گفتگو با پیرمحمد ملازهی

محمد ریگی درخشان

دبستان را در پسکوه خواندم و از اولین دانش آموزان آنجا بودم. البته محمد شاه حاکم آنجا با بودن این مدرسه در ابتدا مخالفت می‌کرد. به هر حال مدرسه در زمانیکه باز شد بیشتراز کلاس چهارم ابتدایی نداشت. بعد از آن به سوران رفتم. بعدها که به کلاس چهارم رسیدم در سوران از مرحوم محمد شاه پرسیدم که چرا شما با مدرسه مخالف بودی. محمد شاه رو به من کرد و ‌گفت: این دوتا بچه اشاره به یوسف و حسین کرد و گفت این دو جوان را می‌شناسی. من دندان‌های پدربزرگ این دو را کشیدم و یک روزی اگر کسی از من شکایت بکند همین دو تا خواهند بود؛ به همین دلیل نمی‌خواهم که اینان باسواد بشوند.
سال هزار و سیصد و بیست و هشت تعلیمات اجباری در مجلس تصویب شد و در سال هزار و سیصد و سی و دو آموزش و پرورش سراوان را مجبور کردند در پسکوه دبستان یا مدرسه‌ی بسازند. من هفت ساله بودم که همراه تقریبا بیست و پنج تا سی نفر از بچه‌ها وارد این دبستان شدم. قلعه محمد شاه را مدرسه کردند. اولین کسی که به عنوان مدیر مدرسه آمد مرحوم یوسف زهی بود، از ملازهی ها بود و خیلی فهمیده و خدمتگزاری کرد. تا کلاس چهارم ابتدایی در این مدرسه موجود بود و بعد از آن باید به سوران می‌رفتیم. از آن تعداد دانش اموز فقط دو نفر ما ادامه تحصیل دادیم. برای ادامه تحصیل به سوران رفتیم. من به منزل یکی از آشنایی‌ها رفتم و چهارم و پنجم ابتدایی آنجا بودم. زیرا در سوران بیشتر از ششم ابتدایی نبود فقط در سراوان تا نهم یاهمان سیکل بود و بعد من به سراوام رفتم. انگیزه‌ی من از اینکه به سروام رفتم این بود که یک خاله آنجا داشتم. و تا کلاس نهم در آنجا بودم. با چند نفر از جمله غلامرضا حسین بر، آقای زارعی، آقای محمدرضا طاهری رحمت الله حسین‌ بر و آقای صیادی و یکی دیگر از دوستان تصمیم گرفتیم به زاهدان برویم. شرایط خیلی بد بود، از لحاظ مادی خیلی مشکل داشتیم اما ریسک کردیم و آمدیم به زاهدان. داستان اجاره‌ی اولین خانه برای ما خیلی جالب بود در خیابان مهران یک بقالی بود که خانه‌هایی را که اجاره داده می‌شد کلیدها دست ایشان بود و اجاره می‌داد. یکی از آشنایان ما را به ایشان معرفی‌کرد و ابتدا خانه‌ای در مهران به ما نشان داد و بعد از اینکه پرسید بچه‌ی کجایید ما گفتیم سراوانی؛ گفت که متاسفانه این منزل را به شما اجاره نمیدم. گفتیم چرا گفت؛ به خاطر اینکه همسایه بغلی شما سراوانی است و شما دعواتون خواهد شد.
و ما را به یک جای دیگری برد. البته این خانه را به ما اجاره داد. به خاطر دارم که شیش تا پنج تومن در ماه کرایه می‌دادیم.
