من در ۲۳ نوامبر ۲۰۱۵، ده روز بعد از کشتار بتکلان، به پاریس رسیدم.
مردم پاریس غم و اندوهشان را، پیچیده در نوعی شال نامرئی، با خودشان حمل می‌کردند. سکوت آن روزها شالی بود ساخته شده از همان فضا، که به یکسان دور گردن مردم محلی و ما خارجی‌ها پیچیده بود.
وقتی این موضوع را پیش کشیدم، مادام راچو با زبان اسپانیایی دو پهلویش گفت: «بله، این زمستون به طرز عجیبی سرده، اینطور نیست؟»
وقتی سوار مترو می‌شدی این احساس قوت می‌گرفت. هیچکس حرف نمی‌زد. بچه‌ها گریه نمی‌کردند. و از سگ‌ها هم، که آنجا مجاز هستید آنها را با خود به وسایل حمل و نقل عمومی ببرید، صدایی در نمی‌آمد.
آپارتمانی که برای خودم گرفتم در جنوب پاریس بود؛ در منطقه‌ای به نام لوکرملین-بیسِتر. دانشگاه در شمال بود؛ در پونتوآز. و در تمام مسیر سفر با مترو، که یک ساعت و نیم و گاهی دو ساعت طول می‌کشید، هیچ گفتگویی نمی‌شنیدم، حتی یک کلمه هم گفته نمی‌شد.
تنها کسانی که در مترو چیزی می‌گفتند دیوانه‌ها و مست‌ها بودند.
مست‌ها تمایل داشتند در انتهای سکوها دور هم جمع شوند. خیلی از آنها روس بودند. آنها صورت‌های قرمز و خشک و ترک‌خورده داشتند و مثل آجرهای باقیمانده از یک محل ساختمان‌سازی بودند.
از سوی دیگر، دیوانه‌ها همیشه تنها بودند. هرکدام به انبوهی از صداهای درون ذهنشان متصل بودند.
در دانشگاه تفاوت چندانی وجود نداشت. دوره‌ی کاری من به عنوان پژوهشگر مهمان در لابراتوار زبان‌شناسی، واژه‌‌‌نامه و کامپیوتر قرار بود یک سال طول بکشد. این لابراتوار، بر اساس آنچه که من توانستم هنگام جستجو برای گزینه‌های کارآموزیِ خارج از کشور بفهمم، یکی از پیشرفته‌ترین مؤسسات در رشته‌ی من بود که کاربرد علوم کامپیوتر در مسائل مربوط به زبان‌شناسی بود. اما به نظر می‌رسید همکارانم برای گفتنِ چیزی بیشتر از یک “بن‌ژورِ” سرد و سرِوقت که هر روز صبح هنگام ملاقات با من می‌گفتند، برنامه‌ریزی نشده بودند.
مسلماً فرانسویِ نه چندان خوبِ من، کمکی نمی‌کرد.
تنها فرصتِ برون ریزی، چهارشنبه‌ها و جمعه‌ها بود که به کلاس‌های شبانه‌ی زبان و فرهنگ فرانسه در سوربن می‌رفتم.
کلاس‌ها ساعت ۶ عصر تمام می‌شد و بعد از آن، گاهی اوقات تعدادی از ما به یکی از کافه‎‌های بلوار دومونتپارناس می‌رفتیم. یک زوج کره‌ای، یک زن هلندی و دو الجزایری، همراه با من، پای ثابت بودند. زبان مشترک ما انگلیسی بود. ما می‌نشستیم و یک ساعت صحبت می‌کردیم، سپس هرکدام راه خودمان را می‌رفتیم. و آن بازگشت به سکوت بود.
قدم زنان به ایستگاه مترو وَوان می‌رفتم و به جای رفتن به خانه، سوار خط ۴ در مسیر سنت میشل می‌شدم. تقریباً بدون اینکه متوجه باشم قدم‌هایم یک بار دیگر من را به سمت ۹، خیابان ژی-لو-کخ هدایت می‌کرد. مقابل لوح یادبود می‌ایستادم و اسامی مهمانان مشهور را در هتلی که زمانی به نام هتل بیت شناخته می‌شد دوباره می‌خواندم: «بی. گیزن، اچ. نورس، جی. کورسو، ای. گینزبرگ، پی. اورلوفسکی، ای. سامرویل، دبلیو. باروز.»
سعی می‌کردم حدس بزنم که یان سامرویل و ویلیام باروز در کدام اتاق اقامت داشتند. در آنجا بود که دانشمند کامپیوتر با چهره‌ی جوان و سرحال که به تازگی از لندن آمده بود، نویسنده‌ی بسیار مسن‌تری را در جهنمِ یکی از ترک اعتیادهای بی‌شمارش همراهی کرده بود.
