جوامع که اصالت و بنیاد هستی شناسانه ی زندگی انسان را به ثبات، تغییرناپذیری و مطلق انگاری میداد که روح جاویدانگی داشت و هر امری در آن از پیش تعریف و مقدر شده بود، همه چیز در یک تعادل همه جانبه به سر می برد و تصور از انسان و هویت انسانی در واقع بنمایه ذاتی، ثابت و ایستا داشت و نیز این بنمایه ذاتی، ثابت و ایستا از هویت انسان و اصالت تغییرناپذیری، جاویدانگی و مطلق آن نمی گذاشت که هیچ گونه شک و تردیدی نسبت به آن کمترین خللی در آن وارد نماید. در این دوره نیازی و مجالی برای طرح پرسش «من کی هستم؟» وجود نداشت، چون راستا و سوی انسانی کمابیش مشخص و روشن بود.

طرح پرسش «من کی هستم؟» حکایت از ویرانی سامانه ی زیستی جهان پیشین است که کیستی ما را دچار پرسمان کرده است. آن چه که ما را واداشت که از خود این پرسش (من کی هستم؟) را بکنیم و سامانه جهان پیشین ما را فروریزاند و ما را دچار بحران هویت کرد برآیند برخورد ما با مدرنیته و یا تمدن غربی است که این برخورد یک تجربه ی جدا و از همه جهت یکسره دگرسان، بی مانند و استثنایی است که آنرا می توانیم آخرین تاخت فرهنگی بر حریم ناپرسش برانگیز هستی اجتماعی و هویت خود دانست. به سخن داریوش آشوری، «آخرین تاخت بزرگ از بیرون به ما تاختی است که از غرب شده است.

این تاخت ماهیتی بکلی جدا از تاخت و تازهای دیگر دارد و به همین دلیل اثرها و برآیندهای آن در تاریخ ما بکلی چیزی دیگری است.

این تفاوت از کجا است؟

از آن جاست که تمدن غرب ماهیتی جدا از همه ی تمدن های دیگر بر روی زمین دارد؛ تمدنی است که تمام ذهنیت بشر و تمامی آنچه را که بر روی زمین است و تمامی آنچه را که آسمانی است از نو ارزیابی و قالبگیری کرده است.» در اثر برخورد یا تاخت تمدن های دیگر بر ما پیش از این و در تاریخ، این ایستار و موقعیت را که تمدن مدرن غرب بر ما ایجاد کرد، ایجاد نمی کرد، در خلأ رها نمی شدیم و وانهاده نمی شدیم؛ بلکه به جای بنیادها و هنجارهای از دست رفته ی پیشین، هنجارها و بنیادهای جدید و نو را که همانند هنجارها و بنیادهای سخت و قطعیت آور پیشین، قطعیت آور و یقین زا بود جایگزین می کرد؛ اما مدرنیته با تازش اش هنجارها و بنیادهای سخت اندیشی و استوار بر یقین سنتی را لرزاند، بی آنکه بتواند یا بخواهد هنجارها و بنیادهای به همان سختی و قطعیت باوری را جایگزین نماید.

