آخرین شاموورتی بازی اسرائیل باز مشتی نادان را سر ذوق آورده که مشغول پیام فرستادن به چپ و راست برای ابراز خشنودی از انفجار پیجر ها در لبنان هستند ـ طبعاً بی توجه به تروریستی بودن این کار که به جنگجویان و مردم عادی و کوچک و بزرگ به یکسان ضربه زده و البته بی ارزشی نظامی کار که اصلاً از درکش عاجزند. آن هایی که به کشتار بی تمایز مردم بی اعتنا هستند، به شوق آمده اند که دیدید چه کاری بود، تکنولوژی را دیدید و… مطرح شدن بحث اسافل اعضای حزب اللهیان لبنان بر بهجت مردمان هرزه فکر و هرزه دهان افزوده و اسباب شوخی های سطح پایین و هرّه کرّه هم شده که همه جا در رسانه های اجتماعی می بینیم.
ولی رکیک ترین بخش کار این جا نیست، در فلاکت مردمانی است که ادعای مخالفت به نظام اسلامی را می کنند ولی تمامی توانشان به این ختم می شود که اگر خارجی ضربه ای به این حکومت زد تشویقش کنند یا اگر پای خودش لیز خورد و خبطی کرد، به ریشش بخندند. فلاکت این است که هیچ نتوانید بکنید ولی اگر اتفاقی افتاد که به مذاقتان خوش آمد، ابراز سرور بنمایید. در حد خنده و خرسندی مشتی تریاکی که دور منقل نشسته اند و اگر تهدیدی متوجه کسی سازند با همان گرزی خواهد بود که در مشت دارند و نه بیش. اینها ادعای مبارزه دارند.
بیاییم سر اصل مطلب و توانایی های اسرائیل.
همه می گویند و درست هم می گویند که این کشور پادگانی است، یعنی سربازخانه ایست که اسمش مملکت است و قرار است مردمش مثل مردم باقی دنیا زندگی کنند ولی جنگ، جنگی که از روز تأسیس شروع کرده اند و احتمالاً تا روز آخر حیاتش هم ادامه خواهد داشت، محور اصلی همۀ حیاتشان است. همه سربازند یا ذخیره، در واحد های رزمی کار می کنند یا اطلاعاتی یا… تمامی داستان این است، آپارتاید که سر جای خود و ادعای اخلاق و دمکراسی هم که در مؤدبانه ترین حالت، فقط شایستۀ خنده است.
ولی توان جنگ اوری این کشور که در ابتدای کار توانست در چند جنگ مهم پیروز شود و همسایگانش را عقب براند، دائم رو به کاهش داشته است.
نکتۀ اول این است که جوانان هر چه کم شمار تری حاضرند برای کشورشان بمیرند. حتماً کم شدن خطر نابودی کشور در این امر نقش داشته است و البته بالا رفتن امکان مرگ در مقابله با حریفانی که توان رزمی خویش را روز به روز افزایش داده اند. اگر متعصبان مذهبی که قدیم تمایلی به خدمت نظام نشان نمی دادند، بیش از پیش به ورود در صفوف ارتش تمایل نشان می دهند، به دلیل دلبستگی بیشترشان به ایدئولوژی مذهبی رسمی کشور است.
آن قسمت از این ارتش که دچار کمبود داوطلب نیست، نیروی هوایی است. نه فقط به دلیل اسباب تکنولوژیک سطح بالا و یونیفرم های برازنده و دلبری از دختران و… به این دلیل که خلبانان اسرائیلی به خاطر مواجه نبودن با هیچ پدافند ضد هوایی، عملاً با خطری بیش از پرواز با خطوط مسافربری مواجه نیستند.
آن بخشی که با کمبود نیرو و پایین آمدن کارآیی مواجه است، نیروی زمینی و زرهی است. در این جا خطر مرگ از هر کجای دیگر بیشتر است و دیگر خبری از پیشروی های سریع و پیروزی های برق آسا نیست. یادآوری کنم که بخش اصلی جنگ توسط نیروی زمینی انجام می پذیرد، زمینی کارآمد نداشته باشید، از پیروزی خبری نخواهد بود. داستان پیروزی های اسرائیل در این زمینه به تاریخ پیوسته و اعتباری بیش از افسانه ندارد. توان زرهی در جنگ سی و سه روزۀ لبنان به دیواری نفوذ ناپذیر برخورد کرد و در جنگ غزه با نیروی پارتیزانی رو به رو شد که نه می تواند با روش مشابه با آن ها مبارزه کند و نه می تواند به ترتیبی دیگر از عهده شان بر بیاید. تنها راه باز، راه کشتار مردم غیر نظامی است که البته هیچگاه اسرائیل اکراهی از ان نداشته است و می بینیم که با پیگیری تمام می پیماید. آن چه این راه را باز نگاه داشته، سکوت کشور های غربی است نه توانایی خارق العادۀ اسرائیل، حال هر قدر هم لاف بزند.
در حقیقت نقطۀ قوت اسرائیل، از روز اول تا به حال، همین جاسوسی و عملیات محیر العقولی بوده که از ابتدا تا به حال، البته با همیاری سرویس های اطلاعاتی غربی ولی در اصل با اتکای به شبکۀ عظیم طرفدارنش در سراسر جهان، انجام پذیرفته است. کاری که شاید بیشترین تأثیرش مات و مبهوت کردن افراد نادانی است که از بابت توان درک و تحلیل و خلاصه شعور، در مرتبۀ چندان بالایی قرار ندارند. مثل همین هایی که فعلاً مشغول بالا و پایین پریدن هستند. واکنش این ها شبیه کسانی است که به تماشای سیرک رفته اند و با دهان باز جز تحسین شیرینکاری های بازیگران کاری از دستشان بر نمی آید. وقتی هم بیرون می آیند راضی هستند که در مقابل پول خود عوضی شایسته دریافت کرده اند. اگر هم مجانی بود که چه بهتر.