معمولاً در راه برگشت از آن گشت و گذارها، احساس ناامیدیِ زیادی داشتم. در مترو به این فکر می‌کردم که اگر شروع به داد زدن کنم چه اتفاقی می‌افتد. از روی ظاهرِ من، مردم به خوبی می‌توانستند من را با یک اسلام‌گرا اشتباه بگیرند. و با اینحال مطمئن بودم همان اتفاقی رخ خواهد داد که بارهای زیادی دیده بودم وقتی روالِ معمولِ زندگی به هر نحوی مختل می‌شد رخ می‌داد: حمله‌ی جنون من، در نهایت توسط آرامشِ خیره کننده‌ی پاریسی‌ها از نظر پوشانده می‌شد.
در مواقع دیگر، این فکر را در سر داشتم که پایان نامه‌ی دکتری‌ام را رها کنم و انرژی‌ام را صرف طراحی نوعی نرم‌افزار کنم که زبان بی‌خانمان‌‌های پرحرف پاریس را پردازش کند. در ذهنم یک رابط شگفت‌انگیز را مجسم می‌کردم که پیام‌هایی را که آنها ارسال می‌کردند، انتقال می‌داد. در مورد تأثیری که کشف من خواهد داشت خیال‌بافی می‌کردم: ساکنان پاریس پی می‌بردند که همه‌شان در تنهایی‌های جورواجور خود، چقدر به هم شباهت دارند. نتیجه‌ی نهایی، یک آغوش جهانی و برادرانه بود. حتی شاید یک عیاشی دسته جمعی.
من به وضوح افسرده بودم. طولی نکشید که حملات اضطراب شروع شدند، یا چیزی بسیار مشابه، زیرا آنها هرگز افزایش فوری و شدید نشان نمی‌دادند. هرچند همانطور که بعداً بوگدان توضیح داد بدترین حملات اضطراب دقیقاً همین بودند: احساس یک درد و رنجِ جسمی یا روحیِ بی حد و حصر که بزرگ و بزرگتر می‌شود ولی هرگز کاملاً موفق به سرریز شدن نمی‌شود. هیچ نشانی از تعجب یا نگرانی در هیچکس نیست و آن موقع است که فکر می‌کنید واقعاً دارید عقل خود را از دست می‌دهید.
یک چهارشنبه، میل شدیدم به شروعِ داد زدن غیرقابل تحمل شد. من در واگن مترویی بودم که در حال حرکت به سمت سنت میشل بود. چیزی که من را متوقف کرد یا نجاتم داد، نگاه کردن به بالا و دیدن عبارتی بود که کسی با خط خرچنگ قورباغه روی یکی از درها نوشته بود: Parlez vos voisin!
شخصی که آن را نوشته یا باید حکیم بوده باشد یا کسی که به ناامیدی کشیده شده. یا هردو.
به سمت راستم نگاه کردم و مردی را دیدم؛ یک سفیدپوستِ چشم آبیِ خوش‌قیافه، حدوداً در دهه‌ی پنجاهِ زندگی و شیک‌پوش. او مشغول تلفن همراهش بود. من نوشته‌ی روی در را دوباره بررسی کردم تا مطمئن شوم آن چیزی را که بدون شک سرنوشت در این موقعیت دشوار وارد شده بود تا به من دستور بدهد فهمیده‌ام: «با همسایه‌ات صحبت کن!»
آماده شدم تا از یک عبارت به زبان فرانسویِ ابتدایی‌ام استفاده کنم؛ یکی از آن عبارات مؤدبانه که در کلاس یاد گرفته بودیم.
اما وقتی رو به مرد کردم نتوانستم صحبت کنم. او هنوز به گوشی خود نگاه می‌کرد، فقط حالا دستِ آزادش مشغول یک فعالیت بسیار خاص و کاملاً هولناک بود.
به نظر می‌رسید هیچکس دیگری در واگن متوجه نشده است.
من با آمیزه‌ای از انزجار و شیفتگی تماشا کردم. مرد با انگشت وسط، دماغش را می‌گرفت که بعد مستقیماً به سمت دهانش می‌رفت. او گاهی آن را بر روی زبانش قرار می‌داد. یا می‌گذاشت باقیمانده روی یکی از دندان‌های جلویش گیر کند. از حالت چهره‌اش می‌شد فهمید که طعمش را دوست داشت و به انجام آن ادامه می‌داد.
او در سن- ژرمن- د- پره پیاده شد. و من درست زمانی که درها قرار بود بسته شوند به دنبال او از قطار خارج شدم.
از ایستگاه که بیرون آمدم، مرد را دیدم که به طرف گوشه‌ای که کافه دومگو در آن قرار داشت می‌رفت. از دور دنبالش کردم و طولی نکشید که او وارد کتابفروشی لکیوم د پاژ شد. بعد از او داخل شدم و وانمود کردم که به میزِ کتاب‌های تازه رسیده نگاهی می‌اندازم. او تا پشت کتابفروشی رفت و با یک کتاب کوچک اما کلفت در دستش برگشت. کتاب قطوری بود اما جلد آن نمی‌توانست بزرگتر از نصف یک برگ کاغذ باشد. من نتوانستم عنوان کتاب یا اسم نویسنده را ببینم. مرد پول داد و بیرون رفت. من چند ثانیه قبل از اینکه او را دنبال کنم منتظر ماندم. او را دیدم که از بلوار گذشت و به سمت جنوب ‌رفت. چراغ راهنمای عابرین پیاده دوباره روشن شد و من با گام‌های بلند و آرام، در حالیکه او شروع به پایین رفتن در خیابان بناپارت کرده بود، به او نزدیک شدم.