دبیرستان پانزده بهمن درس‌خواندم. من و غلامرضا حسین بر به رشته‌ی ادبی رفتیم، رحمت الله حسین بر که باهوش‌تر بود به رشته‌ی ریاضی رفت زیرا خیلی باهوش و ریاضی اش خوب بود. در دبیرستان با محمد ریگی و مرحوم میر بلوچ زهی و بهادرزهی همکلاسی بودم. بر حسب اتفاق بعد از اتمام دبیرستان تصمیم گرفتیم به تهران برویم. دبیرستان روبروی داروخانه دکتر ملک بود همچنین بغل فرمانده‌ ژاندارمری بود. هنوز آنجا دبیرستان است اما اسمش عوض شده است. راستی آقای زارعی همراه طاهری به دبیرستان تمدن رفت و رشته‌ی طبیعی خواند. وقتی دیپلم گرفتیم بر حسب اتفاق تصمیم گرفتیم به تهران بریم. یک جوانی بود که بعدها برایش مشکل پیش اومد جز چریک‌های فدایی خلق بود؛ آقای غلامرضا گلوی از بچه‌های زابل؛ جزو گروه سیاهکل بود و در دانشگاه مشهد درس می‌خواند و آنجا جذب چریکهای فدایی خلق شده بود. به پاسگاه سیاهکل حمله کرده بودند که البته ایشان از آن درگیری در رفت. بعدا که من معلم شدم و به کلاردشت رفتم. شخصی که به اصطلاح آنها را لو داده بود را دیدم. یک چوپان ساده بود که این ها را مسلح دیده بود و ترسیده‌ بود و گوسفندان را ول کرده بود و به کلاردشت وقتی می‌رسد با فرماندهی پاسگاه روبه‌رو می‌شود که داستان را برای ایشان تعریف می کند. البته گلوی به تهران فرار می‌کنند و بعدا در تهران دستگیر و محاکمه و به اعدام محکوم‌ می شد. بچه‌ی خیلی باهوشی بود. از طریق گلوی با کامبوزیا آشنا شدم و به کتابخانه ایشان رفت و آمد می کردم. من اولین بار از گلوی شنیدم که به دانشگاه برویم. خود گلوی از لحاظ مالی قوی نبود. پدرش ستوان بود و پولدار نبودند. من بهش گفتم که ما پول نداریم گفت: بابا پول پول ول کنید؛ کرایه پیدا کنید کافیه. حداقل شهر تهران را می‌بینید یک شهر بزرگی است و به شوخی گفت اگر چیزی نشد گدایی می‌کنید.(خنده‌ی ملازهی) این تلنگر را به ما زد. از قضا پدر محمد حسن حسین بر همان موقع به زاهدان آمد برای دیدار با پسرش. وقتی متوجه شد که ما قرار به تهران برویم گفتش دوستی سرهنگ در تهران دارد که مدتی در گشت خدمت می کرده است. وقتی فرمانده بود با او به عنوان کدخدای منطقه همکاری می کرده است. من، غلامرضا حسین بر، رحمت الله حسین بر و زارعی تصمیم گرفتیم به تهران برویم. من قبلش به پدرم یک نامه نوشته بودم که مقداری کمی پول بوسیله آزاد ریگی که کامیون دار در مسیر سیب سوران و پسکوه بود برای من فرستاد. ابتدا به مشهد رفتیم و بعد از آنجا به تهران رفتیم. اولین برخورد ما در تهران وحشتناک بود؛ راستش ترسیدم از شهری به این بزرگی که ندیده بودم قبلا… از گاراژدار پرس و جو کردیم که کجا می توانیم خانه اجاره کنیم گفتش الان دیر وقت فردا شما را به بنگاه می برم. بالای گاراژ مسافرخانه ای داشت و شب را آنجا ماندیم. صبح ما را به بنگاهی برد و خانه ایی با ماهیانه ده تومن اجاره کردیم. منتهی در فکر آن آدرسی بودیم که پدر محمد حسن حسین بر داده بود. یکی دو روزی که گذشت به آن آدرس رفتیم. مغازه پدری آن سرهنگ بود. بعد از یک ساعتی انتظار سرهنگ رسید و از دیدار ما خیلی خوشحال شد. خلاصه کارمان جور شد. وقتی که فهمید برای دانشگاه آمدیم؛ سرهنگ گفت که در امیر آباد یک مزرعه دارد و آنجا اتاقی برای ما هست. مزرعه نزدیک به دانشگاه بود. نهار را که با سرهنگ خوردیم بعد با ماشین فولکس اش به امیر آباد رفتیم. مزرعه هزار متری روبروی سازمان آب بود. یک باغچه داشت با دو سه تا اتاق. بخشی از مزرعه را به مرغداری داده بود. صاحب مرغداری آقای پویا زیاد از ما خوشش نیامد؛ سرهنگ متوجه شد و گفت فلانی این بچه ها بلوچ هستند و نه مرغ هات و نه تخم مرغ ها را بر نمی دارند. البته بعدا با ما رفیق شد…
