشه در نوع زیست اجتماعی ما دارد، همه گوش‌ها معمولا تیز است برای داوری اینکه «حق» با کدام سو بوده، و صد البته اینجا «حق» اشاره به حقیقت دارد، گرایشی که یکسره مربوط به دوران کودکی بشر بوده و نشان می‌دهد گوش‌های جامعه ایرانی که یکسره به سیستم عصبی مرکزی این پیکره وصل است چه اندازه نیاموخته است. چنین گرایشی از سوی دیگر با دل‌رحمی قلوب ایرانی و مهربانی آن هم ربط مستقیم دارد (که زیادتی آن صد البته خصلت قومی شکست خورده و تحقیر شده تاریخی است). چنین است که چند ایده اساسی در یکدیگر تنیده می‌شوند: ایده اخلاق (و در سطح متدولوژی داوری‌های اخلاقی)، حقیقت (و در سطح متدولوژی داوری‌های مبتنی بر نظریه کلاسیک حقیقت)، امر مقدس (و در سطح فلسفه سیاسی میانجی امر مقدس و امر نامقدس) و همچنین همانگونه که در نوشته‌های متعدد توضیح دادم در سطح فلسفه نظری ایده «وجود»، «مرگ» و بالمآل «زمان» و همچنین ایده‌های فرعی مانند بیرون، درون،‌ فضا و مانند آن. آنچه چنین جریانی از سطح ایده به سطح متدولوژی را ممکن می‌کند، ایدئولوژی به مثابه نوعی پیوند خاص بین ایده و لوگوس است. این ایده لوگوس است که ممکن می‌کند ایده، تخت پادشاهی خود را در زمین برپا کند، و در واقع میانجی اصلی در پیوند امر مقدس و نامقدس، همان لوگوس است (روایت این ایدئولوژی در فلسفه سیاسی پادشاهی در مصر باستان را در نوشته‌ای مفصل توضیح دادم). در این نوشته به چنین داوری‌هایی البته نمی‌پردازیم.

این نوشته بازگویی نوشته‌ای است که یکی دو سال پیش احتمالا در اینجا نوشتم و احتمالا در آن زمان هیچ بهانه‌ای برای توجیه حیثیت آن نداشتم، اما این گفتگو به گمانم بهانه خوبی برای آن است. موضوع این است که یک طرف از گفتگو زمان زیادی صرف کرد تا توضیح دهد که تغییر قدرت سیاسی در ایران به تنهایی مشکلی را رفع نمی‌کند بلکه موضوع اصلی جامعه است (او یا فرصت نداشت یا نتوانست به صورت دقیقتر این نظریه را گسترش دهد، انگار نطفه‌ای است که در ذهن او نقش بسته بود و هنوز به مرحله پختگی نظری نرسیده بود) به هر روی، آنچه توجه من را جلب کرد این بود که وی گمان می‌برد (و از این بابت بسیار رنج می‌کشید و هم هیجان‌زده بود) که او خود واضع این نظریه است و دیگران مدام در حال سنگ‌انداختن پیش پای او هستند، کسی او را درک نمی‌کند و جدی نمی‌گیرد (شاید به جز آنانی که وی آنها را «بچه‌های» انقلاب می‌نامد) او حتی پا را از این فراتر گذاشت و خود را واضع چیزی خواند که «گفتمان انقلاب» می‌نامید. این استاد فلسفه دانشگاه‌های ایران شوربختانه متوجه نیست که چنین ایده‌هایی اصلا جدید نیست و از فرط شیوع چه در داخل کشور و چه بیرون آن، شاید دهه‌ها است در مورد آن گفته می‌شود و اصلا چنین نظریه‌هایی از الفبای علم تغییرات اجتماعی است که معمولا در سطوح ابتدایی دانشگاه‌ها و در کتب درسی Textbooks آورده شده است (این موضوع Textbook هم جالب است و صد البته با کتب توصیه‌ای دانشگاهی متفاوت است). اما چرا این استاد دانشگاه از آن بی‌اطلاع است؟ چیزی که گمان می‌رود باید او اولین شخصی باشد که بنابر سنت آکادمیک از آن مطلع باشد. این وضعیت نقطه‌ای است که قصد دارم در آن توقف کنم و کمی توضیح دهم، توضیحی که روشنایی بر آن نوشته پیشین هم می‌تاباند.

