همانگونه که در چند سال پیش نیز نوشتم، بنیان‌های تمدن مدرن غرب که بر قرائت‌های مختلف اما مشترک از لیبرالیزم و دموکراسی بنا شده، مورد تهدید‌های جدی از سوی بنیادگرایان اسلامی و نظام‌های نخبه‌گرای الگارشیک قرار گرفته است. تردیدی نیست که منازعه اخیر میان اسرائیل و حماس فقط بخش کوچکی از این معضل بزرگتری است که تمدن جدید غرب با آن مواجه است. از سمت بنیادگرایی موضوع اما ساده است: بنیادگرایی اسلامی علیه تمامیت تمدن غرب به شمول حقوق بشر تمام عزم خود را جزم کرده، اما در برانداختن این تمدن، به شدت علاقمند و نیازمند استفاده از ابزار‌ها و ایده‌های توسعه یافته در همین تمدن است و از مهمترین آنها نیز ایده حقوق بشر غربی است. وجه دیگر مسئله این است که برای مسلمین، کشته‌شدن به دست غیرمسلمین نوعی تبرک است و در نتیجه بنیادگرایان اسلامی برای به کشتن دادن مردم خود حتی در مقیاس میلیونی کمترین تردیدی به خود راه نمی‌دهند اما در همان حال از کشته شدن آنها به عنوان ابزاری علیه غرب استفاده می‌کنند. این وضع قابل درک است اگر متوجه شویم که بنیادگرایان عملا توده‌های مسلمان را بخشی از استراتژی نظامی خود در راه جهاد علیه کفار غربی تلقی می‌کنند، و توده‌های مسلمان نیز عملا در این مورد رضایت ضمنی دارند، در نتیجه این توده‌ها را باید بخشی از نیروی نظامی به حساب آورد، همان استدلالی که بنیادگرایان اسلامی در باره غیرنظامیان ساکن در دارالکفر یا دارالحرب دارند. این وجه دیگری از همان پارادوکسی است که در بالا گفتم. بنیادگرایان مردم عادی ساکن دارالحرب را نظامی می‌دانند با این استدلال که عملا انتصاب دولتمردان و استمرار نظام طاغوت به دست مردم عادی این کشورها صورت می‌گیرد در نتیجه آنها نیز در مبارزه با الله مسلمین مشارکت دارند. با چنین تعریفی که مفهوم غیرنظامی پذیرفته شده در غرب را مورد تشکیک قرار می‌دهد، کشتن آنان نیز بر سبیل مجاهده در راه الله مجاز می‌شود. حماس با همین استدلال در هفتم اکتبر دست به کشتار غیرنظامیان زد و اکنون که جواب متقابلی را از اسرائیل دریافت کرده، متوسل به نهادهای بین‌المللی شده،‌ همان نهادهایی که بنیادگرایی اسلامی به شمول حماس خواستار نابودی همه آنهاست. اما وجه دیگر پارادوکسی که در ایده حقوق بشر و متعلقات آن قرار دارد خود را در همینجا نشان می‌دهد، یعنی تسری حقوق فردی که عمدتا مفهومی وجدانی است به یک توده. چرا فردی آلمانی‌ که در زمان جنگ دوم متولد نشده بود و هیچ نقشی در جنگ یا جنایت علیه یهودیان نداشت، هنوز باید بابت این موضوع غرامت بپردازد یا شرمسار باشد؟ این کاملا مغایر متعلقات ایده حقوق بشر است. طبق متعلقات این ایده، فرد آلمانی سی ساله اکنون هیچ «گناهی» بابت عمکرد پدران خود ندارد. اما آیا در واقع اینگونه است؟ پاسخ آن چنین است: فرد آلمانی سی ساله «به مثابه فرد» هیچ گناهی ندارد اما «ملت» آلمان ایده‌ای بی‌زمانی است و گویی این فرد سی ساله آلمانی در زمان جنگ دوم نیز عضوی از «ملت» آلمان بود که آن شرمساری را به بارآورد. گناه مفهومی وجدانی و فردی است اما در اینجا به ایده «ملت» که ایده‌ای بی‌زمانی است نیز تسری یافته است. اما برگردم به گناه ساکنین عرب ساکن غزه. رنجی که ساکنین غزه اکنون می‌برند در بهترین حالت از «بی‌عملی» آنان است، در بهترین حالت بر اثر بی‌عملی آنان جنگجویان حماس امکان یافتند تا شعله‌های جنگی را بیفروزند که دامن مردمان غزه را گرفته است. در تاریخ بشر تمدن‌های بی‌شماری بودند که بر اثر بی‌عملی ساکنین آنها یا کاملا نابود شدند یا ضربات سختی را متحمل گردیدند. «گناه» بر عهده چه کسی است؟ باورمندان به خداوند راه خوبی برای توجیه آن یافته‌اند، اراده خدایان، همچنانکه حمله مغول را وزیدن باد قهر و غضب خداوند تلقی می‌کردند. مغولان مگر چند نفر بودند که ملیون ملیون ایرانی را قتل عام کردند؟ ایرانیان قتل عام شدند زیرا «بی‌عملی» پیشه کردند، آنها مرتکب هیچ گناهی نشدند با این وجود قتل عام می‌شدند. سرزمین ایران اکنون توسط حاکمان این سرزمین نابود می‌شود زیرا ما ایرانیان بی‌عملی پیشه کردیم. چگونه فردی که صد سال بعد در این سرزمین زندگی خواهد کرد می‌تواند خود را «بی‌گناه» بداند؟ ما چگونه می‌توانیم خود را در گناه پدرانمان در زمان حمله مغول «بی‌گناه» بدانیم اگر قایل باشیم ما «ملت بی‌زمانی» هستیم؟ صد البته که ایده «مردم» هنوز برای ساکنین ایران زمین برازنده نیست و به همین سبب است که ایرانیان در تاریخ بلند خود عموما موجودات تصادفی و غیر ضرور بودند، هیچ ایده‌ای وجود ایرانیان را ضروری نساخته جز متافیزیک مقدس آنان، متافیزیکی که می‌توانست آنان را در زمان رنج‌هایشان تسلی دهد که آخرت از آن آنان است اگر بر عذاب خداوندی و باد قهر و غضب او «صبر» کنند. مقدمات فلسفی آن را قبلا بارها نوشتم و توجه دادم فرد چگونه به میانجی «مردم» است که ضرور می‌شود، همانگونه که عقل صرفا به میانجی خود، به واسطه اندیشیدن بر خود و به خود ضروری می‌شود و نه به میانجی منشائی خارج از خود (عقل از اساس خارج خود را نیز خود می‌سازد تا امکان توسعه و انبساط خود را پدید آورد،‌ انبساطی که معادل اندیشیدن عقل به خود است. اما اندیشیدن، خود عقل است و در نتیجه خارج نیز چیزی جز عقل نیست، عقل خود را در خارج قرار می‌دهد، خارجی که چیزی جز او نبوده است، با این وجود عقل برای تریگر کردن یک دینامیک نیاز دارد تا بیرونی از خود را فرض کند تا سپس بتواند خود را در آن قرار دهد.) بنیادگرایان البته در راه براندازی تمدن غرب و دست‌آوردهای آن تنها نیستند و همراهانی نیز دارند. آنها در این مسیر از یک سو از هواداری طرفداران دو آتشه حقوق بشر برخوردار هستند و از سوی دیکر از پشتیبانی چپ‌های افراطی که پشت سنگر حقوق بشر پناه گرفتند و مداوم تیرهایی را به سمت نظامی که خود سرمایه‌داری جهانی می‌نامند، پرتاب می‌کنند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)