جوامع دینی را میتوان اجتماعات پیشامدرن نامید همانگونه که اندیشه دینی نیز اندیشهای ماقبل مدرن است. معنی چنین گزارهای را روشن میکنم و توضیح میدهم چرا این گزاره، فارغ از ارزشگذاری اخلاقی رایج، موجه است. چنین توجیهاتی البته خودمبنا نیستند بلکه در دستگاه نظری نگارنده معنی خود را مییابند و در نتیجه عدم پذیرش آن دستگاه نظری که به صورت پراکنده در نوشتههای من مندرج است، عدم پذیرش توجیهات ارائه شده در این نوشته را مستقیما میتواند سبب شود.
رکن اساسی جهان مدرن که انسان مدرن نیز بخشی از آن است (فارغ از جایگاه او در این جهان) «خودبنیادی» است به معنی که روشن میکنم. عقل، پدیداری است که از بطن اندیشه اسطورهای تولد یافت و این تولد عمدتا در یونان کلاسیک صورت پذیرفت. البته یونان میراثدار اندیشههای الهیاتی مصری و تاحدودی میانرودانی است که اکنون فرصتی برای توضیح آن نیست. اما چه منطوری از بیان این نکته دارم؟ اندیشه اسطورهای خود ساختاری طولی دارد و از یک توپولوژی باز یا سلسلهمراتبی برخوردار است. این اندیشه بر درکی ابتدایی از زنجیره علت و معلولی استوار است (زنجیره علت و معلولی در اندیشه اسطورهای الزاما معادل صورت مالوف آن در علم جدید نیست، و در واقع صورت مالوف علت و معلولی در علم جدید بازمانده از اشکال موسع آن در اندیشه اسطورهای است) به هر روی، در این اندیشه علت نمیتواند معلول معلول خود باشد و یا علت نمیتواند همزمان از همه حیث علت خود باشد (چنین اندیشهای رکن منطق صوری است که در یونان صورتبندی شد) صدالبته چنین ایده پیچیدهای در مصر باستان در هر سه الهیات مهم آن یعنی الهیات هلیوپولیسی، هرموپولیسی و ممفیسی دیده میشود اما صرفا محدود به متعالیترین امر مقدس یعنی اتوم، رع، پتاه Ptah یا هوروس است که در ارتباط با ایده Khepri توصیف میشود، که در آن امر مقدس متعال زاینده خود است (تفصیل آن را میتوانید در نوشته من در باره نظریه امامت شیعی و الهیات فرعونی ببینید)
اگرچه داستان تطور عقل در دوره مصر و میانرودان باستان، در یونان و سپس در دوره روشنگری بسیار مفصل است (نکته کانونی در چنین مطالعهای بر نظریه «جداسازی» مبتنی است که نقش محوری در دستگاه نظری نگارنده دارد) اما این نکته برای ما اهمیت دارد که به تدریج پس از دوره روشنگری انسان جدید و به تبع آن جهانی جدید آفریده شد که وابستگی خود را به دوره پیشا مدرن بسیار کاهش داد. در حوزه اجتماعی، نکته محوری در اینباره، نظریه قرارداد اجتماعی است و همانگونه که قبلا بارها نوشتم در این نظریه دوسویه قرارداد یک «شخص واحد» هستند، واحدی به نام «مردم» که در دوره باستان حتی قابل اندیشیدن هم نبود. در حوزه فلسفه طبیعی، در فلسفه نظری و در شاخههای دیگر معرفت بشری نیز با فرایندی مشابه مواجه هستیم، به ویژه هم در منطق هگلی و هم در جنبش رمانتیزم (جنبش رمانتیزم اگرچه نقد عقل مدرن و نوعی بازگشت به اندیشه اسطورهای است، اما همانگونه که قبلا هم نوشتم، چنین بازگشتی اساسا در بستر عقل مدرن معنی مییابد، یعنی به میانجی نقد عقل از خود. به لحاظ تاریخی نیز این جنبش بعد از تلاشهای نقادانه عقل از خودش به واسطه کانت پدیدار شد).
