یادی از « اصغر غضنفرنژاد جلودار» در سالگرد حذف فیزیکی قصاب اوین « اسدالله لاجوردی »
روحاله قاسمزاده ( پژوهشگر دوره پسادکتری در دانشگاه هامبورگ)
یکم شهریورماه ۱۳۷۷ در بازار تهران و بهفاصلهی اندکی پس از آن در سراسر ایران، خبری کوتاه و ناگهانی اما بسیار مسرتبخش برای خانوادههای زندانیان سیاسی دههی شصت پیچید. «سید اسدالله لاجوردی » دادستان پیشین بیدادگاه انقلاب تهران و رییس سابق سازمان زندانهای رژیم به ضرب چند گلوله کشته شد. ضاربان، دو جوان به نام « اصغر غضنفرنژاد جلودار» ( با نام مستعار سیاوش) و «علیاکبر اکبری دهبالایی» ( اهل ایلام ، متولد شهریور ۱۳۵۷ و با نام مستعار رضا) از اعضای «سازمان مجاهدین» بودند.
اگرچه در پژوهشها و مقالات موجود، بهکرات و در ابعاد مختلفی به سرگذشت« اکبری دهبالایی» پرداخته شده است ولی سرگذشت و سرنوشت همرزم وی یعنی« غضنفرنژاد جلودار» در گذر زمان به محاق فراموشی سپرده شد. شاید همین موضوع برای نگارنده عاملی ناخواسته، انگیزهای مهم و محرکی قوتبخش در نگارش این مقاله شد. در مقالهی پیشرو سرگذشت سیاسی « اصغر غضنفرنژاد جلودار»- که در این مقاله برای رعایت اختصار از وی به « غضنفرنژاد » یاد میشود- با رعایت اصل صحت، دقت و بیطرفی در چند بخش مورد کندوکاو قرار گرفته است.
۱- پیوستن به سازمان مجاهدین
« اصغر غضنفرنژاد جلودار» فرزند « محمدآقا» ، بهشماره شناسنامه ۳۶۵۴ اهل بابل در سال ۱۳۵۶ در خانوادهای کشاورز و مذهبی به دنیا آمده بود. وی که تحصیلاتش « دورهی متوسطه» ذکر شده است پس از گذراندن دورهی سهماههی آموزشی در ارتش، در فرایند تقسیم سربازان به منطقهی مرزی فرستاده میشود. غضنفرنژاد در سال ۱۳۷۵ در حال گذراندن دورهی اجباری سربازی در یکی از یگانهای ارتش در شهرستان « مهران» – در چندکیلومتری مرز عراق- بود که بهخاطر مسائل و مشکلات شخصی و خانوادگی با گریز از خدمت اجباری سربازی به جنوب ایران میرود ولی با وساطت عمویش که به جنوب آمده بود دوره به خدمت اجباری نظام وظیفه برمیگردد.
دستگاههای رادیو یا ضبط صوتی که در دهه هفتاد خورشیدی توسط سربازان یگانها و دور از چشمان نیروهای عقیدتی یا کادرهای وفادار به رژیم، به آسایشگاههای سربازان میرسید اغلب برای سربازانِ دور از خانه و کاشانه ابزاری برای شنیدن آوازها و ترانههای نوستالژیکی بود که با انقلاب ضد سلطنتی پنجاهوهفت اینک برچسب ممنوعیت به خود گرفته بودند. در نوار مرزی استان ایلام اما دستگاههای رادیو کارکرد مهمتری نیز داشتند. بهرغم پارازیتهای ارسالی از سوی رژیم، برنامههای رادیویی و تلویزیونی سازمان مجاهدین خلق در دهههای شصت و هفتاد خورشیدی بهراحتی در نوار مرزی« ایلام» و بهویژه در « مهران» و « دهلران» قابلدریافت بود و همینامر بعدها نقشی اساسی در جذب جوانان ایلامی و سربازان غیربومی در تشکیلات سیاسی – نظامی این سازمان ایفا نمود.
« غضنفرنژاد» مانند بسیاری از سربازان یگانها و در شرایط بسیار طاقتفرسای خدمت اجباری نظاموظیفه در نوار مرزی با گوشدادن به برنامهها و اخبار رایو مجاهدین با اهداف و برنامههای این سازمان آشنا شده بود و در اواسط آبان ۱۳۷۵ بدون آشنایی با توپوگرافی منطقه و یا حتی یک رابط سازمانی پیاده به عمق خاک عراق میرود و با طی مسافتی طولانی هنگامیکه قصد نوشیدن آب از رودخانه داشته است توسط دو سرباز عراقی دستگیر و بعدها پس از دستکم یکوماه نیم بازجویی در« استخبارات عراق » احتمالا در اواخر آذرماه و یا اوایلدیماه ۱۳۷۵ در واحد پذیرش « قرارگاه اشرف» ( مقر اصلی سازمان مجاهدین خلق در ۸۰ کیلومتری مرز ایران و در حومه شهر خالص واقع استان مرزی دیاله) ثبتنام میگردد.
