انسداد جریانِ فکری یا کوررنگی در دیاسپورا
هر شهروندی ایرانی شاید در این روزها با این سوال مواجهه شده است. رای میدهی؟ یا رای نمیدهی؟
شاید این سوال را بتوان به این گونه هم مطرح کرد. آیا با علم بر آنکه رای دادن و یا ندادن یک حق است، آیا در ۱۴۰۳ امری اخلاقی میباشد؟
دیدگاه “فرج سرکوهی” با تمام احترام بر او و نوشتار، سخنانش برای من قابل قبول نبود. در چند روز به مطالعه نوشتههایش پرداختم. و قصد داشتم در کلابهاوس در روزی که هست، نقدم را با او با نقل قولی از کتاب هجدهم برومر لویی بناپارت آغاز کنم. در جایی که مارکس میگوید؛
” آدمیان تاریخ خویش را میسازند، اما نه به دلخواه خویش و در شرایطی که خود برگزیدهاند، بلکه در شرایطی که همیشه از قبل داده شده و از گذشته به ارث رسیده است”
و از مقدار فهم خودم از گفتمان رانسیر به نقد آقای سرکوهی بپردازم.
سخنواران تالار، باشندگان کاسبکار و خریداران غلات و یونجه، تفکرهای استعیلای درمانده در خود چون پتکی بر روی سرم سنگینی کرد. بیاغراق نیست بگویم یک رهگذر خیابان کریمخان و حوالی پارک خانههنرمندان از دیاسپورای که به کوررنگی دچار شده است، دیسکورسهای ۱۹۵۰ به بعد را بیشتر میشناخت. در بیخبری محض اندیشه بودند. حرافیهای تکراری و ملالآوری که در تاکسیهای تهران هم دیگر پختهتر شده است. دو نکته در ذهنم اما باقی ماند!
۱. هرگونه اصلاحاتی ابتدا مجبور است مرز فکری خود را ابتدا با غلاتفروش کاسبکارانه و نامورانه دیاسپورای که دچار کوررنگی شده است مشخص کند.
نقدم به آقای فرج سرکوهی شروع نشده، محبوس ذهن شد.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.