مرد خیلی سریع حرکت می‌کرد و من گمش کردم. لحظاتی بعد پیاده ‌روهای باریک جای خود را به فضای باز میدان سنت-سولپیس دادند؛ با فواره‌ای در وسط و یک کلیسای باشکوه در انتهایِ دورِ آن. اینها نام‌ها و مختصاتی بودند که بعداً می‌آمدم تا یاد بگیرم. در حال حاضر تنها موضوع این بود که او را در حال بالا رفتن از پله‌های کلیسا پیدا کردم و بعد با عجله به دنبالش رفتم بدون اینکه از خودم بپرسم ما کجا هستیم.
وقتی از درِ کلیسا عبور کردم بلافاصله از زیباییِ ژرف فضای داخلی آن، که مانند استخر آبی بود که در بالا معلق شده، غافلگیر شدم. اگرچه نمی‌دانستم چرا، اما احساس عمیقی از گناه را تجربه کردم. گویی تقعر گوتیک سالن کلیسا واژگون شده بود و سینه‌ام را شکافته بود.
چشمم به مرد افتاد. او روی چهارپایه‌ی مخصوص دعا، مقابل یک کشیش زانو زده بود. آنها در طرف دیگرِ یک پرده‌ی شیشه‌ای بودند که آنها را از راهرو جدا می‌کرد.
چند لحظه طول کشید تا بفهمم آنچه که می‌دیدم، که بیش از هرچیز دیگری شبیه دفتر یک مدیر بانک بود، محل مخصوص اعتراف بود.
با حفظ فاصله، در راهرو پیش رفتم.
مدت کوتاهی را به تماشای محراب اصلی سالن مرکزی، راه پله‌های جانبی و تمام پرده‌ها و تزیینات گذراندم. پشت محراب را دور زدم که من را به راهروی دیگری رساند، و آن موقع بود که خودم را در کلیسای کوچک مخصوص مریم باکره یافتم. روی یکی از صندلی‌های کوچکی که دور آن چیده شده بود نشستم.
مجسمه‌ی مریم توسط ستون‌های مرمرین قاب شده است. او با نوزاد پسری در آغوشش ظاهر می‌شود و یک مار را زیر پایش له می‌کند. او روی یک گوی به نمایندگی از سیاره‌ی زمین ایستاده؛ مار بین این گوی و پای او به دام افتاده. نیمی از کره از جریان یک گدازه‌ی مذاب خارج شده، که تهدید به ریختن به بیرون از لبه‌های قاب می‌کند. با اینحال این اتفاق نمی‌افتد. گویی مریم با سنگینی پای معصومش مار را از حرکت بازمی‌دارد و همزمان هرچیزی را در پیرامون خودش به سنگ بدل می‌کند، به این طریق شرارتی را که می‌خواهد جهان را ببلعد مهار می‌کند.
آن تصویر به من قدرت می‌داد ولی در عین حال من را برمی‌آشفت. به این فکر می‌کردم: اگر مریم پایش را بلند کند چه اتفاقی می‌افتد؟
من آن مرد را فراموش کردم. سرم را پایین آوردم، زیر لب دعایی خواندم و شروع به گریه کردم.
مردی را که دیده بودم، که نهایتاً معلوم شد بوگدان نام داشت، دو هفته بعد دوباره دیدم، دوباره در داخل کلیسای سنت-سولپیس. بعدها، در حالیکه عصر به عصر به آنجا بازمی‌گشتم به این امید که یک بار دیگر او را ببینم، فهمیدم او به کلیساهای مختلفی می‌رفت.
آنطور که من بعدها فهمیدم، کلیساها یکی از دو علایق بزرگ او بودند. دیگری زامبی‌ها بودند. هرچیزی مربوط به زامبی‌ها.
بوگدان در کلیساها اعتراف می‌کرد. او کاتولیک نبود و اگرچه برای برخی چیزها در زندگی‌اش احساس گناه می‌کرد اما این احساس، وزنی نداشت که بر او سنگینی کند. او رومانیایی بود اما بیشتر عمرش را در آلمان غربی زندگی کرده بود. با سقوط دیوار برلین و فروپاشی بلوک شوروی، او به رومانی برگشت و در آنجا به یک پیشرو در دنیای خدمات مالی تبدیل شد. او پول زیادی به دست آورد و در طول این مدت سه فرزند و دو نوه به دنیا آمدند. او لذت بردن از موفقیت‌های خود را به بعد موکول کرده بود و فداکاری‌های زیادی انجام داده بود، و درست موقعی که زمان بازنشستگی و لذت بردن از زندگی در کنار همسر محبوبش فرا می‌رسید، همسرش از دنیا رفت.
