گلایه از انتقاد
شعری از : م.سحر

گوید که انتقاد ز ما میکنی ؟ مکن!
وَز راه و رسمِ رفته جدا می کنی؟ مکن!

ما را که بود داعیۀ قهرمانِ خلق
شرمنده نزدِ خلقِ خدا می کنی ؟ مکن!

بر جهلِ ما زبهرِ چه انگشت می نهی ؟
تعزیرِ ما ز بهرِ کرا می کنی ؟ مکن !

در زورق شکستۀ ما نیستی؟ مباش !
زان سوی رود ، از چه شنا می کنی ؟ مکن !

این پرده را کنار چرا می زنی ؟ مزن !
وآن فتنه، آشکار، چرا می کنی ؟ مکن!

بر ما بدین کمان ملامت که می کشی ،
پیکانِ زهر خورده رها می کنی ؟ مکن!

ما را شکسته بال و در اِستاده در خیال
سرسخت و سنگواره صدا می کنی ؟ مکن!

زینگونه مان به خجلت، از آن راه نادرست
یاد از هزار خبط و خطا می کنی ؟ مکن!

می خواستیم بامِ فلک را به هم زنیم
ما را به جُرمِ جهل ، هِجا می کنی ؟ مکن!

می خواستیم در رهِ نیکان فدا شویم
بر ما نماز عشق ، قضا می کنی ؟ مکن!

ما نیز خامِ خام تر از خویش بوده ایم
این درد را چگونه دوا می کنی؟ مکن!

زآن بار کج که بود و به منزل نمی رسید؛
ما را کمر ز شرم دوتا می کنی ؟ مکن!

نیک و بد از جفای زمان بود و جهل ما
بر جان ما تو نیز جفا می کنی ؟ مکن !


م.سحر
۱۱/۲/۲۰۲۴/پاریس

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)