نتایج راهبرد نادرست آمریکا در دو جنگ خاورمیانه که منجر به برهم خوردن توازن قوا در منطقه شد و عملا باعث تقویت نیروهای بنیادگرای اسلامی در منطقهای که به صورت ذاتی مستعد رشد ایدئولوژیهای رادیکال بود، سبب وحشت گسترده بین سیاستمداران اروپائی و همچنین سیاستمداران میانهرو در داخل آمریکا گردید آنچنان که آنها اکنون از آنطرف بام افتادند و به هیچ روی حاضر به پذیرش ریسکی دیگر در منطقه خاورمیانه برای مداخله نظامی نیستند. از آنجا که عرصه روابط بینالملل، نوعی بازار arbitrage-free است که کسب هیچ سودی بدون ریسک ممکن نیست، اتخاذ هر سیاستی بنا به تجربههای پیشین در این بازار ممکن است از نظر ذهنی همراه با ریسکی بیش از حد واقعی جلوه کند. البته این امر ناشی از تنبلی ذهنی سیاستمداران کنونی است که از نتایج ناگوار حاصل از جنگ خاورمیانه، نتیجه میگیرند که شروع مداخله نظامی نیز اشتباه بوده است. آنها نمیتوانند این منطق ساده را درک کنند که فرایند جنگ مجموعهای پیچیده از بسیاری تصمیمات تاکتیکی و راهبردی است و اشتباه در هر یک از آنها میتواند نتایج نهایی این فرایند را تغییر دهد. در نتیجه نمیتوان به صورت منطقی از نتایج ناگوار جنگ، نظریه اجتناب از جنگ و تشدید تنش را نتیجه گرفت.
اما دو نکته مهم در اینجا حائز اهمیت است که قبلا هم در باره آنها به دفعات نوشتم و در اینجا فقط اشاره میکنم. اولین مورد در باره دکترین نادرست آمریکا مربوط به جنگ است. این دکترین نادرست بر یک پیشفرض نادرست دیگر مبتنی بوده، و آن هم همارز بودن همه آدمیان برای برخورداری از یک زندگی شایسته است (شایسته آنچنان که در تمدن غرب معاصر تعریف میشود و روایتی ویژه از کرامت انسانی و حقوق او به دست میدهد) هیچ توجیه منطقی برای این نظر وجود ندارد که قبول کنیم ایرانیان، عراقیها و افغانها شایسته همان کرامتی هستند که یک اروپایی شهروند پاریس و آمستردام و منچستر از آن برخوردار است. اصلا چگونه میتوان کسی را که سقف آرزوهای او تأمین حداقل معیشت روزانه است و طبق معیارهای جهانی در فلاکت و بدبختی روزگار میگذراند با کسی که در آرزوی تحقق رویاهای جهانی است همارز دانست. موضوع این نیست که فرد اول در ظاهر و عوارض از فرد دوم عقب مانده است، خیر، اصلا این دو در بنیاد کرامت انسانی، دو گونه متفاوت هستند. صد البته چنین نظری مغایر بنیادی است که حقوق بشر جهانی بر آن وضع شده و قایل به «وجود» بشری استعلایی فارغ از هر شرایطی است که فرد در آن میزید. بر همین اساس بود که دکترین گسترش دموکراسی سیاسی در منطقهای که هیچ استعدادی برای آن نداشت در دستور کار دستگاه سیاست خارجی دولت بوش قرار گرفت، دکترینی که نتایج راهبردی فاجعهبار آن را اکنون مشاهده میکنیم.