نردیک به یکیونیمسال پس از پیوستن به سازمان و گذراندن دورههای تکاوری و رزمی در « قرارگاه اشرف » وی به همراه « اکبری دهبالایی» برای عملیات حذف فیزیکی لاجوردی -که دستانش به خون هزاران زندانی آغشته بود- انتخاب میگردد. برای تیم عملیات و در فقدان لوازم ارتباطی و تصویری کنونی، چهره و ویژگیهای جسمی لاجوردی از راه تصاویر و ویدیوهای بازدید وی از زندان مخوف اوین نمایش داده میشود و سرانجام آنها در آخرین روزهای گرم مردادماه۱۳۷۷ برای عملیاتی پیچیده به خاک ایران اعزام میشوند.
۲- ورود به خاک ایران و حرکت برای اجرای عملیات در بازار تهران
اطلاعات متناقضی درباره چگونگی ورود غضنفرنژاد و همرزمش به ایران در دست است. در نامه اعتراضی « هادی نژادحسینیان» (نماینده رژیم در سازمان ملل) به دبیرکل این سازمان در شهریور ۱۳۷۷ ، اطراف پست نگهبانی «صالحآباد» ( در استان ایلام) بهعنوان نقطه ورود ضاربان به ایران ذکر شده است که منطقا نادرست بهنظر میرسد زیرا « اکبری دهبالایی»، خود اهل ایلام بود و احتمال شناسایی وی توسط مزوران محلی یا نیروهای امنیتی رژیم که بهخاطر همجواری ایلام با « قرارگاه اشرف » حضورعملیاتی فعالی داشتند، بسیار بالا بود. دوم آنکه غضنفرنژاد همانگونه که پیشتر ذکر شد دوران خدمت خود را در منطقه مرزی مهران گذرانده بود و همواره احتمال شناسایی وی بهعنوان متواری توسط کادرهای ارتشی یا حفاظت اطلاعات نیروهای نظامی ایلام میرفت. ضمنا اهمیت بسیاربالای حذف فیزیکی لاجوردی برای سازمان مجاهدین، مانع از هرگونه ریسکی می شد که در بدو ورود منجر به لورفتن عملیات گردد.
با جمعبندی اعترافات اجباری غضنفرنژاد در بیدادگاه رژیم اینگونه برمیآید که تیم عملیات در ۲۸ مرداد ۱۳۷۷ از قرارگاه اشرف به« بغداد » و روز بعد به « بصره » میرود. آنها ۲۹ مرداد حدودا ساعت یازده ونیم شب با عبور از رودخانه « اروندرود » به خاک ایران وارد میشوند و شب کنار رودخانه میخوابند. قاچاقبر صبح روز بعد یعنی ۳۰ مرداد، تیم عملیات را به « آبادان » میبرد و آنها پس از دادن نامهی سلامتی به وی در آبادان، برای رسیدن به تهران ابتدا به اهواز و سپس ایذه، بروجن، اصفهان،گلپایگان و اراک میروند. از اراک نیز با کرایهی ماشینی مستقیم به ترمینال جنوب تهران میروند و صبح ۳۱ مرداد ۱۳۷۷ به تهران میرسند.
۳- در تهران⸵ روز نخست
از آنجا که اعضای تیم عملیاتی هر دو شهرستانی بودند و محل عملیات نیز به حکم بافت قدیمی خود با پیچیدگیهایی روبهرو بود پیش از اعزام به ایران، برایشان از راه کروکیهایی منطقه بازار، چهارراه گلوبندک، پانزده خرداد، ورودی مسجد شاه و قسمتی از سبزهمیدان، خیابان ناصرخسرو، میدان توپخانه و مسافرخانههای اطراف کاملا تشریح شده بود.
تیم عملیات بهمحضرسیدن به تهران با تاکسی از ترمینال جنوب به چهارراه گلوبندک و سپس حوالی نهونیم تا ده صبح برای شناسایی مغازهلاجوردی مستقیم به بازار رفته بودند. بعد از شناسایی موفقیتآمیز مغازه، در یک مسافرخانه معمولی در خیابان ۱۵ خرداد( احتمالا مسافرخانه پیروزی ) مشترکا اتاقی را برای یکشب اجاره میکنند و با بیرون آوردن سلاحها از جاسازی آنها را مسلح میکنند.