اینکه عقل قادر باشد خود را نقد کند، نکته محوری این نوشته و نوشتههای پیشین من است. در دوران مدرن است که عقل به خود میاندیشد و در این اندیشیدن عقل به خود است که همزمان هم خود را میآفریند و هم جهان را به مثابه صورتی از عقل (عقل در اندیشیدن به خود نیازمند است تا خود را در صورتی از خود بیاندیشید و این صورت عقل با ایدهای که از جهان میسازد عمیقا همبسته است). عقل به مثابه هویتی لاموجود، در تلاش برای بازشناختن خود، خود را هر لحظه به لباس وجود ملبس میکند و در همان حال مجبور است تا خود را نفی میکند تا هویت شناسنده خود را تثبیت کند. اما این مرگ در ضمن به او امکان میدهد تا خود را در صورتی جدید به وجود آورد، فرآیندی که همزمان ایدههای وجود، مرگ و زمان را برمیسازد. این صورتهایی که عقل خود را در آنها بازمیشناسد، به کمک ایده زمان، ایده تاریخ را برمیسازند و چنین است که تاریخ عقل برساخته میشود و در این برساخت تاریخی عقل از خودش است که همزمان با انتساب هویتی به خود، خود را به مثابه هویتی موجود بازمیشناسد، متحقق میکند یا لباس وجود بر تن میکند. چنین فرایندی است که امر مقدس را ملغی میکند و به عبارت بهتر، جداسازی امر مقدس از جهان را تکمیل میکند ( البته ریشه این جداسازی در اساطیر مصری به روشنی آمده است)
در حوزه جامعه، چنین فرایندی معادل برساخت یک ابرمن است که هر فرد خود را به میانجی آن «ضروری» میسازد. سنگی که روبروی من است از هیچ ضرورتی برخوردار نیست (وجود هم ندارد) اگر من آن را به میانجی ایده سنگ دریافت نکنم (ایده سنگ البته «وجود» ندارد همانگونه که عقل که ایده سنگ را برمیسازد وجود ندارد، مگر اینکه خود را به میانجی خود بازشناسد و «ضروری» سازد) در دوره پیشامدرن و در جوامع دینی، انسان به میانجی امر مقدس است که خود را «ضروری» میسازد (قبلا نوشتم منشاء حق در چنین جوامعی کدام است) در جامعه مدرن انسان تنها به میانجی آن ابرمن، تنها به میانجی «مردم» است که ضروری میشود و «مردم» به مثابه عقل، به خود میاندیشد و با اندیشیدن به خود، با آگاهی از خود، با انتسات یک «من» به خود است که افراد خود را صاحب هویتی ضرورمند میسازد، افرادی که اکنون وجود مییابند و از ضرورت برخوردار میشوند.
در جامعه مدرن اخلاق به مثابه امر شخصی، محلی از اعراب اجتماعی ندارد (نه اینکه ملغی گردد) اخلاق و داروی اخلاقی صرفا به امری شخصی غیرضرور فروکاسته میشود که از حیثیت اجتماعی برخوردار نیست. اخلاق نمیتواند مانند عقل به خود بیاندیشید، خود را در خود ملغی کند و خود را نقد نماید و از خود هویتی تاریخی بسازد تا بتواند خود را در صورتهای نوشونده خود بازشناسد و به این ترتیب خود را به امری خودبنیاد ارتقاء دهد (بنیان اندیشه مزدیسنی در خودبنیادی امر نیک، و یا تلاش پارمنیدس در خودبنیادی «وجود» محصول تلاش عقل برای ارتقاء آنهاست و نه امری که برخاسته از خود آنها باشد) در تحلیل نهایی میتوان گفت قانون، که صورت یا پدیداری تاریخی از عقل است، که او خود را درآنها بازمیشناسد، تنها تناسب با اخلاقی دارد که «مردم» یا ابرمن دارای آن است، چیزی که میتوان آن را وجدان اخلاقی ابرمن خواند. با این وجود استعلاء اخلاق آنچنان که آن را تبدیل به هویتی سازد که فرد انسانی را مشروط کند، در دوران مدرن ملغی شده است.