بگذارید از سنت آکادمیک شروع کنیم (سپس‌تر این موضوع را تعمیق می‌کنم و جهت فلسفی آن را ایضاح می‌نمایم). یکی از وجوه اساسی علم مدرن در غرب این است: «علم یعنی سازمان»، و سازمان در اینجا یعنی سازمان علمی. تلقی از علم به مثابه تلاشی سازمان‌یافته برای کشف راز‌های طبیعت یا کشف «حقایق» جهان «خارج»، بسیار ساده‌لوحانه و خنده‌آور است. چنین تعابیر کودکانه‌ای، فارغ از داوری‌های اخلاقی از ساحت علم مدرن دور است. علم در دوران جدید یعنی سازمانی علمی و این سازمان متشکل از همه چیز است، پول، افراد، روابط، تکنولوژی و مانند آن. ناسا صرفا موسسه‌ای نیست که در آن در باره اکتشافات فضایی و توسعه تکنولوژی‌های مربوطه تحقیق شود، ناسا یعنی علم فضایی، علوم فضایی خود این موسسه است نه صرفا محصول آن. دانشمند در دوره کنونی خود علم است، نه اینکه کسی که روی موضوعی علمی کار می‌کند. از این زاویه است که دانشمند دیگر تکینگی خود را در سازمان علم از دست می‌دهد، دیگر نبوغ، نقش گذشته خود را در توسعه دانش ندارد. در این پیکره عظیم، هر سلول، هر دانشمند، هر جریان خونی یعنی پول و هر ارگان دیگری مشغول کاری است که ماحصل آن چیزی است که علم نامیده می‌شود. در نتیجه، در چنین سنت علمی بسیار عجیب است که نابغه‌ای مقاله‌ای تهیه کند و مثلا ارجاعی نداشته باشد. ممکن است شما مقاله‌ای تهیه کنید و ادعا کنید که مثلا حدس گلدباخ را اثبات یا رد نموده‌اید (اینکه هر عدد زوجی را می‌توان به صورت مجموع دو عدد اول نوشت) و این تماما از ذهن نبوغ‌آمیز شما سرچشمه گرفته است. فارغ از اینکه ادعای شما درست یا نادرست باشد، کسی به مقاله شما توجه نمی‌کند و مستقیم به سطل زباله انداخته می‌شود. موضوع این نیست که این کار درست است یا نادرست. موضوع این است که چنین فرایندی در داخل سنت آکادمیک قرار نمی‌گیرد. این نکته را از آن جهت آوردم که جامعه ایرانی هنوز (بنا به اسبابی که روشن است) نیازمند قهرمانانی علمی است که آنها را بر زخم‌های کهنه تحقیرهای تاریخی خود بزند. چنین وضعیتی به روشنی نشان دهنده تفاوت «جامعه» با وضعیت توده‌وار است.

اما ایضاح فلسفی آن. یکی از فقدان‌های اساسی جوامعی که معمول است شرقی بخوانندشان، سنت «نقد» است که اساسا سنتی غربی است و در یونان متولد شد. خصلت اساسی که «عقل» از آن برخوردار است، این است که خود را موضوع خود می‌کند (به این سبب است که عقل موجد ایده وجود هم هست زیرا تنها هویتی است که خود، خود را نزد خویش پدیدار می‌کند، پدیداری که بعدا با فریب‌دادن خود، آن را «وجود» خود فرض می‌کند و در این مسیر، با تعمیم آن، ایده وجود را برمی‌سازد) در این روایت، نقد ابزاری است که عقل هر چیز داده شده را (که چیزی بیش از آنچه خود از پیش در آن نهاده، نیست) گشوده می‌کند، نهفتگی‌های آن را آشکار می‌کند تا آن را بازشناسد (عملا خود را به میانجی آن بازمی‌شناسد)، و به این ترتیب از آن بگذرد تا برساختی دیگر از آن ارائه کند. اکنون حوصله‌ای برای تفصیل آن ندارم و به اندازه کافی در نوشته‌های من و احتمالا بسیارانی دیگر از آنها سراغ می‌توان گرفت. با این وجود می‌توانم مثالی بزنم که شاید روشنگر باشد.