با توجه به اهمیت بالای لزوم اهمیت عملیات و همچنین پرهیز از شناسایی و لو رفتن تیم عملیات که در مسافرخانه سکونت داشتند این عملیات میبایست حداکثر تا سوم شهریورماه ( یعنی چهار روز از ورود تیم) اجرا میشد. همچنین از یاد نباید برد که ازدحام بالای جمعیت بازار تهران، بافت اجتماعی، سنتی و مذهبی بازاریان، پیوند دیرینهی بازار با حاکمیت، دالانهای تودر توی بازار جعفری، تنگی مسیر ، فشردگی صنوف در بازار، کنترل نامحسوس مغازه لاجوردی و عواملی مانند آن ریسک دستگیری ضاربان را حتی بعد از عملیات موفقیتآمیز بسیار بالا میبرد.
بعد ازظهر همان روز نیز غضنفرنژاد دوباره بهتنهایی به بازار میرود ولی پیچیدگی بازار بهگونهای است که وی میگوید «اینجا از آنچه صبح دیده بودم چیز دیگری بود و به مسافرخانه برگشتم ».
۴ – تهران ⸵ روز دوم و آغاز عملیات
صبح روز بعد یعنی یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۷۷ تیم عملیات با در نظرگرفتن مغازه لاجوردی، از مغازه کنار آن آینه خریدند و از حضور لاجوردی مطمئن میشوند. با بازگشت سریع به مسافرخانه و صرف صبحانه، اینبار مسلح به بازار برمیگردند و به بهانه خرید روسری از مغازه روبرویی، لاجوردی را تحتنظر قرار میدهند تا در موقعیتی مناسب و با اشارهی غضنفرنژاد حین عبور از جلوی مغازه، آتش بگشایند. غضنفرنژاد موقعیت را مناسب میبیند و با اشاره وی، او و همرزمش مغازه را به گلوله میبندند. (پرداختن به جزییات بیشتر این حادثه و اینکه ضارب اصلی کدامیک از این دو بوده است را به مقالهای جداگانه وامیگذاریم).
بهرغم اختلافهای مبنایی در اینکه کدام یکی از اعضای تیم ، نخستین ضارب بوده است قدر متیقن این است که تیرهای شلیکشده به لاجوردی که در داخل مغازه سمت راست و مقابل دو همکار سابقش نشسته بود به ناحیه پایین گلو، صورت و همچنین ناحیهی بالایی استخوان سر اصابت میکند ! شدت اصابت گلولهها بهحدی بوده است که بهگفتهی شاگرد مغازهی لاجوردی در یک مصاحبهی ویدیویی که در یک کانال خبری رژیم منتشر شد قسمتی از استخوان سر بعدها در طبقهی زیرزمین مغازه پیدا شد.
علاوهبر لاجوردی، اصغر رییساسماعیلی ( ۵۵ ساله) که بر نیمکتی مقابل وی نشسته بود با اصابت گلولهای که از سمت راست شقیقه وارد و از سمت چپ خارج شده بود در دم کشته میشود. در سوابق وی پستهایی حاکمیتی همچون ریاست دفتر دادستان کل کشور، دبیر شورایعالی بررسی صلاحیت قضاوت و معاون سازمان زندانهای رژیم بهچشم میخورد. « اصغردهقان فاضلی» ( از دوستان امنیتی لاجوردی) نیز اگرچه از ناحیهی بینی خراش برمیدارد ولی از تیراندازی، جان سالم بهدر میبرد و بهعنوان حادثه شاهد ماجرا تایید میکند که « گلوله درست در کنار چشم راست و گیجگاه لاجوردی اصابت کرده بود و خون چون چشمهای فوران داشت».
اختلاف عمیقی میان روایتهای موجود از لحظه عملیات وجود دارد. در جنگ روایتها، افراد بدون در نظر گرفتن نفس عملیات، زاویهی تمرکز و تحلیل خود را به گمانهزنیهای نسبتا سویهدار نسبتبه نفر پشتیبانیکننده و نفر اصلی عملیات اختصاص میدهند.