حالا او، بیش از یک سال بعد از مرگ همسرش، احساس می‌کرد وظیفه‌اش است که برای شاد بودن تلاش کند و اجازه دارد هر کاری که می‌خواهد انجام دهد.
بوگدان علاوه بر زبان رومانیایی، انگلیسی، روسی و آلمانی می‌دانست. ولی همیشه می‌خواست فرانسوی یاد بگیرد، بنابراین تصمیم گرفت یک سال را در پاریس بگذراند. او یک دوره‌ی آنلاین می‌گذراند و بعد از هر درس بیرون می‌رفت و سعی می‌کرد تمرین کند. موضوعی که او پیش‌بینی نکرده بود، چیزی که هیچ مؤسسه‌ی زبان یا سفارتخانه‌ای هرگز به شما نمی‌گوید، سکوت پاریسی‌ها بود.
یک روز هنگام بازدید از یکی از کلیساهای فراوانِ شهر، به طور اتفاقی راه حل چالشی را که با آن مواجه شده بود، پیدا کرد.
با توجه به این واقعیت که کشیش انتخاب دیگری جز گوش دادن به او نداشت، وارد شدن به اتاق اعتراف فرصتی عالی برای تمرین زبان فرانسه بود. و بر خلاف روان درمانی، رایگان بود.
حالا که کشیش‌های اقرارنیوش‌ با او آشنا شده بودند، حتی شروع به تصحیح لغات و تلفظ او کرده بودند.
بوگدان گفت: «من خیلی پیشرفت کردم. تو باید یه روز امتحانش کنی.» ما اولین آبجویمان را با هم در کافه دِ لا ماری، رو به روی میدان سنت-سولپیس می‌خوردیم.
بوگدان برای اینکه سوءظن کسی را برنیانگیزد، بیش از یک بار در هر دو هفته به یک کلیسا نمی‌رفت. او برای هرکدام از کشیش‌ها داستان متفاوتی تعریف می‌کرد، یا ترجیحاً نسخه‌های متفاوت یا شاخه‌های مختلف از یک داستانِ واحدِ ادامه‌دار. برای جلوگیری از سردرگمی، او دفترچه‌ای داشت که هربار آنچه را که می‌گفت در آن می‌نوشت به همراه اطلاعات اصلی: نام کشیش، کلیسا، زمان اعتراف و توبه.
پرسیدم: «داستان‌هات رو از کجا میاری؟»
گفت: «از رمان‌هام.»
بوگدان در این زندگی جدیدش تصمیم گرفته بود یکی دیگر از بلندپروازی‌هایش را برآورده کند: نویسنده شدن. رمان‌ها، یا آنچه او به این عنوان درک می‌کرد، بر اساس زندگی شخصی خودش بودند. یک زندگی آرام در زمانی که کمترین انتظار و توقعی وجود نداشت، توسط چیزی عمیقاً تکان دهنده و عجیب قطع شده بود: حمله‌ی یک زامبی.
«بدیهیه که من هرگز حین اعتراف، در مورد زامبی‌ها صحبت نمی‌کنم. اما می‌تونم این حس رو منتقل کنم که زندگیم در خطره. و بنابراین متوجه شدم که این دقیقاً همون چیزیه که یک رمان خوب هست: حمله‌ی یه زامبی که همیشه قریب‌الوقوعه، اما در عمل هرگز اتفاق نمیفته.»
در آن زمان بوگدان، در حال کار بر روی رمانی بود که در پاریس امروزی روایت می‌شد؛ رمانی که لذت زندگی معمول پاریس را به نمایش می‌گذاشت اما همچنین پر از ترس از تروریسم بود. بیش از هر زمان دیگری، این پاریسی بود که زیر سایه‌ی بلند اولین اسقف شهر، سنت دنیس، بود؛ کسی که بوگدان او را نخستین زامبی دوران مسیحیت می‌دانست.
من نمی‌دانم بوگدان رمانش را تمام کرد یا نه. در واقع مطمئن نیستم که او هرگز حتی یک صفحه از آن را نوشته باشد. اما او شیشه‌ی رنگی پنجره‌ی کلیسای سنت-سولپیس را با تصویر هولناک قدیس سربریده به من نشان داد که سر خود را روی سینه‌اش در بغل گرفته بود. در یک فرصت دیگر، او یک مجسمه‌ی تزیین شده در کلیسای جامع نوتردام را به من نشان داد که همان موتیف را تکرار می‌کرد، و یک مجسمه‌ی دیگر هم در سوزان-بویسون. من با او به خیابان دومونت-سنیس رفتم و سه مایل پیاده راه رفتم؛ جایی که بر اساس افسانه‌ها، سنت دنیس درحالیکه سرِ بریده و خونی‌اش را در دست‌هایش گرفته بود، راه رفته بود تا اینکه در مکانی به زمین می‌افتد و در همان مکان، کلیسای بزرگی می‌سازند که حالا نام او را یدک می‌کشد. علاوه بر این، باقیِ پادشاهان فرانسه، از کلوویس یکم تا لویی شانزدهم و ماری آنتوانت در آنجا دفن شده‌اند؛ این دو نفر از آخرین پادشاهان واقعی فرانسه هم، که بوگدان گفت باید خیلی خوب بدانم، گردن زده شدند.