در سنت باطنی ما نقد به فراوانی یافت می‌شود. می‌توان به نقد فلسفه، که از نقد علم کلام به گونه‌ای در سنت اشعری آغاز شد و گروهی آن را به نقد معتزلیان فرومی‌کاهند، اشاره کرد. در سنت فرهنگی ما، باطنی‌گری اساسا معطوف به نقد عقل بوده است. اما نقد عقل در غرب با کار سترگ کانت به اوج خود رسید. تفاوت این دو موضع چیست؟ به زبان ساده، نقد کانت از عقل در خود سنت عقلی صورت پذیرفت و سرانجام یافت، در حالیکه نقد عقل در سنت‌های باطنی از موضع بیرون صورت می‌گیرد. در فلسفه کانت، عقل از خود بیرون می‌آید تا مرزهای خود را خود ترسیم کند، در حالیکه در سنن باطنی، عقل در ابتدا به مثابه چیزی بیرونی انگاشت می‌شود و سپس مورد نقد قرار می‌گیرد. اگر بخواهم تمثیلی برای آشنایان به علوم دقیقه ارائه کنم، می‌توانم از ابداع درخشان گوس در تعیین انحناء سطوح بدون نگاشتن آنها در فضای سه بعدی مثال آورم. چندان دشوار نیست از تعیین انحناء سطوح با نگاشتن آنها در فضا سخن گفت، اما تعیین انحنای آنها در مختصاتی که به زبان فنی، هندسه ذاتی گفته می‌شود، البته چندان آسان نیست. به همین سبب است که کار او راهی را برای تعیین انحنای فضا بدون برنگاشت آن در یک فضای با بعد بالاتر پدید آورد. به همین ترتیب، کانت توانست بدون برنگاشت عقل در چیزی مانند احساس وابستگی به امر مقدس، عقل را در خود و به میانجی خود «نقد» کند. این نقد البته تخریب عقل نیست، بلکه ارتقاء عقل است که به میانجی فلسفه کانت صورت گرفت تا خود را بر خود ابتناء کند (به عبارت دیگر، ارتقاءیی که عقل به میانجی خود و در بستری تاریخی به آن دست می‌یابد).

این نکته را از آن جهت آوردم تا عرض کنم جامعه ایرانی هنوز به سنت نقد دست نیافته است، سنتی که عمیقا با سنت آکادمیک علم جدید همبسته است. هر کسی در یک جامعه توده‌وار در تلاش برای رسیدن به قله معرفت علمی است که بالای دیگران قرار گیرد. تولیدات علمی دیگران سکویی برای نقد قرار نمی‌گیرند، یا اصلا اعتنایی به آنها صورت نمی‌گیرد، و حتی اگر استفاده‌ای از آنها شود، عمدا مسکوت گذاشته می‌شوند تا دیگران او را فاتح قله‌ای بپندارند که او خود به تنهایی با پشت سر گذاشتن دیگران، به آن دست یافته است. برای آن استاد دانشگاه نیز، احتمالا چنین دست‌آوردی، دست‌آورد عمر او تلقی می‌شود، بی‌اعتناء به اینکه چنین جریانی از نقد جامعه و رابطه آن با ساخت قدرت، یا به عبارت بهتر صورت‌های ساخت قدرت، سالهاست که در ایران و کشورهای دیگر توسط افراد گوناگون طرح شده باشد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)