نشریه مجاهد ( ارگان مطبوعاتی سازمان مجاهدین خلق) در ۱۰ شهریور ۱۳۷۷ از «علیاکبر اکبری دهبالایی» بهعنوان ضارب لاجوردی و « قهرمان ملی» یاد میکند در مقابل برخی اعضای جداشدهی این سازمان مدعی هستند که « غضنفرنژاد » عامل اصلی عملیات شلیک به لاجوردی بوده است و نقش پشتیبانی را به« اکبری دهبالایی» نسبت میدهند. اگرچه بعدها « غضنفرنژاد » زیر شکنجههای قرونوسطایی بازجویان ، با ارایهی اعترافاتی اجباری علیه خود مسئولیت شلیکِ دو تیرِ نخست بر سر لاجوردی را برعهده گرفته است ولی راقم این سطور بعدها با رعایت اصل بیطرفی و با استناد به شواهدی متقنتر یا برمبنای گمانهزنیهای قابلاعتمادتری به واکاوی دقیقتر لحظه عملیات خواهد پرداخت.
۵ – لحظات نفسگیر گریز پس از اجرای موفقیتآمیز عملیات
غضنفرنژاد برای گشودن راه خروج و پرهیز از آسیبرسانیدن به مردمان عادی مبادرت به شلیکهای هوایی پیاپی نموده بود! جای حداقل ۳ تیر هوایی در دالان منتهی به مسجد و چندین تیر در دالان بازار وجود دارد . ظاهرایکی از تیرهای هوایی به کولر مغازهای برخورد میکند ولی هیچ غیرنظامیای در مسیر فرار و یا در جریان شلیک هوایی کشته نشده است.
مسیر خروج و راه فرار از مغازه تا خیابان اصلی که پشت مسجد اصلی قرار دارد میانگین ۶ تا ۸ دقیقه زمان میبرد. در جریان گریز، « زینالعابدین مسعودی» ( از اعضای وزارت دفاع وپشتیبانی رژیم) تلاشی سماجتوار برای دستگیری غضنفرنژاد داشته بود. او از نزدیکی مسجد شاه با هدف ترغیب مردم به دستگیری به تعقیب غضنفرنژاد میپردازد ولی بر روی پلههای مسجدشاه با شلیک گلوله در دم کشته میشود . گفتههای همسر مسعودی در بیدادگاه نیز حکایت از سماجت مقتول در تلاش برای دستگیری غضنفرنژاد دارد.
اندک زمانی پس از این شلیک، غضنفرنژاد به خیابان اصلی محل تردد ماشینها یعنی خیابان « پانزده خرداد» میرسد و با اولین ماشین عبوری بهسمت «ترمینال جنوب»حرکت میکند ولی پس از طی مسافتی و برای پرهیز از شناسایی یا تعقیب، با کرایهکردن ماشین دیگری به ترمینال میرود.
۶- « مرگ ظالمان سخت و بیامان »
همزمان با لحظات نفسگیری که غضنفرنژاد برای رسیدن به ترمینال سپری میکند، بازار تهران مملو از نیروهای امنیتی و لباس شخصیها شده است.
دالانهای تنگ پیچدر پیچ بازار جعفری، امکان ورود هیچ وسیلهی نقلیه و امدادی از جمله آمبولانس را نمیدهد . در لحظهی عملیات جباری( شاگرد مغازه لاجوردی ) در حین تدارک چای بوده است! روایت وی از لحظه اصابت گلولهها تا مرگ لاجوردی، روایتی عبرتآمیز از لحظات پایانی جانیان است؛ بهگفتهی وی پس از اصابت گلولهها خرخر نفسهای لاجوردی هنوز شنیده میشد. او و دو نفر از اهالی بازار جسم نیمهجان لاجوردی را بر دوش گذاشته و تا ورودی بازار جعفری حمل میکنند و سپس با خالیکردن بار یک چهارچرخ، لاجوردی را با چهارچرخ تا پلههای ورودی مسجد شاه جابجا میکنند⸵ همان پلههایی که غضنفرنژاد بر روی آن در تلاش برای گریز به مسعودی شلیک کرده بود و سپس به خیابان پانزده خرداد گریخته بود.