اکتشافات بوگدان محدود به پاریس نبود. او به دیدن کلیساها در گوشه و کنار فرانسه می‌رفت. هرگز از من نخواست که با او همراه شوم. او گاهی بی خبر، دو روز یا یک هفته‌ی کامل غیب می‌شد.
مستأصل شده بودم. برای شروع، به عنوان راهی برای آرام کردن خودم یا صرفاً برای پر کردن وقت، سعی کردم نصیحت او را امتحان کنم. به کلیسای سنت-سولپیس و همینطور سنت-سِوِرین رفتم و اعتراف کردم. از داستان سامرویل و باروز اقتباس کردم: بوگدان یک شاعر مراکشی و یک الکلیِ در حال ترک بود و از سوی دیگر، من یک دانشمند کامپیوتر اهل آمریکای لاتین باقی ماندم که در زمینه‌ی زبان‌شناسی کار می‌کردم. من و او به جای دستگاه رویای بدنام، با هم بر روی «پروژه‌ی کرملین-بیسِتر» کار می‌کردیم. وقتی سعی کردم توضیح دهم که نرم‌افزار چگونه کار می‌کند، کشیش‌ها جوری به من نگاه کردند که انگار از یک فضای خارجی بودم و در آن نقطه بود که من کل بالماسکه را رها کردم.
نام پروژه را مادام راچو ناخواسته به من داد. روزی بود که میلم برای شروع به داد زدن خیلی شدید بود. مانترای زیرزمینی را به خاطر آوردم، parlez vos voisin، و رفتم درِ خانه‌اش را زدم. مادام راچو علاوه بر اینکه صاحبخانه‌ی من بود، در همسایگیِ دیوار به دیوارِ من زندگی می‌کرد.
وقتی موضوع را مطرح کردم او گفت: «اوه بله، ما در فرانسه سابقه‌ای طولانی از دیوانه‌ها داریم.»
به او گفته بودم که چطور از تعداد افراد پریشان‌حال در شهر جا خورده بودم. مخصوصاً در مترو.
در رابطه با همین موضوع، او داستانِ نامِ محله‌ای را که در آن بودیم، یا حداقل بخشی از نامِ آن را توضیح داد.
اگر از خیابان ژنرال لکلرک بالا بروید به تیمارستان بیسِتر، یکی از قدیمی‌ترین و از نظر تاریخی مهمترین آسایشگاه‌های روانی که در دوره‌های دیگر زندان بوده، می‌رسید. در آنجا بود که لویی شانزدهم گفت بی‌خانمان‌ها و گداهای پاریس باید در آن محبوس شوند.
گفتم: «و در مورد بخش کرملین چطور؟»
او گفت: «Oh . . . je sais pas»
اطلاعاتی که ارائه داده‌ام بر روی یک تابلو در خارج تیمارستان به همراه نقشه‌ی ساختمان در دسترس است. با اینحال واقعیتی که به نظرم بیش از همه قابل توجه بود این بود: در آنجا، در بیسِتر، در ۱۷ آوریل ۱۷۹۲ بود که گیوتین برای اولین بار آزمایش شد.
بلافاصله به این فکر کردم که وقتی این واقعیت جدیدی را که فهمیده‌ام به بوگدان بگویم، او چه خواهد گفت. سپس رد کردن‌های دائمی او به ذهنم آمد و تصمیم گرفتم چیزی به او نگویم.
چیزی که در غیاب او لجوجانه برای خودم نگه داشتم، بعداً به طور کامل از بین رفت. علاقه‌ی من به بیمارستان‌های روانپزشکی پاریس، تنها مدرکِ یک زندگیِ درونیِ تازه شکل گرفته بود که در لحظه‌ای که او به دیدنم آمد فوراً رهایش کردم.
با این وجود، آن زندگی، رفته رفته شروع به تغییر شکل دادن هدف اصلی دکترای من کرد.
یک روز صبح کتابی با عنوان “لوکرملین-بیستر: هویت یک شهر” نوشته‌ی ام. ال. فرناندز در کتابخانه‌ی دانشگاه پیدا کردم. نویسنده‌ی کتاب، منشأ نام شهر را شرح می‌دهد؛ با این توضیح اولیه که تیمارستان بیسِتر، از طریق چند تلفظ غلط، به اسقف وینچستر، ژان دو پونتوآز، کسی که در سال ۱۲۸۶ زمین آن منطقه به او اختصاص داده شده بود، برمی‌گردد. از سوی دیگر، قسمت “کرملین” بخشی از یک طرح تجاری بزرگ بود. در سال ۱۸۱۲ در بازگشت ارتش ویران شده‌ی ناپلئون بعد از لشکرکشی به روسیه، تعداد زیادی از کهنه سربازها به تیمارستان پناه بردند. صاحب یک میخانه‌ی محلی با شمِ تجاری، به عنوان راهی برای جذب مشتری، ایده‌ی افتتاح یک بار به نام او سرژن دو کرملین را داشت و با گذشت زمان، با افزایش محبوبیت این بار، این نام به تمام نقاط حاشیه‌ای شهر گسترش یافت.
