شاید از میان جملات معروف فلسفی دوره رنسانس، جمله «من می‌اندیشم پس هستم» دکارت بیشتر از همه نقل شده باشد. دکارت اگرچه (و به گمانم با دستپاچگی) ایده پشت این جمله را برای حل و فصل یا به عبارت بهتر گشایشی در شکاکیت عامش استفاده کرد (و بدون این گشایش عملا دستگاه نظری او قفل می‌شد) اما نتوانست به روشنی توضیح دهد که «من چه هستم». احتمالا باید درنوشته‌ای در چند سال پیش به چنین موضوعی پرداخته باشم، اما مهم است بدانیم که از مقدمه اندیشیدن، تالی «وجود اندیشنده» یا «من» نتیجه نمی‌شود و نیاز به فرض مفروضات دیگری است. یکی از آن مفروضات پنهان (که شاید بتوان نام آن را شیطان اکبر گذاشت) فرض خود «وجود» است. این فرض پنهان این نتیجه را برای دکارت داشته که او حتی در صدد برنیامده تا روشن کند «من چه هستم» زیرا برای او هستن بالاستقلال از «چه هستن» مفروض بوده است.
این مقدمه را آوردم تا به حواشی مثلاً انتخابات اخیر بپردازم. یکی از مشکلاتی که در تحلیل اندیشمندان سیاسی ما دیده می‌شود (و ریشه در همان شیطان اکبر دارد) فرض «وجود مردم» است. گمان نمی‌کنم که لازم به توضیح مکرر دیدگاه نظری نگارنده در باب «مردم» باشد. همانگونه که قبلا بارها توضیح دادم، در غیاب مردم ( که در ایران غایب است) افراد به موجودات غیرضرور و تصادفی فروکاسته می‌شوند و علی‌الاصول صاحب حقی نیز نیستند. بر این قاعده، اخلاق نیز داوری در مورد آنان ندارد و مثلا کشتار جمعی چنین موجودات تصادفی نیز ذاتا اخلاقی یا غیراخلاقی نیست. البته می‌توان تلاش کرد تا به نحوی از این امر جلوگیری کرد (همانگونه که تاریخ بشری شاهدی چنین تلاش‌هایی بوده است). همانگونه که از دیرباز توضیح دادم، برساخت امرمقدس عمدتا برای حل چنین مشکلی صورت گرفت. با این برساخت، افراد نزد یک ناظر بیرونی (یعنی خداوند) تبدیل به موجوداتی ضروری و در نتیجه صاحب حق می‌شوند (به همانگونه که مثلاً انسان‌ها حقوق حیوانات را به میانجی اندیشیدن در باره آنها برمی‌سازند). به این ترتیب فلسفه سیاسی پادشاهی نیز تولد می‌یابد، فلسفه‌ای که در آن پادشاه به مثابه میانجی بین امر مقدس و افراد مردم (و نه «مردم») این ضرورت را عملی می‌کند و حقوق الهی افراد را رعایت می‌نماید (این منشأ حقوق الهی است) راه دیگر، مبتنی بر ایده حقوق طبیعی است. در محدوده دانسته‌های من، اولین بار «طبیعت» در یونان متولد شد و نه در مصر، میانرودان، هند و ایران یا نزد اقوام دیگر نظیر هتیت‌ها و فنقی‌ها و کنعانی‌ها. «طبیعت» خود یک ایده پیچیده است که به گونه انقلابی ساختار اندیشیدن آدمیان را دگرگون کرده است. مهمترین وجه تمایز «طبیعت» با دستگاه‌های اندیشگی که اکنون اسطوره‌ای می‌خوانیم حذف «اراده» از طبیعت است و همچنین تحمیل نوعی «ضرورت» به آن، ضرورتی که باید ریشه در ضرورت اینهمانی اشیاء داشته