مغشوشم ، مثل برگهای زرد پائیزی که این روزها باید بریزند ولی بادی نمی وزد. متلاطمم مثل آبهای کنار اسکله های خزه بسته با بوی ماهی و شتک آب. در همم نه مثل گندمزارسبزی در باد بلکه مثل کاه در پشته های بلاتکلیف دشت.

باز هوائی  شدم. هوائی  بعد از آن مقدمه، کلمه سخیفی به نظرمیرسد اما من این طوری شدم. گاهی وقتی کودکی ناب بچه هایم را می بینم و یا به درختهای نجیب این خاک نگاه میکنم و یا محو تک گلی خجالتی میشوم به خودم می گویم نه بابا این جهان یک چیزهای نابی هنوز دارد. هنوز بچه هائی هستند که صادقانه باور میکنند اگر دروغ بگویند شاخ در می اورند . هنوز دخترکانی هستند که میتوانند امیدوارانه آینه دستی کوچکی را به عنوان راستگو ترین سند زیبائی خود باور کنند. پس با این حساب شاید من هم بتوانم باور کنم که دنیای اطرافم با همه چپ اندر قیچی بودن قابل باور است.

اما نمیشود. هفته گذشته در گشتی فضولانه در اینترنت با عکسی رو برو شدم که هشدار داده بود آدمهای حساس نگاهش نکنند. من که خودم را جز حساسها نمیدانستم کلیک کردم و با جنازه سه کودک سوری روبرو شدم. دو پسر و یک دختر ده ساله یا کمتر در حالی که بی خبر از دنیا روی پتویی افتاده بودند. جنازه ها و زخم و خونها من را تکان نداد زیرا به یمن جنگ و باقی قضایا در ایران، قضیه جنازه و تابوت کشی در خیابانها و اعدام ملا عام حرمت جنازه را برده است اما چیزی که تکانم داد این بود که دیدم یکی از پسر بچه ها پیش از مرگ خودش را خیس کرده است. آن وقت بود که فهمیدم من حساس هستم و اصلا نباید این عکس را می دیدم . منظره درد ناک و تصور رنج و ترس و عذاب این بچه ها باز هم دنیای درون من را سیاه تر کرد.

با خودم گفتم کاش کارگردان این دنیا هم یکی از اعضای دنیای هالیوود بود یا حتی بهتر بالیوود . یک کمی مهربانتر و رومانتیک تر. کاش هیولاهای دنیای واقعی مثل فیلم ها یک روزی شکست خورده و تمام میشدند و بعد ما هنر پیشه های بخت برگشته با صورتهای کثیف و تنهایی عرقریزان و لباسی پاره در زیر باران ریزی از رحمت، یکدیگر را در آغوش می گرفیتم . اما نمیشود. کارگردان قدار و قهار و منتقم و خیر الماکرین است و . . . . هر چه بد من ها می میرند یکی دیگر بدتر و خرتر و پر زورتر باز میگردد. قذافی میمیرد و دنیای گندش را با خودش میبرد و اسد بیدار میشود. اسد برود بعدی سر بر می آورد. آدمها از همه جای جهان ناله میزنند . ناامید میشوند و بعد میبازند هر آنچه برایشان عزیز است. جان یا عشق یا مال یا توانشان را برای ایمان داشتن به خوبی و سفیدی و رستگاری.

آنچه واقعا برایم گنگ و نا ممکن و مسخره است همین کلمه رستگاری است. کجا این جا؟آن جا ؟

من نمیدانم اگر دنیا به این فلاکت و رذالت نیافتاده بود هم من این طور ایمانم به فنا می رفت؟ با شاید اگر در دهه های درخشان ( در حقیقت هرگز دروه درخشانی نبوده است) هم میزیستم با گذشت زمان و بالا رفتن سنم همین حال را داشتم. انتظار ایمان داشتن و حفظ ایمان کم کم به نظرم انتظاری سنگین است. قرنهاست بشر در سیاهی غوطه می خورد و هرگز هیچ نشانه ی مطمئنی برای هدایتش نیامده است. همه چیز در هاله ای از شک و تفسیر و تعصب،محو و نابود است. شیاطین در جهان به شرارت مشغولند و مومنین هنوز در عجب از تفسیر و تشریح آخرین فرمانهای غیر مستقیم و در لفافه .این حال، من را به یاد عشقهای بی سرانجام دخترکانی می اندازد که هر حرکت معشوق را تفسیری جدید می کنند. هرگز از معشوق محبتی نمیبینند ولی در اوهام خود مطمئنند که او نظری با ایشان دارد. این وصف الحال ما است و سوپ هولوگرافیکی که مطمئنیم با ما سر و سری محبانه دارد. یعنی نمیشد این جهان را طوری افرید که همه کس تکلیفش را بداند؟ نمیشد هر کس دست از پا خطا کرد سوسک شود در جا؟ خطا را دو گیلاس آب شنگولی نمیدانم خطا را به شیشه کردن خون آدمها می دانم. ظلم و شکنجه و ترساندن و دزدی میدانم . خلاصه نمیشد آدمها را از حالت هپروت و گنگ و گم  خارج کرد و به انسانها، سفید یا سیاه، شرقی یا غربی ، فرصت برابر داد تا زندگی یک باره خود را راحت تمام کنند. نمیشد ادمها در همین دوره کوتاه زندگی خود رستگاری را بچشند و راضیه و مرضیه سرشان را به گور بگذارند؟.بی حساب از دنیا بروند؟ . نه با قبض رسید حور و پری و با بغلی شراب و شیر در بهشت.

برای بار هزارم فرض کنید که هیتلرو آتیلا و قوبلای خان( که تازگی ها نوادگانش مهمان ما در ایران بودند و خوب هم پذیرائی شدند)همه الان سالها و بلکه قرنهاست در حال جزجز زدن در درجه حرارت بالا هستند. ایا این برای باز ماندگان جنگ دوم جهانی و حتی برای عقب افتادگی صد ساله ایران به علت حمله مغول التیام بخش است؟چه کسی پاسخ همه دردها و رنجها را میدهد؟ چه کسی از دنیای بعدی به این دنیا آمده تا حداقل دلمان خوش باشد که واقعا مرگ پایان نیست؟ هیچ کس هیچ پیامی.شاید حتی یک صحنه ، یک خواب و یک صدا می توانست بشر را واقعا بباوراند که هیچ و پوچ نیست. اما دریغ ما از یک اشارت محرومیم و فقط به بشارت آویزان.

بگذریم بگذریم . شاید هم ویلاگ عرصه این گونه نوشتنها و شک و یقین ها نیست. شاید هم باید در خموشی و سکوت با خودم گفتگو کنم و یک بار برای همیشه این سوالها را حل کنم و نگذارم دامنه هذیانها به فضای مجازی بکشد. فضایی که اغلب شادمانتر از من است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)