مسعود خوشابی
از وقتی دوست عزیزم ، ناصر شهلا خبر را به من داد تا به امروز ۱۴۰۲/۱۱/۱۳ ، جوهر بر قلمِ فرانسه ام خشک می شود بجای آن که روی کاغذ نشانی بگذارد .نویدنازنین ، مرا درجریان بیماریش ، همچنان وخامت حالش قرار داده بود تا بناگاه به در پروفایل نه تصویر جوانی برومند ، بلکه نماد بارز عزا ظاهر شد !

فقط خدا می‌داند که این ۱۰ روز بر من چه گذشته است ! فقط خدا !! …خدا !!!

اولین بار که روزنامه‌ای به نام ابراراقتصادی روی دکه‌ها دیدم ، تعجب کردم ، گفتم جهنم ضرر این یکی هم رویش ! روزنامه ها ومجلات خریداری شده را بردم ودر شکار موضوعی برای نوشتن بودم که دیدم نه خیر، این روزنامه اصلاً در خط ابرار نیست … و اقتصادی است ! مهلت اش ندادم ، پوشه مقالات چاپ نشده ام را زدم زیر بغل رفتم دفترشان ، مرد خوش سیمای تروفرزی ازمن استقبالی جانانه کرد . پوشه را گرفت ، مقاله ای را خواند ، پوشه را به جائی برد ، برایم چای سفارش داد و پشت میزش نشست و به کارش پرداخت ، یک ساعت بعد مرا به اتاق شیکی برد ، مردی میان سال ، داشت آخرین پاراگراف آخرین مقاله ام را می‌خواند.

بعد از سلام واحوالپرسی مختصری گفت :
– مسعود ! اینا خیلی عالی هستند ! آفرین!! … اما برای مجلات خوب هستند . اگر می خوای ستون نویس روزنامه ما بشی ، باید کوتاه‌تر بنویسی ، به یک موضوع بپردازی و تازه میون جملاتت هم کلی پوشال بذاری تا از شکنندگی شون درکنارهم کم کنی ! … برو ببینم چه می کنی !

همین مختصر به علاوه تشویق های مدام ناصرعزیزم ازمن یک ستون نویس ساخت .

یک بارهم در مقابل اعتراض‌ام به آقای اسماعیل جمشیدی که جلو نشر یکی ازمقالات ام را گرفته بود چنین پاسخی از وی شنیدم : خاستگاه شما مطبوعات نیست ، قلم قلم یک مطبوعات چی نیست ، اساساً قلم شما روزنامه ما را به خطر می اندازد ، ما این جا روزنامه در می‌آوریم نه نشریه زیرزمینی !

پیام ها را می‌گرفتم !

باردیگر ناصرعزیزم به من گفت مقاله ات را نه تنها سرمقاله کردیم بلکه تیتر اول روزنامه ، همین باعث شده مدیرمسوول ابرار اخطارکی دریافت کند ، آقای جمشیدی امروزهمه مان را به باد انتقادشدید گرفت و دفتر روزنامه را ترک کرد ، گفت آقای جمشیدی فریاد می کشید که : من که به شما گفته بودم این بابا گفته من تحمل جلسه ی دادگاه را ندارم . نگفته بودم !! …هزاربار گفته بودم !!!

… واین راه طی شد … نه ده سال ، نه بیست سال ، بیش ازربع قرن !

دید و بازدیدها ادامه داشت و توصیه های محبت آمیز ومشوق ، پوشیده در زرورق همچنان !

چرا جوهر قلم ام این قدر زود به زود خشک می شود ! … این لکه های آبی چیست که روی کاغذ بخش می شوند !

چرا همسرم بعداز ماه ها قهر برایم پیام تسلیت فرستاده !
… کسی در من نمرده !

… مگر کسی ، در زمانی در جائی مرده ؟

۱۴۰۲/۱۱/۱۳ Basel

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)