باشد (ضرورت اشیاء که در فرم بیرون کشیدن نظم از بی‌نظمی اولیه خود را در اندیشه اسطوره‌ای می‌نمایاند، روایت همانندی از اسطوره آفرینش در مصر باستان، میانرودان و همچنین اساطیر هندوایرانی است، موضوعی که در نوشته‌های پیشین به آن پرداختم). اما طبیعت نمی‌توانسته متولد شود اگر قبل از آن ایده «حقیقت» متولد نشده بود. در واقع ایده حقیقت فرض بنیادینی است که پرسش از چرایی وجودی طبیعت را مختل یا بی‌محل می‌کند. طبیعت بالاستقلال «هست» زیرا طبیعت خود حقیقت است (و حقیقت آنچنان حقیقی است که نیازی برای تامین اعتبار یا ضروری ساختن آن به میانجی امر مقدس نیست). این ایده در یونان آنچنان قوی بود که خدایان نیز در واقع «طبیعی» بودند. آنها به این خاطر چنان عمل می‌کردند که محکوم طبع خود بودند. آنها جنگجو بودند زیرا طبع آنها چنین بود، نوازنده بودند زیرا محکوم طبع خود بودند، آنها چنین سرشته شده بودند. نظریه حقیقت نیز از آن آن پیرمرد آتنی است که جوانان را گمراه می‌خواست و به سزای عملش نیز رسید. اما همانند مسیح بعد از ترک زمین بود که ایده‌های او همه دستگاه اندیشگی بشر را آلوده کرد. کسی به این نیاندیشید که خود نظریه حقیقت و معادل آن یعنی ایده وجود برساخت‌های اجتماعی هستند. در حقیقت، بزرگترین دروغ بشری که تاکنون برساخته شده، خود حقیقت و متعاقب آن ایده وجود است.

اما ایده حقیقت، بنیاد وجودی منطق است و همبسته حقیقت، یعنی ایده وجود، بنیاد وجودی فلسفه. در نتیجه سه نوع، طبقه یا کلاس اندیشگی همزمان در یونان پدید آمدند، فیزیک که بنیاد وجودی آن ایده طبیعت است (که با رفع و انحلال ویژگی اراده یا خواست از خدایان متولد شد)، منطق که معطوف به نظریه حقیقت است، و فلسفه که ایده حقیقت و وجود را همزمان در خود دارد. اما سوای از این سه نوع اندیشگی، تراژدی نیز در یونان متولد شد. قهرمان که گمان می‌برد در حال تحقق یا فعلیت بخشیدن به اراده خود است، در پایان درمی‌یابد که محکوم به اجرای نقشه خدایان بوده است، امری که مجددا با رفع و انحلال اراده یا خواست قهرمان مرتبط است. تولد نمایش نیز از همین ریشه انحلال اراده جوانه می‌زند، توگویی که بازیگران روی صحنه در حال نمایش اراده یا خواست خود هستند، اما در واقع آنها مجری پلات یا نمایش‌نامه‌ای هستند که از قبل نوشته شده است و آنها محکوم به اجرای آن یا در حال اجرای آن هستند. این امر خود به نوبه با ایده تقدیر یا سرنوشت که ایده شایعی در مصر و میانرودان باستان بوده نیز در ارتباط قرار می‌گیرد. سرنوشت و تقدیر (که می‌تواند خواست و اراده را منحل کند) در اندیشه اسطوره‌ای پهنه غرب آسیا به شدت دیده می‌شود. با این وجود، تفاوت‌های بنیادینی با انحلال اراده آنچنان که در تولد طبیعت در یونان گفته شده دارد. در اندیشه اسطوره‌ای سرنوشت یا تقدیر را می‌توان با انجام