با وصفهای گفته شده، اجتماعات دینی پیشامدرن هستند. آنچه امت دینی را میسازد، رابطه فرد با امر مقدس است که رابطهای غیراجتماعی است. امت به میانجی امر مقدس میتواند خود را در هیات جماعتی دینی بازشناسد و به خود آگاه گردد. به عبارت دیگر، امت صرفا به میانجی یک رابطه طولی یا عمودی، یک توپولوژی باز است که قابل تشکیل است که در آن فرد در نهایت تلاش خود برای نزدیکی هرچه بیشتر به امر متعال است، امری که از جهان تعالی جسته است. از آنجا که خداوند از جهان تعالی جسته، فرد مومن در تلاش درونی خود برای یگانه شدن با این امر متعال، از جهان تعالی میجوید. در چنین وضعیتی، فداشدن یا فدایی شدن برای آن مای جمعی، آن ابرمن عملا بیمعنی میشود زیرا انسان صرفا به میانجی فداشدن برای امر مقدس است که میتواند به گوهر والای خود دست یابد و در این دستیابی با محبوب خود یگانه شود. الان حوصلهای برای توضیح بیشتر در اینباره ندارم که چگونه تمام نحلههای باطنی چه از جماعت عامه و چه خاصه در چنین باورهایی شریکند اگرچه در نوشتههایی قبلا به این موضوع پرداختم.
به این ترتیب، حتی علم مدرن نیز نمیتواند در اجتماعات دینی شکوفا گردد (علم جوامع اسلامی در دورانی که طلایی خوانده میشود نسبتی با علم مدرن ندارد) علم مدرن یک سنت است که در آن محقق با آگاهی از اینکه در حال تحقیق بر روی موضوعی بسیار کوچک است، تمام سرمایه زندگی خود را مصروف چیزی میکند به این امید که نتایج کوچک او در دستگاهی از کار محققین دیگر به نتایجی بزرگتر در آیندهای که او خود دیگر ممکن است نباشد، منجر شود (علمای دوران پیشامدرن بیشتر همهدان بودن، در تلاش برای دانستن همه چیز، چیزی که در سنت علمی مدرن محلی از اعراب ندارد) همواره پیش خود میاندیشم چگونه فردی عمیقا باورمند به امر مقدس حاضر میشود تمام سرمایه زندگی خود را مصروف چیزی کند که ربط مستقیمی به امر مقدس ندارد. چگونه ریاضیدانی تمام وقت و اندیشه خود را مصروف مثلا قضیهای غامض در علم اعداد میسازد که نتیجهمندی آن گرهی حتی در خود آن شاخه از پژوهش علمی، حداقل در افقی قابل پیشبینی نمیگشاید.
در مقیاس کلان، مشکل از آنجا پدید میآید که جامعه دینی نتوانسته است به خودبنیادی عقل، به خودبنیادی انسان فارغ از امر مقدس، به خودبنیادی جامعه فارغ از ارزشهای اخلاقی دست یابد. جامعه دینی نمیتواند خود را به میانجی خود ادراک کند و خود را سرور خود سازد. جامعه دینی، جامعهای بردهوار و بندهوار است که خود را در پیشگاه امر مقدس قربانی میکند. چنین اجتماعی بدون حصول تغییراتی رادیکال، غیرممکن است به دوران مدرن وارد شود.
اما این داستان وجه دیگری نیز دارد. روشنفکران چنین اجتماعاتی که معمولا در طیف چپ قرار دارند نیز نمیتوانند مدرن باشند. این گروه عمدتا امر مقدس را با «حقیقت» معاوضه میکنند، و به عبارت بهتر، «حقیقت» فراتاریخی را جانشین امر مقدس در چنین جوامعی میسازند. آنها فرد را بنده حقیقت میسازند، همانگونه که فرد مومن بنده امر مقدس است. حقیقت فراتاریخی نیز مانند امر مقدس متعال است. آنها در حالی فرد را بنده حقیقت میسازند که در جوامع مدرن، حقیقت خود جامعه است، خود «مردم» یا ابرمن است، دریافتی است که این ابرمن از خود دارد، دریافتی که در صورتهایی به وقوع میپیوندند که وجهی تاریخی دارند و متعال نیستند. چنین است که به عنوان مثال، جریان روشنفکری پیش از انقلاب ایران با جریان ارتجاعی دینی از در سازش درآمد و به همگرایی رسید. در واقع هر دوی این جریانات، از این وجه پیشامدرن هستند که باورمند به حقیقتی متعال هستند.