منفوریت لاجوردی از دید عامهی مردم از بیاعتنایی اهالی بازار در مشایعت جسم زخمی وی وبیاعتنایی ماشینهای گذری میتوان دریافت که شاگرد لاجوردی بهطور غیرمستقیم بر آن صحه میگذارد! به گفتهی وی یک ماشین سواری توقف میکند که در صندلی جلوی آن یکافسر راهنمایی ورانندگی مینشیند ولی از راننده میخواهد جسم نیمهجان لاجوردی و شاگردش را پیاده کند چرا که اگر پیاده نکند برایش مشکلساز میشود ( کنایه از اینکه رژیم راننده را مسئول قتل خواهند دانست)! به ناچار همراهان لاجوردی جسم نیمهجانش را دوباره در کنار خیابان گذاشته و از ماشینهای گذری التماس توقف میکنند ولی راکبان وسایل نقلیه بیاعتنا به وضعیت وخیم لاجوردی عبور میکنند تا اینکه با گذشت مدتزمانی طولانی یک« وانت مزدا » توقف و نعش لاجوردی را بر پشت آن قرار میدهند تا به بیمارستان سینا منتقل شود ولی آخریننفسهای« اسدالله لاجوردی» ، هیولای خونآشام و قصاب اوین که از سوی خانوادههای زندانیان سیاسی هوادار مجاهدین خلق، « ابنملجم زمان» لقب گرفته بود در «بیمارستان سینا »از شمارش افتاد و نقطهی پایای بر حیات سراسر تاریک و خونبار لاجوردی نهاده شد.
۷ -افسانهی «بیباکی و محافظگریزی» لاجوردی
بهرغم سوابق ضدبشری لاجوردی، حاکمیت و نزدیکانش به پاس جنایاتی که لاجوردی در برخورد با زندانیان سیاسی روا داشته بود همواره تلاش داشتهاند از وی چهرهای مردمی و بیباک به نمایش بگذارند که پس از کنار رفتن از ریاست سازمان زندانهای رژیم در اسفند ۱۳۷۶ در قامت شهروندی عادی به حجره روسری فروشی خود در بازار تهران برگشته بود. پروپاگاندای رژیم بههمان اندازه که در « شیطانسازی» از مخالفان خود از هیچ تلاشی فروگذاری نکرده است در قلب واقعیات و «فرشتهسازی » از جانیان خشونتورز خود نیز از هیچ افسانهسراییای دریع نورزیده است. آیا براستی لاجوردی « بیباک و بدون محافظ و تیم حفاظتی» بود؟
« سید محمد لاجوردی » ( فرزند لاجوردی ) در جلسه محاکمهی نمایشی « غضنفرنژاد» در تلاش برای بیباکجلوه دادن پدرش مدعی شده بود چندین دفعه طرح ترور لاجوردی، «لو » رفته است ولی لاجوردی بیاعتنا بوده است. در پایان نیز بغضآلود شکوه دارد که «ًاین بار هم گزارش[ حذف لاجوردی] اومده بود، [ولی نیروهای امنیتی ] چشم را بستن». پس از حذف فیزیکی لاجوردی همسرش در مصاحبهای گفته بود« ایشان خواستند برای حفاظتشان کسی را بفرستید که شما نکردید.» این جمله بیش از آنکه موید بیمحافظبودن لاجوردی باشد نشانگر ترس مداوم لاجوردی و موید این امر است که وی در پایان عمر مانند بسیاری از جانیان تاریخ معاصر دچار «اختلال شخصیت پارانوئید» شده بود⸵ در این اختلال اکثر اوقات فرد احساس میکند توسط اشخاصی تحت نظر یا تحت تعقیب است یا تلفن او شنود میشود. در اینباره سید حسین لاجوردی ( پسر ارشد لاجوردی) در مصاحبهای خاطرهای از پدرش نقل میکند که «یکبار در منزل مرا صدا زدند که بیا گوشی تلفن را بگیر و گوش کن این صوت غیرعادی که میشنوی حاکی از شنود تلفن منزل است.» او میگوید بارها شاهد بودیم که پدر « مسئولین بالاتر را در جریان میگذاشتند که سر کوچه رفتهام و دو موتورسوار مشکوک منتظر من بودند و لذا برگشتم». این نقلقولهای خانوادگی در صورت صحت، حکایت از ترس و وحشت مدام هیولای خونآشامی دارد که در دوران مسئولیت خود بدون کوچکترین احساس گناهی هزاران نفر از زندانیان سیاسی را به جوخههای اعدام سپرده بود.
در پاسخ به این پرسش که آیا لاجوردی پس از کنار رفتن از آخرین سمتش فاقد تیم حفاظت بود عقل سلیم حکم میدارد که جواب صددرصد منفی باشد.
