گفتگوی بدون پرده با پیرمحمد ملازهی (بخش سوم)
محمد ریگی درخشان
در مورد اساسنامه حزب اتحاد المسلمین از من هم خواسته شد که مطلبی آماده کنم اما از طرف دوستان رد شد و مطلبی که فکر کنم آقای محمد رضا طاهری تهیه کرده بود مورد استقبال قرار گرفت. این هم براتون تعریف بکنم. با مولوی مصلح الدین به یک مسجدی رفتیم نزدیک سیلو گندم زاهدان. نماز که تمام شد امام جماعت گفت که حزبی تشکیل شده و یک سری توضیحاتی داد و بعد مولوی مصلح الدین دفترش را گذاشت و نفری صد تومن، پنچاه تومن، دویست تومن به اصطلاخ خودش چنده ای جمع کرد و این افراد را ثبت نام کرد. من بلافاصله به مولوی گفتم؛ تشکیلات سیاسی را نمیشه اینجوری سازماندهی کرد. برنامه ریزی می خواد. داوطلب می خواد. اول شما این امام جماعت را دعوت کن باهاشون حرف بزن توجیح شون بکن. این راه حل نیست. باید ماهانه به شکل ثابت مبلغی پرداخت بکنند. سر این مسئله با مولوی مصلح الدین بحثم شد. مولوی گفت ما عادت کردیم به چنده. راه دیگری وجود ندارد. ما همین طور که بحث می کردیم به منزل مولوی عبدالعزیز آمدیم. من به مولوی عبدالعزیز گفتم که این روش را قبول ندارم. توضیح دادم و پیشنهاد من این که در درجه اول آدم هایی که پول دارند را خصوصی صحبت بکنند. مولوی عبدالعزیز گفت نظر خوبی ست اما هر دو مورد را تلفیق کنیم هم چنده و هم از سرمایه داران پول بگیریم.(خنده ملازهی) یکی از دلائل شکست حزب هم همین بی برنامه ریزی بود. تنها گرفتن مجوز نبود. واقعیت ش کسی اون موقع هم مجوزی نمی گرفت. یه احساسی در مولوی ها بوجود آمد بخصوص بعد از پیروزی انقلاب. مولوی عبدالعزیز همه مولوی های استان را به زاهدان دعوت کرد. اتفاقا من هم در آن جلسه بودم. در آن جلسه صحبت از این بود که بالاخره یک انقلابی شده و ما حالا چگونه با این قضایا برخورد کنیم. یه نوع حسی در این ها بوجود آمده بود که یک حکومت شیعی بوجود آمده و ما سنیان جایگاهی در این حکومت نخواهیم داشت. این را داشتند بررسی می کردند. اتفاقا مولانا روانبند هم در جلسه بود. برای اولین بار چهره به چهره دیدمش. البته هر کسی یک سازی می زد و برنامه یی نبود. حتی برادر خود مولوی عبدالغزیز که امام جماعتی در سرباز بود که با ورود به سیاست ملاها مخالف بود. آمادگی ذهنی در روحانیت وجود نداشت. در آن جلسه فکر کنم آقای طاهری بود حرفی زد که به دلم نشست. گفت که رژیم تغییر کرده و سردارانی که در زمان شاه در موقعیت واسطه بودند حذف شدند و الان شما ملاها می توانید جای آنان را بگیرید. حرف درستی زد.