روشترین شکل از روایت گفته شده در متن آموزههای اسلامی را میتوانیم در سوره قریش در اینباره ببینیم. لایلاف القریش* ایلافهم رحله الشتاء و الصیف* فلیعبدوا رب هذا البیت. اگرچه در موضع جار و مجرور این سوره چندین نظر بیان شده، اما چندان در آنچه به این نوشته مربوط است تفاوتی ایجاد نمیکند. در رحله الشتاء و الصیف بود که پیمان حلف الفضول قریش میتوانست برقرار بماند و الفتی بین قریش ایجاد کند که پلی بالای سر تعصب قبیلگی باشد. این سوره عمدتا اشاره دارد که پرستش رب البیت، میتواند ایلافی بهتر را نصیب قریش کند. مخالفت آموزههای دینی با تعصبات قبیلگی در سورههای دیگری نیز به فراوانی به چشم میخورد، مانند سوره تکاثر. در واقع تعارض گفته شده در اجتماع دینی از همان پدیدار شدن اسلام در شبهجزیره وجود داشته است. آموزههای اسلامی در صدد تاسیس جماعتی بود که بالای سر تنشهای قبیلگی قرار گیرد (مشابه وضعیتی که باورهای سکولار نهاد خانواده را به نفع جامعه تضعیف میکنند تا فرد را از خانواده منفصل کنند تا سپس فرد بتواند به میانجی جامعه، خود را در مای بزرگ جامعه بازیافت کند) در وضعیت قبیلگی و تنشهای مربوط به آن، علیرغم پیمانهای موجود و ائتلافهای پراکنده و یا موسم حج و مانند آن، باورهای اسلامی توانست به صورت مقطعی، حداقل تا زمان حیات پیامبر مسلمین، نوعی جامعه دینی ایجاد کند. چنین جامعهای البته تعارض گفته شده در خود را داشت و در همان سقیفه با روایت الائمه من قریش خود را آشکار ساخت و به تدریج در خلافت خلیفه سوم، تشدید شد و سپس در دوره اموی تا حدود بسیاری بازگشتی به تعصبات قبیلگی (در کنار حضور قاطع باورهای اسلامی) روی داد.
قبلا در نوشتههایی توضیح دادم چگونه ساختار مبتنی بر خانواده بزرگ در ایران، در فرایند مدرنیزاسیون پهلوی اول به نفع فردیت مدرن تضعیف شد و سپس در اواخر پهلوی دوم، وضعیت اتمیزه که نیاز جامعه مدرن است، پدید آمد بدون اینکه آن ابرمن فرصتی برای خودآگاهی یا تحقق خود داشته باشد. در چنین وضعیتی که میتوان آن را وضعیت تعلیق نامید که فرد از وابستگیهای خانوادگی خود گسسته شده، اما مرجعی برای ضروری ساختن خود نمییابد، توسل به امر مقدس برای رهایی از این وضعیت تعلیق سادهترین مسیری بود که میتوانست جلوی پای فرد ایرانی قرار گیرد. اما اجتماع دینی در ذات خود صرفا مبتنی بر قدرت یک ایده است بدون آنکه این ایده بتواند خود را از شکل متعال نجات دهد و بتواند خود را با ضرورتهای محیطی یا فیزیکی جهان جدید هماهنگ سازد. این چنین تعارضی در جامعه متلاشی بعد از انقلاب در ایران به وضوح پیش دیدگان ما قرار دارد. آخرین نکتهای که ممکن است در این نوشته مطرح شود، نسبت جامعه دین بهایی نسبت به تعارض گفته شده است. اکنون حوصلهای برای ورود به این موضوع ندارم، اما مسئله از آنجا جالب میشود که آموزههای بهایی، تا حدود بسیاری مولفههای جهان جدید را در خود دارد و فاصله خود را با امر مقدس شخصیوار آنچنان که در ادیان ابراهیمی دیده میشود، حفظ کرده است. چنین مولفههای جهان جدید در آموزههای خاصی از دین مزدیسنی نیز دیده میشود، به ویژه توجه و ابتناء آن بر خویشکاری آدمیان و کلا هستومندها در نبرد کیهانی سپندمینیو و انگرهمینیو.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.