واقعیت آن است که لاجوردی همواره و بهویژه پس از حذف فیزیکی «محمد کچوئی» (رییس زندان اوین در ۸ تیر ۱۳۶۰ توسط یکی از اعضای مجاهدین) از بالاترین سطوح حفاظتی ،ماشین ضدگلوله و مانند آن برخوردار بوده است. به روایت زندانیان سیاسی دههی شصت، وی حتی هنگام بازدید از زندان و بندها نیز با محافظان قابلتوجهی تردد داشته است. برخلاف روال مرسوم نزد بازاریان، لاجوردی معمولا تنها تا نزدیک ساعات بعدازظهر در مغازه روسری فروشی خود بوده است و اغلب امور مغازه با فرزندان و شاگرد مغازه بوده است. نکته دیگر آنکه لاجوردی در بسیاری از روزها اساسا در مغازه حضور نداشت برای نمونه قدیریان (از نزدیکان امنیتی لاجوردی) در مصاحبه ای مدعی شده بود که قبلتر یک تیم عملیاتی موفق به حذف وی نشد چرا که ظاهراً لاجوردی در سفری بوده است. لاجوردی اصولا در مغازه تنها نبود و معمولا علاوهبر فرزندان و شاگردش (جباری) که روز حادثه در طبقه بالای مغازه حضور داشت بود مغازه وی پاتوق نیروهای اطلاعاتی- امنیتی بود که اغلب یا خود مسلح بودند یا برابر پروتکلهای امنیتی مقامات رژیم امکان تردد بدون محافظ را نداشتند. در روز عملیات نیز دو میهمان امنیتی در مغازه وی بودند. در مسافت کمی از آنان نیز در روز حادثه مسعودی ( عضو وزارت دفاع رژیم) در بازار وجود داشته که در تعقیب غضنفرنژاد کشته میشود. لاجوردی از اواسط فروردین ۱۳۷۷ و بدون هیچ نیاز مالی در حجره خود دوباره مشغول به کار میگردد. بدرفتاری و وقاحت گفتاری و رفتاری وی در برابر زندانیان سیاسی و خانوادههای آنان که نوارهای تصویری آن نیز موجود است تردیدی برای رژیم و خود وی باقی نمیگذاشت که حضور بدون محافظ وی در قلب بازار تهران، هرگز نمیتواند بدون هزینه باشد. با این اوصاف، عامل اصلی موفقیتآمیزبودن عملیات را باید در سرعتعمل، چالاکی و تهور عاملان و همچنین غیرمشکوک بودن ظاهر این دو جوان ۲۰ و ۲۱ ساله جست نه فقدان محافظ. احتمال میرود محافظ یا محافظان برای ادای فریضه نمازظهر یا قضای حاجت به مسجد شاه در چندمتری مغازه رفته باشند یا اساسا پیش از هر حرکتی، غافلگیر شده و از سر اضطرار بهجای تعقیب ضاربان بهدنبال انتقال نعش نیمهجان لاجوردی به بیمارستان بوده باشند.
۸- بازگشت غضنفرنژاد از تهران به آبادان
با رسیدن غضنفرنژاد به ترمینال جنوب تهران، اولویت نخست رسیدن به ساحل اروندرود در آبادان برای اجرای قرار خروج از کشور است.
غضنفرنژاد اقدام به دربستگرفتن یک سواری به به مقصد « قم» مینماید و برای عادی جلوهدادن حالت چهره خود- که ناشی از بیخبری از سرنوشت همرزمش بود- اظهار میدارد که بهخاطر فوت یکی از بستگانش ناراحت است ولی پیش از رسیدن به قم، به راننده اعلام میکند از آنجا که بستگان در « اراک » ساکن هستند باید« اراک » برود. راننده نیز در ازای پشنهاد مبلغ کرایه بالایی میپذیرد وی را به اراک برساند.
گرمای هوا، خستگی ناشی از تعقیب و گریز، نامعلوم بودن سرنوشت همرزم و ترس از شناسایی احتمالی توسط نیروهای امنیتی رژیم همه و همه بیگمان میتوانست هم به مشکوک بودن چهره غضنفرنژاد و هم به شک راننده بیافزاید. از اینرو، جای تعجب نیست که راننده در سهراه سلفچگان(۳۵ کیلومتری جنوب غرب قم و در مسیر جاده قم – اراک) به بهانه نقص فنی ماشین، غضنفرنژاد را پیاده نماید. از آنجا که سهراه سلفچگان نظر به موقعیت سوق الجیشی خود، تحت تدابیر شدید کنترل نیروهای انتظامی رژیم قرار دارد قابل فهم است که چرا غضنفرنژادبرای ادامهی مسیر ناچاربه سوارشدن در یک کامیون میشود. با رسیدن به اراک، مسیرهای بعدی وی بهترتیب بروجرد، خرمآباد، اندیمشک ، اهواز و نهایتا آبادان بوده است.