بخش‌های دیگری از اطلاعات در طول آن ماه‌ها آشکار شد. ارتباطاتی که اجمالاً مجموعه‌ای از نشانه‌ها را که پوشیده در ابهام بودند روشن می‌کرد.
مسئله بوگدان بود.
اما وقتی بوگدان به آپارتمان من آمد و حتی بدون اینکه بپرسد آیا می‌خواهم یا نه، من را به رقص سالسا در مکانی مشرف به رود سن در اسکله‌ی سن-برنارد برد، احساس دلهره‌ی من چه سودی می‌توانست داشته باشد؟ اگر او، بعد از اینکه رقصیدیم، من را به صرف یک نوشیدنی به تراس مؤسسه‌ی جهان عرب دعوت می‌کرد و به این ترتیب با آن منظره برفراز پاریس در بهار، تمام ترس‌هایم را غیرفعال می‌کرد، چگونه می‌توانستم الگوریتمی را که فرانسه به آن تبدیل شده بود حل کنم؟
سپس یک روز در ماه می، بوگدان خبر داد که دارد می‌رود. او می‌خواست چند ماهی را به دیدن کلیساهای شمال فرانسه بگذراند و از آنجا به بلژیک برود.
من نمی‌خواستم خداحافظی کنم. او هم اصرار نکرد. یک هفته خودم را در آپارتمانم حبس کردم و گریه کردم. بعد به واقعیت برگشتم. احساس می‌کردم کاملاً خالی‌ام؛ آماده برای فکر کردن.
مادام راچو فکر می‌کرد من در سفر بودم.
«خیلی رنگ پریده به نظر می‌رسی مرد جوان. حالت خوبه؟»
«خوبم مادام راچو. جای نگرانی نیست.»
او در حالی که بسته‌ای را به من می‌داد گفت: «دوست روسی‌ت این رو گذاشت.»
همانطور که بسته را باز می‌کردم کتاب کوچک و قطور را شناختم، معلوم شد نسخه‌ای از گوژپشت نوتردام است.
گفتم: «اون روس نیست.»
پاسخ مادام راچو من را کاملاً در موقعیتی دشوار قرار داد: «البته که اون روسه.» او لبخند زد انگار که ساده‌ لوحی من را بخشیده.
آن روز کتاب را با خودم به دانشگاه بردم.
او هیچ جمله‌ی تقدیمی اول کتاب ننوشته بود. فقط چند عبارتِ خط کشیده شده، مربوط به معماری گوتیک در کلیساها و بازسازی‌های متعددی که نوتردام متحمل شده بود، وجود داشت.
همه‌ی اینها چه معنی داشت؟ شاید او از ابتدا می‌دانست که دنبالش می‌کنم. منظور مادام راچو از پاسخی که داد چه بود؟
شروع به تحقیق کردم. طولی نکشید که با جمع‌آوری برخی حقایق و اطلاعات، برخی زمینه‌های تاریخی را کشف کردم که در عین حال اگر احیاناً کسی تصمیم بگیرد از پروژه حمایت مالی کند، به استدلال من کمک می‌کند. همچنانکه به مطالعه پیرامون موضوع مورد نظر ادامه می‌دادم، توانستم به آنچه واقعاً به دنبالش بودم نزدیکتر شوم. مثلاً وقتی به بحث‌هایی در مورد بیمارستان روانی سن-رمی-له-شوروز برخوردم که بخش‌هایی برای بیماران روانی داشت که با تقویم انقلابی فرانسه شروع به کار کرده بود، متوجه شدم که دارم شروع به فهم آنچه واقعاً در اینجا در حال اتفاق افتادن است می‌کنم.
وقتی در جشن‌ روز باستیل، خبر مربوط به حمله‌ی نیس را خواندم، بلافاصله بوگدان به ذهنم آمد؛ نمی‌دانم چرا، چون او گفته بود به سمت شمال می‌رود نه جنوب. من چند روز را صرف بررسی دقیق همه‌ی چیزهای مربوط به این حمله کردم: مقالات، گزارش‌ها، ویدئوها و اظهارات افرادی که آنجا حضور داشتند.