مناسکی مانند ادعیه و یا مراسم آئینی تغییر داد. سرنوشت از ضرورت اینهمانی برخوردار نیست و خود محکوم اراده عامل به جا آورنده مناسک است. به عبارت دیگر، سرنوشت قابل کنترل توسط انجام برخی مناسک آئینی توسط افرادی ویژه (کاهنان) با بر زبان آوردن جملاتی راز آلود است. به این ترتیب اراده خدایان به میانجی انجام مناسک آئینی قابل کنترل می‌شود، در حالیکه چنین کنترل یا تغییری در ضرورت اینهمانی طبیعت نمی‌تواند صورت گیرد (موضوع کنترل یا به خدمت‌گیری ضرورت اینهمانی طبیعت که در علم جدید بعد از روشنگری پیدا شده چندان ربطی به تغییر این ضرورت از طریق مناسک آئینی ندارد و صرفا نوعی استفاده کنترل یا مدیریت شده از ضرورت طبیعی در جهت تحقق اهداف بشری است، موضوعی که خود شائبه نوعی جایگزینی اراده خداوند با اراده انسانی را سبب شده است). در نتیجه تقدیر یا سرنوشت که در اندیشه اسطوره‌ای به فراوانی دیده می‌شود، به نحو دگرگونه‌ای در تراژدی یونانی بازتولید می‌گردد. در تراژدی، این صرفا قهرمان است (و تماشائیان به میانجی او) که در انتها پی می‌برند اراده آنها صرفا تابع ضرورتی مافوق بوده است و برنامه و پلان آنها برای مقاومت در برابر این ضرورت، خود جزئی از برنامه یا بازی خدایان بوده است.
به این ترتیب، حقیقت صرفا با رفع خدایان و اراده منتسب به آنان می‌توانست متولد شود،‌ انحلالی که در یونان به وقوع پیوست. «حقیقت» خدایی در میان خدایان نیست با این وجود، خدایان محکوم حقیقت هستند. خدایان ذیل حقیقت جای می‌گیرند در حالیکه حقیقت از اراده تهی است (به این سبب است که سقراط متهم شده بود که اعتقاد جوانان آتن به خدایان را سست می‌کرده). چنین دریافتی همانگونه که باید در نوشته‌های سالیان پیش نیز توضیح داده باشم، با ایده «اشه» در الهیات مزدیسنی یا «ریتا» در ریگ‌ودا بسیار نزدیک است، دریافتی که خود را به نحو روشنی در آموزه‌های لائوتسه نیز بازتولید کرده است.

از سوی دیگر، ضرورت اینهمانی طبیعی، بنیاد علوم نوین نیز هست امری که به گونه جالبی در تز بنیادین فیشته یعنی اینهمانی «من» یا «من منم» بازتاب یافته است که خود بنیاد ایده پیوستاری «من» نیز می‌شود، یعنی «من هستم». اما هستن در کانتکست پیوستاری نه به معنی «وجود» (اشتباهی که دکارت مرتکب شده بود) که به معنی استمرار است، من استمرار دارم و همانی هستم که بودم. این ایده بنیاد انحلال فرمی از زمان می‌شود که آن را «حال» می‌نامیم. این انحلال خود به میانجی برساخت ایده گذشته و آینده صورت می‌گیرد. حال، انحلال گذشته و آینده است و اما از سوی دیگر، انحلال حال، امکان استمرار «من» را نیز با تثبیت گذشته و آینده فراهم می‌کند. اما این استمرار خود به نحو دیالکتیکی موجب تثبیت اینهمانی «من» می‌گردد که در فرم «من منم» به تعبیر فیشته بنیاد گزاره‌های علم می‌شود.

