یک شنبه سوم آذر ماه ساعت 7 صبح : خبر خوب از به نتیجه رسیدن مذاکرات هسته ای بعد از سال ها ، حال و هوای شبکه های تلوزیونی داخلی و خارجی با هم متفاوت است ، سخنان ِضد و نقیض برای مخاطبین خاص ، سعی می کنم دقیقا بفهمم چه خبر هست ، بی نتیجه ست .

با یک حس ِ خوش امیدواری زدم بیرون ، کمی کارهای بانکی که حسابی شبکه هایشان در این روزهای آغازین ماه ریخته به هم و کمبود نقدنگی در بانک ها برای مراجعه کننده ها دردسر ساز شده است .  ” قراره وضع مون خوب بشه ” ” قراره اوضاع خوب بشه ” و … جملاتی که گاه با تمسخر بیان می شد و با تحلیل های سیاسی جدی ادامه پیدا می کرد ، برخی امیدوار و برخی ناامید ، در این بین اما  بیان ِ احساس ” بی اختیاری ” و ” ناتوانی ” برایم آزاردهنده بود وقتی با این جمله مواجه می شدم ” این ها همه شون عین همه ن ! کسی دلش برای ما نسوخته  ، هر چی به سودِ جیب خودشون هست انجام می دن ” ، این که چقدر به حقیقت نزدیک باشد محل بحثم نیست که خیلی هم بی راه نمی آید !

  طرف های بعد از ظهر ، چند دقیقه ای در فیس بوک چرخیدم ، حال و هوای امیدوارانه ی شبکه ی اجتماعی را در چنین شرایط ی دوست دارم اما تلاش م برای شریک شدن در خوشحالی کردن های جمعی بی فایده ست ، درست سربزنگاه ، “والدم “چنان فعال می شود که مرا از هر گونه حرکت ِ احساسی باز می دارد ! و کلمات از ذهنم پر می کشند! موافق آن دسته از تحلیل های دوستان  بودم که می گفتند توجه به حقوق هسته ای ما را ازتوجه به نقضِ حقوق بشر باز ندارد … اما انگار این حرف و این هشدار در شرایط احساسی  “ضدحال ” به نظر می رسد  آن هم در فضایی که هر چند نظرها متفاوت اما دغدغه ها به نسبت یکسان است . مشغول روزمرگی های کاری شدم و در این میان سعی در نوشتن مطلبی با موضوع ” خشونت الکترونیکی علیه زنان ” …

نزدیک های عصر به پارک محله سری زدم ، بوی صابون ِ رخت شویی وخانمی که در حال ِ شستن جوراب بود توجه م را جلب کرد ، در همین پارک ِ محله چند باری دیده بودم ش . پسری به سمت مان آمد ، متوجه گفتگویشان نشدم ، فقط ” اشک “ش را شنیدم  ، با رفتارهایی که کرد فکر کردم مزاحم ش است و دور ش کردم گفت ” خاک بر سرش بچه ی این قدری می خواد سر من کلاه بگذاره “، فهمیدم همان بچه ی ” آن قدری ” اشک فروش است و من تازه فهمیدم اشک مترادف چیست و تازه فهمیدم در بین پسران ِ مشغول بازی ، خرده فروشان مواد مخدری هستند که منتظر مشتری هستند .گفتگویی بین مان شکل گرفت که مدتی طول کشید، انگار که به این گفتگو احتیاج داشته باشم در این روز خاص . نشستیم روی چمن ها ، خودش را زهرا معرفی کرد ، 32 ساله ، 18 سالگی ازدواج کرده بود و پسری داشت 8 ساله که از آن بی خبر بود و پیش خانواده ی شوهرش نگه داری می شد.  معتاد بود به مواد مخدر ، شیشه و هروئین  ، سوادش تا پنجم ابتدایی ،  از شوهر اول ش به دلیل اعتیاد طلاق گرفته بود ، شوهر دوم ش به اتهام سرقت در زندان . می گفت “شوهرم در یک شرکت کار می کرد ، کارش کساد شد و اخراج ش کردن “، می گفت” زن ِ همسایه مون داد دستم ! “خودش با شکایت شوهرش چند سال پیش دو ماه ی زندان کشیده بود!. شب ها را در “شلتر” می خوابید زیر بازارچه  ، مکانی که از ساعت 7 شب تا 9 صبح بیشتر نگه شان نمی دارد ، از سرپرستان شلتر که خود از ترک کنندگان مواد مخدر هستند به خوبی یاد می کرد و لطف شان را مادرانه توصیف می کرد ، باور داشت چون به کسی بد نکرده کسی به او بد نمی کند ! پرسیدم روزها که شلتر بسته ست چه می کنی ؟  و پاسخم داد هیچ ، می گردم ! ، ناهار رو از دی آی سی می گرفت ، وقتی پرسیدم که چرا ترک نمی کنی ، گفت نمی تونم ، دلم می خواد و بعد یک دفعه عصبانی شد ! گفت چیه ؟ فکر می کنی برا چرت زدن ها و بدبختی های اعتیاد هست که می کشم؟ نه ! برای این که بدبختی هام و بی کسی هام  یادم بره ! خودش می دونست بهانه داره می یاره ، می گفت از معتادهای خوش بخت است ! … سیگارش رو روشن کرد و بعد از اون میله ای در دست گرفت و فندک رو زیرش روشن و …دیگه نمی فهمیدم چی می گه نزدیک ساعت 7 بود ، با دادنِ نشانی خیریه نزدیکی های خودمان از هم جدا شدیم ، دست هاش زبر بود و کار کرده ، مطمئن نبودم که کدام حرف به واقعیت نزدیک بود ، اما صحنه هایی که دیدم و آن شرایط ، واقعی بود ، خیلی واقعی …. به شدت سردم بود …