مدرنیته، جهانی را بنیاد می گذارد که بنیادگذاشتن یا ناممکن می نماید یا نیازی به آن دیده نمی شود. برای همین اکنون با تاخت و برخورد ما و غرب «نمی دانیم که چه دارد بر سرمان می آید، اینکه نمی دانیم چه بر سرمان می یاید درست همان است که بر سرمان می یاید. این گفته ی خوزه ارتگای گاست است.» مدرنیته با برخوردش با دیگری،موقعیت های انسانی دیگری را دستخوش تغییر بنیادین مینماید؛ انسان را از موطن اصلی و دیار پدری آن دور می اندازد و در موقعیتی برمی گذارد که سرزمین ناآشنا است. شناسه های بنیادین مدرنیته پرسش، شک و نگاه انتقادی است که هر دیواری ستبر را با پرسیدن، با چرا چرا کردن و شک کردن همانند موریانه می خورد و برمی اندازد. به سخن مارکس در جهان مدرن هر آنچه که سخت و صلب است دود می شود و به آسمان می رود. «این جهان با پرسشگری بی امانه اش، با جویندگی بی پایان اش، با ابزارها و تکنیک هایش، که هر چیزی را از هم می شکافد تا درون و بیرون اش را نیک بنگرد، تا بداند که چیست و کجایی ست و چرا هست و به چه کار می آید؛ این جهانی که هیچ چیزی را رها نمی کند و حتا پیرترین ها و خسته ترین ها و شکسته ترین ها را نیز وا نمی نهد تا در گوشه ی تنهایی و گمنامی خود بمیرند و بپوسند و خواب پیرترین ها و خسته ترین ها و شکسته ترین ها را نیز برمی آشوبد و آنها را از هر گوشه و کنار از دل خاک بیرون می کشد و تکه- تکه به هم می چسپاند و در زیر نورافشان های موزه های خود به نمایش می گذارد تا، با همه شکسته- بستگی شان، نشان دهد که چیستند و کجایی اند و به چه کار می آمدند.» برخورد ما با این پدیده ی دگردیسنده بی امان و بی پایان بنام غرب و یا مدرنیته، ریشه دارترین و بنیادی ترین پرسمان های هستی و ارزشی ما دستخوش دگرش و دگردیسی گردید.

تازش مدرنیته خانه هستی ما را متزلزل کرد و پناهگاه های ما را ویران کرد و از موطن اصلی و دیار پدری مان پرت کرد، حال و روز ما را همانند حال و روز تبعیدیان و غربتیان ساخت و پرسش «من کی هستم؟» را در ما برانگیخت و این گونه بود که امروزه ما در اطراف این پرسش پرسه می زنیم. آنچه که اکنون ما هستیم نه در وضعیت هستی شناسی پیشین و نه هم یکسره امروزی و مدرن، بلکه در یک موقعیت هستی شناسانه اندرمیانی(بینابینی) میان ظهور یک موقعیت هستی شناسانه امروزی از یکسو و گریز موقعیت هستی شناسی پیشامدرن، معلق و گسیخته مانده ایم. این موقعیت و جایگاه و این جغرافیا به سخن هایدگر آنی نیست که از عشق و مهربانی خدایان بهره یی ببرد و آدمیان در قرب حضور قدس بر آن سکونت نمایند بلکه جایگاهی است وانهاده شده. این موقعیت اندرمیانی و وانهاده شده میان سنت و مدرنیته پیامد شرایط بی پشینه است که میان دو هویت گیر مانده است که نه این-جایی و اکنونی است و نه آن پناهگاه اصلی و دیار پدری دیروزه و پیشین، بلکه پرت افتاده به مغاک حیرت زای عجیب، ناآشنا، بیگانه و بحرانی، که به آن اصطلاحاَ می شود بحران هویت اطلاق کرد. این بحران زدگی هویت تنها مال انسان افغانستانی نیست بلکه شامل کشورهای حوزه فرهنگ غیرغربی می شود که در برخورد با فرهنگ غربی و یا مدرنیته دچار رخدادی بنام بحران هویت شدند. بخشی بزرگ از مردمان خاور میانه، افغانستان و بقیه کشورهای که در اثر تازش مدرنیته از سپهر جهان سنت برافتاده و وانهاده شده در سپهری بدون هیچ تکیه گاهی، بی ریشه و تنهایند. این حس وانهادگی، بی ریشگی و تنهایی ناشی از بحران هویت و بی هویتی می تواند خیلی پیامد وحشتناک داشته باشد که به سخن هانا آرنت، انسان ها را در ایستارها و موقعیت های خطرناکی برمی گذارد که بسیار زود می توانند فریب ایدیولوژی های پندارگرایانه ی هراسناک، تندرو و توتالیتر را بخورند. برای بدر آمدن از وانهادگی و تنهایی جذب جنبش های بنیادگرا، توتالیتر و باورهای خیالبافانه می شوند.