آمریکا باید توجه میکرد که دموکراسی، حفظ کرامت انسانی و ایدههایی مانند آن برای مردمان خاورمیانه (و همچنین بسیاری نقاط دیگر) حکم یک سم مهلک است. ورود این سم به بدنه جامعه، افراد آن را تبدیل به زامبی میکند. اینکه این آدمیان تحت حکومتی مانند صدام تبدیل به زامبی نمیشدند ناشی از قدرت سرکوب این حکومت بود. اما چگونه میتوان هم با رفتارهای شرورانه صدام در عرصه جهانی مقابله کرد و هم قدرت سرکوب را بالای سر مردم نگه داشت؟ باید توجه کنیم که تنها یک چیز است که دیکتاتورها را راضی نگه میدارد: قدرت. در نتیجه کافی است با اعمال فشار جنگ، یک تغییر ۱۸۰ درجهای در رفتار دیکتاتورها ایجاد کرد. در واقع این راهبردی بود که از دوران باستان در جنگها استفاده میشده است. وقتی امپراطوری آشور به ایلام حمله کرد و به قول خودشان خاک این دیار را به توبره کشیدند، سران و حکمرانان این منطقه را در جای خود باقی گذاشته و صرفا از آنها خراج میگرفتند. این روشی است که پوتین در مواجهه با مشکل چچن نیز از آن استفاده کرده و با گماردن شخصی چچنی که قبلا از مبارزین بوده، این منطقه را آرام نمود. موضوع این است که حضور سربازانی با یونیفورمهای ارتش آمریکا در خیابانهای عراق و ویتنام و افغانستان، معنی اشغال پیدا میکند، در حالیکه به سختی میتوان ایرانیان را متقاعد کرد که کشور آنها اکنون در اشغال بیگانگان است.
اما چگونه میتوان رفتار دیکتاتورها را تغییر داد یا خود آنها را جایگزین نمود؟ این دو موضوع در واقع بستگی به دینامیک درگیری در زمان آغاز مداخله نظامی دارد، یعنی حجم یا فلاکس آتش در واحد زمان آنچنان که اجازه هرگونه سازماندهی برای مقابله را از دیکتاتور سلب کند. قبلا توضیح دادم در وضعیتهای آشوبناک، دینامیک درگیری تعیین کننده نوع رفتار طرفین است، هر پاسخ چند مرحلهای (مانند آنچه اکنون وزارت دفاع آمریکا به آن فکر میکند) منجر به بدتر شدن اوضاع میشود. دینامیک درگیری باید آنچنان باشد که طرف مقابل را از نظر ذهنی و قدرت تصمیمگیری برای بسیج امکانات ناتوان سازد به جای اینکه تمام زیرساختها را نابود کند. لزومی ندارد تمامی زیرساختهای شهری و حتی نظامی طرف مقابل نابود شود تا دیکتاتور اراده خود برای پاسخگویی متقابل را از دست بدهد. مرحله دیگر برای تکمیل این فرایند، مربوط به کنترل است. در سیستمهای آشوبناک که هر لحظه و با تغییر هر پارامتر کوچکی، فاز رفتاری بازیکنان درگیر ممکن است تغییر کند، مجموعهای از کنشهای دیپلماتیک و اقتصادی لازم است تا رژیم دیکتاتوری کنترل شده و از تغییر ناگهانی فاز رفتاری او جلوگیری شود.