 با سردردی عجیب رسیدم خانه ،اخبار و تحلیل ها رو از تلوزیون دنبال کردم،شرایط در راستای دغدغه ی همیشگی ام هست ، حفظ همان امنیت ملی که سال ها به تمسخر گرفته شده بود … خوشحالم از شرایطی که می تواند روزنه ی امیدی باشد برای روزهای بهتر ، یا حداقل روزنه ی امیدی برای نرسیدن به روزهای بدتر …

 دوشنبه ، چهارم آذر ماه ، روز جهانی نفی خشونت علیه زنان

  قراری گذاشته شده است تا از نماد نارنج ی به مدت شانزده روز استفاده شود ، از روز جهانی نفی خشونت علیه زنان تا روز جهانی حقوق بشر ، حرکتی نمادین برای گفتن نه به هر گونه خشونت علیه زنان . لباس نارنجی نداشتم (اگر هم بود که نمی پوشیدم !). یادم به کیف نارنجی ِ دست دوز فروزان در زندان افتاد ،کیفی برای این که به گردنم بیاندازم برای حفاظت از کارت تلفن ها، که البته به دردم هم نخورد و تنها شد یک یادگاری از آن روزها ،  پرونده اش موجب تعجب قاضی ناظر بر زندانی که قرار بود پی گیری کند، به نظرش اصلا نباید زندانی می شد ، اتهام ش شهادت دروغ ، من که آمدم هنوز آنجا بود و خوشحال از دیدن هر هفته ی بچه ش ، نمی توانست وثیقه ی بیست ملیونی اش را تأمین کند ، به همین سادگی !  …

 امروز به کارهای جاری روزمره گذشت و اندک ی تلاش برای نوشتن در خصوص خشونت الکترونیکی به مناسبت روز جهانی نفی خشونت علیه زنان که ناتمام مانده است ، طبق معمول مشکل یافتن منابع آماری و معتبرست ، مشکلات این حوزه گسترده و پیچیده است ، منبع پژوهشی هم پیدا نکردم ، نیاز است که اطلاعات لازم جمع آوری شود … روی این موضوع همچنان کارمی کنم تا ببینم چه می شود !

 تندورها از کیهانی ها تا اسرائیلی ها شروع کردن به تخریب دست آوردهای حاصل از توافق در مذاکرات ِ صلح آور 1+5 . مصونیت قضایی ِ حلقه ی کیهانی در خصوص اقدامات ی که علیه امنیت ملی و نشر اکاذیب می کند ، البته که واضح است …

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)