از وقتى چشم باز کرده بودم ماه محرم برایم این معنى را داشت : مادرم و خواهرام هرعصر روضه ، پدرم هر شب مسجد بوشهرى ها .
رنگ لباس زن هاسیاه همراه با مقنعه و عبا .
مردها تا بعد از عاشورا ریش و سبیل ها نتراشیده ، تاسوعا عاشورا پیراهن سیاه .
تاسوعا ، عاشورا مراسم سینه زنى در حدمرگ ، شلّه زرد ، قیمه با برنج دود زده ، دیگ ها روى هیزم … مساجد غوغا !
زد و یک ماه محرم برادرم که سبقه ى توده اى داشت و جراح دندان پزشک بود و در خارج از ایران اشتغال داشت آمده بود خانه ى مان .
شب تاسوعا ! … همه رفتن عزا دارى آقا نشسته روى زمین ، تکیه داده به دیوار ، پاهاش را روى هم گذاشته دراز کرده ، داره کتاب مى خونه … رفتم پهلوش نشستم ، ازجاش تکون نمى خوره ، نیگام نمى کنه … انگار نه انگار که بیرون غوغاست … دسته سینه زن هاى حسینیه ها عرب ها مى روند ، زنجیر زن هاى لُر مى آیند ، زنجیرزن ها مى روند ، لباس سیاه پوش ها که فقط بر سر مى زنند مى آیند ، … در خرمشهر ما براى نجات از غم غربت ، اصفهانى ها مسجد خودشان را داشتند ، یزدى ها همینطور ، کردها همین طور تا الى ماشاء الله !
… نه ! صدا هاى سنج و دمام ها هم روى آقا اثرندارد ، … بهش مى گم : آکّا ( = آداداش ) آب نمى خواهید ؟ مى گه : تشنه باشم ، خودم مى خورم . مى گم : شاید بخواید من براتون بیارم ، مى گن آب نطلبیده مرادمى ده ! … با لبخند نگاهم مى کند ، مى گه : گفتى کلاس سومى و اسم آقاى معلم تان هم آقاى حسینى است ؟
خوشحال شدم که مرا دیده و به من توجه دارد : بله ! هم قد خودمان است ، خیلى هم خوش خط است ، مى گوید عشق حقیقى یعنى عشق به خدا !
لبخند مى زند . مى گوید : از بابا خواستم یه قلب گاو بخره بیاره تا براتون تشریحش کنم . شنیدم خیلى به پزشکى علاقه دارى ؟ مى گم : بله !… مى خوام حرف بزنم ، اما او نگاهش را به خطوط کتابى که در دستانش گشوده مانده مى دوزد .
جرأت مى کنم : این کتاب چیست ؟
– یک داستان بلند است . اسم کتاب *پدران و پسران * است ، نویسنده آن ایوان تورگنیف است ، ایوان تورگنیف ، مى توانى تکرار کنى …(تکرار مى کنم)… آفرین !
– توش چى نوشته ؟
– درباره پدر و پسرى است که هردو پزشک هستند و نشان مى دهد زمان که عوض مى شود ، نگاه هم باید عوض شود …
– … اوه اوه سنج ودمام مسجد بوشهرى هاست …
ولى او هیچ حرکتى نمى کند ، دوباره به خطوط کتاب چشم مى دوزد .
مى گم : آقاى حسینى عینکى داره با قاب سیاه ، دادم برام عینکى ساختن با قاب سیاه !
پا مى شم مى رم عینک ام راکه در قوطى فلزى قرار دارد مى آورم نشانش مى دهم .
خوب بر اندازشان مى کند . مى پرسد :
– این فریم عینک مال پدر بزرگ نبود ؟
مى گم :
-بود ! دادش به من بردم پیش عینک ساز گفتم شیشه هاش رو دربیار تا به جاى ذره بین ازشون استفاده کنم ، برام شیشه بنداز ، پشت دسته هاش هم تورى برام خم کن تا ازچشم هام نیافته !همه ى این کارها را کرد ، ٣۵ قرون(ریال) هم بهش دادم .
به صفحه ى کتاب اش چشم مى دوزد ، آن رامى بندد . خودش راجمع و جور مى کند . عینک را زیرورو مى کند . مى گوید :
– روى چشم هات بذار ببینم !
مى ذارم .
خوب براندازم مى کند .مى پرسد :
– بابا چند تا عینک داره ؟
فورى مى گم : دوتا ! یکى معمولى یکى عینک خوبوش !
مى گه : آفرین ! یکى براى دید دور ، یکى براى دید نزدیک : مطالعه ، خواندن ونوشتن !
بابا چرا از عینک استفاده مى کنه ؟
– بدون عینک خوب نمى بینه !
– آفرین ! براى این که بتونه بهتر ببینه !… تو چى ؟ … مشکل دید دارى ؟
فورى مى گم : نه ! سوزن هاى مادر را من نخ مى کنم … گره هاى کورش رو هم مى ده من باز مى کنم ، تازه …
مى گه : آفرین ، مشکل دید ندارى ! آقاى حسینى مثل بابا مشکل دید دارد ، تو مشکل دید ندارى !
به بابا بگو برات یک عینک آفتابى بخرد تا چشم هات همیشه سالم تر بمانند … عینک آفتابى … بگو عینک آفتابى … ( تکرار مى کنم ) … آفرین !
حالت قبلى را به خود مى گیرد !
جعبه عینک ، عینک پدر بزرگ ، رفت وآمد به عینک سازى ، ٣۵ قرانى که از قلکم در آوردم ، و این تلاش که جرأت کنم زمانى سرکلاس روى چشم هایم بگذارم اش همه … همه … رنگ باختند !
… کتاب فارسى ام را آوردم ، مثل او مى نشینم وکتاب ام را باز کردم … صداها پر هیجان تر شده بود … اما متنى که جلو رویم گشوده شده بودبه مراتب خواندنى تر !
مسعود خوشابى ١۴٠٢/٠٩/١٩ Basel
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.