دسته های مختلف جمعیتی در ایران از منظرهای مختلف قابل تقسیم بندی می باشند. اما از نظرگاه «جامعه شناختی دیکتاتوری در ایران» این دسته های مختلف جمعیتی به صورت خاصی پدیدار شده اند که باید مورد توجه قرار گیرند. منظور از «جامعه شناختی دیکتاتوری در ایران»، مطالعه دسته های انسانی و جمعیتی ای در ایران می باشد که دیکتاتوری در آنها به صورت یک کنش مشخص ظهور و یا ریشه دارد. دیکتاتوری نیز در اینجا دیدگاه سیاسی-اجتماعی ای گفته می شود که دموکراتیک نبوده و بر پایه حقوق بشر نباشد.
علت مطرح شدن چهار گروه فوق الذکر از میان انواع دسته های انسانی و جمعیتی دیگری که در ایران وجود دارند، این بوده است که در این چهار گروه، بیش از هر گروه دیگری در ایران، مسأله دیکتاتوری و نقض حقوق بشر به چشم می خورد. برای مثال نام هیچ قومیتی در اینجا ذکر نشده است؛ زیرا قومیتها در این ۱۲۰ سال اخیر در ایران، هیچکدام چنین ویژگی مشخصی نداشته اند.
از طرفی، پیش فرض این تقسیم بندی و مطرح کردن مسأله دموکراتیزاسیون در مورد آنها این بوده است که این دسته های جمعیتی به هیچ وجه نمی خواهند و یا نمی توانند از عنوان هایی که بر خود قرار داده اند، دست بردارند و می خواهند با همان عنو ان ها به حیات خود ادامه دهند. دموکراسی هم همین را می خواهد که ضمن پذیرش تنوع و تکثر، همه در کنار هم به بهترین شکل ممکن زندگی کنند. حال که چنین است پس چاره کار، دموکراتیزاسیون و آشتی همه این گروههای جمعیتی با حقوق بشر خواهد بود ضمن آنکه عنوان خود را نیز همچنان به همان صورت سابق می توانند داشته باشند.
علاوه بر آن، این دسته های جمعیتی هر یک از آنها می توانند جزئی از دیگری باشند و جمع آنها با یکدیگر امکان پذیر و فراوان رخ داده است.
از میان دسته های مذهبی، مسلمانان از آن جهت مطرح شده اند که بیشتر از همه گروههای دینی در ایران، این موضوع برای آن معنا و مفهوم دارد. مسلمانان در اینجا هم شامل آن کسانی می شوند که اسلام را به عنوان یک دین با تفسیرهای خاص سیاسی و اجتماعی از آن به عنوان بخشی از هویت خود و یا زیر بنای تمام هویت خود پذیرفته اند و هم به عنوان احزاب، اشخاص و نهادهایی که در ایجاد و ادامه نظام سیاسی مستقر در ایران که نظام جمهوری اسلامی مبتنی بر ولایت فقیه می باشد، حضور و دخالت دارند. اینها عمدتا شامل اصول گرایان، اصلاح طلبها، ولی فقیه و نهادهای وابسته و زیر مجموعه آن می باشد. هم مسلمانان نوع اول و هم نوع دوم نیازمند جدی دموکرتیزاسیون و آشتی با حقوق بشر می باشند. در نوع اول با انکه در قدرت و حکومت نمی باشند، از آنجا که در تفسیر سنتی-تاریخی غالبی که از اسلام رسیده است، موارد آشکار مخالفت با حقوق بشر وجود دارد، ارائه تفسیرهای موافق حقوق بشر ضروری و لازم می باشد و الا هر مسلمانی که بخواهد با این نفسیر سنتی-تاریخی از اسلام به مسلمانی خود ادامه دهد بالقوه ضد حقوق بشر خواهد بود. در مسلمانان نوع دوم نیز که اسلام سیاسی زیربنای فکری آنها می باشد، اشخاص، احزاب و نهادهای مرتبط با آن، اگر بخواهند با همان رویکرد اسلام سیاسی به حیات خود ادامه و دموکراتیک شوند و با حقوق بشر آشتی کنند، تاکنون نه ادعای آشکاری در این زمینه وجود داشته و نه به نظر نویسنده امکان پذیر می باشد. این عده به شرطی دموکراسیزاسیون و آشتی با حقوق بشر در آنها امکان پذیر خواهد بود که ضمن حفظ عنوان مسلمانی خود، از اسلام سیاسی دست بردارند. به همین روی نقد اسلام سیاسی بسیار جدی به نظر می رسد و باید با رویکردهای مختلف، آن را به چالش کشید. البته مسلمانان در ایران دموکراتیک، قطعا می توانند حزب یا احزاب مستقل خود را داشته باشند، اما این عده اولا باید عمیقا در رویکردهای ضد حقوق بشری خود تجدید نظر و ثانیا با رویکرد اسلام سیاسی و حق ویژه به اسلام در حکومت وارد رقابتهای سیاسی نشوند.