باز هم گرفتار مقدمه شدم. همانگونه که گفتم «مردم» در ایران غایب است و نتیجه سرراست آن تقلیل آدمیان به موجودات تصادفی، غیر ضرور و بدون حق است. در نوشته‌های پیشین به دفعات اشاره کردم فرایند ضروری شدن و در نتیجه صاحب حق شدن آحاد و افراد، درک آنها از فردیت خود به میانجی یک «من ملی» یا همان «مردم» است. به این ترتیب آن «من ملی» (اگر چه به طریق ماتاخر اما وجودا ماتقدم) تبدیل به شرط ضرور «وجود» افراد و آحاد هم می‌شود تا این افراد و آحاد از موجودات تصادفی و غیرضرور تبدیل به موجودات ضروری شوند که اکنون صاحب حق‌اند. همانگونه که لحظه‌ای جادویی وجود دارد که در آن کودک خود را «من» خطاب می‌کند و با بر زبان آوردن این کلمه جادویی همه جهان را یا همان «دیگری» را خلق می‌کند (دیگری که به طرز دیالکتیکی، شرط وجودی وجود او نیز هست)، لحظاتی وجود دارد که یک ملت خود را به مثابه یک «من» بازمی‌شناسد و در این بازشناسی صاحب حق می‌شود. اما حقی که بر «مردم» مترتب می‌شود، نیاز به وجود دیگری دارد و دیگری «من» ملی (که شرط وجودی وجود این من نیز هست) نظام سیاسی یا حکمرانی است. نظام سیاسی از اندیشیدن «مردم» به خود یا تامل «من ملی» در باره خود پدید می‌آید. در آن لحظه که «مردم» به خود می‌اندیشد تا خود را سوژه خود سازد، نظام سیاسی متولد می‌شود که در آن «مردم» تبدیل به سوژه نظام سیاسی می‌شود. اما نظام سیاسی خود در بازاندیشی خود، خود را سوژه «مردم» می‌یابد و به میانجی «مردم» به خود می‌اندیشد تا خود را تثبیت کند. در چنین نظام‌هایی است که «نظام سیاسی» به امر «طبیعی» فروکاسته می‌شود (یا ارتقاء می‌یابد) و این به معنی آن است که نظام سیاسی از اراده استعلایی تهی می‌شود. اندیشیدن مردم به خود و بازتولید نظام سیاسی، نظام حکمرانی را به امری طبیعی فاقد اراده استعلایی یا الهی تقلیل می‌دهد و در این تقلیل است که همانند فیزیک که قوانین طبیعی را می‌پذیرد، پذیرای قواعد طبیعی حکمرانی می‌شود.

بسیار مهم است توجه کنیم که در تولد هر نظام سیاسی، نظم سیاسی نیز متولد می‌گردد که معطوف به رابطه دوسویه نظام سیاسی وآحاد مردم است. در وضعیت کنونی نظام سیاسی در ایران که افراد در آن به بردگان تقلیل یافته‌اند، این نظم سیاسی، تصادفی و غیرضرور است و همانگونه که سالیان پیش توضیح دادم به امتناع امر سیاست در ایران منجر شده است و یا امر سیاسی را به امری اسطوره‌ای تبدیل کرده که در آن نظام سیاسی عملا از سپهر تجربه زمینی که همان جامعه ضروری است، بی‌بهره است. قبلا در باره این دینامیک نظم سیاسی برای تثبیت «بقای» نظام سیاسی در زمان دوم خرداد و رای به خاتمی توضیح دادم. با این وجود لحظاتی برای بردگان یا آحاد افراد پدید می‌آید که در آن تلاش می‌کند خود را به امر ضرور ارتقاء دهد، یکی از آن لحظات امتناع از مشارکت در نظام سیاسی است و یا تحریم فعال انتخابات. این تحریم فعال سبب می‌شود تا آحاد افراد خود را به میانجی یک عدم مشارکت همگانی بازشناسند، رفتار متقابل یکدیگر را پیش‌بینی کنند و خود را در یک «من ملی» متحد سازند (از این زاویه، عدم مشارکت فعال به همان میزان به تولید «مردم» منجر می‌شود که مشارکت فعال می‌تواند به آن منجر گردد. قبلا بارها در باره پرسش از «درستی» یا «نادرستی» مشارکت در انتخابات توضیح دادم و عنوان کردم چرا این پرسش خود از اساس نادرست است).

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)