شاید ناامید کننده به نظر برسد که جامعه ایرانی (با «مردم» اشتباه نشود) بعد از حدود سی سال پرسش مکرر شرکت یا عدم شرکت در انتخابات، استعداد آن را نداشته که پاسخی شایسته برای آن بیاید. البته همانگونه که از سالیان دور روشن کردم، این پرسش اساسا واجد هیچ پاسخی نیست زیرا به نحو آشکاری پرسشی «نادرست» است (در واقع، همه پرسش‌ها «نادرستند»). بنابراین باید پرسید چرا جامعه بی‌استعداد ایرانی هنوز متوجه نشده که باید برای گریز از این پرسش نادرست، پرسش نادرست دیگری را پیش نهد؟ پرسش نادرست دیگری که باید پیش نهاده شود، این است: آیا این انتخابات در شان و حیثیت جامعه ایرانی نیست؟

خوب، پاسخ دم دست آن است که انتخابات در شان آزادگان است و نه بردگان، و آنچنان که معلوم است، انتخابات قبلی و پیش‌رو شاید حتی کمی بیش‌ از شان و لیاقت جامعه ایرانی است.

ارسطو در کتاب سیاست خود به نکته مهمی در تمایز میان بردگان و آزادگان (به تعبیر او آدمیان) اشاره می‌کند: برده ذاتا برده ارباب است، نه از این حیث که نیروی خود را در خدمت ارباب قرار می‌دهد، بلکه از آن حیث که هویت او وابسته، طفیل و ذیل هویت ارباب است. برده قادر نیست در بردگی خود چیزی را سوژه خود سازد و بنابراین تا زمانی که برده است نمی‌تواند دیالکتیک آشنای هگلی را با ارباب خود تشکیل دهد. علی‌رغم باور هگل، به نظر نمی‌رسد دیالکتیک گفته شده محتوم باشد، نمونه‌های تاریخی زیادی را می‌توان آورد که بردگان هیچگاه نتوانستند اربابان خود را سوژه خود سازند و این صرفا نیروی خارجی بود که در نهایت موفق به برانداختن اربابان شد: دوره ممالیک مصر که حدود ۵۰۰ سال طول کشید و در نهایت با حمله ناپلئون به پایان رسید، یا خلافت عباسی که چیزی در همین حدود دوام آورد و علی‌رغم ضعف وسستی غیرقابل باور، صرفا با حمله قومی غیرمسلم برافتاد، یا نمونه‌های دیگری از ایام قدیم و جدید، با این وجود باید پرسش نمود چرا تصور می‌کنیم بردگان ایرانی از این امر مستثنی هستند؟ بله تا حدود زیادی درست است که جامعه ایرانی انواعی از مقاومت‌های درخور اجتماعی و فرهنگی را در تاریخ دراز بردگی خود،‌ از خود نشان داده و توانسته حداقل در حوزه زیست جمعی نوعی استمرار را از خود نشان دهد، اما عموم این مقاومت‌ها در غیاب آنچه «مردم» نامیده می‌شود، نتوانست خود را در حوزه سیاست یا قدرت سیاسی بازتولید کند (قبلا توضیح دادم حضور «مردم» در حوزه سیاست نیازمند چه استعداد اجتماعی پیچیده‌ای است که با ذهن تربیت‌یافته دینی در درک سلسله‌مراتبی نظام آفرینش که انسان را به نحو حیرت‌انگیزی ساده‌لوح می‌کند تا بردگی امر مقدس را در قلب او مستقر سازد، در تضاد قرار می‌گیرد) شکست کامل در قبال حمله تعداد معدودی از اعراب مسلمان شده و عدم مقاومت درخور نظامی در برابر آن (عمروعاص فقط با حدود ۴۰۰۰ اسب‌سوار و بدون نیروی دریایی موفق شد مصر را که زمانی تاج سر تمدن‌های جهانی بود تصرف کند)، و یا عدم مقاومت در برابر معدودی بادیه‌نشین مغول (که بنا به روایت صاحب مرصادالعباد فقط در ری نیم‌میلیون انسان را سلاخی کردند) را به حساب دیگری جز غیبت «مردم» نمی‌توان نوشت (حتی ترس از مقاومت در برابر امیران مغول در دوران ضعف و فتور آنان نیز نشان از همین امر دارد)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)