«اگر چشمتان برای انتقام خونین شود، دیگر حق را از ناحق تشخیص نخواهید داد.»

ماهاتما گاندی

«در میان تمامی آشوب‌ها و تباهی‌های جهان، تنها یک چیز باقی می‌ماند که ارزش زیستن دارد: وفاداری به انسانیت.»

آلبر کامو

شرافت اخلاقی، اظهار نفرت نیست. اظهار وفاداری نیست. شعار نیست. شور انقلابی و حسینی نیست. رجزخوانی نیست. فیگور نیست. میدان دادن به غلیان احساسات سیاسی نیست. پیدا شدن در لحظات شور و شرر و جنبش نیست. له‌له زدن برای ابراز مخالفتِ صرف نیست. جلزوولز کردن برای ابراز وجود نیست. ایستادن کنار این نظام و یا له‌له زدنِ صرف برای تغییر نظام نیست. اظهار نفرت و بیزاری از این مقام و آن مسؤول و یا عشق به این مقام و آن سردار نیست. شرافت اخلاقی، زیستن و تلاش و کوشش و نفس کشیدن در مسیر یک پروسه‌ی طولانی است. وفاداری به مشی و مرام و مسلکی‌ست که در طول عمر خود باید سپری کرد. شعار نیست، تلاش است. تلاش برای آزادی است، نه شعار در راه آزادی. زیستن در راه آزادی‌ست، نه ظاهر شدن در بزنگاه‌های شور و غلیان سیاسی.

و پرستو فروهر، این مسیر را زیسته است. در این مسیر بال و پر گرفته و بار آمده است. رنج کشیده، مبارزه کرده، کوشیده، تلاش کرده، با آرمان‌ها و ارزش‌های قرین آرمان‌هایش زندگی را سر کرده است؛ این است که به ساده‌سازی دچار نیست. این است که می‌داند از خیال خام در سر داشتن باید پرهیز کرد. می‌داند که با ساده‌سازی وضعیت و بر پایه‌ی آرزو نمی‌توان مسیری را در نظر مجسّم کرد و خیال داشت که دست‌آوردی هم حتمن خواهد داشت. می‌داند از نفرت کاری ساخته نیست. می‌داند از خشم و هیاهو کاری برنمی‌آید. می‌داند بر اساس آرزو فکر کردن و واقعیت‌های پیرامون را بر رنگ خیال خام خود دادن، می‌تواند فاجعه‌بار هم باشد.

از همین‌روست که در دام نفرت نمی‌افتد. او در دام نفرت و کینه اسیر نمی‌شود. از همین‌روست که با این‌که پرستو فروهر ورق به ورق گزارشات قاتلین به خون معتادِ پدر و مادرش را خوانده، تن شرحه‌شرحه‌ی پدر و مادرش را دیده، مظلومیت پدر و مادرش را در قبال هیولای استبداد دیده و لمس کرده، حس کمین جنایت‌کاران را بر بالای زندگی خود را چشیده، سیاه‌ترین روزهای زندگی خود را در همین ایران و زیر بیرق این حکومت زیسته؛ ولی با این همه، عزم و ارداه‌اش را به دست خشم و کینه و نفرت و انتقام نسپرده است. نگذاشته است که انتقام، چشمانش را کور کند. او «عشق به ایران» را آن‌چنان زندگی کرده است که در چنین روزهایی هیچ شک و تردیدی به خود راه ندهد که نباید آن‌را در پای نفرت از جمهوری اسلامی قربانی کند.

و بر همین مشی و مرام است که در میانه‌ی جنگ منحوس، بر سر آن‌هایی که ایران را به ورطه‌ی جنگ و نابودی بُرده و می‌برند؛ فریاد می‌زند که:«لعنت به این جنگ خانمان‌سوز. لعنت به لشکر عریض و طویل متجاوز اسرائیل وهمه‌ی هم‌دستانش. لعنت به جمهوری اسلامی که ایران و مردم بی‌گناه ما را به این مسلخ کشانده است. لعنت به شعارهای پوچ و دریده‌‌ای که واقعیت منحوس جنگ و رد خونین آن را بر تن مردمان بی‌دفاع کتمان می‌‌کند. چه روزهای تلخ و تاری را شاهدیم؛ چه جان‌های عزیزی که تکه‌تکه و پرپر شدند؛ چه خانه‌هایی که آوار شدند و چه زندگی‌هایی که آواره.»

و در ادامه‌ی مسیرش ضمن مراقبت از این‌که مقامات جمهوری اسلامی، خود را با وطن‌دوستی‌‌ او شریک نکنند؛ بر مقامات ج.ا می‌تازد که:«شرم کنید! مگر در سرکوب ‎#آبان_٩٨ وزیر نبودید؟ من آن روزها تهران بودم. شاهد رعب و وحشتی که با قطع اینترنت به دستور شما تشدید شد. چه جان‌های عزیزی که در بیخبری مردم به خون غلتیدند. اعتراض ما به تجاوز اسرائیل به ‎#ایران از ‎#دادخواهی ما جدا نیست. دعوای شما سر قدرت است، دعوای ما سر حق.»

بر علیه صدراعظم آلمان هم دست به شکایت می‌برد و می‌گوید :«صدراعظم آلمان وقتی بمب و موشک بر شهرهای ایران می‌بارید با خونسردی تجاوز نظامی را «کاری کثیف و قابل تقدیر» خواند و جان مردم ایران را مسکوت گذاشت. آیا چشم بستن به این «حذف» روا بود؟ به باور من،‌ نه تنها روا نبود، که ایستادگی در برابرش وظیفه‌ا‌ی اخلاقی بود..»

و او را خطاب می‌کند که:«صدراعظم آلمان نه نفس‌تنگی شهر مرا می‌فهمد، نه تلخی تنگنای مردمانش را. نه حرمت‌شان را نگه می‌دارد و نه رنج‌شان را درمی‌یابد. شکایت ما از او به هیچ سرانجام قضایی هم که نرسد، پژواک کوچکی می‌شود از رنج‌ها و تلاش‌هایی که او نخواست ببیند و به حساب بیاورد».

و این نماد است که می‌تواند نجات‌بخش باشد و امیدآفرین.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)