“ما کلا به خاطر بی‌سازمانی‌ای که در آن واقع شدیم از همه جهت در حال باخت دادنیم… تنها راه به‌در آمدن از این گودالِ بازندگی در مواجهه با هر اتفاقی در عرصه‌ی ملی و منطقه‌ای و بین‌المللی، تقویت بُنیه‌ی سازماندهی انقلابی علیه استثمار و امپریالیسم به عنوان زیربنای بقای انواع سلطه‌ها‌ست.”

 

یکی از مرگ حسن نصرالله خوشحال است و شیرینی پخش می‌کند و آرزو دارد اسرائیل خامنه‌ای را هم بزند و حتی به ایران حمله کند.
یکی از مرگ حسن نصرالله غمگین است و برای او به عنوان یکی از رهبران مهم محور مقاومت گریه می‌کند.
یکی از اسرائیل متنفر است اما از مرگ نصرالله خوشحال است چرا که او را رهبر یک نیروی ارتجاعی در منطقه می‌داند.
یکی از اسرائیل متنفر است و از نصرالله هم خوشش نمی‌آید اما دلیلی هم برای خوشحالی بابت مرگی که توأمان است با قدرت‌نمایی اسرائیل نمی‌بیند.
چه موضعی باید گرفت؟ اساسا فارغ از ضرورت موضع گرفتن به نفع این یا آن، از چه دریچه‌ای باید موضوع را تحلیل کرد؟

در تاریخ لبنان هم جریان «حزب‌الله» بر بستری از نزاع «مسلمان-مسیحی» و «فالانژ-شیعی» از یک سو و «مسأله‌ی فلسطین» و «اشغال‌گری اسرائیل» از سوی دیگر سربرمی‌آورد. رفته رفته به خاطر ضعف «ارتش لبنان» متأثر از گروه‌بندی‌های داخلی، حزب‌الله به عنوان یک نیروی شبه‌نظامیِ مخالف اسرائیل هم به جهت دفاع از خود در برابر جریانات راست افراطی نژادپرست در لبنان و هم به خاطر نزدیک بودن اسرائیل به حوزه‌ی نفوذش بر توان نظامی‌اش می‌افزاید.

پیش از تحولات امروز اسرائیل دوبار به لبنان تجاوز کرده است:
یک بار در ۱۹۸۲ به دنبال حمله به مواضع «سازمان آزادی‌بخش فلسطین».
بار دیگر در ۲۰۰۶ که به جنگ ۳۳ روزه معروف است و ریشه‌اش عدم انجام تعهد اسرائیلی‌ها به آزادی اُسرای لبنانی وابسته به حزب‌الله بود.
به ویژه در جریان جنگ دوم، به‌ خاطر قدرت نظامی حزب‌الله بود که اشغال احتمالی لبنان توسط اسرائیلی‌ها ناکام ماند.
این اتفاق در میان بسیاری از شیعیان لبنان و نیز برخی از افکار عمومی غیرشیعه‌ی لبنان باعث مشروعیت حزب‌الله به عنوان یک سپر دفاعی در برابر اسرائیل شد.

اما از منظر بخشی از ایرانیان، پرداخت سالانه‌ی میلون‌ها دلار کمک مالی به حزب‌الله لبنان در شرایطی که شکاف طبقاتی در ایران روز‌ به روز در حال بیشتر شدن است و اوضاع معیشتی-رفاهی کارگران و فرودستان وخیم است، یک خیانت به‌شمار می‌آید. این گروه از مردم می‌پندارند که «چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است». مگر می‌شود در مواجهه با مطالبات رفاهی مردم مدام گفته شود که «پول نیست» و «تحریم‌های ظالمانه‌ی آمریکا مانع از رشد و توسعه‌ی کشور است»، بعد میلیون میلیون دلار به یک نیروی شبه‌نظامی در کشوری دیگر کمک شود؟

این قیاس‌هاست که حزب‌الله لبنان را در نظر بخشی از مردم ایران بدل به بلای جان معیشت و رفاه‌شان می‌کند.