۹- دستگیری
غضنفرنژاد به محض رسیدن به آبادان به ساحل اروندرود می رود ولی رابط خروج ( قاچاقبر) را نمییابد و دوباره به اهواز برمیگردد . در آنجا رادیویی میخرد که از طریق آن خبر لاجوردی کشتهشدن را میشنود. او برای شناسایینشدن توسط نیروهای امنیتی و انتظامی رژیم، به ناچار شب را خانه یکی از سیگارفروشهای اهواز سپری میکند و روز بعد دوباره برای اجرای قرار خروج به آبادان میرود.
در جریان محاکمهی فرمایشی، غضنفرنژاد اشاره میداردکه « مراد- مهران- ۲۰-۲۱ » کد رمز مشترک وی و همرزمش با نام مستعار رضا ( با هویت واقعی علی اکبر اکبری ده بالایی ) بوده است ! عدد ۲۰ و ۲۱ در این کد رمز به سن دوضارب اشاره دارد. کد رمز اختصاصی وی برای دریافت پیامهای رادیویی نیز « سعید- وحید -۳۶-۳۶ » بوده است. رادیو مجاهد در پیامی خطاب به وی اعلام میکند « بهسرعت از طریق خانه طالب( یعنی مسیر ایلام) اقدام کنید و بهسراغ علی (یعنی مسیر آبادان) نروید» ! اینگونه بهنظر میرسد که غضنفرنژاد از پیام رادیویی مطلع نمیگردد چرا که وی تازه در مسیر برگشت و در شهر اهواز رادیو را برای گرفتن پیام خریداری میکند.
در حالیکه غضنفرنژاد هنوز از مسیر خروج امن ( احتمالا ایلام) اطلاع ندارد و نمیتواند با سازمان ارتباط برقرار کند در ساحل اروندرود به انتظار قاچاقچی برای عبور از مرز است. از سوی دیگر، « مصطفی کاظمی » با نام مستعار موسوی( از نزدیکان سعید امامی) در جایگاه مدیرکل وقت « اداره التقاط » وزارت اطلاعات که مسئول مبارزه با بخشی از مخالفان و بهطور مشخص هواداران و اعضای سازمان مجاهدین خلق را بر عهده داشت دستورالعملهای فوری شدیدی به ادارات برای گزارش هر مورد مشکوکی ابلاغ میکند. حضور او غضنفرنژاد در ساحل اروندرود ، شکِ کارمندان حراست شرکت نفت آبادان را که در آن حوالی بودهاند برمیانگیزاند و از اینرو مقدمات دستگیری وی را توسط دستکم چهار مامور حراست دیگر فراهم میسازند. غضنفرنژاد در لحظهی دستگیری، بهرغم مسلحبودن به ماموران غیرمسلح شلیک نمیکند.
در اداره اطلاعات آبادان باتوجه به جو سیاسی ملهتب ناشی از حذف فیزیکی لاجوردی و دستورهای آمادهباش و ابلاغیههای پی در پی به ادارات اطلاعات، بازجوییهای طاقتفرسایی توام با شکنجه از غضنفرنژاد صورت میگیرد این بازجوییها تا پاسی از شب ادامه مییابد و غضنفرنژاد که در این برهه حساس مسلح نیز دستگیر شده بود شانسی برای انکار نمیبیند و نهایتا در ساعت یک و نیم نیمهشب اعتراف میکند که عضو سازمان مجاهدین خلق است. از آنجا که نفر دیگر عملیات یعنی اکبری دهبالایی دو روز پس از دستگیری و بدون دادن اطلاعات به بازجویان زیر شکنجه و نهایتا در بیمارستان درگذشته بود بلافاصله تیمی از تهران اعزام و غضنفرنژاد را برای بازجویی و شکنجه تحت تدابیر شدید امنیتی به تهران منتقل میکنند.
لازم به ذکر است که بعد از جانباختن اکبری ده بالایی و دستگیری غضنفرنژاد، وزیر اطلاعات رژیم (دری نجف ابادی) در مصاحبهای از دستگیری سه نفر خبر داد. این آمار بیگمان مشتمل بر غضنفرنژاد بود لیک جای این پرسش باقی میماند که دو نفر دیگر چهکسانی میتوانست باشند؟
پاسخ آن است که در این پرونده دو عرب بومی خوزستان نیز بهدلیل مباشرت به انتقال غیرقانونی ضاربان لاجوردی دستگیر شدند. ایندو بارها مبادرت بهعبوردادن غیرمجاز اتباع ایرانی و عراقی در دو سوی مرز نموده بودند و اگرچه ایندو بومی پیشتر نیز تیمی را هم به خاک ایران آورده بودند، که با قتل یک افسر نیروی انتظامی در آبادان موفق به فرار از کشور میشوند ولی از آنجا که ، اساسا از نیت واردشوندگان اطلاعی نداشتند در اصطلاح حقوقی کلمه فاقد اتهام « معاونت در جرم» که در آن آگاهی از قصد جرم شرط است، تشخیص داده میشوند و بیدادگاه انقلاب آبادان آنان را تنها به اتهام قاچاقبری محاکمه میکند ولی از سرنوشت آنها اطلاع چندانی در دست نیست.