قبل از پایان جولای، حمله‌ای به کلیسای سنت-اتین-دو-رووری رخ داد. من حتی تیتر خبر را نخوانده بودم اما از قبل می‌دانستم که این بار بدون شک بوگدان درگیر است. نه فقط به این خاطر که کلیسا در شمال فرانسه بود، یا به خاطر تصمیم هولناک دو تروریست برای بریدن گلوی کشیش، بلکه به خاطر دو راهبه و دو عبادت کننده که در آن زمان داخل کلیسا بودند و به گروگان گرفته شدند. یکی از عبادت کننده‌ها فرانسوی و دیگری روس بود. هیچ عکسی از قربانی کردنی که صورت گرفته بود وجود نداشت و اسامی گروگان‌هایی که شاهد آن بودند هم اعلام نشد. اما چنین مدرکی موضوع فرعی بود. حالا تنها چیزی که می‌خواستم بدانم ارتباط بوگدان با تمام چیزهایی بود که در حال رخ دادن بود. آیا حملات ربطی به او داشت؟ یا آیا همه‌ی اینها تأییدی بود بر اینکه او با وجود اعتراف‌های سرِکاری‌اش واقعاً در خطر بود؟ یا عجیب‌ترین احتمال؛ آیا بوگدان راهی برای پیش‌بینی حملات پیدا کرده بود؟ آیا اعترافات او و حملات زامبیِ فرضی، ارجاعاتی رمزگذاری شده به فعالیت‌های تروریستی نبودند؟
اضطرابِ درونی‌ام شروع به فوران کرد و این بار به نظر می‌رسید که گدازه‌ها سرریز می‌شوند. اما بعد به خاطر آوردم که کتاب را دارم.
رفتم و پیدایش کردم و دوباره شروع به بررسی‌اش کردم. چیزی به من می‌گفت بررسی کنم که آیا بوگدان تکه کاغذی را جایی بین صفحات آن پنهان کرده یا نه. با این کار به تعدادی پاراگراف برخوردم که او در بخش یادداشت‌های طولانی موجود در آن ویرایش، زیر آنها خط کشیده بود. به ویژه، یادداشت‌های دوم و پنجم صفحه‌ی ۶۸ که در ادامه‌ی مقدمه‌ای طولانی با صفحه‌ی دوم فصل یک در ارتباط بود.
این دو یادداشت ارجاعی به fête des fous یا جشن دیوانگان داشتند که به جا مانده از جشن ساتورنالیا یا همان جشن خدای زحل در روم باستان بود که توسط روحانیون در قرون وسطی جشن گرفته می‌شد. فعالیت‌هایی که این کارناوال را تشکیل می‌دادند شامل انتخاب یک اسقف ساختگی، اسقف اعظم و حتی پاپ (پاپ دیوانگان) توسط اقشار وسیع مردم به ویژه جوانان دانش‌آموز بود که در موارد متعددی منجر به نزاع و آشوب، زندانی شدن و غیرقانونی شدن کل رویداد می‌شد.
در یادداشت‌ها همچنین به کتابی با نام Histoire et recherches des antiquités de la ville de Paris اثر هِنری ساوال اشاره شد که خود ویکتور هوگو در توصیف کلیسای جامع خود به فراوانی از آن استفاده کرده است.
بخش جالب، حداقل برای بوگدان، که در حاشیه‌ی کتاب یادداشت کرده بود، فقط ارتباط مشهود بین این “رهبران مذهبی” (به مفهوم قرون وسطایی کلمه، همانطور که جولین بندا در کتاب معروفش مطرح کرد) و سازندگان دایره المعارف‌های روشنگری نبود، بلکه این واقعیت که تاریخ‌های هوگو و ساوال همخوانی نداشتند نیز جالب توجه بود.
ساوال می‌گوید این جشن در روز بعد از شب دوازدهم (جشن اپیفانی)، یعنی ۷ ژانویه برگزار می‌شد. درحالیکه هوگو این دو جشن را در یک تاریخ یکسان، ۶ ژانویه – روزی که رمان آغاز می‌شود – قرار داده بود. آیا شب دوازدهم در اروپای قاره‌ای که اساساً با سه پادشاه مرتبط بود، همان جشن دیوانگان بود؟ آیا این انتقادی کنایه آمیز از دوران بازگشت نظام پادشاهی و حمایت از انقلاب ۱۸۳۰ بود که در حال ظهور بود و در واقع در ۲۷ جولای، تنها دو روز بعد از شروع کار هوگو بر روی رمان، به ناگهان و با قدرت گسترش یافت؟
من در ابتدا این مطابقت را روش هوگو برای انتقاد شدید از سلطنت تلقی کردم. اما با نگاهی دوباره به آن، یک تفسیر عمیق‌تر پیشنهاد شد: وقتی قدرتمندان جشن می‌گیرند، فقط دیوانگان و مست‌های فرومایه هستند که لذت می‌برند. بوگدان با تأکید بر اینکه لوئی شانزدهم و ماری آنتوانت «آخرین پادشاهان واقعی» فرانسه بودند چه منظور دیگری می‌توانست داشته باشد؟ آیا این در نهایت همان بدگمانی هوگو به هر شکلی از «بازگردانی» نبود؟
سؤال‌ها خیلی زیاد بودند، در واقع آنقدر زیاد که من از طریق غریزه‌ای که فکر می‌ کردم کاملاً در من از بین رفته، فقط موفق شدم بفهمم پاسخ‌ها در کجا قطعاً وجود ندارند. و آن در سطح ظاهری و بیرونی پاریس بود؛ جایی بیش از حد زیبا، که قدرت ماندگاری محاسبه شده‌ی معماری آن با صنعت گردشگری ترکیب شده و گذشته را به یک بافت یکپارچه و یکدست تبدیل کرده است.
