خاطره ها می آیند و میروند

در هم می پیچند

در قاب پنجره‌ می لرزند

ترک بر می دارند

واز حنجره‌ی زخمی قرن‌ها

به پرواز در می آیند

آنجا که افق،

با دهان شکسته

تاریکی را فرو می‌بلعد،

ما

با دستهایی پر از کف

و چشم‌هایی نارنجی

با لبان خاطره گریه می کنیم

آیا کسی خواهد نوشت

که ما

نه قهرمانانِ آواز

نه فاتحانِ باد

که تنها شاهدانی بودیم

در سال خوف

جای میان میان و تباهی،

میان بوقهای کور

و خیابانهای بی‌نام،

که هیچ کودکی

دیگر در آن زاده نمیشود؟

ما مانده ایم

با زخم هایی

که در هیچ شعری

التیام نمی یابند

و سایه هایی

که حتی به خانه برنمی‌گردند.

دریا پتی خواند،

و من

چه‌سان

خون

از دهان سکوت

فوران می کند .

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)