پائیز سال ۱۳۵۴ اولین ترم تحصیلی من در رشته مهندسی الکترونیک دانشگاه علم و صنعت تهران بود. البته از نظر سن و سال و چهره، یکی دوسال از بقیه همکلاسیهایم جوانتر بودم چونکه در سالهای قبل، بعنوان یک دانش آموز “تیز هوش” حدفاصل بین دبستان و دبیرستان را بصورت حهشی گذرانده بودم.

در دوران نوجوانی و بی خیالی خرگوشی سیر میکردم و با بقیه دوستان دانشجوی جدیدم بقول معروف جوانی میکردیم و از دغدغه های مسائل جدی سیاست روز ایران بدور بودیم. اوائل آذر ماه بود که بطور پراکنده و حاشیه ای در خوابگاه و یا جمعهای خصوصی، از طریق برخی دانشجویان “سال بالا” شنیدیم که ۱۶ آذر دانشگاهها اعتصاب است و تعطیل میشود… ولی هنوز دقیق نمیدانستم که قرار است چی بشود و چگونه دانشگاه بخواست دانشجویان و بدون اجازه حکومت تعطیل میشود.

چند روز مانده به ۱۶ آذر، روزی در کتابخانه بزرگ دانشگاه مشغول درس خواندن بودم و طبق معمول سکوت و آرامش عمیقی در آن محیط آموزشی برقرار بود. معمولآ شلوغترین وقت کتابخانه با حضور چند صد دانشجو همان حوالی ظهر بود که گاه صندلی خالی پیدا نمیشد. هر فرد در کیوسک نسبتآ خصوصی قرار داشت که تا حدودی از محیط پیرامون مجزا میشد.

ناگهان با فریادهای بلند و خشمناکی که از نقاط مختلف کتابخانه به طور همزمان شروع شد همگی از جا پریدیم و در همان حال چندین صندلی به سمت پنجره ها پرتاب شد و در میان صدای مداوم شکستن شیشه ها، خروش “اتحاد مبارزه پیروزی” و یا “جلاد ننگت باد” در آن سالن بزرگ ییچید.

همه این اتفاقات شاید بیشتر از ده ثانیه طول نکشید و بعد همه دانشجویان حاضر در کتابخانه بسرعت به سمت در خروجی هجوم بردند… حرکتی که برای خیلیها بطور طبیعی خروج و فرار از آن محیط پرتشنج و ناامن محسوب میشد و برای برخی دیگر که با تجربه تر و قدیمی تر بودند بخاطر مورد سوال قرار نگرفتن یا شناسایی نشدن انجام میگرفت. خلاصه در عرض کمتر از یک دقیقه کتابخانه بزرگ دانشگاه، آشفته و بهم ریخته تخلیه شد. دقایقی بعد ماموران گارد دانشگاه با لباس مخصوص و کلاه خود و سپر و باطوم با چندین جیپ در صحنه حاضر شدند…

فردا ظهر، در سالن بزرگ سلف سرویس (غذا خوری) دانشگاه با ظرفیت حدود 500 دانشجو، موقع ناهار همان اتفاق دوباره افتاد. بناگاه سینی های غذا از چند نقطه به هوا پرتاب شد و چهارپایه هایی که رویش می نشستیم به طرف پنجره ها به پرواز درآمد و همزمان با خرد شدن پرسروصدای شیشه ها، همان شعارها فضا را پر کرد: «اتحاد مبارزه پیروزی»

مشخص بود تعداد افرادی که با طرح قبلی این حرکات جسورانه و اعتراضی را در آن شرایط و با ریسک شناسایی و لو رفتن انجام میدادند شاید کمتر از بیست نفر بودند ولی بهرحال تمام سالن بهم میریخت. اینبار با توجه به تجربه دیروز، با تمرکز و تعادل بیشتری و البته با همان تعجب، به همراه دوستان “سال اولی” که باهم مشغول ناهار خوردن بودیم کیف و کلاسورمان را برداشتیم و قاطی جمعیت مضطرب از سالن بیرون رفتیم.

بلافاصله گارد دانشگاه که آن موقع هیبت خاصی هم داشتند با تجهیزات کامل ضد شورش در محل حاضر شدند و در بیرون سالن غذاخوری بدون عکس العمل خاصی، ایستادند و آرایش دفاعی گرفتند. البته آنها در آن دوران حق نداشتند در محیط دانشگاه سلاح گرم حمل کنند و بیاد دارم که فرمانده گارد دانشگاه ما در آن سالها سرگرد “علی والی” قهرمان وزنه برداری ایران و آسیا در وزن 90 کیلوگرم بود که معمولآ بدون کلاه خفاظتی در شرایط تشنج دانشگاه با ماموران زیر دستش حضور مییافت…

البته ناگفته نماند چند سال بعد و پس از “سقوط ۵۷” وقتی حضور چماقداران حزب الله و باندهای تبهکار کمیته چی با سلاح کلاشینکوف و کلت کمری و دشنه و پنجه بکس را در صحن دانشگاه و سر کلاس درس تجربه کردیم و پیکرهای غرق در خون همکلاسیهایمان را روی دستانمان دیدیم تازه با حسرت و حرمان بسیار باخود میگفتیم: چی فکر میکردیم چی شد!

بهرحال، همان شب در یک جمع خصوصی در خوابگاه، یکی از دانشجویان “سال بالا” برایمان از مناسبت ۱۶ آذر گفت و متعاقبآ کلاسهای دانشگاه نیز عملآ یک هفته تعطیل شد. بیاد دارم که یکی دو  روز بعد دو “امانتی” بدستم رسید یکی رمان معروف و انقلابی “خرمگس” اثر اتل لیلیان وینیچ  بود و دیگری فکر میکنم «انتظار مذهب اعتراض» از دکتر علی شریعتی…

همیشه از همان کودکی با تشویق پدر فرهنگی ام، کتاب ها و نشریات مختلف را میخواندم و همواره از مطالعه کردن و خواندن لذت میبردم اما حالا داستان فرق میکرد. بایستی مخفیانه آن “امانتی ها” را میخواندم و تازه آن جزوه دکتر شریعتی را اخلاقآ موظف شده بودم حداقل سه نسخه آن را با کاربُن دست نویسی و تکثیر کنم.

یکی دو شب نخوابیدم و آنچه را که “وظیفه سیاسی و اجتماعی” خود میدانستم به انجام رساندم…ولی در آن لحظات و ایام هرگز و به هیچ وجه تصور نمیکردم که این سرآغاز راهی خواهد شد که بسیاری فراز و فرودها و داغ و دردها و حوادث هولناک و یا شورانگیزی را در طی ۳۸ سال و تا همین امروز، تجربه کنم.

در ۱۶ آذر آن سال و البته سالهای قبلش و سالهای بعدش، زندگی خیلیها و سرنوشت بسیاری دگرگون شد… ولی بعد از سوختن سه نسل، هنوز نسل جدید و جوان این میهن با “اعتراض”  در “انتظار” و اشتیاق آزادی میسوزند.

 

فرخ حیدری

۱۶ آذر ۱۳۹۲

HeidariFarrokh@gmail.com

www.farrokh-heidari.blogspot.com

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)