از میان گرایشهای سیاسی که خارج از وابستگان به نظام اسلامی-سیاسی مستقر می باشند، دو گرایش سیاسی در ایران وجود داشته اند که مسأله نقض حقوق بشر و سیستم یا تفکر سیاسی غیر دموکراتیک در آنها یا نمود بیرونی داشته و یا به صورت بالقوه وجود داشته است.
سلطنت طلبها یا پادشاهی خواهان در دو دوره پادشاهی شاهان پهلوی، هیچگاه یک حکومت دموکراتیک در ایران برپا نکرده و موارد نقض حقوق بشر در آنها نیز به صورت جدی وجود داشته است. آزادی احزاب، انتخابات آزاد، آزادی تجمعات، آزادی بیان و آزادی رسانه ها در حکومت های پهلوی وجود نداشت، اگر چه در اواخر دوران پهلوی درباره اینها تجدیدنظر شده بود. این گرایش سیاسی به علت چنین پیشینه ای نمی تواند صرفا به عنوان مخالفت با نظام حاکم موجود، دموکراتیک فرض شود. آنها حق دارند که گرایش سیاسی خود را حفظ کرده و بر آن باقی باشند، اما این هنگامی برای یک ایران دموکراتیک و تضمین کننده حقوق بشر قابل قبول خواهد بود که آنها بتوانند به صورت روشن و مشخصی نوع نگرش سیاسی خود را به صورت دموکراتیک و در آشتی با حقوق بشر ارائه دهند.
گرایش پادشاهی خواهانه در نگاه اولیه ذاتا غیردموکراتیک به نظر می رسد؛ زیرا هیچگاه نمی توان با یک نظام موروثی و غیر انتخابی در سیاسست به صورت فعال حضور داشت و دموکراتیک هم بود. آنها باید به این فکر باشند که چگونه معضل موجود را حل کنند؟ به نظر می آید پادشاهی پارلمانی یا مشروطه که راه حل آنها بوده است، یک راه حل مناسب برای این موضوع می تواند باشد، اما در هر حال این راه حل هیچ نمود عینی عملی از جانب آنها نداشته و همچنان برای بسیاری این مخاطره و ترس وجود دارد که مقام مادام العمر پادشاهی چگونه می تواند همواره به شکل یک سمبل باقی مانده و رام و در اختیار قدرت و اراده مردم باشد؟ به نظر می آید پادشاهی خواهان باید به جای تأکید بر پادشاه دوست بودن خود- که حق آنها می باشد که این مرام را داشته باشند- به طرق مختلف به دنبال این راهکار باشند که دموکراتیک بودن مرام خود را از طریق یک شاه رام و در اختیار قدرت مردم نشان دهند. وقتی که ایشان از احیای دوران پادشاهان پهلوی سخن می گویند بی آنکه نقد صریح، محکم و جدی به غیر دموکراتیک بودن و ناقض حقوق بشر بودن آنها داشته باشند، این گمان هر چه بیشتر تقویت خواهد شد که آنها اساسا به دنبال ایجاد یک پادشاهی دموکراتیک نیستند بلکه خود پادشاهی برای آنها مهم و اصل می باشد و متأسفانه این موضوع در لایه های مختلف آنها به صورت جدی نمود و بروز دارد و این نمی تواند اعتماد را جلب کند.
چپها نیز از جمله گرایشهای سیاسی هستند که به صورت مشخص و قدرتمندی از زمان پهلوی اول تا کنون در سپهر سیاسی ایران وجود داشته اند. منظور از «چپ» در ایران از زمان پهلوی اول تاکنون به گروه‌ها و جریان‌های سیاسی و اجتماعی اشاره دارد که به نوعی از اندیشه‌های سوسیالیستی، کمونیستی، یا مارکسیستی الهام گرفته‌اند و به دنبال عدالت اجتماعی، برابری اقتصادی، و تغییرات رادیکال در ساختارهای اجتماعی و اقتصادی هستند. برخی از مهم‌ترین گروه‌های چپ در ایران عبارتند از حزب کمونیست ایران در دوره پهلوی اول که با سرکوب حکومت پهلوی مواجه شد. حزب توده ایران که از اتحاد جماهیر شوروی الهام می‌گرفت و نقش مهمی در تحولات سیاسی ایران در دهه‌های ۱۳۲۰ و ۱۳۳۰ ایفا کرد و پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به شدت سرکوب شد. سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران که در دهه ۴۰ شکل گرفت و به مبارزه مسلحانه علیه حکومت پهلوی دست زد و به شدت از اندیشه‌های مارکسیستی-لنینیستی تأثیر می پذیرفت. و سازمان مجاهدین خلق ایران که به عنوان یک سازمان اسلامی-مارکسیستی تشکیل و در انقلاب ۱۳۵۷ نقش داشت و پس از انقلاب، این گروه به مبارزه مسلحانه علیه جمهوری اسلامی روی آورد.