به این‌‌ها بیافزاییم هم‌نامی این سازمان را با جریانات افراطی بسیجی در داخل کشور (حزب‌اللهی‌ها) که در افکار عمومی ایران به عنوان نیروهای مرتجع و سرکوبگری شناخته می‌شوند که در جریان انواع اعتراضات مردمی (از ۸۸ گرفته تا ۹۶ و ۹۸ و قیام ژینا) دست به جنایات زیادی زدند.

این نقش سرکوب‌گری البته شامل حال خود حزب‌الله لبنان هم می‌شود: سرکوب معترضان سوریه‌ای در جریان انقلاب سوریه و نیز سرکوبی معترضان لبنانی در محدوده‌ی تحت نفوذ حزب‌الله.

حال چه کنیم با اسرائیل و حزب‌الله؟ مردم کارگر و فرودست و تحت ستم در ایران باید از چه منظری وضعیت جاری را بفهمیم و در رابطه با آن نقش‌هایی برای خود تعریف کنیم؟

عده‌ای می‌گویند «چه عیبی دارد که اسرائیل خامنه‌ای و دیگر چهره‌های جمهوری اسلامی یا برخی تأسیسات نظامی ایران را بزند؟» ما می‌توانیم به عنوان نیروهای مبارزِ ضدجمهوری اسلامی از این اقداماتِ تضعیف‌کننده‌ی نظام، بهره‌ی خودمان را ببریم.

از نظر این گروه «وقتی زورمان هیچ جوره به جمهوری اسلامی نرسیده و در جریان قیام‌هایی که کردیم اینهمه کشته و زندانی داده‌ایم، چرا نباید از ضربه‌ای که کشوری دیگر به این رژیم می‌زند استقبال کنیم؟»

پاسخ ساده و پیچیده است:

اول اینکه چنین ضربه‌هایی به پیکر جمهوری اسلامی ضرورتا نتیجه‌اش تضعیف این رژیم در برابر اعتراضاتِ مردمی در داخل کشور نیست. از قضا محتمل است که جمهوری اسلامی وحشی‌تر شده و با گام برداشتن به سمت یک «وضعیت جنگی» (نظیر دوران جنگ ایران و عراق)، دست به سرکوب‌های گسترده‌ای از نیروهای مبارز و معترض بزند. همین الآن حین نوشتن این خطوط موشک‌های بالستیک ایران به سمت تل‌آویو می‌رود.

دوم اینکه استقبال ما مردم مخالف جمهوری اسلامی از اسرائیل این پیام را به مردمِ مبارز عربِ منطقه (که آن‌ها هم از جمهوری اسلامی زخم خورده‌اند و نیز اسرائیل را جنایت‌کار می‌دانند) مخابره می‌کند که جنبشی هستیم به غایت ضدعرب و نژادپرست و مدافع یک رژیم استعمارگری که امروز حتی بخش‌هایی از هیأت حاکمه‌ی آمریکا هم حاضر نیست پُشت آن بایستد.

سوم اینکه تغییر رژیم در ایران با این سبک و سیاق که به واسطه‌ی یک نیروی خارجی رقم بخورد قطعا بدون نقش‌آفرینی پُررنگ آمریکا نخواهد بود و در این راستا روشن است که آن‌ها هیچ علاقه‌ای به روی کار آمدن جریانات انقلابیِ مدافع کارگران و زنان و اقوام تحت ستم ندارند، چه اینکه می‌پندارند چنین جریانی بلافاصله پس از به قدرت رسیدن دست به اقدامات گسترده‌ای در راستای «لغو مالکیت خصوصی»، «بهبود موقعیت کارگران و زنان» و «اعطای حق تعیین سرنوشت به ملل تحت ستم» خواهد زد و این با منافع سرمایه‌دارانه‌ی آمریکایی‌ها هم‌خوان نیست. چه اینکه در جریان انقلاب ۵۷ هم آنان در حالی که از شاه قطع امید کرده بودند، ترجیح دادند نیروی ارتجاعی اسلام‌گرایان به رهبری خمینی روی کار بیاید تا چپ‌گرایان. چرا؟ چون هم اطمینان داشتند آن‌ها زیر مجموعه‌ی شوروی نمی‌روند، هم چپ‌ها را می‌کُشند و هم با درگیر شدن با اعراب و اسرائیل زمینه‌ساز فروش رفتن کلی بسته‌های تسلیحاتی کارخانه‌های نظامی آمریکا خواهند شد.