مرداد ماه کنکور بود و همه قبول شدیم البته زارعی و طاهری در کنکور شرکت نکردند و دوره کارآموزی رفتم که در دارایی استخدام شدند. من در رشته علوم تربیتی قبول شدم؛ رحمت اقتصاد در دانشگاه شریف اما متاسفانه هزینه شهریه را نداشت و ما نتوانستیم جور کنیم زیرا رشته شبانه بود. رحمت به سربازی رفت و بعد دو سال در رشته بهتری مهندسی صنایع دانشگاه شریف قبول شد. مدتی در کوی دانشگاه ساکن بودم. با یکی از مجاهدین هم اتاقی بودم. البته من نمی دانستم به من گفت با خانمی دوست است و در منزل او زندگی می کند اما بعد متوجه شدم در یک خانه تیمی مستقر است. در دانشگاه اتفاقی افتاد. موقعیکه بین ایران و عراق اختلاف بوجود آمد؛ صدام حسین تعدادی ایرانی را از عراق اخراج کرد. تعدادی از عوامل خودش را هم در درون این گروه داخل کرده بود. چند تا از این عوامل در دانشگاه به عنوان دانشجو پذیرش شدند. در کوی دانشگاه ساکن بودند. در زیر زمین کوی دانشگاه فرستنده کار گذاشته بودند و از این طریق با بغداد در ارتباط بودند. ساواک سیگنال ها را رد یابی کرده بود. سال ۴۷ یا ۴۸ بود. من هم در آن موقع تعدادی نشریه انگلیسی زبان از محمد حسن حسین بر گرفته بودم که در اتاق گذاشته بودم. نشریه ها در مورد مائویسم بود. هم اتاقی من که روزهای چهارشنبه می آمد؛ در طاقچه این نشریه ها را دیده بود. بعد که من به اتاق رسیدم رفیقم که مجاهد بود از من راجع به نشریه پرسید و گفت همین امشب این نشریه را از اتاق به بیرون ببرم چون ساواک یا شخصی متوجه شود ما را دستگیر و شکنجه می کنند. چند شب بعدش یعنی شب جمعه ساواک به خوابگاه حمله کرد. تا صبح همه جا را زیر و رو کردند و دستگاه بی سیم را پیدا کردند؛ هر چند که عامل صدام شبانه فرار کرد.
راستش من بچه ملا بودم و در خانواده مذهبی بزرگ شده بودم. هر چند که مذهبی تندرو نبودم اما گرایش چپ نتوانستم پیدا بکنم. دانشجویان مجاهد کتاب تدوین را به من دادند که بخوانم. اما من نفهمدیم. دوستان چپ هم نتوانستند من را جذب بکنند.
تا سال پنجاه در دانشگاه بود و در خرداد آن سال فارغ التحصیل شدم و تقریبا در مهرماه استخدام شدم. در سال هزار و سیصد و پنجاه از دانشگاه تهران در رشته علوم تربیتی فارغ‌التحصیل شدم در همان سال بعد از فارغ‌التحصیلی به استخدام بخش آموزشی وزارت کشاورزی به بمپور رفتم به عنوان سرپرست به این موسسه رفتم. در آنجا به دانش آموزان تا دیپلم آموزش داده می‌شد البته در مدتی که اونجا کار می‌کردم با تجربه تلخی روبرو شدم از شرایط کلی محیطی ناهموار گرفته و همچنین جایی که در آنجا مشغول کار بودم، مساله حسادت و رقابتی به وجود آمد که این با روحیه من سازگارنبود. وقتی که سرپرست بودم همراه با همکارم آقای چوپان که از ترکمن ها بود به ده رفت و آمد می کردیم. یه روز مولوی بزرگ زاده که همسایه بودیم من را صدا کرد و گفت دو تا مشکل پیش آمده باید حرف بزنیم؛ یکی از مهندسان در موقع تدریس به بچه ها گفته انسان از حیوان بوجود آمده(مسئله تکامل را مطرح کرده بود) در حالیکه در قرآن انسان از آدم و حوا بوجود آمده است. مسئله دوم اینکه رئیس ساواک ایرانشهر(فلک فرسا) از من شکایت دارند که به ده رفت و آمد می کنم. و نباید به پیش مردم بروم و با آنها صحبت بکنم. حتی مرحوم بهمن هم بعد از طریق ساواک پیغام داد که به روستا رفت و آمد نکنم. اما من قبول نکردم…
تهران که رفته بودم دکتر قریب من را خواست و لیستی جلوی من گذاشت که شهری برای ماموریت انتخاب بکنم از شیراز، همدان، بیرجند… و نباید به بمپور برگردم. من قبول نکردم و استعفا دادم. بدون خداحافظی پا شدم. دکتر قریب صدام کرد و گفت دو تا اشتباه کردی؛ یکی اینکه سه ماه تعطیلات تابستانی حقوق خودت را از دست میدی و دیگری اینکه بدون خداحافظی میری. به من گفت از طرف ساواک تحت فشارم. گفت برو این تعطیلات فکر بکن و بعد تصمیم بگیر…
راستش از نظر مالی اوضاع خوبی نداشتم و تصمیم به ازدواج با حوا(رحمانی) را داشتم. بعد از سه ماه به بمپور رفتم و تسویه حساب کردم و به عنوان مشاور به استخدام آموزش و پرورش در آمدم. برای مصاحبه که رفتم با آقای صافی(پسر آیت اله صافی گلپایگانی) روبرو شدم که استادم بود. شناختی از من داشت و بعد روبوسی یک برگه داد که شهری را که می خواهم انتخاب کنم اول من سقز را انتخاب کردم که مخالفت کرد بعد نوشهر را انتخاب کردم که بعدش به کلاردشت رفتم. از بمپور خلاص شدیم و به آموزش و پرورش رفتم.