اکنون هیچکدام از این گروهها غیر از مجاهدین خلق وجود ندارند و یا به زبان بهتر و دقیق تر باید گفت که این گروهها به تغییرات اساسی در رویکردهای دیکتاتوری و ضدحقوق بشری خود اقدام کرده اند. البته درست است که هیچکدام از این احزاب چپ در قدرت نبوده اند، اما در هر حال نگاه اکثریت آنها به حکومت، یک نگاه لیبرال و دموکراسی خواهانه نبوده و همفکران آنها در کشورهای دیگر، نظامهای به شدت دیکتاتوری و اقتدار گرا ایجاد و همچنان هم به حیات خود ادامه می دهند.
در هر حال گروه‌ها و احزاب چپ‌گرای جدید پس از انقلاب و به ویژه در دهه‌های اخیر که به مبارزات مدنی و سیاسی ادامه می‌دهند، کاملا متحول شده اند و با نقد جدی خود، روند دموکراسیزایون را در خود در پیش گرفته اند. دموکراسیزاسیون در گروه‌های چپ‌گرا به عنوان فرآیندی است که این گروه‌ها از ساختارهای سازمانی و ایدئولوژیک کمتر دموکراتیک، به سمت نهادینه کردن ارزش‌ها و اصول دموکراتیک حرکت می‌کنند. این می تواند شامل بازنگری در اصول ایدئولوژیک خود، پذیرش پلورالیسم و دموکراتیزه کردن ساختارهای داخلی این گروه‌ها با حفظ همان مرام اصلی خود که عدالت خواهی بوده است، انجام شود.
گروه چهارم مردان می باشند که آنها نیز سهم عمده و ویژه ای در نقض حقوق بشر و نگرش های غیر دموکراتیک در جامعه ایران داشته اند. جامعه ایران جامعه مردسالاری است و جامعه مردسالار به جامعه‌ای اطلاق می‌شود که در آن مردان در زمینه‌های مختلف اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی دارای قدرت و نفوذ بیشتری نسبت به زنان هستند. این نوع جامعه بر پایه ساختارها و نهادهایی استوار است که به طور سیستماتیک به نفع مردان و به ضرر زنان عمل می‌کنند. در چنین جامعه‌ای، نقش‌ها و مسئولیت‌های جنسیتی به گونه‌ای تعیین می‌شود که مردان در موقعیت‌های قدرت و تصمیم‌گیری قرار می‌گیرند و زنان به نقش‌های ثانویه و حمایت‌کننده محدود می‌شوند. در چنین جامعه ای مردان نسبت به زنان از حقوق ویژه ای برخوردار می باشند.
با این تفاصیل، جامعه مردسالار ایران، نیاز به یک دموکرتیزاسیون جدی و به رسمیت شماردن حقوق برابر زنان با مردان دارد. آنها باید بتوانند برای تمام مشکلاتی که گفته شد راه حل جدی پیدا کرده و روند موجود را تغییر دهند. این تغییر، تنها به تغییر در رویکردهای دینی بستگی ندارد، بلکه مبارزه جدی در تغییر رویکردهای فرهنگی را پذیرا می باشد که در طی زمان قطعا باید رخ دهد.
درباره هر یک از گروههای فوق الذکر این نکته قابل ذکر می باشد که اینها فقط از درون خودشان لزومی ندارد اقدام کنند. هر یک از این گروهها می توانند در جهت دموکراتیزاسیون و آشتی با حقوق بشر به یکدیگر راهکار ارائه دهند. علاوه بر آن، خارج از این گروهها این امکان وجود دارد که دیگرانی راهکار و نظریه ارائه دهند. یک چپی خداناباور اگر برای او دموکراسی و حقوق بشر اصل می باشد و در عین حال پذیرفته باشد که یک مسلمان می تواند بر اسلام خودش باقی باشد، می تواند با مطالعات دین و اسلام به یک مسلمان خداباور کمک رساند که میان اسلام و حقوق بشر آشتی برقرار کرده و نظریه ارائه دهد. او البته می تواند برای خداناباوری و برای منش سیاسی خود نیز تبلیغ و ذهن ها را به سمت آن تغییر دهد. یک مسلمان نیز می تواند به یک سلطنت طلب یا چپی خداناباور در این راه کمک رساند و در صورت توان نظریه های لازم را ارائه دهد. او نیز آزاد است که مرام خود را تبلیغ کند.
در هر حال برای تمام گروهها از منظرهای مختلف به نظر می رسد که باید بزرگترین مسأله برای ایران، دموکراسی و آشتی با حقوق بشر باشد و به جای اصل قرار دادن تغییر یکدیگر، ضمن پذیرش یکدیگر در جهت دموکرانیزاسیون و آشتی با حقوق بشر گامهای جدی و همدلانه برداشت.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)