اما میرسیم به نکته دوم، و آن این است که طرفهای غربی در منازعه اخیر در منطقه خاورمیانه آگاه باشند که عملا از پیشبرد هر راهبرد نظامی و کنترل آن ناتوان هستند و یک تصمیم ساده مناسب را در شرایط آشوبناک نمیتوانند اتخاذ یا عملی کنند. اگر چنین باشد، آنگاه نوع بازی طرفهای غربی فهمیدنی است و میتوان گفت راهبرد اجتناب از تشدید تنش بهترین تصمیم خواهد بود. به عبارت دیگر، بهترین تصمیم برای طرفی که از باخت خود مطمئن است وارد نشدن در بازی است. مضافاً ممکن است ادعا شود که نه تنها وضعیت منطقه بلکه وضعیت جهانی در ابعاد مختلف آن چنان درگیر تنش است که آمریکا قادر به پاسخگویی مناسب به تمام آنها نیست مضافا بر اینکه میزان در همتنیدگی این تنشها آنچنان است که تغییر در منطقهای به سرعت تمام تاثیر خود را در دینامیک تنش در منطقه دیگر اعمال میکند. به عنوان مثال، تنش در خاور دور، در مرزهای ناتو در اروپا، وضعیت ناپایدار افریقا، بحرانهای متعدد مهاجرت، وضعیت دشوار اقتصاد جهانی، تغییرات اقلیمی و بسیاری مسایل دیگر آنچنان به هم گره خورده است که تغییر در یک حوزه به سرعت قابلیت انتشار در حوزههای دیگر را پیدا کرده است. چنین وضعیتی عملا مدیریت مسایل را از توان یک کشور منفرد مانند امریکا خارج ساخته است، به ویژه آنکه کافی است مشاهده کنیم رفتارهای مسئولیت گریزانه کشورهایی مانند فرانسه و ایتالیا و اسپانیا و دیگران در عدم همراهی با آمریکا در رسیدن به یک نظم جدید جهانی تا چه اندازه مدیریت و رهبری آمریکا را با چالش مواجه کرده است. اگر دستگاه سیاست خارجی بایدن به ناتوانی خود در حل و فصل چالشهای جهانی و بازسازی وجه بینالمللی خود برای رهبری جهان غرب آگاهی دارد، شاید بهترین تصمیم و بازی این کشور همان است که در حال انجام آن است، یعنی اجتناب از تشدید تنش به هر قیمتی. اما ابتکار عمل در اینجا در دست آمریکا و غربیها نیست بلکه در دستان پابرهنگان حوثی است که اکنون وقت آن است بر اروپائیان آقایی و سروری کنند.
اما از منظر داخلی، یگانه وحشت نظام حاکم بر ایران از حمله نظامی سنگین خارجی، برهم خوردن توازن وحشت در داخل است. نظم فعلی در جامعه ایران بر پایههای بسیار شکنندهای از توازن وحشت قرار دارد. هر ضربه به دستگاه سرکوب ممکن است به سرعت توازن موجود را به نفع مردم عادی تغییر دهد. میزان خشم انباشته، ناامیدی از اعتراضات مسالمتآمیز و افق تاریک آینده، اکثریت خاموش ایران را برای پذیرش تغییرات رادیکال در ایران آماده کرده است، تغییراتی که سهم عمدهای از جهت و سوگیری آن بر عهده برنامههای مخاطبپسند تلویزیون من و تو برای بازسازی وجه تمدنی دوره پهلوی قرار دارد. در چنین شرایطی و با فروپاشی هیمنه پوشالی دستگاه سرکوب در مواجهه با یک حمله نظامی غافلگیر کننده، شاهد بروز اتفاقات جدیدی خواهیم بود که پیشبینی دامنه آن کمی دشوار است. از اینجا میرسیم به الترناتیوی که آمریکا باید در کشورهای خاورمیانه در پیش گیرد: روی کار آوردن حکومت های نظامی با مشتهای آهنین برای آرام کردن جامعه. به عنوان مثال، بعید به نظر میرسد اگر ژنرال دوستم به جای اشرف غنی مسئولیت میداشت، به این زودی عرصه را برای طالبان خالی میکرد، به ویژه اگر تشویق میشد از مشتهای آهنین برای مدیریت جامعه استفاده کند (همان روشی که اکثر روشنفکران ایرانی مانند بهار و دیگران در حدفاصل پادشاهی احمدشاه تا ظهور رضاخان دنبال میکردند). این روشی بود که امریکا در شیلی و ایران و مناطق دیگر اجرا کرده بود و نتایج مثبتی نیز گرفته بود، اما از زمانی که دکترین خارجی آن (به ویژه پس از فروپاشی بلوک شرق) به گسترش دموکراسی غربی برای سرزمینهای دیگر تغییر یافت، بافتارهای پیچیدهای از مشکلات نیز بروز یافت.
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.