صدمین سالگرد کشتار لرستان توسط ارتش رضاخانی
May 02, 2024
متن ارسالی از یاران #همراه_سرخط
نهم اردیبهشت، صدمین سالروز ژینوساید مردم آزادیخواه لرستان بهانهای شد که تنها بخش کوچکی از جنایات رژیم فاشیسم پهلوی در حق خلقهای تحت ستم جغرافیای سیاسی ایران را مورد بررسی قرار دهیم. جنایاتی که نه هرگز کسی پاسخگویشان بوده بلکه توسط جمهوری سرمایه نیز سرمشق و سر لوحه قرار گرفته و تا به امروز نیز ادامه دارد. چه بسا کشتار روزانه کولبران و سوختبران و شوتیها و اعدامها و سرکوب در حاشیهراندهشدگان توسط جمهوری سرمایه نشان از همان تفکر مرکزگرایی، اشغالگری و استثمار مردم در حاشیه دارد. ناسیونالیسم ایرانشهری و بردگانش کماکان از شعارهای رضاشاه روحت شاد و رضا شاه مچکریم یاد میکنند و چنان سفیدشویی میکنند که دژخیمانی جنایتکار مانند پرویز ثابتیها و امیر احمدیها را قهرمانگونه نشان دهند.
صدسال پیش در چنین روزی سپهبد امیر احمدی، فرمانده نیروی قزاق ارتش رضا خان دستور به خاک وخون کشاندن آزادیخواهان لرستان را دریافت کرد و به سوی لرستان اعزام شد. در این نوشته سعی در توضیح چگونگی مقاومت مردم نداریم و صرفا توضیح عمق این ژینوساید را طبق اسناد مربوطه نوشته شده توسط یکی از قضات فدرال امریکا، مدافع حقوق بشر و مخالف بردهداری بنام ویلیام داگلاس در کتاب خاطراتش «سرزمینی شگفتانگیز و مردمی مهربان و دوستداشتنی» که تنها چند سال پس از نسل کشی نوشته شده است و همچنین گریزی به کتاب «سیاست قبیلهای در ایران» نوشته خانم استفانی کرونین خواهیم داشت و البته اعتراف امیر احمدی معروف به قصاب لرستان در نوشتههای خودش.
پس از شکست مقاومت مردم ایلات لر و لک ساکن لرستان فعلی و اعدام سرکردههای مبارز عشایر به دست امیر احمدی در قلعه دژ شاپور خواست خرمآباد، به رسم عادت فاشیستی به جان مردم عادی افتاده که تنها چند سال بعد در پی مسافرت آقای داگلاس به غرب جغرافیای سیاسی ایران و ملاقات یک پیرمرد روستایی در نورآباد (دلفان) لرستان این جنایت را در بخش دوزادهم کتابش به نام قصاب لرستان از صفحهی ۱۰۴ تا ۱۰۹به این نحو توضیح داده است.
پیرمرد: «سرهنگ (امیر امیراحمدی، معرف به قصاب لرستان) چندین نفر از جوانان ما را که اسیر کرده بود جمع کرد و بلافاصله دستور داد با زغال آتش روشن کنند. من فورأ متوجه شدم در حال تدارک چه جنایت فجیعی است. او دستور داد یک طاوه آهنی بزرگ آماده کنند و طاوه را روی آتش بگذارند تا خوب تفته و قرمز رنگ بشود، آنگاه دستور داد یکی از جوانان لُر را بیاورند. دو نفر سرباز دستهای جوان را محکم گرفتند و سومی هم با یک شمشیر تیز در عقب او ایستاد سپس با اشاره سرهنگ، سرباز جلاد با شمشیر سر جوان را قطع کرد. هنگامی که سر از بدن جدا شد و به کناری افتاد، سرهنگ فریاد کشید: «بدو…بدو» و همزمان یکی از افراد طاوه (ساج نیز گفته میشود تکه فلزی که زیر آن آتش روشن کرده و روی آن نان میپزند) سرخ شده را روی گردن بریده چسباند. جسد بیسر از جا بلند شد و یکی دو قدم دوید و بعد افتاد. سرهنگ مثل اینکه از این عمل شنیع خود رضایت حاصل نکرده باشد فریاد کشید: «آن جوان بلند قد را بیاورید. فکر میکنیم که او بهتر از اینها بدود.» خلاصه آن بیچاره را هم آوردند و این بار با دقت بیشتری سر او را بریدند و طاوه آهنی را روی گردن بریده محکوم قرار دادند به طوری که این بار جسد بیشتر توانست یکی دوقدم بیشتر بدود، خلاصه این جنایت ادامه پیدا کرد تا اینکه یک بار سرهنگ خودش شخصاً در این عمل شنیع شرکت کرد و این بار خود مسئولیت گذاشتن طاوه آهنی تفته را روی گردن محکوم قبول نمود ولی چون او به موقع نتوانست طاوه را روی گردن بریده قرار دهد، لذا وقتی جلاد سر محکوم را از تن جدا کرد خون از گردن محکوم در حدود یک متر فواره زد و سر و روی او و همه اطرافیان را خونی کرد.»