زمانیکه در کلاردشت بودم دو هفته ای یکبار به تهران می آمدم زیرا حوا در تهران دانشجو بود و آنجا زندگی می کرد. در یکی از این رفت و آمدها برف سنگینی می آمد که ماشین به ته دره پرت شد. من از اتوبوس به بیرون پرت شدم. در برف ها افتادم. خیلی ها کشته شدند. من را به بیمارستان شیر و خورشید کرج منتقل کردند. بعد از آن به رادیو رفتم.
آقای ملک طوقی که جعفریان به او ماموریت داده بود یک گروه بلوچی درست کند همزمان با گروه ترکمنی، کردی، عرب و گروه های مختلف برون مرزی. آقای طوقی کارمند رادیو زاهدان بود. جعفریان به او کمک کرد که دوره خدمت سربازی را در رادیو بگذراند و به او ماموریت استخدام برای گروه بلوچی را داده بود. غلامرضا حسین بر که در خبرگزاری پارس بود بصورت نیمه وقت به استخدام در آمد. خانم حوا رحمانی هم نیمه وقت استخدام شد. خالقداد آریا هم بصورت نیمه وقت استخدام شد. من هم تمام وقت استخدام شدم و از آموزش و پرورش استعفا دادم. بعدا کریم سعیدی، یوسف ملازهی و تاج داری به ما پیوستند.
طوقی احساسات ناسیونالیستی اش خیلی قوی بود. ملی گرای واقعی بلوچ بود. شاعر بود. طوقی یکبار به فکر افتاده بود از این جمع کوچک ما یک گروه مسلح بر علیه رژیم بسازد. یه روز ما را بصورت دسته جمعی به کوه دعوت کرد. مسئله پاکستان و مسئله بلوچ ها را مطرح کرد. غلامرضا حسین بر گفت که شرایط اینجا با آنجا خیلی متفاوت است. فکر مسلحانه پاسخگو نیست. من هم تفکر ناسیونالیستی داشتم. بخصوص زمانیکه در بمپور بودم بیشتر شد این احساسات. بخاطر تبعیض و وضعیتی که در آنجا بود حس ناسیونالیستی در من بیدار شده بود. غلامرضا ایران گراتر از ما بود. تفکرات ناسیونالیستی در بین بلوچ های رادیو وجود داشت. بخصوص بعد از آن حادثه که بیزنجو را گرفتند و حکومت محلی را گرفتند. هلیکوپترهای شاه برای سرکوب و کشتار فرستاده شد. در این زمان ناسیونالیسم در قشر تحصیل کرده بلوچ مطرح شد. حکومت پاکستان و شاه را محکوم می کردند.
رادیو برون مرزی که آمدم. پرویز نیکخواه همه کاره برون مرزی بود. سال ۵۳ وقتی رادیو بغداد برنامه یی را به بلوچی اختصاص داده بود. تعداد فرستنده ها در استان را زیاد کردند و در شهرهای زاهدان، زابل، خاش، چابهار و سراوان رادیو و تلویزیون فعال شد. هدف جعفریان این بود که ما را که استخدام کرده بودند بعد از آموزش به عنوان سرپرست به استان بفرستند. در برون مرزی ماموریت داشتیم که بصورت شیفتی برنامه بلوچی رادیو بغداد را گوش و ضبط بکنیم. اولین بار در این برنامه با مرحوم اکبر بارکزهی و مرحوم نسکنتی آَشنا شدم. البته بعد از انقلاب با مرحوم جمشیدزهی به خانه من در تهران آمد و چند ماه ماند.
ادامه دارد….

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)