در شهر زیرزمینی بود که من باید به دنبال بوگدان می‌گشتم.
من در این سال‌های زندگی در متروی پاریس، به چیزهای شگفت‌انگیز زیادی پی برده‌ام. اول اینکه پروژه‌ی کرملین-بیسِتر از مدت‌ها قبل یک واقعیت بود. بعضی از همراهان من، وقتی سرحال هستند، یا بهتر است بگویم وقتی سیاه مستی آنها را به مرز هذیان‌گویی می‌کشانَد، تا آنجا پیش می‌روند که می‌گویند همیشه وجود داشته است. با نام‌های دیگر، و با رفتن از مسیرهای مختلف، اما همیشه به این مکان، که هم مبدأ است و هم مجرای سرریز ختم می‌شود.
دوم اینکه پاریسی‌ها همه به یک شکل اعتراف می‌کنند. فقط کافی است از روی سکو به آنها نگاه کنید، در حال دور زدن در آن غرفه‌های شیشه‌ای، بسیار ساکت، بسیار کم حرف و در عین حال در حالِ گفتن بسیاری چیزها، گاهی با فریاد.
سوم اینکه زبان روسی زبان زیبایی است که وقتی با زبان فرانسه و الکل و سرما ترکیب شود به چیزی پیشگویانه تبدیل می‌شود.
آنچه ما در اینجا انجام داده‌ایم پیش‌بینی کردن آن چیزی است که دیر یا زود در بالا اتفاق می‌افتد. برای مثال، پیروزی جبهه‌ی ملی توسط یکی از گروه‌های ایستگاه سنت لازار – که یکی از قدیمی‌ترین گروه‌های سیاسی مخفی و خرابکارانه است – مدت‌ها قبل از اینکه لوپنِ پدر به صحنه بیاید، پیش‌بینی شده بود.
فروپاشی فرانسه یکی دیگر از موضوعات تکراری گفتگو است، موضوعی که فقط ما – روس‌ها یا فرانسوی‌ها، دیگر مهم نیست – آن را به علت اصلی‌اش پیوند می‌دهیم: نوستالژی‌ای که نسبت به امپراطوری‌های زودگذرمان، و حتی انقلاب، و برای جهنمی که نتوانستیم آزادش کنیم احساس می‌کردیم.
بچه‌های مسن‌تر همیشه داستان فاجعه‌ای را که لشکرکشی به روسیه بود تعریف می‌کنند. از دست دادن غیرقابل درک زندگی، که به نظر می‌رسید پیشروی را به جای پاداش دادن، مجازات می‌کند. وعده‌ی ورود به مسکو تنها برای یافتن شهری که به طرزی عجیب خالی است و توسط خود ارتش روسیه با خاک یکسان شده.
ما تنها کسانی هستیم که قادر به درک این هستیم که یک جوان فرانسوی می‌تواند با مسلسل به سمت همکلاسی‌هایش یا مردم در کافه‌، جایی که والدینش نیز قبلاً به آنجا می‌آمدند، نشانه بگیرد و با فریاد «الله اکبر» یا «مرگ بر همه‌ی مهاجران» شروع به تیراندازی کند. در آن لحظات است که ما حقیقت موضوع را می‌پذیریم: افراد دیگر باید از این چیزها مطلع شوند. و این به این معنی است که پروژه و تکمیل آن با کسی از بیرون، همچنان به شدت فوری و ضروری است.
با این وجود احساس می‌کنم من تنها کسی هستم که اهمیت واقعی رابط را درک می‌کنم. گاه‌ و بیگاه از دیدن خودم در میخانه‌ی کرملین، که تنها پشت میز نشسته‌ام و جر و بحث می‌کنم، متعجب می‌شوم. اما این موضوع مانع من نمی‌شود.
این دلیلی است که من هنوز بیرون می‌روم.
من به سنت-سولپیس می‌روم تا به پای معصوم مریم نگاه کنم و ببینم چقدر فرصت داریم.
سپس سوار یکی از قطارهای مترو می‌شوم و جایی را بین اعتراف کنندگان اشغال می‌کنم. اگر کسی با بی‌دقتی بیاید و کنارم بنشیند، شروع به برداشتن دماغم می‌کنم. وگرنه، فقط نوشته‌های روی درها، پشت صندلی‌ها و دیوارها را می‌خوانم؛ در جستجوی حقایق پنهان، درست مانند قدیسین، دیوانگان، و عشاق پاریس.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)