یکصد سال از این هولوکاست میگذرد و ناسیونالیست ایرانی در انگار این واقع هستند و حتی ناسیونالیستهای لرستانات نیز در این امر یار و یاورشان هستند.
این پیرمرد در ادامه از غارت اموالشان اینگونه به آقای داگلاس توضیح داده است که:
پیرمرد از گفتن داستان خسته به نظر میرسید. از سماور باستانی چای ریخت. در سکوت جرعه جرعه خوردیم. بعد از اینکه کارمان تمام شد پرسیدم سرهنگ بعدش چه کرد؟ او همه گوسفندها، بزها، گاوها و اسبهای ما را فراری داد.
روز بعد یک دوجین کامیون آمدند. دار و ندار، وسایل و دامهایمان بار کامیونهای ارتش کرده و میبردند.
وی در مورد سرنوشت خودش بعد از یورش مزدوران ارتش رضا خانی به داگلاس میگوید:
«خود را به چشمهای در دره کشاندم و زخمم را شستم. دو شب آنقدر ضعیف بودم که نمیتوانستم حرکت کنم. سپس برگشتم تا مردهها را دفن کنم. هر مرد و زن و کودکی کشته شده بودند. روح زندهای نبود. کرکسها قبل از من به آنجا رسیده بودند.
«سرهنگ چی شد؟» پرس و جو کردم.
«سرهنگ؟ اوه، او ژنرال و بعدها وزیر جنگ شد».
«آیا او هنوز زنده است؟»
«او در تهران زندگی میکند. غنایمی که از روستاهای ما به دست آورده بود، دهها کامیون را پر کرد. دهها هزار گوسفند و بز دزدیدند. سرهنگ چگونه آن را بین سربازانش تقسیم کرد، نمیدانم. من نمیدانم در غارت شریک است، اما سرهنگ امروز یک مرد بسیار ثروتمند است که با غارت چند صد خانه در تهران خرید».
در صدایش تمسخر بود، در حالی که تف کرد: «قصاب، امیر احمدی».
صفحه ۱۰۸
سپس داگلاس در انتخای کنابش نوشته است که امیر احمدی را در تهران ملاقات کردم و مکالمهای که بینشان اتفاق افتاده را نیز مکتوب کرده است که:
مدتی بعد از این ماجرا بود که من امیراحمدی را در یکی از گاردن پارتیها در تهران ملاقات کردم. او مردی بود چهارشانه راست قامت که ظاهراً شصت ساله به نظر میرسید. او ضمناً دارای یک سیبیل سیاه چخماقی و چشمانی نافذ بود. او یک سری دندانهای طلایی داشت که هنگام خندیدن به خوبی نمایان میشد. به زبان روسی و ترکی آشنایی داشت و در ارتش قزاقستان در روسیه آموزش دیده بود. در آن ایام هنوز هم آثار تکبر نخوت و جسارت از سیمایش و به خصوص از طرز صحبت و آهنگ صدایش حتی هنگام بحثهای خصوصی و خودمانیاش هویدا بود.
در این حیص و بیص خانمی از او سؤال کرد «تیمسار مناسبات شما با مردم لرستان در حال حاضر چگونه است؟» او در جواب گفت: «آنها با احترام از من یاد میکنند. امروز اسم من در اغلب خانوادهها مطرح است». خانم دوباره سؤال کرد: «ولی چگونه؟» او خندید با این خنده همه دندانهای طلاییاش نمودار گردید و پس از مدتی خندیدن گفت: «به این نحو که اگر کودکی در لرستان گریه بکند، مادرش برای ساکت کردن او میگوید ساکت والا میگم امیراحمدی تو را با خودش ببرد».
صفحه ۱۵۵
این تنها گوشهای از نسل کشیها و غارتهایی بوده که توسط سگهای زنجیری امپریالیسم بر سر مردم گذشته.
در این میان هیچوقت مسئولیت این ژینوساید را کسی گردن نگرفته و حتی در بریدهای روزنامه از سال ۱۳۵۰ جاپ نیویورک آمده که محمدرضا پهلوی میلیونها دلار پول به ناشر کتابهای داگلاس برای سانسور و حذف پیشنهاد داده است.
در ادامهی همین بحث نوشتههای خانم استفانی کرونین نیز به ادامه این کسل کشی در تنگه گجستان و سرزمین بختیاریها و عربها پرداخته که مجال پرداختن به آن نیست.
امیر احمدی نیز در کتاب خاطرات خودش نفرتش از سرکردههای عشایر منطقه مانند شیخه بیرانوند و مهرعلی خان امیرمنظم حسنوند را مطرح کرده و از ملاقاتش با آنها نوشته و به شدت الفاظی نادرست و خونآشامآلود را برای آنها به کار برده به نحوی که با خواندنشان حس نکاه یک گرگ گرسنه به یک گوسفند برایتان تداعی میشود.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.