در ضمن من در دبیرستان با مرحوم بشیر احمد ریگی پسر سردار مهراله خان ریگی همکلاسی بودم. مهراله خان را از طریق دکتر رحمانی خیلی دقیق می شناختم. رفت و آمد داشتیم. روزهای نزدیک به پیروزی انفلاب یک تردیدی در خوانین بوجود آمد. که ممکن اینا از جریانات حذف بشوند. به همین دلیل آقای ولی محمد داماد مهراله خان یک جلسه یی را تشکیل داده بود و سعی می کرد که مهراله خان را قانع بکند. که به پیش کفعهمی برود و پیوندی برقرار بکند با جریان غالب. مهراله خان زیر بار نمی رفت. بر حسب تصادف من به آنجا رفتم. ولی محمد به من گفت سردار را قانع بکن. مصلحت الان این هست و حذف نشویم. من به سردار گفتم این پیشنهاد بدی نیست چرا نمیری؟ سردار گفت من خودم را کوچک نمی کنم. دیدم آدم قرصی ست و ته دلم بهش احسنت گفتم. بعد یواشکی به ولی محمد گفتم سابقه تو را نظام می داند و هر کسی می داند که تو چه کاره یی. تو دنبال کار خودت هستی و نگرانی که تو را بازداشت بکنند. ولی محمد حرف من را تصدیق کرد.
به هر حال سرداران همه اینجوری فکر می کردند، سردار براهوئی ها، سردار شه بخش ها(محمد نعیم شه بخش) و چند تای دیگری بودند که این ها از طریق مولوی(عبدالعزیز) سعی می کردند موقعیت خود را حفظ بکنند و مولوی را جلو انداختند. البته خود مولوی نسبت به شیعه تردید داشت و به صراحت می گفت که این ها کار دست ما میدن. البته سازمان و تشکیلات دایر شد. پسر مولوی عبدالعزیز هم عبدالملک هم فعال بود و سازمان محمدی را تاسیس کرد اما فعال نبود. شمس خیلی فعال بود که با همراهی مفتی زاده تشکیل شده بود و دفتری در گیشا باز کرده بودند. شمس گسترده بود.
مذهب سنی در قبل انقلاب ملایم بود. تعداد مساجد ومدرسه دینی خیلی کم بود. جامعه معتدل بود. بین جوانان بلوچ و غیر بلوچ این دعواها نبود. اوئل انقلاب با مولوی عبدالعزیز نزدیک بودم و این را هم عرض کنم که بچه های چپ بعد مدعی شدند که مولوی در حذف آنان نقشی داشته من این را ندیدم. حتی در یک مورد شاهد عینی بودم و از دفتر رهبری از تهران گروهی آمده بود و مسئله چپ در بلوچستان را مطرح کردند. و گفتند که چپ در بلوچستان در حال رشد است و شما مولوی ها باید جلوی این ها را بگیرید. مولوی یک حرفی زد. گفت بلوچ کمونیست نمی شود و گر بشود شما فارس ها این ها را کمونیست کردید. بنابراین ممکن در ایرانشهر مولوی قمرالدین که با مولوی عبدالعزیز متفاوت بود. مولوی عبدالعزیز هوشیارتر بود و سعی می کرد با جوان پاتی در نیافتد برای حفظ موقعیت خودش. چپ ها هم رفت و آمد داشتند. مولوی عبدالعزیز، عبدالحمید و عبدالمللک با بچه های چپ به اون معنی که دشمنی داشته باشند من ندیدم.حتی مولوی شهداد که با دادگاه انقلاب همکاری می کرد. حتی خود مولوی عبدالعزیز او را معرفی کرده بود. زیرا احکامی که صادر میشه مطابق فقه سنی باشد. موقعیکه جریان سال ۶۰ بوجود آمد و بگیر و اعدام شروع شد. مولوی شهداد استعفا داد. حاضر نشد این حکم ها را امضا بکند که بچه های چپ را اعدام بکنند. بودند مولوی هایی که با اعدام ها موافق بودند اما اینکه کل مولوی ها را در این ردیف قرار داد منصفانه نیست.
اون حسی که بچه های کمونیست کافر هستند در بین مولوی ها بود.اما مولوی شهداد واسط شد که خیلی از این بچه ها آزاد بشوند مثلا پسرهای ملا نواب را ایشان نجات داد.