طبعاً چیزی که هیچگاه به ذهن اینها خطور نمی کند، معنای کار و اعتبار عملیاتی آن با جا افتادنش در یک استراتژی و،سیع است. به عبارت ساده تر ارزش جنگی کار و نه فقط ایجاد سرگرمی. اسرائیلی ها هم راضیند که به این ترتیب برای خود اعتبار می خرند و کارشان را از بابت تبلیغاتی جلو می برند که حتماً بی ارزش نیست. باز هم یادآوری کنم که این که کار چه اندازه پیچیده یا تماشایی باشد، اهمیت خاصی ندارد. آن چه مهم است ارزش استراتژیک آن است. یکی را به جای دیگری گرفتن ساده لوحی مطلق است.
ترور هنیه نمونۀ اخیری بود در این زمینه. دیدیم که چقدر سر و صدا کرد و همه رفتند دنبال اینکه به کمک تلفن انجام شده یا با اتوی برقی یا… و کسی هم به معنای اصلی آن که کشتن طرف مذاکره بود، بها نداد. کسی تمایل نداشت که پیام اصلی را که احتراز اسرائیل از مذاکره و صلح است بگیرد و به پیامدهای آن در مورد جنگ غزه بیاندیشد. همه دنبال خبرند و نه نتیجه، این هم خبری بود مثل باقی، گیرم کمی هیجان انگیز تر. کسی هم پرسشی در باب تأثیر این ترور بر تغییر سرنوشت جنگ غزه نکرد که البته در حد هیچ بود.
حال نوبت داستان پیجر هاست. به شوخی های پایین تنه ای که مناسب توضیح المسائل است، نمیپردازم ـ این بخش ارزانی نویسندگان توضیح المسائل و مدعیان قلابی مخالفت با آنها.
با سنجش این عمل، از راه دور و بدون دسترسی به اطلاعات سری که معمولاً یاری چندان ارزشمندی هم به تحلیل های کلی نمی کند، می توان چند حدس نه چندان نا معقول زد و یکی دو کلمه ای گفت.
اول و بدیهی تر از همه اینکه کار مطلقاً ارزش عملیاتی نداشت. نه در مجموع روشنی جا میافتاد، نه تغییری در جبهه ای ایجاد کرد. در نهایت از بابت تخریب روحیه و ایجاد احساس ناامنی مؤثر بود و نه بیش.
نکته اصلی و اساسی این جاست که چنین اثرگذاری در هر موقعی مغتنم نیست. زنگ خانۀ مردم نیست که بزنید و دربروید و بعد بخندید. وقتی عملیاتی و ترجیحاً عملیات وسیع و مهمی در جریان است، زدن چنین ضربه ای می تواند مؤثر باشد و بر سرنوشت نبرد تأثیر بگذارد. همین طوری بی موقع بمب ترکاندن مثل زدن زنگ مدرسه است در میانۀ تعطیلات تابستان، کسی سر کلاس حاضر نمی شود. نگاه سطحی به این عملیاتی که طولانی و پیچیده و پر خرج بوده و به یک جرقۀ بی دنباله ختم شده، احساس حرام شدن امکانات را در ذهن بیننده ایجاد می کند.
استفادۀ بی موقع و بی حساب از هر وسیله و در هر موقع، نشانۀ بارز نبود استراتژی است که قبلاً هم در بارۀ آن نوشته ام. این از توضیح اولی و اصلی.
برای بی موقع بودن این کار یک توضیح دیگر و جزئی تر هم می توان در میان نهاد. این که مسئلۀ حمله به حزب الله، کمابیش منتفی است. البته همه می دانند که وزیر دفاع اسرائیل که تهمت میانه روی هم به او نمی چسبد، به دلیل مخالفت با طرح حمله است که استعفا داده است. ارتشی ها خوب می دانند در غزه چه بر سرشان آمده و حمله به جنوب لبنان چه تبعاتی خواهد داشت. سیاستمداران و در رأسشان خود نتانیاهو هستند که نمی دانند یا نمی خواهند بدانند. چیزی که نخست وزیر می داند این است که پایان جنگ یعنی پایان حیات سیاسیش و هیچ تمایلی به واقع شدن این امر ندارد. کاملاً محتمل است که در مقابل ناممکن بودن حمل وسیع، خواسته باشد تا فرصتی هست و به تهدید مشغول است از هر مهماتی استفاده کند و تا می تواند بکشد و زخمی کند، همان طور که در غزه می کند. اگر این تحلیل را بپذیریم، سلسله انفجار هایی که شاهد بودیم، خبر از ضعف و شکست می دهد، نه پیروزی و توانمندی، البته تبلیغات می کوشد درست عکس اینرا وانمود سازد.
می دانم که حرفم مطابق میل این هایی که برای اسرائیل کف می زنند و هورا می کشند نیست، مهم هم نیست که نباشد. ولی بگویم که برای آن ها هم بیفایده نیست. برای خبر شکست نهایی که اجتناب ناپذیر است، آماده شان می کند تا با آرامش بیشتری آنرا بپذیرند.
این مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است
۳۰ شهریور ۱۴۰۳، ۲۰ سپتامبر ۲۰۲۴

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.