چهارم اینکه اصرار جناح اصلاح‌طلب نظام برای عدم تحریک شدن به واسطه‌ی اقدامات اسرائیل و همچنان پی گرفتن به اصطلاح «صبر استراتژیک» در ازای «برجام» و حتی «عقب‌نشینی از پشتیبانی نیروهای نیابتی در منطقه» را باید اینطور معنا کنیم:

چرخیدن چرخ اقتصاد داخلی به نفع سرمایه‌داری غرب و سرمایه‌داران جمهوری اسلامی. اگر فکر کرده‌اید که با به‌سرانجام رسیدن «برجام» و «تمام شدن کار نیابتی‌های جمهوری اسلامی»، انبوهی سرمایه‌گذاری خارجی روانه‌ی کشور می‌شود که به واسطه‌اش معضلاتی چون «بیکاری» و «دستمزد کم» و «تورم» حل می‌شوند، کاملا در اشتباهید. تفکر حاکم در بخشی از هسته‌ی سخت قدرتِ جمهوری اسلامی و دولتِ پزشکیان دنبال دادن اطمینان‌هایی به سرمایه‌گذاری‌های خارجی هستند که هزینه‌اش برای کارگران است:

– از شما سرمایه، از ما نیروی کار ارزان.
– از شما سرمایه، از ما نیروی کار بدون اتحادیه و سندیکا که اعتراضی نکند.
– از شما سرمایه، از ما مواد خام ارزان.

پس مسأله امروز این نیست که برای مرگ نصر‌الله شادی کنیم یا اشک بریزیم. مسأله سنجش امکانات جنبشی و مبارزاتی ما علیه جمهوری اسلامی بر بستر نزاعی است که در منطقه درگرفته و می‌تواند به ما هم برسد.

شک نکنیم که در ادامه‌ی این روند تهاجم اسرائیل شامل حال سوریه و عراق و یمن نیز خواهد شد و با ایران هم محتمل است سلسله‌ای از رد و بدل‌های موشکی-پهپادی اتفاق بیفتد.

مسأله این است که ضدیت اسرائیل و آمریکا با جمهوری اسلامی در هیچ شکلی نمی‌تواند به نفع جنبش انقلابی و کارگران و فرودستان در ایران باشد و تنها کسانی که از آن استقبال می‌کنند خود جمهوری اسلامی و اپوزیسیون راستِ احمقِ مانده در توهمِ «تغییر رژیم به کمک آمریکا»ست.

به سبب فقدان سازماندهی مؤثر طبقاتی در داخل و نیز جای خالی فعالیت حزبی-سازمانی مؤثر چپِ انقلابی، در وضعیتی قرار گرفته‌ایم که:
وقوع جنگ (حتی جنگی محدود) به ضرر ماست.
به ثمر نشستن «برجام» هم به ضرر ماست.
تداوم وضع موجود به این صورت که اسرائیل در منطقه بتازد و مانعی بر سر راهش نباشد هم به ضرر ماست.

ما کلا به خاطر بی‌سازمانی‌ای که در آن واقع شدیم از همه جهت در حال باخت دادنیم. بخش زیادی از مردم با باور کردن «ناتوانی در برابر رژیم» عملا همچون «منتظران امام زمان» چشم امید به ارتجاع اسرائیل و امپریالیسم آمریکا دوخته‌اند. کارگران زیر فشار فقر و ناامنی شغلی و … در حال کمر خم کردن‌اند و جنبش‌های‌مان به خاطر این وضعیت شکننده مشمول هزینه‌های سنگین مرگ و زندان بی‌دستاوردهای مؤثراند.

تنها راه به‌در آمدن از این گودالِ بازندگی در مواجهه با هر اتفاقی در عرصه‌ی ملی و منطقه‌ای و بین‌المللی، تقویت بُنیه‌ی سازماندهی انقلابی علیه استثمار و امپریالیسم به عنوان زیربنای بقای انواع سلطه‌ها‌ست.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)