

من بچه ی امیریه ام,
قلعه وزیر,
کوچه درخشان,
درست روبروی قنادی “توآلو”
پائین تر از “سینما فلور”
“اتوبان کودک”
“مهدیه ی کافی”.
خاندانم از خانی آباد, کنار مختاری.
امپراتوری ام اما از امیریه بود تا نیاوران:
منیریه,
خیابان پهلوی، میدان ولیعهد، تئاتر شهر,
امیرآباد، قلهک، ونک
میدان تجریش، دزاشیب،…
امپراتوری من از استخر نیاوران و کتابخانه اش بود
تا همه کتابخانه های کانون
پارک شهر، پارک فرح، شماره ۴ دبیرستان عبرت،…
کتابخانه های روزنامه های دیواری منقش الوان, تمرینهای “دیکته و زاویه” که روی صحنه ندید….
و همه استخرهای شهر
از استخر امجدیه با دم شرجی و بوی کلورین
یا عمق گِل آلود استخر شهرداری
تا ابهت نظیف استخر نازی آباد
استخر باغ کرج, تجربه ی مرگ, علیرضای کره خر. مرتضی احمدی و شیرجه های شیرینش.
استخرهای مفقود در حافظه ی فرتوت.
جمعه هایِ تابستان هایِ مجید و حمید و همایون:
شرارتهای نه چندان معصوم نوجوانانه
کُرکُری خواندن مردانگی, استمناء رقابتی حضوری, انزال کمتر از سی ثانیه.
دزدی از سوپر مارکت ها.
خداحافظی های غروب جمعه، که به مردن می مانست.
مدرسه راهنمایی اقبال گدا, نعره ی ناظم از میکروفن:
اینجا طویله بوده حالا مدرسه اش کردیم.
دبیرستان رهنما, روزنامه های دیواری و کتابخانه,
نخستین کلام آقای صالح کلاس تعلیمات دینی روی تخته سیاه: جلق نزنید.
اکتشاف “قصه های کوچۀ دلبخواه”, “چاووشی”,… کتابخانه
“به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟” پاسخ مکتوب منصور بالای ورقه ی امتحان فیزیک.
دوچرخه سواری تیمی, به جنگل مصنوعی, برگشت قبل از غروب, سوسیس تخم مرغ پریموسی در جنگل.
جوخه ی کورسی سواران نوبالغ, شرّ در شهیاد: “بچه اینجا جای دوچرخه نیست”.
تفریح ماه رمضان جوخه, در زدن و در رفتن
بازگشت دوچرخه های درهم شکسته متلاشی, داستانهای کتک خوردن لشکر شکست خورده.
دکه ی کتابفروشی “انتشارات آبان” میدان ۲۴ اسفند: علی و اولدوز.
دید و بازدید نویسندگان، سبیلهای پرپشتِ خرکیِ بلند: کاظم سادات اشکوری، شمس آل احمد،…
واکسی دوره گرد شیک ساواکی، با عینک دودی و پیرهن آهاری: زُل و میخ اننتشاراتی دکه ای کنار میدان.
ضبط صوت حجیم نو در دست مهدی: موسیقی شلوغِ “شَفت”, ضبطِ تلویزیون.
حمام نمره رفتن برادرش با زن آمریکای اش، هر دو مو بلند، دست در دست، آرام با طمانینه, ساک بر دوش.
خیابان پاستور دست به دست دخترهای محل
دور از چشم اهل محل,
زیر حجله ی سایه های امن و بلند و خنک درختان.
من بچه ی امیریه ام
قلعه وزیر
کوچه درخشان
با عکسهای گردگرفته
و خاطرات مبهم و گنگ.
*******
“کوچهای هست که قلب من آنرا
از محل کودکیم دزدیده ست”
“آفت حافظه باکتری دقیق
مثل آب دهان مرده رقیق
خاطره خود کلانتر جان است
بر سرت بشکند هوار شود
مثل زندان ژان وال ژان است
حافظه نفس را بدراند
صد گیگا بایت را بپراند”
– آفت
*********

نشه ی اول صبح، روز تعطیل، محوطه جلوی کتابخانه: “یوتوپیای مجیدیه.”
——————–
قسمت شبانه ی “یوتوپیای مجیدیه”

من امشب مثل هر شب مست مستم…
ز مستی شیشه غم را شکستم
من امشب لول لولم ….


هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.