در مورد حمله به دانشگاه من در زاهدان نبودم. به هر حال نگرانی ملاها از چپ ها وجود داشت. این ها تجربه افغانستان را داشتند. کمونیست ها را مثل جریان کمونیست های افغانستان می دیدند. و این ترس را داشتند که منطقه را مثل افغانستان خواهند کرد. طبیعتا این احتمال وجود دارد که در آن مقطع این ها(مولوی ها)این حس را به چپ ها داشتند. اما من شاهد اقدامی علیه چپ ندیدم…
در اواخر دهه ۵۰ یک نگاهی جدی بوجود آمد و می خواستند تعدیل بکنند. یکی از آن مناطق بلوچستان بود. در افغانستان کودتای مارکسیستی شده بود و بلوچ ها افغانستان در آن نقش داشتند. حتی یکی از فرماندهان کودتا زنش هم بلوچ(براهویی) بود. اسمش یادم نیست. این اطلاعات را ساواک داشت. در سال ۵۴ به بعد انجمن های استان ها شکل گرفت. انتخابات بود یک چیزی شبیه همین شوراهای شهر. به همین دلیل غلامرضا حسین بر به ریاست حزب رستاخیز انتخاب شد. هیچ بلوچی را به عنوان مدیر کلی انتصاب نکرده بودند. بر همین مبنا جاده سازی ها شروع شد. بر همین مبنا قرار شد که ارتباط بلوچ های ایرانی را با بلوچ های ساکن پاکستان را ساواک زیر نظر بگیرد. خود امریکایی ها مستشار می فرستاند. حتی در بمپور هم مستشار آمریکایی بود که به عنوان اصل چهار ترومن آمده بود و انگلیسی تدریس می کرد. یک تجدید نظرهایی کرده بودند. مسئله بلوچستان پاکستان بسیار در ذهن شاه تاثیر گذاشته بود. دعوت از بیزنجو به تهران خیلی مهم بود. یک خانی بود که به قدرت رسیده بود و شاه به شدت نگران بود. حتی بعد ارتش را فرستاد برای سرکوب بلوچ ها. شاه به ذوالفقار علی بوتو برای بهم زدن حکومت بیزنجو. شورش شد مینگل ها و جریان میربخش مری بوجود آمد. ساواک مطرح ش کرده بود. فکرشون این بود که به اصلاح روس در افغانستان متوقف نمی شوند و به بلوچستان می آیند و از طریق جریان چپ بلوچ. عطااله مینگل و خیربخش مری. بلوچستان را به یک کشور تبدیل می کنند. این گزارشات در ساوک است. روس ها یک طرحی ریخته بودند که یک کنفدراسیونی درست بکنند. از چهار کشور افغانستان، بلوچستان مستقل، پشتوستان مستقل و ایران. ایران بدست حزب توده بیافتد. به همین دلیل بود کیانوری با کشاورز بر سر رهبری حزب توده اختلاف افتاد. کیانوری به پیش خمینی رفت. حزب توده بدنبال پیاده سازی این طرح بود. امریکائیها هم در مقابل این طرح؛ طرح خودشان را دادند. نیکسون داد. پاکستان و افغانستان را با هم ادغام کنند همین چیزی که الان هم پاکستانی ها دنبال آن هستند. وقتی کودتای مارکسیستی در افغانستان شد. امریکاییها، ایران و کشورهای اسلامی با هم متحد شدند برای تقویت جناح اسلامی در مقابل مارکسیست ها. سیا یه تقویت اسلام گرا ها رفت. آقای برژینسکی مشاور امنیت ملی کارتر به پیشاور رفت و به مرز تورقیم رفت و تفنگ را از سرباز گرفت و به افغانستان شلیک کرد.و میگه تاریخ را با این شلیک ورق زدم. روس ها باید در اینجا شکست بخورند.میلیارد ها دلار هزینه کردند. این را یک ژنرال پاکستانی برای من تعریف می کرد. در فروپاشی شوروی هم افغان ها دست داشتند.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.