۰ ۱- محاکمهی تشریفاتی و پایان سربدار
رژیم در دو جلسه محاکمهی نمایشی و تشریفاتی غضنفرنژاد را برای در همشکستن و بهرهبرداریهای تبلیغاتی مرسوم در برابر دوربین قرار داد. از سخنان پایانی وکیل تسخیری غضنفرنژاد در بیدادگاه رژیم برمیآید که « شعبه ششم دادگاه انقلاب اسلامی تهران» محل محاکمه و صدور حکم اولیه اعدام بوده است. این حکم بهسرعت در دیوانعالی رژیم تایید و در بامداد ۲۲ اسفند ۱۳۷۷ به اجرا درآمد.
رژیم سالها بعدها از اعترافات اجباری غضنفرنژاد -که بر پایهی شکنجههای طاقتفرسای جسمی و روحی اخذ شده بود و بهلحاظ حقوقی نیز کاملا فاقد اعتبار است- تلاش نمود از آن در کارازی تبلیغاتی علیه اعضای این سازمان مجاهدین در بیدادگاه های خود بهره جوید. برای نمونه در جلسهی دوم برگزاری بیدادگاه غضنفرنژاد وی از افرادی مانند آقایان« بهزاد صفایی»، « بهزاد نظیری» ، « حسین عابدینی» , « مراد خاکسار» ، و خانمها « معصومه پوراشراق» ، « ژیلا دیهیم» بهعنوان مسئولان تشکیلاتی خود نام میبرد. بعدها نماینده دادستان رژیم در ۱ دی ۱۴۰۲ در پروندهی محاکمهی نمایشی و غیابی اعضای « سازمان مجاهدین خلق» با نام بردن از « ژیلا دیهیم » ( فرزند عبدالمحمد، متولد ۱۳۳۲ و اهل بروجرد) « تشکیل، طراحی، سازماندهی و هدایت تیم ترور لاجوردی» را از جمله اتهامات وی برشمرد.در مورد دیگری غضنفرنژاد در جریان اعترافات اجباری در بیدادگاه انقلاب اظهار داشته بود که پیش از عزیمت در بصره « سپیده ابراهیمی » ضمن دیدار با آنان، مهری با تربت امام نخست شیعیان به انها داده بود . در اینباره نیز بیدادگاه غیابی رژیم خانم« ابراهیمی» را بر مبنای اعترافات اجباری و توام با شکنجههای جسمی- روحی شدید غضنفرنژاد متهم نموده است.
دو ضارب لاجوردی، نخستین نسل انقلاب خونینی بودند که خمینی با خدعهورزی در آن وعده داده بود ضمن آبادسازی دنیا و آخرتشان، آنان را «ًبهمقام انسانیت» برساند. در آغاز سمت لاجوردی در دادستانی انقلاب تهران در شهریور ۵۹ که همزمان با کشتار بیرحمانهی مخالفان در زندانها بود ایندو طفلانی دو و سهساله بیش نبودند که رژیم بنا داشت بعد از حذف مخالفان سیاسی، آنان و دیگر همنسلانشان را در پرتو « خمینیسم » و قرائتهای قرونوسطایی وی پرورش دهد! ورق روزگار اما با مقاومت زندانیان سیاسی و مخالفان سرسخت رژیم، طرز دیگری رقم خورد⸵ لاجوردی ۱۸ سال بعد در شهریور ۷۷ توسط دو جوان ۲۰ و ۲۱ ساله بهسزای اعمال خونباری از خود رسید که در توجیهشان مدعی بود لازمهی پرورش نسلی انقلابی است! نسلی که بعدها اما بهجای الهامگیری از جملات گنگ و بیمفهوم خمینی در صحیفهی بهاصطلاح نور، با حذف فیزیکی لاجوردی سرود « مرگ ظالمان سخت و بی امان » را در انظار عمومی و در قلب بازار تهران عینیت بخشید.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.