به هموندی (عضویت) درآمدن به گروه های بزرگتر و جنبش های مهم(جبار و جنایتکار) راهی به رهایی از بی معنایی، سرگشتگی و تنهایی است که به زندگی شان جهت و معنا ببخشد و دارای هویت شوند. «آرنت، میان توتالیتاریسم و تنهایی انسان پیوندی ژرف می بیند و به ویژه در پایان سرچشمه های توتالیتاریسم در این باره شرح می دهد. با غیاب سیاست در نظام توتالیتر، قلمرویی برای نمود انسان ها برای همدیگر وجود ندارد؛ رشته ارتباط و تعامل انسان ها با یکدیگر از هم گسسته و فضای میان آن ها نیست. نظام توتالیتر به بی جهانی می انجامد. برای آرنت، توتالیتاریسم در آلمان واتحاد جماهیر شوروی، جلوه جامعه ای توده ای استوار بر «تنهایی سازمان دهی شده» بود. حکومت درهای قلمرو عمومی را به روی ارتباط معنادار و مشارکت در عمل جمعی شهروندان می بست. نظام توتالیتر، به طور سیستماتیک، شهروند را تنها می کرد، ترس از بی کسی را بر سراسر روح و جسم او مستولی می داشت و سپس به پیکار با او می رفت و او را درهم می شکست. برای آرنت، توتالیتاریسم به «نااندیشندگی» وابسته است و «نااندیشندگی» خود از تجربه تنهایی مایه می گیرد. او می نویسد: «تنهایی زمینه مشترک ارعاب (ترور) و جوهر حکومت توتالیتر است.» در پی تجربه وانهاده شدن از سوی همه کس و همه چیز، تنهایی، شخص را از داشتن درک مشترک و جهان مشترک با دیگران محروم می کند؛ او را از تجربه سخن گفتن جدی با دیگران، شنیدن صدای وجدان و شنیدن به شکل های دیگر بازمی دارد. تخیل های ایدیولوژیک و توتالیتر به انسان ها وعده عضویت های موهوم می دهند و انسان های تنها در معرض باور کردن این وعده هایند. انسان تنها از ترس فقدان امنیت، آماده پناه بردن به جهان با ثبات و منسجمی می شود که افراط گرایی های ایدیولوژیک عرضه می کنند.

آیشمن از نظر آرنت، انسان تنهایی بود که از حس عدم امنیت، فقدان نظم و راهنمایی برای عمل دلهره داشت و این اضطراب، دامن کشان او را به سمت سرسپردگی به حکومت و تعطیل اندیشیدن سوق داده بود؛ او می خواست عضوی از چیزی یا هویتی بزرگتر باشد و به سازمان یا گروهی بپیوندد که به زندگی او جهت و معنا ببخشد.» موج از خشونت های هراس افگنی، تشدید رویاروی اقوام و تبارها، نفرت مذهبی، جنایت، بزهکاری، شرارت و کشتار گروهی انسان ها در کشورهای در شرف گذار به سوی مدرنیته و به ویژه در کشور خودمان (افغانستان) نشانه و برآیندی این وانهادگی، تنهایی، بی هویتی و بحران در هویت ملی است.

رویکردها

۱- داریوش آشوری، ۱۳۸۴، ما و مدرنیت، چاپ دوم، تهران، نشر نی، ص ۱۴۷.

۲ – رامین جهانبگلو، ۱۳۸۷، موج چهارم، چاپ دوم، تهران، نشر نی، ص ۲۵۱.

۳ – داریوش آشوری، ۱۳۸۴، ما و مدرنیت، چاپ دوم، تهران، نشر نی، ص ۱۵۸

۴ – هانا آرنت، خاطرات ظلمت، ترجمه مهدی خلجی، ۲۰۱۶، نشر اندیشکده توانا، صص ۲۴-۲۵.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)